این روزها پر است از رفتن و آمدن، پر از کار ... پر است از کلمه ... پر است از لذت یاد گرفتن، لذت خلق کردن، لذت تولید کردن و ساختن، لذت بازی کردن نقش در ساز و کار این دنیا ... پر است از لذت توانستن ...
این روزها از آن روزهاست که اغلب لحظاتش فریاد میزنی:
"من چه سبزم امروز ..."
البته این وسطها یادم نمیرود مدتی است به خودم قول دادهام حواسم به این صفورای "کار پرست" باشد. این صفورایی که آنقدر کار کردن و زندگی کاریاش را دوست دارد که به راحتی خودش، رابطههایش و سلامتی اش را به آن بفروشد ... این روزها، این وسطها حواسم هست که پلههایی که بالا آمدهام را حرام نکنم ... اما سخت است، خیلی سخت ... معمولا تغییر سخت است، بخصوص وقتی که با چیزی که داشتهای شاد باشی و ارضایت کند! اما به هر حال عقل و دو دو تا چهارتاها و آیندهنگری چیز دیگری میگوید ... قدم به قدم، پله به پله، این هم درست میشود ... باید درست بشود ...
صفورا هنوز زیر باران ایستاده است ...





