تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ... - چهارمین تولد ...

هنوز ايستاده در زير باران ...


چهارمین تولد ... اول سال، داخل تقویم جدید، روی صفحه تولدش نوشته‌ام ورود به ۵۴ سالگی! ۴ سال گذشت! باورم نمی‌شود! ...

در راه رفتن عروسی یکی از دوستان بودم که زنگ زذ. هر وقت زنگ می‌زند یا هر وقت می‌بینمش یک دنیا پر از شادی و آرامش می‌شوم ... زنگ زده بود تولدش را تبریک بگوید ... چقدر دوست داشتنیند این آدم‌هایی که می‌فهمند بعضی آدم‌ها را دنیا آمدنشان را باید جشن گرفت نه اینکه برای از این دنیا رفتنشان مراسم‌های احمقانه برگزار کرد!

از دانشجوهایش بوده است ... شباهت‌هایشان زیاد است ... هر دو آرامند. صورتشان انگار پر است از نور سفید که درونش غرق می‌شوی. نگاهشان که می‌کنی دلت پر می‌شود از آرامش و شادی. صدایشان هم همین خاصیت را دارد ... تا دو سه روز قبل رفتنش ندیده بودمش. با یکی دیگر از دوستانش آمده بودند برای عیادت. آن موقع که آمده بودند استادشان دیگر هوشیار نبود. راستی! قبل‌تر هم آمده بود. یک بار با مادرش امده بود و من دیده بودمشان و کیف کرده بودم از آن همه محبتی که در آن اتاق جربان پیدا کرده بود. روزهای بعد از رفتن استادش بیشتر شناختمش ... با اینکه با هم ندیده بودمشان اما حس می‌کردم تمام دلبستگی که دوتایشان به هم داشته‌اند. اینکه هر وقت هم را می‌دیده‌اند چقدر پر می‌شده‌اند از شادی و آرامش اینکه کسی را در این دنیا دارند که دنیایشان را می‌فهمد ...

می‌دانم که میان این همه دوست و همکار و آشنا و فامیل که هنوز که هنوز است، بعد از این ۴ سال، برایش دلتنگ می‌شوند و بغض می‌کنند چقدر تنها بود ... و ... و یادم می‌آید شادی را که در دلم نشست وقتی با این دانشجوی دوست شده آشنا شدم و فهمیدم حداقل یکی را در این دنیا داشته که پرش کند از شادی، اینکه ذوق کند وقتی می‌بیندش ...

ممنون که برایش وجود داشتی ... و می‌دانم چه حفره‌ای در وجود دوست داشتنی‌ات جاخوش کرده که با هیچ چیزی پر نمی‌شود ... باز هم ممنون ... راستی! از همان اول هم می‌دانستم بهتر کسی هستی که می‌توانی نام سایتش را انتخاب کنی و زندگینامه‌اش را بنویسی ...

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت   توسط safzav  |