تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ... - دست‌نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست - 9

هنوز ايستاده در زير باران ...

امروز آخرین روز کلاس محیط‌زیستم با دخترک‌های دوم دبستانی دبستان نرگس بود. باقیمانده دفترها را چک کردم، کارها را رو به راه کردم و ... و با همه‌شان خداحافظی کردم ... دخترک‌ها غصه خوردند، خندیدند، گریه کردند، بوسیدند، بغل کردند، آویزان شدند، با دست‌های نوچ و رنگ وارنگشان روی لباس‌های سفیدم لک گذاشتند، پرسیدند سال دیگر هم معلمشان می‌شوم یا نه و ...

تابستان هم برایشان کلاس دارم؛ اما دوست دارم شیوه جدیدی را امتحان کنم. تجربه شیوه تابستان و سال تحصیلی که گذشت دیگر بس است. می‌خواهم خوبی‌هایش را دوباره تکرار کنم (حتی در شکل و شمایلی دیگر) و بدی‌هایش را اصلاح کنم.

سابقه معلمی کردنم بیشتر از این یک سال است، اما هیچ وقت مثل سالی که گذشت معلم ثابت یک کلاس نبودم. یک زمانی، شاید تا همین دو سال پیش نمی‌خواستم معلم ثابت باشم. یک‌جورهایی از پا گذاشتن در این راه می‌ترسیدم. به نظرم مسئولیت بزرگی بود و کار کم الکی و پیش پا افتاده‌ای نبود! معلم سیار بودن، تو را و شاگردانت را وابسته نمی‌کند. تو معلمی هستی که یک یا دو جلسه بچه‌ها را می‌بینی و تنها مسئولیتت خوب درس دادن است. اما معلم ثابت بودن بار مسئولیتش بیشتر است. معلم ثابت بودن یعنی به دوش کشیدن تک تک دغدغه‌های شاگردانت. دغدغه‌هایی که موضوعشان فقط در محدوده علم و درس تو نیست. باید با آن‌ها زندگی کنی. باید مشکلات خانوادگی یا دوستانه‌شان برایت مهم باشد. باید برایت مهم باشد شاگردانت حال و اوضاع روحیشان خوب است یا نه. باید برای رفع مشکلاتشان تلاش کنی. باید معلم واقعی باشی. معلمی که به شاگردانش نه فقط علم، بلکه درس زندگی می‌دهد ... و این یعنی تو خودت باید انسان کاملی باشی ... و من از همه این‌ها ترس داشتم. از اینکه از پسش بر نیایم، از اینکه خراب کنم، از اینکه از آن ایده‌آل ذهنی‌ام درباره یک معلم خوب دور باشم ...

اما حالا فکر می‌کنم اوضاع خوب پیش رفت. بالا و پایین داشت؛ اما خوب پیش رفت ... من و دخترک‌ها نه ماه با هم زندگی کردیم. یاد دادمشان و یاد گرفتم. بالا رفتند و بالا رفتم و بالا رفتیم. دلبسته شدم و دلبسته‌ام شدند. دوستم داشتند و دوستشان داشتم ...

امروز با دخترک‌ها و در اصل با یک دوره تجربه شگفت‌انگیز و دوست داشتنی در زندگی‌ام خداحافظی کردم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط safzav  |