تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ... - برای آنکه دلتان تازه شود ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

دلم می‌خواهد عیدی بدهم، مثل هر سال ... اما دلم یک عیدی غیر تکراری می‌خواهد. یک عیدی که بشود تعداد بالا تهیه کردش و به همه داد. دلم کارت پستال دادن نمی‌خواهد. دلم هم نمی‌خواهد فقط اس‌ام‌اس و ایمیل بزنم و فقط همین ... دلم می‌خواهد عیدی بدهم که تمام هیجانم را برای تبریک سال نو گفتن نشان بدهد. دلم می‌خواهد عیدی بدهم که دل همه را تازه کند ...

دلم می‌خواهد بروم با دوست گل‌فروشم (البته با پسر دوست گل‌فروشم که بعد از گذشت این همه سال حالا دیگر برای خودش مردی شده و جای پدرش می‌ایستد) که بساطش را در یکی از میادین اصلی همین شهر پهن می‌کند صحبت کنم تا برایم یک عالم شاخه شب‌بو بیاورد و به‌جای درست کردن دسته‌هایی ۵‌تایی همیشگی‌اش برایم دوتایی، یکی سفید و یکی بنفش، جفت کند و سلفون بپیچد. آن وقت دسته‌های شب‌بوهایم را بغل کنم (البته شک دارم در بغلم جا شوند!) و در شهر راه بیفتم و پخششان کنم ...

دلم می‌خواهد بروم پیش سارا و یکی از دسته‌ها را بگذارم در بغلش و بگویم ممنون بابت بودن‌هایت، اگر نبودی من بدجور تنها بودم ... بعد بروم پیش استاد و نیک لب سوخته و دایی، همسفرهای دوست داشتنی‌ام، گل‌هایشان را بدهم، لبخند بزنم و بگویم سال نویتان مبارک ... بعد بروم پیش مربع دور هرم، چشمه، و طبقه‌های پایینی هرم، عقدا و فائزه و زهرا، بالا و پایین بپرم، گل‌هایشان را بدهم و تشکر کنم ازشان بابت ساختن یکی از دوست داشتنی‌ترین تجربه‌های زندگیم در سال گذشته ... راستی! احسان را هم یادم نمی‌رود. دسته گلش را می‌برم می‌گذارم داخل ماشینش و آرزو می‌کنم لپ‌تاپش را پیدا کند ... بعد از این دلم می‌خواهد بروم پیش دوست‌های تازه یافته‌ام که در عرض همین زمستان در این شهر کشفشان کردم. اول از همه می‌روم پیش آیدین، دو تا دسته گل از بین دسته گل‌هایم جدا می‌کنم و در بغلش می‌گذارم. می‌گویم گل‌ها را بگذارد داخل دفتر شرکتشان که علیرضا و نریمان و آن پسرک تازه وارد هم که می‌آیند با بوی شب‌بوها مست بشوند. بعد ازشان تشکر می‌کنم بابت تمام اخلاق خوب کاریشان و از اینکه جهان من را زنده کردند ... بعد می‌روم پیش A.R.S.D.B (علی ر. سر خورده در برف!) که این روزها تبدیل شده به A.R.D.H.J (علی ر. در حال جنگ!)! دسته شب‌بویش را می‌دهم و ازش بابت انرژی‌هایی که می‌دهد تشکر می‌کنم و برایش آرزو می‌کنم آن رنگین‌کمان بزرگه را زودتر ببیند ... بعد می‌روم پیش کاپیتان و باز سر اینکه حلزون و هشت پا خوشمزه هستند یا نه با هم بحث می‌کنیم ومن باز هم پافشاری می‌کنم که جای خوبی این‌ها را نخورده، وگرنه با من هم عقیده بود که کلی خوشمزه هستند و بعد که این بحثمان تمام شد باز هم ذوق می‌کنم که از سر اتفاق دوستی پیدا کرده‌ام که او هم دلش می‌خواهد یک بچه کروکودیل داشته باشد!! ... بعد که این دوست‌های تازه یافته تمام شدند می‌روم پیش سمیرا که از خیلی قبل‌ترها می‌شناختمش، اما امسال و دست روزگار باعث شد که کشفش کنم. دسته گلش را می‌دهم، بغلش می‌کنم و آن وقت تشکر می‌کنم بابت تمامی محبت‌های بی غل و غش و قویش که همیشه من را خلع سلاح می‌کنند و بابت تمام چیزهایی که از بودن با او یاد گرفتم و آن وقت برای پسرکش و شوهرش و خودش آرزوهای خوب می‌کنم ...  بعد می روم سراغ زوج‌هایی که دوستشان دارم. می‌روم پیش لیلا و شهریار و بعد محبوبه و شهریار. دسته گل‌هایشان را می‌دهم، لبخند می‌زنم و برای تمام شادی‌ها و انرژی‌هایی که در سال گذشته باعثش بودند ازشان تشکر می‌کنم، لبخند می‌زنم و سال نو را تبریک می‌گویم ... بعد می‌روم سراغ فاطمه و محمد و بعد کاوه و لیلا. دسته‌های گلشان را می‌دهم و بهشان می‌گویم که خوشحالم می‌شناسمشان و خوشحالم که همکار و دوستم هستند و خوشحالم که سال گذشته را در کنارشان بودم و کلی چیز ازشان یاد گرفتم ... مرتضی را هم یادم نمی‌رود. دسته گلش را می‌دهم و می‌گویم امیدوارم در سال جدید کمتر به جانش برای کارهایمان غر بزنم و خوشحال می‌شوم از اینکه از عیدی که گرفته ذوق کرده است ... بعد می‌روم پیش لیلا، محکم بغلش می‌کنم، می‌گویم دوستش دارم و برایش سالی پر از اتفاق‌های هیجان‌انگیز آرزو می‌کنم ... بعد می‌روم پیش سپیده، گلش را می‌دهم، بغلش می‌کنم و می‌گویم امیدوارم در سال جدید باز هم بتوانیم با هم سر کلاس برویم و مثل امسال نشود که من غصه بخورم ... بعد هم می‌روم دسته گل‌های مریم و مهدی و آن یکی مریم و هادی را می‌دهم ... دسته‌گل‌های مهیار و حمیدرضا و ماندانا و کوروش و نسترن و مژگان و طاها را هم یادم نمی‌رود ... با دسته گل‌هایم پیش راد و دخترکش هم می‌روم. عکس‌های سفرهایم را نشانش می‌دهم و از ذوق کردن‌هایش ذوق می‌کنم. دسته گل شب‌بویش را می‌دهم، بغلش می‌کنم و باز از اینکه عیدی‌اش را دوست داشته و ذوق کرده ذوق می کنم ... یک سری از دسته گل‌ها را هم می‌رسانم به دوست‌های مجازیم مثل یونس و مهدی و علف هرزه و آن یکی مهدی و زیتون و تشکر می‌کنم از بابت بودنشان و برایشان یک سال جدید هیجان‌انگیز آرزو می‌کنم ...

راستی! همه کسانی که باید بهشان گل بدهم تهران نیستند. باید شهرهای دیگر ایران هم بروم. باید یک‌سر بروم کرج. اول از همه بروم سراغ ملیکا، دسته گلش را بدهم و بعد بگویم این قسمت سال قبل را، به خاطر اینکه مثل قبل‌ها پیش من نبود و اینقدر دور بودیم دوست ندارم. بعد بروم پیش کمال و دسته گلش را نشانش بدهم، اما برای اینکه کرم بریزم و کیف کنم گلش را بدهم گوسفند بخورد!!! و منتظر بشوم که ببینم چه‌طوری تلافی می‌کند! ... بعد باید بروم املش تا رنگرز را ببینم و گلش را بدهم و از بابت بودنش و تمام رنگ‌هایی که در سال گذشته به زندگی‌ام ‌زد تشکر کنم ... یک سر به اصفهان هم باید بزنم. یک دسته گل را باید بدهم به برادر محمد و یکی دیگر را بدهم به رفیق شفیق استاد که امسال برایم رونمایی شد!!!! ... یک راستی دیگر! چندتایی از دوستان مجازیم هم تهرانی نیستند. باید یک‌سر بروم به کم جمعیت‌ترین مدرسه ایران و یک دسته گل به هر کدام از آن دخترک‌ها و پسرک‌ها و آقای شعرانی، معلمشان، که هر بار با خواندن مطالبش دلم تازه می‌شود بدهم  ... بعد هم دسته گل محمدرضای هفت رنگ را برایش ایمیل کنم!! ...

این‌طور نمی‌شود! یک سری‌ها جا ماندند ... با دسته شب‌بوهایم خارج از ایران هم باید بروم. اول از همه می‌روم آلمان پیش آیدا و نونا. آیدا را بغل می‌کنم؛ از همان بغل‌های آیدایی. وقتی ببنمش مثل همین روزها نمی‌دانم چه باید بگویم. نمی‌دانم چه حرفی می‌تواند آرام و کمکش کند. فقط می‌خواهم شب‌بوهایم را بدهم و بگویم با اینکه از هم دوریم و من حرفی نمی‌توانم بزنم که کمکت کند، اما من برایت هستم و دلم برایت تنگ می‌شود، برای تمام شور و شوق‌ها و امیدهایت برای آن بغل‌هایی که آیدایی است ... نونا را هم همین‌طور! بغلش می‌کنم، شب‌بوهایش را می‌دهم و می‌گویم منتظرم تا باز هم بیاید ایران و برویم خانه‌شان مهمانی و شلوغ کنیم! ... بعد می‌روم کانادا پیش لنا، دسته شب‌بوهایش را می‌دهم، بغلش می‌کنم، کمی شلوغ می کنیم و  ... و می‌روم تا بقیه را ببینم و دسته شب‌بوهایشان را بدهم ... می‌روم آنجایی که بهار هست، آنجایی که شیما و شوهرش رفته‌اند و ... و آخر از همه می‌روم دبی پیش نظام و اقا شهبازش. یک دسته شب‌بو می دهم به خودش تا بگذارد در اتاق جمع و جور تنهایی‌اش و یک دسته را هم می‌‌گذارم روی داشبورد آقا شهباز که با آن حال کند و با هم دوست شویم ...

بعد دلم می‌خواهد در راه برگشت به تهران که دیگر دسته گل‌های شب‌بوهایم تمام شده به این فکر کنم که امسال سال رفتن خیلی‌ها بود ... سال دلتنگی بود ... سال گریه بود ... سال خنده بود ... سال از هیجان ترکیدن بود!! ... سال محکم‌تر شدن بود ... سال یاد گرفتن بود ... سال کشف بود، کشف آدم‌ها، کشف فکرها و کشف بخش‌هایی از وجودت خودت ... سال تجربه‌های شگفت‌انگیز بود ... سال برآورده شدن یک دنیا آرزو بود ... سال رشد دادن بخش‌های جدیدی از وجودت بود ... سال شروع دوره جدیدی در زندگی‌ات بود ... سال امید بود ... سال افسوس بود ... سال خستگی بود ... سال دوباره ایستادن بود ... سالی بود که بوی آمدن بهارش را خیلی دیر حس کردی و یا اصلا نکردی و در تعجبش ماندی ... سالی بود که انگار وسط‌هایش به پت پت افتاده بودی، اما آخرهایش آنقدر امیدوارکننده بود که اصلا آن موقع‌ها را یادت نمی‌آید ...

دلم می‌خواهد به همه‌ عیدی بدهم. عیدی که تمام هیجانم را برای تبریک سال نو نشان بدهد. دلم می‌خواهد به همه عیدی یک دسته شب‌بو بدهم. دسته‌ای با دو شاخه شب‌بوی سفید و بنفش .. شب‌بوهایی که که وقتی شب نزدیک می‌شود بویشان در می‌آید و آدم را مست می‌کند ... شب‌بوهایی که زیبا هستند ... شب‌بوهایی که بودنشان، نگاه کردن بهشان و بوییدنشان دل آدم را تازه می‌کند؛ حتی شده برای همان چند روزی که زنده هستند ...

دلم می‌خواهد عیدی بدهم که دلتان را تازه کند، حتی شده برای چند روز ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت   توسط safzav  |