تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ... - به جای برف، تیر خلاص می‌بارد از این آسمان!

هنوز ايستاده در زير باران ...


امروز پر بود از نا امیدی ...

 

چه‌قدر بد! این کلمه (نا امیدی را می‌گویم!) تک و توک در ادبیات روزانه من استفاده می‌شود (روزانه که به‌کنار! سالانه!)! اما امروز من را به جایی رساندند که بلند اعتراف کنم خسته شده‌ام! خسته و نا امید! آنقدر خسته و ناامید که انرژی برفی که امروز بارید فقط توانست سر پا نگهم دارد. سر پا برای اینکه داغان نشوم و اوضاع و احوالم زیر صفر نرود!

 

از همان صبحش هر جا که می‌روی، کارت به هر گروه و سازمانی که مرتبط می‌شود، فرقی نمی‌کند بانک است یا شهرداری یا یک شرکت خصوصی، همه‌شان وادارت می‌کنند غر بزنی! وادارت می‌کنند ناراضی باشی و وجودت پر از اعتراض شود! ... امروز حتی خواندن "شهروند امروز" نازنین و دوست‌داشتنی هم اعصاب خردکن بود! روی هر مطلبش که دست می گذاشتی پُرت می‌کرد از تاسف و ناامیدی! ...

 

و آن وقت همه این‌ها به کنار، خواندن این مصاحبه تیر خلاص می‌شود! سوال‌ها و جواب‌های رد و بدل شده در مغزت جا نمی‌گیرند! با دوستانت که دغدغه‌شان محیط‌زیست این کشور است جمع شده‌اید و مصاحبه را بلند بلند می‌خوانید و با هر کلمه‌اش حالتان بیشتر بد می‌شود ... در خودت فرو می‌روی ... خسته‌ای از این همه جلو نرفتن! ... خسته‌ای از این دورهای باطل! ... خسته‌ای از این همه نافهمی! ... خسته‌ای از این همه بی‌ارزش بودن شعور و تفکر و علم ...

 

راستی! این‌ها که 40، 50، 60، ... سال در این کشور عمر کرده‌اند چطور خسته نشده‌اند؟ منظورم آنهایی‌ است که می‌فهمند و خودشان جزء این توده اعصاب خرد کن نیستند ...

 

همه این‌ها را در مغزت می‌گویی و باز هم در همان مغزت می‌دانی که الان دلت پر است و یک ذره که بگذرد دوباره دلت گرم می‌شود. گرم به همین حرکت‌های کوچک که می‌کنی و می‌کنند، به همین چند آدمی که می‌شناسی که از خوب‌های این راهند ...

 

خسته‌ام از این همه دروغ ...

 

راستی! نکند یک روز من هم بشوم عین همین‌ها که بهشان غر می‌زنم؟ نکند من هم بشوم شبیه همان استادان بلند آوازه‌ای که بخشی از تخریب طبیعت این کشور تقصیر آنها است و کسی نمی‌داند و همه ظاهرشان را چسبیده‌اند ... نکند من هم بشوم شبیه آن طبل‌های تو خالی که ظاهر زیبایم مایه به به و چه چه اطرافیانم باشد ...

 

به آن محیط‌زیست ندان‌ها و داعیه محیط‌زیست ندارها که حرجی نیست! بنده خدایی مثل این یکی هیچ چیز نمی‌داند و این‌ها را می‌گوید و این اوضاع عملکردش است (خب رییس سازمان محیط زیست هست که هست! تعارف که نداریم، درباره این علم چیزی نمی‌داند!)! آن‌هایی که ادعای منم منم‌هایشان گوش فلک را پر کرده است و ظلم‌ها در حق طبیعت این کشور کرده‌اند چه؟ ...

 

باز هم راستی! نکند من هم یکی از همین‌ها بشوم؟! ...

 

صدا و سیما هم آخرین خوشی امروز را به من هدیه کرد. سفر استانی رییس جمهور به ایلام با تمام غم‌ها و دغدغه‌های کنارش جایگزین مستندی شد که به پخشش امید بسته بودم تا شاید به کمک شادی برف‌ها بیاید و حال امروزم را خوش کند ...

 

آن ضرب‌المثل معروف هست که می‌گوید: "سه پلشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید و ...!" ... امروز از همین روزها بود ...

 

ولش کن! ...

 

اما نه! یک سوال دیگر! ...... رنگین کمان این کشور کی خودش را نشان می‌دهد؟ به عمر من قد می‌دهد؟ ...

 

اشکالی ندارد ... باز هم میان تمام این غم‌ها چرخ می‌خورم و چرخ می‌خورم و آخرش می‌رسم به اینجا:

 من می‌مانم! ... من می‌مانم! ...

 

نمی‌دانم! شاید می‌نویسم برای آنکه بعدها بخوانم و یادم بماند که می‌خواهم بمانم! ... درست مثل آن جمله سمت چپ وبلاگ که وقتی که حالم خوب است که هیچ! اما وقت‌هایی که اوضاعم به هم ریخته است، خواندنش دوباره مغزم را کار می‌اندازد و روی پاهایم می‌ایستاندم!

 

"رنگین‌کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می‌مانند"

 

-----

حرف‌های مژگان جمشیدی را هم درباره این مصاحبه بخوانید!

این یکی مطلبش را هم که گزیده‌ای از فرازهای (!) مصاحبه است بخوانید!

 

این‌ها که مژگان جدا کرده به کنار، آنجاهایی از مصاحبه که حرف سر محیط زیست طبیعی است و به جای جواب درست و حسابی ربطش می‌دهد به مصرف انرژی و اینکه مردم باید صرفه‌جویی کنند، از شدت استیصال دیگر نمی‌دانستم باید چه کنم! مسخره کنم؟ عصبانی باشم؟ بروم پی کارم و عین خیالم نباشد؟ زار بزنم؟ ...

 

باز هم یک راستی دیگر! چرا آدم را وادار می‌کنند التماس کند؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت   توسط safzav  |