تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ... - سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت - 10

هنوز ايستاده در زير باران ...

کمی فوران هیجان های بالا زده!!! ...

همه چیز به نظر هماهنگ می رسید. طبق برنامه ای که با دوست دوستم ریخته بودیم باید سوار قطار ۱۰:۵۰ صبح می شدم. ظرف ۲:۳۰ ساعت به سوایمادوپور٬ شهر همجوار پارک ملی باهاراتپور می رسیدم.  اما قطار تاخیر داشت و من ساعت ۳ بعدازظهر به هتلم که دوست دوست دوست دوستم٬ شیوا*٬ رزرو کرده بود رسیدم. خبر بد آن بود که من سافاری بعد از ظهر که ماشین هایش ساعت ۲ حرکت می کنند را از دست داده بودم. ناراحت کننده بود٬ اما در این سفر بارها یاد گرفتم که غصه چیزی را نخورم. هر اتفاقی دلیلی دارد و حتما اتفاقی هیجان انگیزتر از آنچه من آدم به آن فکر کرده ام و برایش برنامه ریزی کرده ام در انتظارم است.

شیوا آمد. یک پیشنهاد داشت. گفت حالا که سافاری را از دست داده ای می توانم تو را یک جای دیگر ببرم تا چیزی را ببینی. چیزی که می شنیدم را باور نمی کردم. غریب تر از آن بود که واقعی باشد. بارها در آروزهایم به آن فکر کرده بودم و همیشه تحقق یافتنش بسیار دور به نظر می آمد ...

هزینه گرفتن ماشین زیاد بود٬ اما ارزشش را داشت. من هم که کار دیگری برای بعد از ظهر نداشتم ... راه افتادیم ... راهی بسیار زیبا با طبیعت زیبا٬ خانه ها٬ مزرعه ها و مردم روستایی ... رسیدیم ... ساختمان جنگلبانی و جنگلبانی که در آن زندگی می کرد ...

پیش از سفرم٬ وقتی که هنوز آمدنم معلوم نبود٬ با هیجان برای سارا درباره چیزهایی که امکان دیدنش هست و یا آرزوهایم برای کارهایی که می شود در اینجا کرد حرف می زدم. یکی از آنها این بود که چقدر هیجان انگیز است که من بروم آنجا و از سر اتفاق یک توله ببر در جنگلبانی آنجا باشد و من بغلش کنم!! ... چه آرزوی خنده دار و نشدنی به نظر می آمد. چند در هزار چنین امکانی وجود دارد؟ ...

اما ... آرزویم برآورده شد ... کمی متفاوت٬ اما برآورده شد! ... من یک توله پلنگ بغل کردم ... توله پلنگی که مادرش را گم کرده بود و چند روز بود در جنگلبانی نگهداری می شد ... من بغلش کردم٬ با آن چشم های آبیش٬ با آن موهای نرمش٬ با آن صدای خرخرش٬ با آن ناخن های ریزش٬ با آن زبانش که کف پاهایش را لیس می زد ... من توله پلنگ بغل کردم ...

... نمی دانم زمان چه طور گذشت ... چقدر دور بود این آرزو ... چقدر دوست داشتم در کشور خودم تحقق پیدا کند و امکانش نبود ... برای آرزویم باید سفر می کردم ...

اما این پایان ماجرا نبود ...

راه افتادیم و به زون کنار جنگلبانی رفتیم تا یک گشت کوتاهی بزنیم ... دو راهی بود. به نظر می آمد راه اصلی سمت چپ باشد. اما راننده به سمت راست پیچید و در جواب سوال شیوا گفت که اشکال ندارد! از آن طرف بر می گردیم ... بعد از دیدن یک سامبار ماده (نوعی گوزن) و چند گوزن خالدار٬ ناگهان صدای اعلام خطر گوزن ها بلند شد ... صدا خیلی نزدیک بود٬ خیلی ... همراهانم گفتند حتما به خاطر حضور ما است. اما من می دانستم که این حیوانات به حضور این ماشین ها عادت دارند و چنین صدای ممتدی به خاطر ما نمی تواند باشد. چیزی از مغزم گذشت ... نه! امکان ندارد! مگر می شود در این نزدیکی ... این قدر نزدیک ... مگر می شود من چنین چیزی ببینم ... و باز یاد گرفتم که زود قضاوت نکنم ... هر چیزی در این دنیا امکان دارد ... و من دیدمش ... یک پلنگ زیبا که درست جلوی ما در جاده می دوید ... بسیار نزدیک ... کمتر از ۱۰ متر با ما فاصله داشت و می دوید ... آنقدر دنبالش کردیم تا از جاده بیرون رفت و ناپدید شد ...

طبق حدس همراهانم شاید مادر همان توله بوده است ... این را نمی دانم٬ اما بعد از این دو اتفاق غیر منتظره هیجان انگیز دیگر نمی خواستم از جایم تکان بخورم ... از شدت خوشی کرخت شده بودم ... دلم می خواست یکی اینجا باشد که فارسی بفهمد و من بلند بلند٬ در حالیکه بالا پایین می پرم و دست هایم را در هوا تکان می دهم برایش تعریف کنم که چه اتفاقی افتاده است ... بلند بلند فریاد بزنم و تعریف کنم ... دلم نمی خواهد هیجانم درونم بماند ...

...

با این نوشته شاید پاسخ این دعوت را هم داده باشم ...

 

* باگوان (به معنی خدا) سیو (Shiv: هندی ها "ش" را "س" تلفظ می کنند) نام یکی از خدایان هندوهاست که به طور مختصر و برای راحتی خارجی ها این نام را به صورت "شیوا" تلفظ می کنند. من شیوا را به سیو ترجیح می دهم. این دومین اسمی است که در این کشور دیده ام که در ایران نام دختر است و در اینجا نام پسر. آن یکی پسر نامش رضوان بود.

-----

پ.ن: در سافاری امروز صبح ببر ندیدم ... اما کروکودیل دیدم ... در کل بسیار خوشحالم ... امروز عصر برای آگرا و دیدن تاج محل بلیت قطار دارم ... آنجا دوست دوست دوست دوست دوستم که هنوز نمی دانم چه کسی است کمکم خواهد کرد ... در این سفر شهر به شهر٬ با رابطه ها گشته ام و چیزهایی دیده ام که توریست های دیگر معمولا موفق به دیدنش نمی شوند ... گاهی اوقات رابطه چیز بسیار خوبی است ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت   توسط safzav  |