همین دور و برهای این بار مهمان نوشته یکی از دوستان من است:
كرج – ميدان والفجر- ساعت 11 صبح
چراغ قرمز شد. ماشين ها ايستادند. به طرف ماكسيماي سياه رفت. كوچكتر از آن بود كه قدش به شيشه ماشين برسد. روي نوك پنجه ايستاد، دستش را بلند كرد و برگه هاي فال را به راننده نشان داد. دوربينم را از كوله پشتي در آوردم تا عكس بگيرم. راننده دستش را از شيشه ماشين بيرون آورد و خاكستر سيگارش را خالي كرد.

چراغ سبز شد. ماشين ها رفتند. دوربين را كه دستم ديد خنده كنان به طرفم آمد.
- آقا از من يه عكس مي گيري؟
مي خنديد، خنده اي از جنس كودكان، مگر چند سالش بود؟
كاغذ هاي فال را محكم در دست راستش گرفته بود. طوري ايستاده بود كه انگار اتفاق مهمي در زندگي اش در حال رخ دادن است.
- حالا بخند.
- خنديد و عكس را گرفتم.
صدايي از آن طرف خيابان.
- آقا از من هم عكس مي گيري؟
و صدايي ديگر
- آقا از من .........
روي چمن ها نشستند. يكي تفنگ خيالي اش را به طرفم نشانه گرفت. يكي دست به سينه و مودبانه! يكي دست به شكم! با موهاي لختي كه در آفتاب برق ميزد، و لبخندي كه او را شبيه خرگوش ها مي كرد! و همان كودك اولي كه اينبار چهار زانو نشسته بود و پسركي كه دست كودك اولي را گرفته بود، با چهره اي نگران، مانند نگراني يك برادر بزرگتر.
صداي چيك دوربين را كه شنيدند، به طرفم هجوم آوردند. با كنجكاوي به اطراف دوربينم نگاه مي كردند، دنبال جايي مي گشتند كه بتوانند عكس ها را ببينند! نمي ديدند و از من ميخواستند.
- آقا عكسا رو نشونمون ميدي؟
كاش دوربينم مي توانست عكس ها را همان لحظه ظاهر كند، يا حداقل ديجيتالي بود تا بتوانند عكس ها را ببينند.
گفتم: بايد فيلمش رو ظاهر كنم، هر وقت ظاهر شد براتون ميارم. كجا ميتونم پيداتون كنم؟
( چه سوال احمقانه اي)
پسرك خرگوشي! گفت: ما هميشه اينجاييم، هر وقت كه بياي.
امروز فيلم دوربينم را ظاهر كردم، اما نمي توانم عكس ها را به دستشان برسانم. غصه ام مي گيرد.
به عكس ها نگاه مي كنم. حتي نميدانم اسمشان چيست.
كاغذ هاي فالي كه در گوشه عكس روي چمن افتاده، توجه ام را جلب ميكند. دلم يك فال حافظ مي خواهد. در خوابگاه دنبال ديوان حافظ مي گردم. به زحمت يكي گير مي آورم و به صاحبش مي گويم براي من يك فال بگيرد.
....
نه هر درخت تحمل كند جفاي خزان
غلام همت سروم كه اين قدم دارد
ز سرّ غيب كس آگاه نيست، قصه مخوان
كدام محرم دل ره در اين حرم دارد
....
اميدوارم منتظرم نباشند و هر روز به اميد ديدن عكس ها به آنجا نيايند. اين فكر مثل خوره مغزم را مي خورد. گاهي چه ساده دلي را شاد مي كنيم و چه آسانتر آن را مي شكنيم.
صداي پسرك خرگوشي در گوشم تكرار مي شود (( ما هميشه اينجاييم، هر وقت كه بياي)).
شايد روزي عكس ها را برايشان بردم. اميدوارم آنجا نباشند.
محسن پوررمضاني











