تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...


!. چقدر خوشم می‌آید از این کتابفروشی‌های بزرگ که می‌شود لابلای قفسه‌ها بنشینی کف زمین و ساعت‌ها با کتاب‌ها ور بروی و با دیدن قیمت‌ها آه بکشی! دلم می‌خواهد بزرگترین کتابفروشی دنیا را هم ببینم. کجاست؟ در کدام کشور است؟

 

!!. چه معنی می‌دهد یک مدرسه آنقدر بزرگ باشد و دم و دستگاه داشته باشد که تازه یک گوشه کوچکش یک زمین فوتبال تقریبا در حد و اندازه‌های استاندارد جا بشود؟!!! نمی‌گویند آدم دلش می‌سوزد. نمی‌گویند آدم دلش کوچک است و دلش می‌خواهد!

 

!!!. چه معنی می‌دهد خانه‌های یک شهرک اینقدر خوشگل باشند. اینقدر که آدم گول بخورد که اگر یکی از این‌ها را تقدیمش کنند حاضر است بار و بندیلش را جمع کند و بیاید اینجا بماند! البته تا قبل از اینکه افسردگی ماندنی و غیر قابل برگشت بگیرد!!!

 

!!!!. هوا که پر از گرد و غبار باشد، یکی دو ساعتی قبل از غروب، می‌شود قرص کامل خورشید را نگاه کرد؛ خورشیدی که رنگ ماسه‌هاست.

 

!!!!!. فایده گشتن با یک آدمی که اوضاعش از تو خراب‌تر است این است که روحیه‌ خونت می‌رود بالا! خوبی‌اش این است که امیدوار می‌شوی امیدی هست آدم بشوی!

 

!!!!!!. ای خدا میدونستی که میدونم چقدر دوستم داری؟ چقدر من خوشبختم که فرصت تجربه کردن هر چیز عجیب و غریب و غیرمعمول و خلاف قانونی (قانون‌های نانوشته‌ای) که از مغزم می‌گذرد را دارم! فقط امیدوارم آخر و عاقبتم خوش و خرم باشد!!!

 

!!!!!!!. اولین بار که یک آدم مست واقعی دیدم در مراکش بود. تجربه خوشایندی نبود. آنجا برای اولین بار فهمیدم احساس خطر از جانب آدمی که کنترلی روی رفتارش ندارد یعنی چه ... با آنکه تمام فرآیندها و سنت‌های ساخت و نوشیدن این نوشیدنی‌های مست کننده برایم جالب و هیجان‌انگیز است، اما هر جور بالا و پایین می‌کنم نمی‌توانم با چیزی که از دنیای واقعی بکندت و آرامش کاذبی بدهدت که چند ساعت بعد محو می‌شود ارتباط برقرار کنم، با چیزی که نمی‌گذارد مغزت درست کار کند ...

 

!!!!!!!!. هرچقدر بیشتر می‌گذرد بیشتر مطمئن می‌شوم که اگر این راه را ادامه بدهم اوضاع و احوالم فاجعه خواهد شد. هرچقدر بیشتر می‌گذرد بیشتر می‌فهمم هر چه سن و سالت بالاتر برود همه ریزه کاری‌های اخلاقیت غلیظ‌تر می‌شود و اگر به نتیجه برسی چیزی خوب نیست یا چیزی سر جایش نیست سخت‌تر می‌شود تغییر دادنشان. چقدر خوب است که این نعمت را داشته باشی که نمونه زنده ده سال دیگرت جلوی چشمت باشد. سخت است سر و کله زدن با خود ده سال آینده‌ات، سخت است، اعصاب و روان پولادین می‌خواهد. تا اینجا که خوب از پسش برآمده‌ام ... و البته زیاد ترسیده‌ام از خودم ...

 

!!!!!!!!!. فیلم پرسپولیس مرجانه ساتراپی چقدر دوست داشتنی بود. عاشق کاراکترها، سیاه و سفید بودن و زبان فرانسه‌اش شده‌ام. داستانش هم برایم جالب بود. برای یک دنیای دیگر بود. آخر اول اینکه سن و سال من به تجربه کردن اتفاقاتی که در این فیلم روایت می‌شود نمی‌رسد، دوم هم اینکه خانواده و قشری که من به آن تعلق دارم این قشر از جامعه نبوده است. هم تجربه دیدن این فیلم و شنیدن روایت آدم‌های دیگر از تاریخ این چند سال برایم جالب بود و هم دیدن این فیلم با کسی که به شدت با این فیلم و اتفاقاتش احساس نزدیکی می‌کرد و بخش زیادی‌اش را به همین شکل تجربه کرده بود. 

 

فقط آخر فیلم به این فکر می‌کردم که دروغ خاصی در آن وجود ندارد، اما تمام واقعیت هم گفته نشده است. منظورم نگفتن طرز فکرهای دیگری است که نسبت به تاریخ این چند سال وجود دارد. آن وقت می‌شود نگران بود برای یک طرفه به قاضی رفتن غیر ایرانی‌هایی که این فیلم را می‌بینند. البته بعدش با خودم فکر کردم یک نفر توانسته اینقدر خوب روایت کند، خب گروه‌های فکری دیگر هم یک کمی خودشان را تکان بدهند و بروند روایت خودشان را نمایش بدهند. دلیل منطقی و اخلاقی وجود ندارد برای خفه کردن این صدا!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت   توسط safzav  | 

 

چشمم که به کلکسیون چای‌های میوه‌ای و طعم‌دار روی یخچال می‌افتد ... 

 ناخودآگاه لبخند می‌زنم ...

-----

پ.ن: فکر می‌کنم مدتی اینجا سبک جدیدی از نوشتن من را می‌بینید. نوشته‌های کوتاه و روزانه که شاید نه تحلیلی درونش باشد نه چیز جدیدی یاد بدهد. اما چند وقت پیش که از سر اتفاق شروع کردم به خواندن آرشیو اینجا دیدم که چقدر خوب است ثبت کردن حال و هوای روزانه‌ات ... این روزها برایم مهمند پس ردپایی ازشان را اینجا می‌گذارم. ببخشید اگر نتوانستید با آن‌ها ارتباط برقرار کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت   توسط safzav  | 

!. چقدر هیجان‌انگیز است این تکنولوژی!! بنشینی جایی که طرف راستت باند فرودگاه باشد و بوی قهوه زیر بینی‌ات و هی تند تند اینترنت بازی کنی ... به آدم احساس خارج دست می‌دهد!!!! ...

!!. چمدانت را گشته‌اند طبق همان قانون خطرناک و مشکوک بودن دختر مجرد زیر سی سال و به جعبه گز داخل چمدانت نمی‌دانی چرا چپ چپ نگاه کرده‌اند!!! ...

!!!. آقای مامور کنترل پاسپورتت هم تا اینجا رسیده بود که می‌پرسید چرا شماره چشم‌هایت بالاست؟ ارثی است؟ چرا عمل نمی‌کنی؟ و تو به حلقه داخل دستش نگاه کردی و با خودت فکر کردی این بنده خداها هم انگار به تفریح احتیاج دارند (!!!) و به آن آگهی کذایی ازدواج کنید و گرنه اخراج می‌شوید آن شرکت دولتی نفتی فکر کردی و ...

!!!!. پرواز ایران ایر به دهلی، این خانمی که انگار تنها یک نفرند که در همه فرودگاه‌ها تکثیرشان کرده‌اند (!) مرتب درباره این پرواز حرف می‌زند و حس نوستالژیک من را بدجوووووووووووووووووور بالا می‌برد! ...

!!!!!. چه کیفی می‌دهد این مقاله تمام نشدنی را تمام کردن و بالاخره ایمیل کردن از اینجا ... البته اگر طلسمش بشکند و تمام بشود ... تمام بشود ... تمام بشود ... البته اگر شارژ جهان با این ولگردی‌ها زودتر تمام نشود!!

!!!!!!. تنهایی‌هایم را دوست دارم؛ این را قبلا هم گفته بودم، اما تنهایی بدی‌اش این است که کسی نیست بار و بندیلت را بگیرد تا با خیال راحت بروی دستشویی!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت   توسط safzav  | 

 

چمدان می‌بندم، چمدانی که پر از لباس‌های رنگی رنگی است ... بار و بندیل سفر بستن هیجان‌انگیز است. سفرت می‌گوید چمدان ببری یا کوله، این لباس را ببری یا آن لباس را، این کفش را ببری یا آن کفش را  ...

روزهای قبل پر بود از تردید ... تردید رفتن یا نرفتن ... آنقدر تردید بود که سپرده بودم همه چیز را به زمین و آسمان و خدا و دست روزگار و ... منتظر بودم چیزی بشود تا جور نشود بروم؛ مشکلی، گیری، چیزی، اما همه چیز راحت آماده شد، خیلی راحت، آنقدر راحت که حتی سفر یک ماه جلو افتاد! ...

بروم؟ نروم؟ بروم؟ نروم؟ ... این‌جور موقع‌ها دست به دامن یکی دیگر شدن که جایت فکر کند خوب است، مثلا حافظ بنده خدا! امیدوار بودم یک چیزی بگوید که با خیال راحت تصمیم بگیرم نمی‌روم! اما نمی‌دانم چرا همه‌اش حرف‌های خوب خوب زد! فرقی هم نمی‌کرد چند بار کتابش را باز کنم؛ یک‌جور دیگر باز هم همان حرف‌های خوب ...

چمدان می‌بندم، چمدانی که پر از لباس‌های رنگی رنگی است ...

این سفر فرق دارد ... این سفر  برای خودم است، برای خود خودم ... سفری که تمام عواقب و حاشیه‌هایش را پذیرفته‌ام ... این سفر برای خود خودم است، نتیجه آنکه مدتی است دارم به خودم یاد می‌دهم خودم برایم مهم باشد ... نتیجه آنکه همیشه همیشه خودم برای چیزهایی که می‌خواسته‌ام، سوال‌هایی که باید پاسخشان پیدا می‌شده است، رفتن‌هایی که باید شروع می‌شده و ...  آستین بالا زده‌ام و منتظر زمین و آسمان و هوا و دست غیب نبوده‌ام ...

چمدان می‌بندم، چمدانی که پر از لباس‌های رنگی رنگی است ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت   توسط safzav  | 

 

این روزها همین‌طور که راه می‌روم، جایی منتظرم، در تاکسی و اتوبوس هستم، در تخت دراز کشیده‌ام و ...، وبلاگ می‌نویسم! جمله می‌سازم، ویرایششان می‌کنم، پس و پیششان می‌کنم، تیتر انتخاب می‌کنم ...  فکر می‌کنم تا الان سه چهار پستی نوشته باشم! اسم یکی‌اش "آهنگانه (!)" است، اسم یکی دیگرش "دیروزها ..."، اسم آن یکی "چیزی که باید ثبت شود" یا یک همچین چیزی است، یکی دیگر "پراکنده و بی‌ربط" است و درونش از ماجرای اخیر سرخه حصار هست تا چیزهای پراکنده و بی‌ربط دیگر و  ... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت   توسط safzav 

ناهار می‌پزم. از اول امسال تابحال فکر کنم دومین جمعه‌ای است که خانه‌ام. دلم دل مشغولی‌های دیگرم را می‌خواهد و برای همین پیشنهاد می‌دهم من ناهار بپزم. جمعه‌ها ظهر اغلب ماهی می‌خوریم. طرحی نو در می‌اندازم. در آرد سوخاری ماهی‌ها علاوه بر ادویه‌های مورد علاقه‌ام سماق هم می‌ریزم. ماهی‌ها که سرخ شدند دو تکه از آن‌ها را بر می‌دارم تا بلایی جدید سرشان در بیاورم. رب آلوی تازه کشف شده‌ام را با سبزی شمالی‌های شور و آب و باقیمانده آرد سوخاری سماق‌دار قاطی می‌کنم و می‌گذارم روی گاز تا بپزند. نتیجه خوشمزه است. خوشحالم از کشفم. کمی از سسی که ماهی‌ها را درونش پختم را داخل یک لیوان درست می‌کنم و می‌گذارم روی میز تا بقیه هم اگر خواستند امتحان کنند. البته زیاد امیدوار نیستم این اتفاق بیفتد. ماست و خیار هم درست کرده‌ام. هر چه دستم رسیده داخلش ریخته‌ام. از گل محمدی بگیر تا کرفس خشک شده. خیلی زیاد نریخته‌ام تا صدای کسی در نیاید. آنقدر ریخته‌ام تا دلم آرام بگیرد. دلم قاطی کردن می‌خواهد. دلم طرحی نو در انداختن می‌خواهد ...

لباس زیر سارافون سبزه را با سارافون نارنجیه پوشیدم. دلم لباس نارنجی زیرش را نمی‌خواست. مغزم این روزها تحمل هیجان زیاد را ندارد. شال و شلواری که مدت‌ها نمی‌پوشیدم را با آن مانتو گل گلی سرمه‌ایه پوشیدم. پریروز دلم روشن آرام و بی هیجان می‌خواست و امروز تیره. امروز حتی دلم نمی‌خواست آن مانتو سرمه‌ای گل گلیه را مثل همیشه با شال و شلوار سفید بپوشم. پس همه جایم شد سرمه‌ای. برایم جالب بود که تیره‌ترین حالت‌های من باز هم پر از رنگند! معمولا این طور نبوده اما الان سه کفش دارم. هر روز یکی‌شان را می‌پوشم؛ چون امروز تحمل کفشی که دیروز پوشیده‌ام را ندارم! و فردا تحمل کفش امروز را ... خیلی وقت‌ها می‌شود که دلم می‌خواهد پا برهنه باشم ...

چند روز است موبایلم سایلنت است. مثل همیشه با خودم این ور و آن ور هم نمی برمش. هر چند وقت یک‌بار سراغش می‌روم ببینم خبری هست یا نه ...

تم کامپیوترم را عوض کرده‌ام. تم قبلی را خیلی دوست داشتم. صدای گرگ تهش، مدیا پلیر و موسش که شبیه برگ بود ... اما دلم طرحی نو در انداختن می‌خواست ... دلم کندن می‌خواست ...

دلم شنیدن آلبوم یک گروه یا خواننده را نمی‌خواهد. تحملش را ندارم. پس مرتب مجموعه آهنگ‌هایم را گوش می‌دهم که یکی از عجیب‌ترین مجموعه آهنگ‌های دنیاست. از آهنگ شگی و آکوآ دردونش پیدا می‌شود تا شجریان! آهنگ‌ها مرتب عوض می‌شوند و وارد دنیای جدیدی می‌شوند و تنوع طلبی روحیه من را ارضا می‌کنند ...

تم گوگل ریدرم را عوض کرده‌ام و از این جدیدها گذاشته‌ام که روزی چند بار خودشان عوض می‌شوند. تازه همین تم را هم چند روز یک بار عوض می‌کنم. خوشم می‌آید یک شکل نمی‌مانند و تکراری نمی‌شوند.

یک دنیا کار عقب‌مانده ... نه نمی‌خواهم درباره‌شان حرف بزنم ...

مغزم پر از فکر جدید است. فکرهایی که آزموده نشده‌اند اما بخشی از منند. بخشی از چیزی که به آن اعتقاد دارم. فکرهایی که بخشی از جلو رفتن منند ... دلم می‌خواست اینجا می‌نوشتمشان اما شخصی‌تر از این هستند که هر کسی بخواندشان ...

یادم می‌آید مامان یک زمانی می‌گفت در دانشگاه برای یک درس حاضر نیست دو کلاس بگیرد. می‌گفت خوشش نمی‌آید یک درس یکسان را به دو گروه مختلف بدهد و دوبار حرف‌هایش را تکرار کند. اما حاضر بود سال بعد حرف‌های سال قبلش را بزند. حالا دخترش دلش نمی‌خواهد آن‌طور که تا الان درس می‌داده را دوباره تکرار کند. دلش نمی‌خواهد سر کلاس برود با همان طرح درس‌ها و با همان حرف‌ها. دلش یک دنیای جدید می‌خواهد ... ‌

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط safzav 

 

 

روزهای گذشته روزهای شادی نبوده‌اند. شب خوابیده‌ای به امید فردا و صبح بلند شده‌ای به امید دخترکانی که هر چه قدر هم اعصابت را نرمش دهند و انرژی‌های داشته و نداشته‌ات را مصرف کنند؛ باز هم برای تو انرژی و شادی به همراه دارند. ساعت از 6 گذشته است. از خانه بیرون می‌روی. در کوچه‌های روشن شده محله تک و توک آدم‌هایی رد می‌شوند. موسیقی ... مغزت موسیقی می‌خواهد. تنها آهنگ‌های  Cher است که به حال و هوای آن موقع مغزت می‌خورد...

 

مدرسه و سر و کله زدن با دخترها می‌گذرد. عصر برنامه‌ای در پیش است. 3 سالی می‌شود که در حوالی این روزها برنامه‌ای در پیش است. یک تولد ... فرصتی برای جمع شدن برخی دور هم ... بهانه کسی است که خیلی‌هایشان تابحال حتی ندیده‌اندش، اما خوب می شناسندش ... حتی بهتر از کسانی که سال‌ها و سال‌ها در کنار این فرد زندگی کرده بودند ... بهانه یک شخص است. اما انگار هرکس با دلیل خودش می‌آید. با دید خودش. با فکر خودش ... و من این را دوست دارم ... این روز متفاوت است به همین خاطر ... برای اینکه به یک بهانه جمع شوی؛ اما هرکس بتواند آخرش با خودش چیزی بردارد و برود ...

 

تک تک افراد این جمع آنقدر سرشلوغ هستند که به این راحتی‌ها نتوان در یک ساعت مشترک دور هم جمعشان کرد. چندین بار مکان و ساعت قرار جابجا می‌شود. آخرش هم دو نفر که دوست داشتی و دوست داشتند حتما حضور داشته باشند؛ می‌گویند که نمی‌توانند بیایند. اما یک معجزه رخ می‌دهد و می‌آیند. مثل هر سال ... هر سال این موقع‌های سال منتظر یک معجزه‌ای و این بار هم بخشی از معجزه رخ می‌دهد ...

 

کم کم دور هم جمع می‌شوند ... شوخی‌ها و کل کل‌ها همه را به وجد آورده است ...

 

امسال خیلی اتفاقی چند رخداد، موازی برنامه‌مان شده است... تولد یک دوست ... و خداحافظی یک دوست دیگر برای رفتن به جای دیگری در این دنیا ...

 

هر سال عادت داریم سوالی بپرسیم و همه جواب بدهند ... سوال اول پرسیده می‌شود ... چهره‌ها فکور می‌شود ... بعضی‌ها دوست دارند افکارشان را بگویند و بعضی‌ها نه ... مهم این نیست که همه حرفی بزنند. مهم این است که فکر کنند. چیزی که شاید تابحال به آن فکر نکرده‌اند ... سوال این است: "آن چه چیزی است که فقط فقط مادرتان به شما می‌دهد و اگر نباشد دیگر کسی نیست که آن کار را برایتان انجام دهد؟" ...

 

سوال دوم هم پرسیده می‌شود: "یک خاطره بامزه یا خنده‌دار با مادرتان بگویید؟ یا خاطره‌ای که هر بار یادش می‌افتید بی اختیار لبخند می‌زنید؟" ... باز هم هر کس چیزی می‌گوید و بعضی‌ها فکر می‌کنند و حرفی نمی‌زنند ... باز هم این مهم نیست که همه حرف بزنند. این مهم است که همه به این موضوع فکر کنند ...

 

در بین پاسخ این سوال‌ها یک نفر می‌گوید: من مامانم را خیلی دوست دارم، ولی مادربزرگم .... حرفش که تمام می‌شود آن یکی فرصت می‌خواهد تا حرفی بزند. می‌گوید: "هیچ وقت از واژه‌های سلبی مثل ولی، اما و ...  استفاده نکنیم. بهتر بود می‌گفتی: من مامانم را خیلی دوست دارم و مادربزرگم ..."

نکته‌ای که می‌گوید چقدر به دلم می‌نشیند. با شناختی که ازش دارم می‌دانم که عالم بی عمل نیست. خودش انجام می‌‌دهد که حالا به ما هم تذکر می‌دهد. به خاطر همین چیزهایش است که اینقدر برایم عزیز است ... سال‌ها است که از او می‌آموزم و خوشحالم که این آموختن دو طرفه است ...

 

...

 

ساعت نزدیک‌های 10 شب است که قدم زنان در کوچه‌های تاریک و روشن محله به طرف خانه می‌روی. موسیقی ... باز هم مغزت موسیقی می‌خواهد. اما این بار نوعش متفاوت است. این بار فقط و فقط دلت آهنگی مثل Amen را می‌خواهد. چه تفاوتی! ... مغزت صبح اصلا تحمل اینجور آهنگ‌ها را نداشت ... راه می‌روی ... نه جایی روی زمین ... انگار جایی وسط‌های آسمان ... و دلت می‌خواهد این راه‌ها تا ابد ادامه داشت ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 
تولد ۵۲ سالگی‌ات رسید ... تولدت مبارک ... تولد آن سال اول افتاده بود روی روز مادر و تولد امسالت افتاده است شب روز پدر!! ... سومین سال است که تولد می‌گیرم و هنوز که هنوز است به غیر از تعدادی از دوست و آشناها کس دیگری شیوه من را دوست ندارد و هم پای من نیست ... اتفاقات حاشیه‌ای تولد امسالت کمی عجیب و غریب و دور از انتظار بود. ظرف همین یکی دو روز فهمیدم که دو تا از بچه‌ها دارند می‌روند ... قرار بود مهمانی داشته باشم با حال و هوای خودم، اما حالا به جایش ۶ مهمان دارم با حال و هوایی دیگر ... قرار بود خانه نباشم و پیش خودم باشم؛ اما خانه‌ام و پیش دیگران ... اما یک اتفاق که باید می‌افتاد افتاد ... هدیه‌ روز تولدت آماده است ... از یک دوست که زحمتش را کشیده متشکرم. مثل بقیه هوایش را داشته باش ...

یک چیزی خیلی خنده‌دار است ... همه این حرف‌ها را خودت می‌دانی ... حتی آن جمله‌هایی که در مغزم می‌آیند ولی روی صفحه نوشته نمی‌شوند را ... انگار بیشتر با خودم حرف می‌زنم و برای دل خودم ... مثل آن فنجان قرمزهای هیجان انگیز که سال اول برای تولدت و برای روز مادر برایت خریدم ... فکر می‌کنم بیشتر برای خودم خریده بودم ... برای این مطلب می‌خواستم عکس انتخاب کنم. عکسی به عنوان هدیه. هم تو گل‌ها را دوست داری و هم من ... اما خنده‌دارش این است که رفته‌ام سراغ گلی که خودم خیلی دوستش دارم ... خودت میدانی که این گل چقدر به من آرامش می‌دهد ...

زنبق

باز هم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت   توسط safzav 

 

این متن را خیلی پیش‌تر نوشته بودم:

 

!. تولدش است. 16 ساله می‌شود. دوستان قدیم و جدید مدرسه ایش را دعوت کرده است. روز قبل‌ترش تولدی با یک ناهار شاهانه داشته است و روز قبل‌ترش مهمان مادربزرگش بوده است. شده است مثل عروسی‌های شمالی‌ها! انگار یک هفته بساط مهمانی و شادی برپاست!

 

!!. خانه پر از "تینیجر" است! "اگر مُردم من را حلال کنید!" ظهر این اس ام اس را وقتی که هنوز گروه "تینیجرها" گرم نشده‌اند و تازه اول شیطنت‌هایشان است برای دو دوست می‌فرستم. یادم می‌آید تقریبا هر سال چنین اس ام اسی فرستاده‌ام. اما امسال اولین باری است که به این قوم مغول جماعت، "تینیجرها" می‌گویم. دفعات قبل این قوم مغول بچه بوده‌اند. پسرک‌های پر شر و شوری که هر سال بزرگ و بزرگ‌تر شدند ... این را علاوه بر قد و قواره‌شان از مدل موها و نوع لباس پوشیدنشان هم می‌شود فهمید ...

 

!!!. "تینیجر" جماعت، آن هم از نوع پسرش! سر و کله زدن با این بخش از جامعه فوق العاده است. کله‌شق‌هایی که میان حال و آینده نامعلومشان گم شده‌اند! با همه چیز سر جنگ دارند و اعصاب همه اطرافیانشان را چرخ می‌کنند!! اما من سر و کله زدن با آنها را دوست دارم. احساس جوانی می‌کنم! هر چند که از نظر آنها من یک دخترم! یک خواهر بزرگ‌تر که با آنها فرق دارم ... و از نظر آنها پیرم و متعلق به دنیایی دیگر!

 

!!!!. 10 نفری می‌شوند. همه‌شان در اتاق کوچکی چپیده‌اند که با آن همه وسایل، دو نفر هم به زور در آن جا می‌شوند. صدای موسیقی بالا می‌رود: "تهران شهری که ... خدا پاشو! پاشو! باهات حرف دارم! ..." دسته‌جمعی و بلند با آن همخوانی می‌کنند. ناگهان صدای موسیقی قطع می‌شود. اما آنها همچنان می‌خوانند. آنقدر خوب می‌خوانند که لازم نیست خواننده اصلی خودش را دیگر خسته کند! ... من این سمت خانه‌ام، میان کارهای عقب افتاده و نیفتاده‌ام ... به من هم خوش می‌گذرد ... از خوشیشان می‌خندم ...

 

!!!!!. یکی از خاله‌هایش کیکش را که می‌خورد می‌گوید: "خیلی خوشمزه بود! حتما امسال سال خیلی خوبی برات میشه!" جواب می‌دهد: "فکر نمی‌کنم! سال‌های قبل کیکش از این هم خوشمزه‌تر بود، ولی اتفاق خاصی نیفتاد!"

چقدر این نسل ناامیدند!  این را از نوشته‌ها و شعرهایشان خوب می‌شود فهمید. از هر 3-4 دوچرخه‌ای که می‌خرم؛ حداکثر 2 شعر با آن مفهوم‌هایی که من دوست دارم پیدا می‌کنم. همه‌اش ناامیدند. همه‌اش از سیاهی‌ها و سکوت‌ها و تنهایی‌ها حرف می‌زنند ...

یکی از دوستانم که معلم همین "تینیجرها" است می‌گوید به خاطر این است که این‌ها بی دغدغه بزرگ شده‌اند. نه بچه انقلابند، نه بچه جنگ ...

نمی‌دانم ... انگار گم شده‌اند ... من فکر می‌کنم هویت این‌ها را کشته‌اند. تمام گذشته‌شان را نفی کرده‌اند. چیزی ندارند که خودشان را با آن تعریف کنند. دلیل گم شدنشان همین است ...

 

!!!!!!. مدیرشان می‌گوید: "سال دوم دبیرستان خیلی مهم است. بیشتر سوال‌های کنکور از همین سال است. به همین خاطر امسال دیگر با بچه‌ها شوخی نداریم. سفت و سخت می‌گیریم! ..."

می‌گویم: "حرفتان قبول! فقط یک سوال داشتم ... دانشجویی که بلد نباشد چطور با مشکلاتش روبرو شود و گلیمش را از آب بیرون بکشد ... دانشجویی که لجباز باشد ... دانشجویی که نفهمیده باشد جایش در این دنیا کجاست ... دانشجویی که نتواند از داشته‌هایش لذت ببرد و مرتب در حسرت نداشته‌هایش باشد ... دانشجویی که مغزش کار نکند ... به چه درد این مملکت می‌خورد؟ درد کجای این مملکت را دوا خواهد کرد؟"

مدیرشان حرف من را نمی‌فهمد یا می‌فهمد و سایه سنگین مد تست و کنکور نمی‌گذارد به آن فکر کند ...

 

!!!!!!!. 7 سال دیگر من 30 سالم می‌شود و او 23 سالش. یعنی سنی که من الان هستم. آن موقع من چه کار می‌کنم؟ او چه کار می‌کند؟ آن موقع در مغز من و او چه می‌گذرد؟ ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. اسمش زهرا است. اول دبستان را تازه تمام کرده است. صورت زیبا و دوست داشتنی دارد ... سر کلاس نرفته است. پیش من می آید. بغض کرده است ... صبح با مادرش آمده است مدرسه و کیفش پیش مادر جا مانده. نگران است. می گوید تمام وسایل کلاس های امروزش داخل کیفش است ...

می گویم: "نگران نباش!" ... "نگران نباش! مادرت وقتی متوجه کیف بشه حتما بر می‌گرده" ...  "نگران نباش! مادرها حواسشون به همه چیز هست" ...

طولی نمی کشد که مادرش کیف در دست می آید و زهرا خندان به سر کلاسش می‌رود ... و من در این راهروی خالی ایستاده ام و جمله‌ام مرتب در مغزم تکرار می‌شود: "مادرها حواسشون به همه چیز هست" ... "مادرها حواسشون به همه چیز هست" ... "مادرها حواسشون به همه چیز هست" ...

و بغضی که از گلوی زهرا مهمان گلوی من می شود ...

!!. اینجا این نوشته را می خوانم:

    

مامان­ها آرامش بخش­اند

     حتی اگه صداشون رو فقط از پشت تلفن بشنوی

     حتی اگه بهت فقط اس­ام­اس بزنن

     حتی اگه فقط یاد یکی از عادتا یا کاراش بیافتی

     مامان­ها شادی بخش­اند

     مامان­ها می­تونن تمام بار هستی رو بدوش بکشن

     مامان­ها...

 و من یک جمله بهش اضافه می کنم ...

    حتی اگه فقط خوابشون رو ببینی

!!!. کادوی تولدت دارد آماده می شود ... کمتر از 20 روز دیگر مانده ... هنوز جایی که بتوانم مهمانی تولد امسالت را بگیرم پیدا نکرده ام ... دلم یک خانه می خواهد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت   توسط safzav 

 

فوری ... فوری ...

یک شکم غریب و تنها به یک یا چند عدد شکم قبراق و سرحال که قِر و فِر ندارند و پایه خوردن همه نوع غذایی هستند نیاز مبرم و فوری دارد! از صاحبین شکم های داوطلب درخواست می‌شود، رزومه خود را برای نویسنده این متن در بخش کامنت‌های این وبلاگ بگذارند!!

 

در خانه ما غذاهایی که مورد توافق همه شکم‌های اعضای خانواده باشند بسیار بسیار انگشت شمارند. چون یکی قارچ نمی‌خورد، یکی مرغ و هر غذای مرغی شده‌ای را نمی‌خورد، یکی ماهی نمی‌خورد، یکی از نخود فرنگی فراری است، یکی در غذا گوشت تکه‌ای باشد نمی‌خورد، یکی دیگر اگر داخل غذا گوشت چرخ کرده باشد نمی‌خورد، یکی فلفل دلمه‌ای نمی‌خورد، یکی حالش از هر چه بادمجان و کدو است به هم می‌خورد، یکی از هر چی غذای تند فراری است، یکی دیگر استاد جدا کردن گوجه از هر نوع سالاد و غذاست، یکی دیگر سس سالاد با مایونز نمی‌خورد، یکی دیگر سس سالاد بدون مایونز نمی‌خورد، یکی دیگر اگر سبزی‌های آش بزرگ باشند سریع از خیر خوردن آن می‌گذرد، یکی دیگر غذا اگر قاطی باشد و اجزایش زیاد معلوم نباشد آنقدر غذا را زیر و رو می‌کند و لب بر می‌چیند که آدم را جان به سر می‌کند، یکی دیگر ...

 

این عادت‌های نخوردن مربوط به 20 شکم مختلف نیست! فقطِ فقط مخصوص 4 شکم اعضای دیگر خانواده من است و آن شکم پنجم غریب و تنها هم، صد البته شکم من است! که عاشق قارچ و نخود فرنگی و ماهی و مرغ و گوشت چرخ کرده و گوجه فرنگی و خوراک بادمجان و ... است و معتقد است غذا هر چه تندتر باشد بهتر است!! و معتقد است باید همه چیز را با هم قاطی کرد و خورد و امتحان غذاهای قاطی و جدید یکی از تفریحاتش است!!!!

 

صاحب این شکم تنهای غریب در میان چراغ‌های علاقمندی‌هایش، چراغی برای آشپزی دارد. این چراغ همیشه روشن نیست و یک وقت‌هایی خودش را نشان می‌دهد. اما هر بار که روشن می‌شود صاحبش را با کلی دردسر مواجه می‌کند. چون همیشه می‌خواهد غذای جدیدی را امتحان کند و همیشه هم تنها با درست کردن آن غذا برای شکم صاحبش راضی نمی‌شود و دلش می‌خواهد غذا را برای شکم‌های دیگران هم بپزد و بدهد بخورند و به به و چه چه کنند! و مشکل همین جا است که شکم‌های اعضای خانواده قابلیت ارضای این حس را ندارند!

 

به همین خاطر از تمام شما دوستان و آشنایان علاقمند به امتحان مزه‌های جدید درخواست می‌شود در صورت علاقمندی گوش به زنگ باشید تا زمانی که این چراغ روشن شد خبرتان کنم...

... با تشکر!

 

راستی یک نکته! از همین ابتدا بگویم که حواستان باشد. شکم هایتان بیمه نیستندها! من غذا را می‌دهم بخورید، ولی تضمین نمی‌کنم که خوشتان بیاید و البته این را هم تضمین نمی‌کنم که شکمتان زنده بماند!!

 

راستی یک نکته دیگر! اگر با خواندن این متن به این فکر افتاده‌اید که نویسنده آن چه آدم بی غمی است که تنها مشکل زندگی‌اش راحتی و شادی شکمش است؛ باید خدمتتان عرض کنم که نخیر! اشتباه می‌فرمایید! تاریخ ثابت کرده است که بخش زیادی از افراد جامعه وقتی شکمشان سیر و شاد و سرحال باشد دیگر غمی در دنیا ندارند و همه چیز بر وفق مراد است و وقتی امور مربوط به شکم ناجور باشد دیگر جایی برای چیزهای لوکسی مثل فرهنگ و محیط زیست و ... در زندگیشان باقی نمی‌ماند!

 

-----

پ.ن: امروز عصر بعد از یک تماس تلفنی که شروع کاری را به من یادآوری کرد؛ یکهو بدجور حالی‌ام شد که ای وای! تابستان شروع شد! یک فصل سال ۸۶ تمام شد و شلوغ‌ترین فصل کاری من در طی سال خودش را دارد نشان می‌دهد ... سلام تابستان ... امیدوارم به هردویمان خوش بگذرد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

مدرسه شان جلسه است. کارنامه می دهند. بیشتر مادرها آمده‌اند و تک و توک پدرهایی مانند پدر ما. اصرار کرده بود من هم بروم. خواهرم، اما اینجا به جای مادر. مشاور تحصیلی دبیرستان درباره سالی که گذشت آمار و ارقام ردیف می‌کند ... ریاضی، فیزیک، شیمی، ادبیات، ... برنامه تابستان را می‌گوید و تاکید و تاکید بر مهم بودن کلاس‌های ریاضی و فیزیک تابستان. گویا دبیرها قصد دارند بخشی از درس‌های سال‌ بعد را شروع کنند. 3 روز در هفته کلاس خواهند داشت. برنامه را نگاه می‌کنم. تنها دو کلاس متفاوت دیده می‌شود. خوش نویسی و مهارت‌های فنی (گویا قرار است در این کلاس با انواع وسایل برقی مانند اتو، کولر، سشوار و ... آشنا شوند و تعمیر آن را بیاموزند).

 

مادر و پدرها هم با مهم بودن کلاس‌های ریاضی و فیزیک موافقند و از شل گرفتن و بازیگوشی فرزندانشان شاکی! هیچ کس نمی‌پرسد به غیر از این کلاس‌ها چه کلاسی دارید؟ کلاس ورزشی؟ کلاس هنری؟ کلاسی که مغز این آدم‌ها را بسازد؟ کلاسی که به آن‌ها یاد بدهد از مغزها و دست‌هایشان چگونه استفاده کنند و گلیمشان را از آب بیرون بکشند؟

 

می‌آیم خانه. ظهر است. تلویزیون روشن می‌کنم و ناهار می خورم تا بعد از آن بروم و به کارهایم برسم. تکرار برنامه "اپرا" را می‌بینم. این قسمتش درباره برنامه‌ای است که یکی از دبیرستان‌های آنجا اجرا کرده است. در یک دبیرستان آمریکایی که 64 دانش‌آموز دارد روزی را به نام روز "چالش" انتخاب کرده‌اند. در آخر این روز که پر بوده است از کارها و گفتگوهای گروهی، دانش‌آموزان بیشتر خودشان و هم مدرسه‌ای‌هایشان را شناخته‌اند (حتی اولیای مدرسه نیز بخشی از این برنامه بودند و این شناخت‌ها بین آنها و دانش آموزان نیز رخ داده بود). دانش‌آموزان فهمیده‌اند که همه هم مدرسه‌ای‌هایشان مشکلاتی در زندگی شخصی‌شان دارند که رو نمی‌کنند و آنها تنها کسانی نیستند که مشکل دارند. دانش‌آموزان فهمیده‌اند هم کلاسی پولدارشان بی‌غم‌ترین زندگی روی زمین را ندارد. فهمیده‌اند محبوب‌ترین دانش آموز مدرسه‌شان گذشته‌ای نه چندان محبوب داشته است ... آنها فهمیده‌اند که کسانی هستند که آنها را دوست دارند ... آنها توانسته‌اند بفهمند چه جایی و چگونه دیگران را آزار داده‌اند و فرصت پیدا کرده‌اند تا جبران کنند. یک پسر سفید پوست به نتیجه رسیده است که باید افکار تبعیض نژادی‌اش را برای همیشه کنار بگذارد. آنجا پسری فهمیده است باید تفکراتش را نسبت به خانم‌ها و توانایی‌هایشان اصلاح کند ... اولیای مدرسه فهمیده‌اند که کجا در ارتباط با دانش‌آموزانشان اشتباه کرده‌اند و آنها را درست نفهمیده‌اند و عذر خواسته‌اند ... و بسیاری فهمیدن‌های دیگر که هرکدام نتیجه‌اش تغییر یک شخص بوده است و به قول اپرا وقتی می‌توان به تغییر دنیا امیدوار بود که تک تک افراد دنیا تغییر کنند ...

 

تفاوت ...

 

یاد مدرسه خودمان* می‌افتم و تمام چیزهایی که در این مدرسه یاد گرفتم و فرصت‌هایی که من و هم مدرسه‌ای‌هایم داشتیم و اکثر دانش‌اموزان این کشور، این فرصت‌ها را نداشته‌اند و ندارند ... و نگرانم از پدر و مادرها، دانش‌آموزان و مسئولینی که مدرسه ما را تنها از روی نام بلند آوازه اش و ریاضی و فیزیک و المپیاد و رتبه کنکورش قضاوت می‌کرده‌اند و می‌کنند ...

 

دیدن دانش‌آموزانی که در مدارسی درس می‌خوانند که خوبی‌شان تنها در ریاضی و فیزیک و شیمی‌شان خلاصه شده است و بهترین و طلایی‌ترین سال‌های زندگی‌شان صرف امور مهمی که مهم‌تر از آن‌ها هم وجود دارد (اما کسی اهمیتی نمی‌دهد!) می‌شود؛ یکی از غم‌های زندگی من است.

 

و دیدن معلمین و مدیران انگشت شماری که به چیزی فراتر از فرمول‌های ریاضی و فیزیک هم فکر می‌کنند، یکی از شادی‌‌های زندگی من ...

 

-----

* دبیرستان فرزانگان تهران (سمپاد)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

در درس طراحی پارک های جنگلی یاد می گرفتیم که گل و گیاه کاری کنار جاده های دسترسی پارک هایمان باید با شکل و شمایل جاده متناسب باشد. اگر جاده مورد نظر جاده ای است که سرعت حرکت ماشین ها بالا است، نباید گیاه های کوچک در کنار جاده کاشت؛ چون راننده ها با این سرعت این گیاهان کوچک را نمی بینند. در این کلاس یاد گرفتیم که باید جاده های پارک های جنگلی را پر پیچ و خم طراحی کرد تا رانندگان مجبور شوند آرام رانندگی کنند و از زیبایی های مسیر نیز لذت ببرند. در چنین مکان هایی تنها رسیدن به مقصد مهم نیست، دیدن مسیر نیز مهم است.

روزهایی که سرعت ماشین زندگی ام تند می شود و من در کارهایی که دوستشان دارم غرق می شوم تنها یک نگرانی است که نمی گذارد بی هیچ دغدغه ای از جایی که هستم کاملا راضی باشم و آن هم این است که نکند در این سرعت بالا، ریزه کاری هایی را از دست بدهم که دیگر فرصتی برای برگشتن و دیدنشان نداشته باشم؟!

یک زمانی معتقد بودم زندگی انسان باید مختصر و مفید باشد. اما دو سالی هست که به این نتیجه رسیده ام نه! گاهی وقت ها باید زمان بیشتری صرف کرد با حجم کمتری از رویدادها تا ریزه کاری ها را از دست نداد. بخصوص برای آدم های کارپرستی مانند من که ریزه کاری های زندگیشان شامل روابط خانوادگی و دوستانه و دغدغه های سلامتی و بعضا تفریحی شخص خودشان می شود.

این نگرانی که در پس زمینه ذهنم دو سالی است جا خوش کرده و باعث می شود تخته گاز نروم را دوست دارم. فکر می کنم کم کم دارم یاد می گیرم که به همه چیز با هم فکر کنم. امیدوارم روزی برسد که بتوانم چیزی را از قلم نیندازم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

!. یک بازیگر مرد است. "دانش مند" است. "دانش مند" نه به معنای عام آن. به معنای کسی که با دید علمی به حرفه خود می نگرد. آرام است و هر روز و هر روز در حال ساختن خودش و بالاتر رفتن ... انسان های "دانش مند" همیشه برای من جایگاه ویژه و قابل احترامی دارند ...

!!. یک بازیگر زن است. دل مشغولی زیبایی در کنار حرفه اش دارد. دل مشغولی که به آن اعتقاد دارد و این اعتقاد و تلاشش حس احترام من را بر می انگیزد. می داند چه کاره است و خودش را در حصار روندهای کلاسیک محدود نکرده است و از جایگاه مردم پسندترش برای نشر فکرهایی استفاده می کند که در حالت عادی خریدار آن چنانی ندارد.

تصور من از این دو شخص محدود به تصویری است که از رسانه ها به من رسیده است و به طور حتم کامل نیست. من این بخش از شخصیتشان را که می شناسم دوست دارم و به آن احترام می گذارم و معتقدم سفیدی ها یا سیاهی های دیگرشان این بخش از وجودشان ر ا نفی نمی کند.

 -----

پ.ن ۱: روز جهانی محیط زیست دیروز بود ... چقدر این روز بی سر و صدا برگزار می شود! مطالب سبزنویس ها را می خوانم و شعار روز جهانی محیط زیست در ایران را: "توسعه ولو به هر قیمتی، دوای هر درد بی درمان!" چه تلخ است ...

پ.ن ۲: اگر تهدید ماندانا نبود، این پست کوچک هم معلوم نبود کی گذاشته شود!!!  

پ.ن ۳: امروز روز شلوغی بود. کار جدیدی شروع کردم، چند کار مدت ها مانده، دوباره روی غلتک افتادند و ... چه قدر این سر شلوغی شیرین را دوست دارم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

سفر هستم. به نوعی یک سفر کاری است. اما در اصل من در این سفر همسفر و مهمان تیم کاری اصلی هستم. یکی از همسفرها می رود و من تنها خانم این جمع مردانه می شوم. تنها در شهر قدم می زنم. تنها با همکاران محلیمان طرف می شوم. تنها از کوه بالا می روم. نه کسی از من سوالی می کند و نه من حرفی برای کسی دارم ... 

اینجا کافی شاپ مورد علاقه من در نزدیکی یکی از میادین اصلی تهران است. فضایش بدجور به دلم می نشیند. به خاطر شکل و شمایل لوسترها و مبلمانش با بچه ها نام آنجا را به شوخی کافی شاپ "رستم" گذاشته ایم. گاهی اوقات بی هیچ دلیل خاصی آنجا می روم. با روزنامه هایم یا با جهان (جهان نام رایانه همراهم است). تنهایی چیزی سفارش می دهم، روزنامه ام را می خوانم و یا کارهایم را انجام می دهم. نه آشنایی هست که من را مخاطب صحبت هایش قرار دهد و نه من کسی را دارم که حرفی برایش بزنم ... سکوت است و تنهایی ...

می روم دکتر. تنها هستم. از دوران دبیرستان اغلب دکتر رفتن هایم به تنهایی بوده است. بارها با تعجب از من پرسیده اند "کسی همراهت نیست؟" و من هم با تعجب پاسخ داده ام "مگر حتما باید کسی همراهم باشد؟" و جواب می شنوم "معمولا همه همراه دارند ..." کتاب و روزنامه ام را می خوانم تا نوبتم شود ... خودم تنها همه چیز را برای دکتر توضیح می دهم و خودم تنها تمام حرف های دکتر را می شنوم ...

هر چند فیلم یک بار، تنها سینما رفتن را تجربه می کنم. تنها و قدم زنان خودم را به سینما می رسانم. منتظر کسی نیستم. یک بلیت می خرم. طبق بلیتم تنها دنبال یک صندلی می گردم. تنها می نشینم. تنها فیلم را می بینم. کسی نیست تا درباره فیلم با هم حرف بزنیم. با هم به فیلم بخندیم یا با هم گریه کنیم ...

چه قدر این خانه خالی را به خصوص در شب ها دوست دارم. تمام چراغ ها را خاموش می کنم و شاید تنها چراغ جایی را که در آن هستم روشن می گذارم. کسی نیست تا به تاریکی اعتراض کند. صدای موسیقی را بلند می کنم بدون آنکه نگران اذیت شدن کسی باشم و یا نگران اینکه کسی آهنگی را که گوش می دهم دوست نداشته باشد ...

سفر می روم. ۱۱ نفر در یک کوپه ۶ نفره به زور خودمان را جا کرده ایم. ۳ نصفه شب است. تا توانسته ایم حرف زدیم و شلوغ کرده ایم. کم کم باتری ها دارد تمام می شود و همه می خواهند بخوابند. تیم دوستانه ما ۷ نفره است. داوطلب می شوم که من آن فرد اضافه باشم که به کوپه غیر آشنایان برود و بخوابد. دیگران دوست ندارند از هم جدا شوند. من و  mp3 ام با هم به کوپه نا آشناها می رویم. کسی نیست تا با هم حرف بزنیم ...

کمتر کسی را شبیه خودم دیده ام. همه معمولا یک پای خرید دارند. اما من اغلب تنها به خرید می روم. از این مغازه به آن مغازه ... از این خیابان به آن خیابان ... تنها می بینم، تنها انتخاب می کنم، تنها پول می دهم و تنها به خانه حملش می کنم ...

چقدر این سکوت ها و تنهایی ها برایم لذت بخش است و چقدر دوستشان دارم ...

اما یک نکته ...

مگر نه اینکه رنگ های شاد در کنار سیاه جلوه بیشتری دارند؟ مگر نه اینکه قدر نسیم کوتاه خنک را بعد از یک هوای گرم خفه بهتر می دانیم؟ مگر نه اینکه معنی سکوت را بعد از شلوغی بهتر می فهمیم؟ مگر نه اینکه ...

من این تنهایی ها و سکوت های لذت بخش را به همراه تمام جمع های دوستان و آشنایانم دوست دارم ... به همراه تمام کافی شاپ های دست جمعی ... به همراه خانه پر از حضور خانواده و یا پر از مهمان ... به همراه تمام خریدهای دسته جمعی ... به همراه تمام تنها نبودن ها ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

کمتر از 2 سالی می‌شود که پشت در اتاقم کاغذ بزرگ سفیدی را چسبانده‌ام. چون پشت در است و در همیشه باز، کمتر کسی از وجودش اطلاع دارد. شاید اعضای خانواده هم طی این مدت ندیده باشندش. پشت این کاغذ، نقشه خراب کپی شده پارک ملی خجیر است که برای درس پارکداری لازمش داشتیم. آن روزها به جای آنکه دورش بیندازم این فکر به ذهنم رسید و آنجا چسباندمش. چسباندمش تا رویش برخی چیزها را بنویسم. خوشحالم که دارمش. هر مطلبش را با یک رنگ نوشته‌ام. در حد یک جمله‌اند بعضی‌هایشان و بعضی‌ها هم طولانی‌اند. فاصله زمانی مشخصی هم ندارند.

 

خوشحالم که هست برای نوشتن چیزهایی که تنها خودم می فهممشان. چیزهایی که اگر در جای دیگری، مثل این وبلاگ بنویسمشان کسی از آن ها سر در نمی آورد و می‌شود یک سری جملات مبهم که هر کسی با پیش زمینه ذهنی که دارد برداشت خودش را خواهد کرد و این برداشت‌های دور، اصل ماجرا را خراب خواهند کرد. راستی اصلا برای همین دلیل بود که با همه اشتیاقم برای نوشتن، تا این اواخر سراغ وبلاگ نویسی نیامده بودم. این شخصی نویسی‌ها که به اشتباه به اشتراک گذاشته می‌شوند را دوست ندارم و می‌ترسیدم که گرفتارش شوم. اما حالا از خودم مطئنم ...

 

اولین بار بر روی همین کاغذ بود که، نمی‌دانم از کجا، نوشتم: "رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می مانند!" و کنارش حاشیه نوشتم: " سخت است، خیلی سخت ... ولی می مانم به امید دیدن رنگین کمان!" ...

 

این کاغذ را گذاشته‌ام برای نوشتن چیزهایی که باید یادم بماند ...

 

-----

پ.ن: امروز دو نفر از دوستانم به صورت کاملا دوستانه به من گفتند که این چه عکسی است که در وبلاگت گذاشته‌ای؟؟!!! و به صورت کاملا دوستانه در روحم مشت زدند!!! خوب من از این فیلتر فتوشاپ خوشم آمد! همین! من اولش نمی‌خواستم عکس محو بگذارم، اما این عکس با این فیلتر کاشی، از نظر من، بسیار دوست داشتنی تر از حالت اصلی عکس شد!

گفته باشم! با روحیه لطیف (!!) یک انسان لطیف (!!) هنر دوست این طور برخورد نمی‌کنندها!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

جایی در مرز بین استان های لرستان و ایلام - نوروز 86

من به روشنی فردا ایمان دارم

و بهار را انتظار می کشم

گرچه هنوز فضا

آغشته به سرمای زمستانی ست

من به سبزی برگ

به آواز بلبلان

به رقص شکوفه بر درخت

من به بهار ایمان دارم

و تو ای نسیم

با من بیا

آرام و سبک بال

از سردی روزهای پایان

به لطافت آغاز برس

باید امروز مشتی برف

با خود برداری

شاید فردا شکوفه ها تشنه باشند!

(الناز مجیدیان - دوچرخه- ۱۶/۱/۸۶)

-----

پ.ن: این پست را برای خودم و برای چند نفری از دوستان ارزشمندم، در حال و هوای این روزهایشان، گذاشته ام ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

دیروز عصر در دفتر انجمن یوزپلنگ ایرانی اولین "عصرانه یوزپلنگ" را برگزار کردیم (عصرانه یوزپلنگ قرار است یک جور گردهمایی فصلی برای اعضا و دوستان انجمن یوزپلنگ ایرانی و هر دوستدار یوزپلنگی باشد. ضمنا تاریخ عصرانه بعدی هر بار در صفحه اول سایت نوشته می شود). 

 

البته اصل موضوع این نوشته عصرانه نیست. اصل موضوع درباره کار یک دوست قدیمی انجمنی است که چون شاید راضی به آوردن نامش نباشد نامش را نمی گویم. این دوست ما از آن دوست ها و عضوهای انجمن است که شاید گاهی اوقات حضور فیزیکی اش نباشد؛ اما حضور معنوی اش همیشه هست و روی بازش برای انجام هر کاری که بتواند انجام دهد و کمکی کند همیشه موجب دلگرمی بوده و هست. این دوست قدیمی امروز برای شرکت در عصرانه به دفتر آمده بود. قبلش چند مورد دیگر را توضیح بدهم، بعد آن ها، بقیه اتفاق را توضیح خواهم داد.

 

آن طور که من طی این سال های فعالیت های غیردولتی متوجه شده ام، هر گروهی برای انجام کارهای تیمی و اجرایی کردن تصمیم ها شیوه خودش را دارد. برخی گروه ها مکان محورند. یعنی باید حتما در دفترشان دور هم باشند تا کار انجام شود و شیوه گردش اطلاعات و اخبار گروهشان هم مکان محور است؛ یعنی معمولا در دفترشان اتفاق ها می افتد. مثلا جبهه سبز ایران (آن جبهه سبز واقعی را می گویم که بود! نه این تنها اسم باقی مانده را!) به این شکل بود. به نظر من یکی از دلایل تقویت این مدل در جبهه سبز هم وجود نیروهای کاری ثابت مرکز مشارکت های زیست محیطی شهرداری منطقه 7 بود که باعث میشد همیشه و همه وقت کسی در دفتر باشد که پاسخ تو را بدهد و یا تو بتوانی مراجعه کنی و کاری انجام دهی. در کنار این مدل، من و دوستانم مدل دیگری را هم تجربه کرده ایم. آن هم مدل ارتباط مجازی بدون تکیه بر حضور فیزیکی متمرکز در یک مکان است. در انجمن یوزپلنگ ایرانی بسیاری از کارها و ارتباط ها از طریق پست الکترونیک انجام می گیرد. برخلاف جبهه سبز ایران که پر از فایل های چوبی سنگین محتوی هارد کپی ها (Hard Copy) است، کارهای این انجمن اغلب بر پایه سافت کپی ها (Soft Copy) بنا شده است؛ یعنی آرشیومان متشکل از فایل های کامپیوتری و فولدرها است. البته در هر دو مثال استثناهایی هم وجود دارد و یک نکته دیگر هم اینکه من الان نمی خواهم این دو مدل کار را ارزیابی کنم و بگویم کدام خوب است و کدام بد! تنها فعلا این را داشته باشید که ما در انجمن بیشتر کارها، انتقال اطلاعات، خبر رسانی ها، نظرخواهی ها و ... را با پست الکترونیک انجام می دهیم.

 

بارها حتما این جمله را شنیده اید که: "تکنولوژی اش آمده، ولی فرهنگش نیامده!" مثال بسیار بارزش هم اکثر مزاحمت تلفنی هایی بود که آن زمان هایی که تازه تلفن ثابت در منازل باب میشد اتفاق می افتاد و تنها ارضا یک جور حس کنجکاوی نسبت به یک ابزار جدید بود. به همین نسبت من معتقدم که هر ابزاری فرهنگ استفاده ای دارد. یکی از این ابزارها هم پست الکترونیک است. این فرهنگ استفاده بندهای مختلفی دارد، اما بند مورد نظر مربوط به حرف امروز من این است:

ماده n – به نامه های دریافتی بایستی پاسخ داد. لزومی ندارد پاسخی برای متن نامه داشته باشیم، چون ممکن است نامه اصلا این قابلیت را نداشته باشد؛ مثلا تنها نامه ای برای اطلاع رسانی یک جلسه سخنرانی باشد. ما باید به یک چنین نامه هایی هم پاسخ بدهیم. پاسخ ما در این موارد تنها می تواند یک جمله باشد: "با تشکر، دریافت شد."

 

بخصوص به کار بستن این بند در نامه های کاری، هم تیمی های شما را مطمئن می کند که نامه را دریافت کرده اید. گاهی اوقات تنها برای فرستنده نامه مهم است که بداند شما نامه را دیده و خوانده اید؛ دعوت نامه جلسه به دستتان رسیده، فایل ارسالی را دیده اید، و ... و بالاخره شما زنده اید و پست الکترونیک و خط اینترنتان هم زنده است!!

 

متاسفانه این بند در بسیاری از اوقات توسط ما که به صورت تیمی کار می کنیم رعایت نمی شود (حتی منی که حرفش را می زنم هم گاهی اوقات فراموش می کنم!).

 

حالا بر می گردیم سر ادامه ماجرا ... این دوست قدیمی ما امروز یک هدیه داد. هدیه به کسی که به گفته خودش درسی به او داده بود. این دوست گفت که همیشه در پاسخ دادن به نامه ها تنبل بوده است و در مقابلش همیشه هم از دیوار بودن(!!) آدم ها در مقابل نامه هایش شاکی بوده! و آخر هم به این نتیجه رسیده که آدم هرچیزی را که برای خودش می پسندد باید برای دیگران هم بپپسندد و این درس را از کسی که هدیه را به او داد گرفته که به گفته او، بند n از فرهنگ استفاده از پست الکترونیک را رعایت می کند.

 

از این دوست قدیمی یک بار دیگر هم این کار را دیده بودم. در انتهای اجرای یک کار که باید طبق زمان بندی انجام میشد و پیگیری ها از طریق همین پست الکترونیک بود، به فردی که به زمانبندی وفادار بود و اول از همه کارش را تحویل داده بود؛ هدیه داد (هدیه اش آنقدر هیجان انگیز بود که همه ما از حسادت خودمان را کشتیم!!).

 

کار این دوست قدیمی خودش درس بزرگتری بود. درسی برای کسانی که کارهای تیمی می کنند و باید اخلاق کار تیمی را بلد باشند. ما باید به هم انرژی بدهیم. ما باید نقاط مثبت هم تیمی هایمان را که دیده ایم به آنها نشان بدهیم تا برای انجام بهتر کارها انرژی بگیرند. ما با این کار رابطه بهتری بین خودمان ایجاد می کنیم؛ چون به خودمان و همکارانمان می فهمانیم که کار و وقتی که در کنار هم می گذرانیم و کارهای مثبتی که انجام می دهیم؛ برایمان بسیار بسیار ارزش دارد و قدرش را می دانیم.

 

-----

پ.ن: راستی عصرانه یوزپلنگ دیروز آنقدر خوش گذشت و خوب بود که حد و اندازه ندارد! جدا از خوبی های کاری که داشت مثل آشنا شدن با اعضای جدید و ...، در جمع بچه ها کلی سرمایه اجتماعی جمع کردیم!! (خودتان بگیرید منظورم چیست!) آن آخرهایش هم که همه به تمام معنی ولو بودند و کارهای محیر العقول می کردند (!!) و کسی به مغرش نمی رسید که خانه هم باید برود (!!)، آنقدر خندیدیم و خندیدم که هنوز دلم کمی درد می کند!!!

 

این عصرانه بدون حضور مادر یکی از اعضا و دوستان تازه درگذشته مان اینقدر صفا نداشت. چون بسیاری از اتفاقات این روز حول همین حضور شکل گرفت.

... امیدورام از خنداندن های مادرت از ما راضی باشی و تو هم کیف کرده باشی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

!. می بارند

اما فقط روی وسعت زمین

ای کاش ببارند

بر دل اهالی این سرزمین

و بشویند دل ها را

با قطرات آخرین

لااقل برای لحظاتی چند

فقط همین!

(نیلوفر سادات علمداری - دوچرخه -- ۱۶ فروردین ۸۶)

عکس دزدیه!! روش کلیک کنید میره تو سایتش!

!!. من مست و تو دیوانه ... ما را که برد خانه؟؟!!! ... هی آسمون با توام! وسط این همه سر و صدات صدای منو میشنوی؟؟!! ...

 !!!. Cher انگار آهنگ Rain, Rain از آلبوم LIVING PROOF را برای من و این روزها خوانده ... باید بشنویدش، خواندن متن شعرش تنهایی فایده ندارد ... باید بشنویدش ... آن هم با صدای بلند ... آن هم در زیر باران و یا در یک خانه خالی با پنجره های باز ...

-----

پ.ن: "اگر انسان از شبکه حیات حذف بشه چی میشه؟" آی محیط زیستی ها! برای این سوال سرباز زمین جوابی دارید؟ منتظر جوابه ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

...

سفر مرا به سرزمین های استوایی برد.

و زیر سایه آن "بانیان" سبز تنومند

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.

من چه سبزم امروز ...

-----

پ.ن۱: عنوان و آن چند بیت بخشی از شعر مسافر سهراب است. عکس هم محصول مشترک من، سارا و پارک ملی خجیر است!!

پ.ن ۲: کسانی که به دنبال خواندن مطلبی درباره همان موضوعی که خودشان می دانند چیست به اینجا آمدند، متاسفم! کلی سبک و سنگین کردم تا به این نتیجه رسیدم که تا مدت ها ردپایی از این موضوع اینجا در محیط شخصی من پیدا نخواهید کرد. شاید روزهای بعد و یا بعدترش، وقتی که پرده ها برافتد و دانیم، آن وقت چیزی که نوشتم را برای خواندن بگذارم ...

پ.ن ۳: درباره پست هفته پیش در همین روز "دلم برایش تنگش شده است ..." نمی خواستم دیگه حرفی بزنم، ولی یک سری اتفاقات عجیب باعث شد تا بخواهم یک سوال را اینجا از شما بپرسم: چرا همه شماها فکر کردید این مطلب درباره یک مرده؟؟!!!!! چرا مغز ما آدم ها اینقدر کلیشه ایه؟؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

انجام یک تحقیق و کمک یک دوست تو را می کشاند به یک ساختمان تقریبا بی نام و نشان در یکی از کوچه های این تهران بزرگ و شلوغ ... یک اتاق ... دور تادورش کتابخانه ... میزی که کتاب ها با نظمی که فقط خودش می داند چیست رویش چیده شده اند ... کاغذ سفید ... قلم ... چراغ مطالعه ... فیش های تحقیق ... برگ هایی پر از خلاصه کتاب ها و نوشته ... و مرد جوانی که جزیی از این تصویر بود ...

اتاق پر بود از ابن خلدون، ابوریحان بیرونی، روم باستان، هخامنشیان و ساسانیان، مغول ها و چینی ها، بین النهرین، ابن بطوطه، اسکندر، اندیشمندان عرب، تاریخ علم، تاریخ نوآوری ها ایرانیان، ریشه یابی تاریخی واژگان امروزی، مطالعات تطبیقی و درآوردن سوتی های تاریخی نویسندگان و ...

چقدر اینجا آشنا بود ...

روزی روزگاری کسی بود که تمام اینها را داشت ...

از آنجا که بیرون آمدم فهمیدم ...

فهمیدم چقدر دلم برای ابن بطوطه، ابن خلدون، امام محمد غزالی و ... تنگ شده است. من آنچنان نمی شناسمشان، ولی او می شناختشان، خوب هم می شناختشان. بارها و بارها در نوشته ها و مقاله هایش اسمشان را دیده بودم ...

فهمیدم چقدر دلم برای فیش های تحقیق و خلاصه کتاب تنگ شده است ...

فهمیدم چقدر دلم برای ریشه یابی تاریخی واژگان امروزی و تمام فرهنگ نامه ها تنگ شده است...

فهمیدم چقدر دلم برای تاریخ علم تنگ شده است ...

فهمیدم چقدر دلم بر