تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

!.

این عکس را از سایت کوربیس برداشته‌ام. اما نمیدانم چرا آرم همیشگی کوربیس را ندارد!

غصه‌های من!
با این که دلم از کوچکی‌تان می‌گیرد‌
- همیشه -
با تمام وجود دعا می‌کنم
هرگز بزرگ نشوید
هرگز!

(این شعر را در دوچرخه امروز دیدم. شاعرش رعنا دلاکه، ۱۷ ساله از تهران، است.)

!!. هر چه‌قدر بیشتر فیلم می‌بینم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که سینمای اروپا را بیشتر از سینمای آمریکا دوست دارم. البته از آن حرفه‌ای‌های فیلم‌باز و متعصب نیستم که یک حکم کلی بدهم و نظرم همان باشد و همان! یک دوستدار فیلمم که از بین این همه فیلم آمریکایی که می‌بینم چندتایشان به اوج لذتم می‌رسانند و از بین فیلم‌های اروپایی که دیده‌ام نزدیک نود درصدشان! با فضایشان کیف می‌کنم. انگار یک چیز اصیلی درونشان است که پر از حس‌های خوب می‌کندت. فرقش مثل فرق لهجه انگلیسی‌ها و آمریکایی‌هاست. البته مشخص است که من هر روز و هر روز علاقه‌ام به لهجه انگلیسی‌ها بیشتر می‌شود.

راستی! این تورناتوره فوق‌العاده است. هر بار فیلمی از این کارگردان ایتالیایی دیده‌ام همان وسط‌های فیلم از خوشی دیدن یک فیلم دوست‌داشتنی خواسته‌ام گریه کنم! مالنا، سینما پارادیزو، افسانه ۱۹۰۰، ...، امروز هم ستاره ساز را دیدم.

 !!!. یک مدتی بود که باز  این حسم بالا زده بود! بسیار بسیار بسیار بسیار ممنون از دوستانی که شکم‌هایشان را قرض دادند و همراهی کردند تا من کلی کیف کنم با پختن غذاهای جدید، امتحان مزه‌های جدید و قاطی کردن همه چیز با هم! ... و سابیدن سرامیک‌های کف خانه و قایم کردن خرده آشغال‌ها زیر فرش، به بهانه آمدن مهمان!!!!!

!!!!. سرخه‌حصار و ماجرای شهرک زیتون دوباره شد یکی از خبرهای روز زیست‌محیطی. همه بالا و پایین پریدند و خوشحال از این پیروزی. اما انگار یک‌جور حس توهم توطئه درونی شده وجود دارد که نمی‌گذارد از هر خبر خوب و خوشی بیشتر از چند لحظه لذت ببری. بعد از آن چند لحظه ذهنت پر می‌شود از یک دنیا اما و اگر و شک درباره ماجراهای پشت پرده و آینده و ... . این توهم توطئه هم که نباشد آنقدر همه چیز بی‌در و پیکر هست که نشود روی قطعی و همیشگی بودن چیزی حساب کرد. الان خوشی است، اما شاید همین فردا اوضاع حتی از قبل‌ هم بدتر بشود!

!!!!!. من هم مثل مژگان نمی‌فهمم ۵۰۰ متر این همه ماجرا دارد؟! اطلاعاتم کم است. نمی‌دانم حواشی و پشت پرده‌ها چیست که ۵۰۰ متر زیادتر می‌شود مانع به تفاهم رسیدن برای رد نکرده جاده از درون تالاب انزلی!

!!!!!!. آن سفرها که گفته بودم به شدنی شدن نزدیک‌تر شده‌اند. یعنی خیلی نزدیک شده‌اند. مانده است ساختن پول (!!) و گرفتن ویزاها که خودش هفت خان رستم است! نمی‌دانم تابحال دنبال ویزا گرفتن رفته‌اید یا نه و نمی‌دانم مثل من تمام وجودتان پر از حس تحقیر شدن شده است یا نه ... "بامدادی" هم تجربه‌اش را اینجا نوشته است. اما تنها این یک بخشی‌اش است؛ تحقیر شدن به خاطر ایرانی بودن!

خانم روبرویم وقتی در چشم‌هایم نگاه می‌کند و می‌گوید: " ۲۴ سالته؟ مجردی؟" و بعد سرش را طوری تکان می‌دهد که من بفهمم اوضاعم خیلی خراب است و اگر بقیه ۱۰۰ تا سنگ دارند که باید از سر راه بردارند، من ۱۰۳ تا، باز هم در وجودم احساس تحقیر شدن می‌کنم. من علاوه بر ایرانی بودن باید به خاطر ۱. دختر بودن ۲. مجرد بودن و ۳. زیر ۳۰ سال بودنم شرمنده باشم! یک کشورهایی مانند امارات برای همین شرایط ۱۵-۲۰ هزار تومان بیشتر برای ویزا پول می‌گیرند!

!!!!!!!.  در آن چند روز تعطیلات "ارتحالیدی (!)" رفته بودیم پیاده‌روی در جنگل‌های راه خلخال به اسالم. سفر فوق‌العاده‌ای بود. این سفر و راه رفتن در جنگل و غرق شدن میان درخت‌ها یک چیز را دوباره به من یادآوری کرد. اینکه این نظم و این پایداری با انجام دادن هر کار سر صبر و حوصله و سر وقت حفظ شده است. هر کاری همان موقعی انجام می‌شود که لازم است، همان‌قدری طول می‌کشد که لازم است، و عجله و دیرکردی در کار نیست. مواد داخل آوندها با همان سرعتی بالا می‌رود که باید برود، لاشه‌ها و شاخه‌های خشک شده و شکسته با همان سرعتی تجزیه می‌شوند که باید بشوند، جفتگیری لیسه‌ها همان‌قدری طول می‌کشد که باید بکشد؛ حالا هرچقدر هم تو عجله داشته باشی و زودتر بخواهی کنجکاوی‌های علمیت ارضا بشود! و ...

جنگل‌های جاده خلخال به اسالم - خرداد 87 - عکس را مهدی شیخ صراف گرفته است

و همه این سر وقت‌بودن‌ها و سر صبر بودن‌ها و به جا بودن‌هاست که همه چیز این طبیعت را اینقدر شگفت‌انگیز کرده است ... مدت‌ها است که اگر بخواهم فرق خوب و بد را بفهمم و اینکه چه چیزی آن راه درست است که جواب می‌دهد؛ نمونه طبیعی‌اش را پیدا می‌کنم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت   توسط safzav  | 

 

!. از به روز کردن وبلاگ در ساعت‌های شلوغ اینترنتی بدم می‌آید. چرا؟ چون هنوز مطلب را منتشر نکرده‌ای هفتاد هزار تا کامنت برایت می‌گذارند مثل این: "وبلاگ خوبی داری. به من هم سر بزن." چقدر بدم می‌آید از این دست پیغام‌ها یا از آن‌ها که می‌گویند لینکم کن تا لینکت کنم! خیلی حوصله ندارم توضیح بدهم چرا! امیدوارم دلیلش برای همه واضح باشد!!

 

خلاصه اینکه نصفه شب آپدیت کردن امنیتش زیاد است و کمتر اعصاب و روان آدم خط‌خطی می‌شود!

 

!!. از شاگردهای من است. خواهرش پیش دبستانی است. با مادر و خواهرش آمده است تا در جشن پایان سال پیش دبستانی‌ها شرکت کنند. دختر توداری است. می‌دانم که من را خیلی دوست دارد. این را مثل یکی از دخترک‌های دیگر مرتب به زبان نگفته است،بلکه احساسش را از بغل‌ کردن‌های ناگهانی‌اش فهمیده‌ام و از لبخندهای همراه با سکوتش. این دختر بدجور من را یاد خودم می اندازد. حرف نمی‌زنیم، باید از کارهایمان بفهمند که دوستشان داریم.

 

امروز در جشن تا من را دید مثل همیشه آمد و بغلم کرد و همین طور ماند ... اما امروز با قبل‌ترها یک فرق داشت. هر چند دقیقه یک بار سرش را بالا می‌کرد و می‌گفت: "دوست دارم!" ... 

 

هر بار که دخترک سرش را بالا می کرد و این جمله را می‌گفت مغزم بالا و پایین میشد ... حتی این دخترک هم از پسش برآمد. حتی این دخترک هم چیزی که فکر می‌کرد را بالاخره به زبان آورد ... ولی تو ...

 

!!!. نوشته‌ای می‌خواندم که نویسنده نگران بود نوجوانان با دیدن فیلم‌ها دنیایی غیر واقعی در ذهن خود بسازند. نویسنده بیشتر نگران بود نوجوانان فکر کنند عشق، روابط جن.سی و ... در دنیای واقعی هم همان‌گونه است که در فیلم‌های هالیوودی نشان داده می‌شود. نویسنده اصطلاح عشق هالیوودی یا روابط جن.سی هالیوودی را به کار ‌برده بود و من خواننده تا ته حرفش را خواندم و لازم نبود نویسنده توضیح اضافه‌تری بدهد.

 

چند روز پیش به یک نفر گفتم چقدر سخت است که آدم مرتب شبیه این هنرپیشه‌های هالیوودی باشد. بی هیچ توضیح اضافه دیگری حرفم را ‌فهمید ...

 

از آن روز به اصطلاحات دیگری فکر می‌کنم که همراه پدیده‌های جدید خود را وارد زبان روزمره می‌کنند و کمک می‌کنند با یک کلمه یک پاراگراف مطلب بگویی ...

 

!!!!. فکر کنم در خبرهای بی‌بی‌سی فارسی بود که خواندم در جنگل‌های آمازون یک قبیله ناشناخته جدید کشف کرده‌اند. وای که چقدر دلم بیشتر خواست آن طرف‌ها بروم؛ به یک دنیای بکر و وحشی پر از ناشناخته‌ها ... این را هم به فهرست بلند بالای آرزوهایم اضافه کنید!

 

عکس‌هایشان اینجاست. محمدرضا لینکش را برایم فرستاد. از ذوق در حال ترکیدن بود! ذوقش را دوست داشتم!

 

!!!!!. خیلی‌ها را می‌بینم که از شرایطشان راضی نیستند. شرایطی که وادارت می‌کند در جا بزنی. این موقع‌ها چاره کار، کندن و رفتن است. اما کندن به این راحتی‌ها نیست. دست و پایت نباید بسته باشد. مثلا اگر کارت را میخواهی عوض کنی پول و مزایایش آنقدر نباید زمین‌گیرت کرده باشد که هر فکر کندنی را در نطفه خفه کند. روحیه خودت هم شرط است. کندن جرات می‌خواهد. باید قدرت ریسک داشته باشی. باید مطمئن باشی آرامش بعد این کار را به به هم ریختگی‌های قبلش ترجیح می‌دهی.

 

در کل فکر می‌کنم از آن خوشبخت‌ها هستم که روحیه‌ام و شرایط زندگی‌‌ام طوری است که هر بار خواسته‌ام از چیزی بکنم توانسته‌ام ...

 

یک نفر دیگر هم همین چند وقت پیش این کندن را تجربه کرده بود. احساس آزادی که می‌کند را می‌فهمم و برایش خوشحالم ...

 

!!!!!!. در حال برنامه‌ریزی دو سفر و یک کار جدید هستم. مقدمات را انجام می‌دهم. شاید بشوند، شاید هم نشوند. حتی شاید شدنشان خیلی عجیب‌تر و شگفت‌انگیزتر از نشدنشان باشد، بخصوص سفرها. یکی‌اش یک قدم بزرگ کاری است و یکی دیگر یک قدم بزرگ شخصی ... یک چیز را می‌دانید؟ حتی اگر هیچ‌کدام از کارها هم به سرانجام نرسد احساس بدی نخواهم داشت. این روزها از تلاش و برنامه‌ریزی برای شدنی شدنشان لذت می‌برم. همین لذت هم برایم دوست داشتنی و تا حد زیادی ارضا کننده است. نشانم می‌دهد زنده‌ام. نشانم می‌دهد قدرت این را دارم که دنبال ایده‌ها و خواسته‌هایم بروم. قدرت این را دارم از جایم تکان بخورم و فکرهایم در حد فکر نمانند. برای همین است که فکر می‌کنم اگر این تلاش‌ها به نتیجه برسد، اتفاق افتادنشان یک هدیه است. یک‌جور پاداش است که علاوه بر مزد لذت بردن از روند تلاش‌هایم گرفته‌ام. چیزی که لذت از اوضاع و احوالم را بیشتر خواهد کرد، نه اینکه ایجاد خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت   توسط safzav  | 

!. یکی از معلم‌های مدرسه می‌گفت برای جمله سازی به بچه‌ها گفته است با مسافرت جمله بسازند. یکی از بچه‌ها هم نوشته: "خانم زواران زیاد مسافرت می‌رود!!"

!!. یکی از دوستانم که رشته و کارش به محیط‌زیست ربطی ندارد؛ به فکرش رسید برای روز زمین هم‌دانشگاهی‌های به قول خودش بی‌حالش را راه بیندازد ببرد ساحل دریای نزدیک دانشگاهشان را پاکسازی کنند ... و این کار را هم کرد. خوشم می‌آید از این آدم‌ها که دک و پز محیط‌زیستی ندارند؛ اما بیشتر از خیلی از ما به درد زمین و ساکنینش می‌خورند. این آدم‌ها به بشریت امیدوارم می‌کنند.

!!!. بالاخره رسیدم! ۲۰ دقیقه مانده بود فرصت تمام شود! بالاخره رسیدم تهران و رای دادم. زنگ زدم خانه تا من می‌رسم برادارم شناسنامه و کارت ملی و فهرست نماینده‌ها را بیاورد دم حوزه رای‌گیری تا از قافله رای دهندگان جا نمانم! برای به موقع رسیدن کلی هم کرایه تاکسی پیاده شدم. واقعا چه می‌کند این وظیفه‌شناسی!!

برایم جالب بود هیچ‌کدام از همسفرانم رای دادن برایشان دغدغه نبود. همسفران من جزء بخش سنتی‌ها و مذهبی‌های این کشور بودند که حتی در سفر هم دعای کمیل شب جمعه‌شان فراموش نشد. تعدادی خانم که شغلشان معلمی یا به هر حال مرتبط با مدرسه و آموزش بود. نمی‌توانم این نوع درک از مذهب، که عمل به وظایف اجتماعی را به همراه ندارد، بفهمم.

!!!!. انتهای مطلبی که درباره نشست هم‌اندیشی وبلاگ نویس‌ها نوشتم می‌خواستم چیزی بنویسم که آن موقع یادم رفت و بعد هم افتاد در سرشلوغی‌ها. نکته‌ای که جا مانده بود را چند نفر دیگر هم به آن اشاره کردند. اینکه نشست روز دوشنبه یک همایش بود نه هم‌اندیشی. اما به هر حال به من خوش گذشت و برایم جذابیت‌های خودش را داشت. البته آخر همایش به این فکر می‌کردم که اگر نشست بعدی هم با همین سبک و سیاق باشد دیگر برایم جذابیت ندارد. باید اتفاق‌های دیگری هم بیفتد تا به من انگیزه بدهد در نشست شرکت کنم. مثلا قرار باشد تصمیمی بگیریم، برنامه عملی در بیاوریم یا هر کار دیگری که بیشتر از گپ و گفتگوهای دوستانه و شخصی باشد. 

!!!!!. یکی از دوستان گمنام محیط‌زیست (!!) همان دور و برهای روز زمین یک سری آمار و ارقام اینترنتی نشانم داد. مثلا گفت برو اینجا بین چه کشورهایی بیشترین جستجو را درباره این روز کرده‌اند. گفت اگر در همین جا ایران را انتخاب کنی نشان می‌دهد از تهران هم برای این کلمه جستجو داشته‌ایم (راستی چرا فقط تهران؟!).  یا گفت برو اینجا ببین بیشترین آمار جستجوها در آمریکا برای "Earth Day Activities" بوده است.

!!!!!!. سپهر سلیمی یک پیشنهاد داده است. اینکه کاری کنیم تا وبلاگستان سبز بشود. اینجا می‌توانید فراخوانش را بخوانید. اگر نظری یا پیشنهادی دارید بنویسید.

!!!!!!!. بالاخره دارد تمام می‌شود. رفتن و آمدن به این شهر کویری و معلمی کردن و دوست بودن با کودکان و نوجوانان آنجا دو سال کار و زندگیمان بود. دو سال مدت کمی نیست. دلم برایشان تنگ می‌شود. دلم می‌خواهد مثلا ده سال دیگر باز ببینمشان و ببینم کجای این دنیا هستند ...

جشنواره "فرزندان سرزمین یوزپلنگ" این پنج‌شنبه و جمعه برگزار می‌شود و ما کارمان تمام می‌شود. اما در دلمان امیدواریم دانه‌های ماندگاری آنجا کاشته باشیم ...

!!!!!!!!. من خوشبختم! ... خوشبختم به خاطر تمام فرصت‌های تجربه کردنی که داشته‌ام و دارم ... من خوشبختم چون در همان راهی جلو می‌روم که دوست دارم ... من خوشبختم چون هربار، بعد از بالا رفتن از هر پله، برایم ثابت می‌شود خوب خودم را شناخته‌ام و خوب فهمیده‌ام جایم در این دنیا کجاست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط safzav  | 

 

 تهرانی‌های عزیز (و حتی غیر تهرانی‌های عزیز!) نشر چشمه را که می‌شناسید؟ همانی که زیر پل کریمخان است. مغازه‌ای نبش خیابان که ویترینش هم کلی هیجان انگیز است چه برسد بخواهی بروی داخل آن!

 

در یکی از همین شب‌های برفی چند هفته گذشته که شهر و مردمش از ترس سرما تعطیل شده بودند، با سارا به دنبال خرید کادوی تولد یکی از دوستانمان بودیم و سر از نشر چشمه در آوردیم. بعد از خرید، برگه‌ای به دستمان دادند تا اگر می‌خواهیم عضو "کلوپ مشتریان نشر چشمه" شویم.

 

قبل از اینکه بقیه حرف‌هایم را بزنم  "قصه چشمه" به قلم علی رستگار از شرکت هزاره سوم که به تازگی برای اعضای کلوپ ارسال شده است را بخوانید. فکر می‌کنم تا یک حدی دستتان بیاید این کلوپ ار کجا آمده است:

 

  

"یكی بود، یكی نبود

زیر پل كریم خان،    

یه « چشمه » بود ...

 

1

كمتر كسی می دونه كه قصه، از یه مغازه‌ی 12 متری شروع شد، یه جایی زیر پل كریم خان، دو سه تا پلاك اون‌ور تر از جایی كه الان بهش می‌گن نشر چشمه.

بیست و سه سال پیش بود كه یه مرد جوون، با ته لهجه‌ی شمالی، تصمیم گرفت زندگیش رو روی چیزی قمار كنه به اسم كتاب (كه شاید حتی رتبه‌ی صد و سی و چهارم رو هم توی اولویت‌های زندگی یه ایرونی نداشته باشه)

البته امروز، نشر چشمه دو سه تا مغازه اومده این‌ور تر، بزرگتر شده، معروف‌تر شده و آدم وقتی از جلوش رد میشه، یه جورایی خوش به حالش میشه. اون جوون ماجراجو هم حالا میانسال شده و با یه چهره‌ی همیشه نگران، داره فكر می‌كنه كه چه‌جور میشه كاری كرد كه مردم، یه وقتایی هم با كتاب برن توی رختخواب. خیلی كمن اونایی كه بدونن اون مرد، چیا كشید تا چشمه "چشمه" شد.

این روزا، پسرای جوونش راه پدر رو ادامه می دن، كارشون آسون تر از كار پدره، چون دیگه نشر چشمه جا افتاده، و سخت تر از كار پدره، چون توی این زمونه، با وجود دغدغه‌ی ماكروفر و رینگ اسپرت و نوسان قیمت سكه و گرونی مسكن و ایر بگ و سینمای خانگی و سریال‌های سركاری تلویزیون، كسی حس كتاب خوندن نداره. بهانه‌ی گرونی كتاب رو هم كه بذاریم كنارش، وضع خراب‌تر میشه.

 

2

قصه از اونجایی یه جورایی شد، كه سر و كله‌‌ی یه شركتی پیدا شد به اسم هزاره سوم. كه بر خلاف اسمش، چندان هم بزرگ نبود. اونا سرشون درد می كرد واسه ایده‌های نو و دائم از این شاخه به اون شاخه می‌پریدن و به مرض لاعلاج "ارضا نشویدگی" دچار بودن.

اما همچین كه یه‌هویی به یه چیزی به اسم CRM رسیدن، كلی ذوق كردن و تصمیم گرفتن روی این چیز قمار كنن و صد البته، كارشون خیلی خطرناك‌تر از حسن كیائیان در 23 سال پیش بود؛ چون CRM ، نه مثل كتاب بود كه قیمت پشت جلد داشته باشه، نه جزو پونصد و چهارده اولویت اول شركت‌های ایرانی بود، نه می‌شد به كسی كادو دادش، نه می‌شد به جای پایه شكسته‌ی كمد ازش استفاده كرد.

راستی یادم رفت بگم CRM یعنی چی. یعنی هوای مشتری رو داشتن و احترام گذاشتن به اون (البته منم می‌دونم كه یه خورده خنده داره)

 

3

اما این قصه یه شخصیت دیگه هم داره:

نمی‌دونم هیچوقت دقت كردین توی نشر چشمه، علاوه بر یه‌عالمه كتاب‌های خوب، علاوه بر یه تعداد فروشنده‌ی دوست داشتنی (مثل آقای حقیقت) و علاوه بر اون تابلوی كوچولوی توی ویترین (كه آدمایی رو میشناسم كه باهاش فال می‌گیرن) و علاوه بر دكور و تزئینات و غیره و ذالك، یه چیز با ارزش دیگه هم هست؟

یه خورده فكر كنین، یادتون میاد ...

می دونم كه یادتون نیومد. اون چیز باارزش خود شما هستین. همه می‌دونن كه اگه چشمه مشتریای خوبی نداشت، هیچ‌وقت چشمه نمی‌شد.

*   *   *

نوزدهم آذر هشتاد و شیش، یه قرارداد بین چشمه‌ای‌ها و هزاره سومی‌ها بسته شد تا نتیجش، یه كلوپ باشه. هزاره سومی‌ها كه خودشون از كشته مرده‌های چشمه بودن، قول دادن بچه‌های خوبی باشن وكاری كنن؛ كارستون.

این همه قصه و روده درازی برای این بود كه یه چیز خیلی مهم رو بدونید:

این‌كه برخلاف تصور همه، قرار نیست كه هزاره سومی‌ها همه كاره‌ی این كلوپ باشن. بلكه قراره این كلوپ با كمك همه‌ی اعضای اون شكل بگیره و یه جامعه‌ی كوچیك (یا به قول فرنگیا یه Community) باشه. یه جامعه‌ای كه همه‌ی اعضاش، عاشق كتابن.

گرچه همه می‌دونن كه روحیه‌ی پهلوونی ما ایرونی‌ها، با كارای گروهی مثل این در تضاد كامله، اما هزاره سومی‌ها نهایت سعی‌شون رو می‌كنن تا بتونن با كمك اعضای كلوپ و با همكاری چشمه‌ای‌ها، یه كلوپ مدرن رو راه بندازن، یه كلوپی كه اخبارش رو خود اعضا تهیه می‌كنن، سایتش با همكاری و همفكری خود اعضا طراحی میشه، شكل و شمایل بروشورها و تبلیغ‌ها و خبرنامه‌هاش، كار بچه‌های خود كلوپ باشه ...

خداكنه واسه یه بار هم كه شده، هوای همدیگه رو داشته باشیم."

 

در برگه‌ای که بعد از خریدمان به ما دادند، نوشته شده بود که بعد از هر بار خرید با تحویل دادن فاکتورمان 5 درصد مبلغ خریدمان به عنوان ذخیره اعتباری اعضا در نظر گرفته می‌شود و عضویت در کلوپ می‌تواند برای با خبر شدن از تازه‌های کتاب، خرید بلیت‌های کنسرت‌ها و ... مفید باشد.

 

به گفته خود هزاره سومی‌ها و نشر چشمه‌ای ها این کلوپ تازه کار است و به همین خاطر هنوز همه چیزش معلوم نیست. حتی هنوز سایت و  Forum و ... هم ندارد. باید زمان بگذرد و با همفکری بخش‌های مختلفش ساخته شود. تا آنجایی که من فهمیده‌ام این کلوپ را خود مشتریان باید بسازند، مانند بسیاری از گروه‌هایی که به طرفداری از یک بازیگر یا خواننده یا ... وجود دارند و خودشان به عنوان طرفداران، جامعه‌ای کوچک را تشکیل می‌دهند، خود را سازماندهی می‌کنند، برنامه می‌گذارند و ...

 

طبق آخرین گزارشی (تا 30 دی ماه 1386) که برای اعضا ارسال شده است، کلوپ در حال حاضر 525 نفر عضو دارد که 53٪ اعضا خانم‌ها هستند (خواستم کمی فخر بفروشم!)!! می‌توانید گزارش کامل را که به صورت فایل pdf است از اینجا دانلود کنید.

 

نمی‌دانم این حرکت جدید به کجا می‌رسد، اما از آنجایی که از کتاب، نشر چشمه، ارتباطات با پست الکترونیک و ... خوشم می‌آید از پیوستن به این کلوپ خوشحالم.

 

و خلاصه اینکه اگر شما هم موجودی به نام "کتاب"‌ و این ایده را دوست دارید یک سری به نشر چشمه بزنید و برگه عضویت کلوپ مشتریان نشر چشمه را بگیرید و پر کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. به معجزه اعتقاد دارید؟ ... من دارم ...

!!. این جمله کیتی در انتهای پاورپوینتش بسیار به دلم چسبید:

Give children time to connect with the earth
                                                   and learn to love it,
                                                         
 before we ask them to save it!

!!!. کنفرانس تمام شد. تقریبا همه رفته اند. برنامه ام برای ادامه سفر کمی تغییر کرده است. تغییرش بد نیست٬ بلکه برعکس چندین برابر بهتر شده است ... نمی دانم از پس فردا به بعد به تکنولوژی دسترسی دارم یا نه. اما از چیزهایی که خواهم دید حتما خواهم نوشت٬ حتما ...

!!!!. دو چیز است که خیلی دلم می خواهد درباره شان حرف بزنم. اما نمی شود! آخر عواقب دارد! از خیر عواقب فردی اش هم که بخواهم بگذرم٬ عواقب سازمانی دارد! ... اما بدجور دلم می خواهد این دو نکته را بگویم! ... یک چیز بدجور قلقلکم می دهد که بگویم ... حداقلش این است که بگویم خیلی دلم می خواهد درباره دو نکته حرف بزنم! ... خیلی! ...

!!!!!. امروز یک غرفه جدید جالب در کنفرانس متولد شد که چنین پوستری داشتند:

"Footprint" یا "ردپای اکولوژیک" هر فرد٬ تا جایی که می دانم آن بخشی از محیط زیست است که یک فرد برای ادامه حیاتش از آن استفاده می کند. ردپای اکولوژیک میزان منابع طبیعی را که یک انسان استفاده می کند با میزان توانایی طبیعت برای بازیابی خودش می سنجد و یک جورهایی تخمینی است از میزان زمین های بارور و منابع آبی که برای احیای منابع استفاده شده توسط انسان لازم است.

مرکز آموزش محیط زیست هند این طرح را با معرفی شاخص جدیدی به نام "Handprint" شروع کرده است. Handprint شاخص نمادینی است برای سنجیدن تاثیر خوبی که شما بر سه پایه توسعه پایدار: محیط زیست٬ اجتماع و اقتصاد می گذارید.

شعارشان را دوست دارم:

"Increae your handprint,
                              Decrease your footprint"

در اینجا امکانی وجود دارد تا هر فرد ردپای اکولوژیکش را محاسبه کند. البته در کشورهای آسیایی اش ایران وجود ندارد!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

نویسنده این وبلاگ یک پیشنهاد داده است و درخواست کرده است اگر افراد دیگری هم موافقند پیشنهادش را در وبلاگشان منتشر نمایند. پیشنهادش به نظر من جالب است و چون در کل هر چیزی مربوط به کتاب نظر من را جلب می کند پس پیشنهادش را اینجا کپی می کنم تا شما هم بخوانید:

"زیاد به سرمان آمده که به کشورمان توهین شود، مشاهیرمان را بدزدند، به خاکمان تجاوز کنند،زیاد شنیده ایم که در کشورهای دیگر ، مردم ذهنیت خوبی از ایران ندارند، فکر می کنند ما تروریست هائی هستیم که در بیابان زندگی می کنیم و با شتر مسافرت می کنیم . خیلی از ماها وقتی کوچک ترین توهینی به کشورمان می شود به رگ غیرتمان بر می خورد و می خواهیم جواب دندان شکنی به این توهین ها بدهیم. امضا جمع می کنیم، بمب گوگلی می سازیم ولی کمتر دنبال این هستیم که این مشکلات را ریشه یابی کنیم و راه حلی پیدا کنیم. مدتها در فکر راهکارهای عملی بودم تا این که گفتگو با خواهرم جرقه ای در ذهنم زد. خواهر من کارمند کتابخانه ملی است و در بخش مبادلات کتاب بین الملل کار می کند. به گفته او، کتابخانه ملی بودجه خاصی برای اهدای کتاب به خارج ندارد و کتاب هایش را از هدایای ناشرین و افراد خیر تامین می کند. در ماه تعداد زیادی تقاضا از کشور های دیگر برای کتاب های فارسی و انگلیسی مربوط به ایران و ایران شناسی به دست آنها می رسد که آنها معمولا با کمبود شدید کتاب مواجه هستند. این تقاضا ها معمولا از طرف دانشگاه های خارجی است که کرسی زبان فارسی یا ایران شناسی دارند، یا موسسات فرهنگی و یا کتاب خانه هائی که کتاب های مرتبط با ایران دارند . آنها فکر می کنند که ایران آماده است با یک تقاضا، بهترین کتاب ها را برایشان ارسال کنند. غافل از این که بخش مبادلات خارجی در این زمینه بسیار فقیر است. به همین دلیل بسیاری از اوقات کتاب های بنجل و روی دست مانده که گاهی بسیار نیز به ضرر کشور ما هستند ارسال می شود، زیرا باید آمار ارسال کتاب بالا باشد. نمی خواهم وارد جزئیات شوم که چه اتفاقاتی می افتد و چه نوع کتاب هائی ارسال می شود، چون بی مسئولیتی ها دل شما را هم مثل من به درد خواهد آورد. اما به نظرم رسید که ما می توانیم در حد خودمان ، کمک خوبی به فرهنگ و هویت ایران بکنیم. هریک از ما می تواند یکی دو کتاب مربوط به ایران شناسی خریداری کرده و به کتاب خانه ملی هدیه کند. خوشبختانه بخش مستقلی برای دریافت هدایا هم دارند که کتاب ها مستقیما به دستشان برسد و برای متقاضیان خارجی ارسال شود. یکی از راه هائی که دیدگاه خارجی ها را نسبت به ایران می سازد یا اصلاح می کند همین کتاب ها هستند. تصور کنید وقتی یک دانشجو به کتاب های ایرانی مراجعه می کند و بجای کتاب های راهنما و اطلس های تصویری ایران، کتاب هائی حاوی فحاشی به اهل سنت یا نظرات مشعشعانه فلانی را می بیند و می خواند، تصورش راجع به ایران چگونه خواهد بود. ما هم بجای امضا کردن پتیشن و ساختن بمب گوگلی می توانیم نفری 2-3 هزار تومان برای خرید چنین کتاب هائی کنار بگذاریم و آنها را به بخش مبادلات خارجی کتابخانه ملی هدیه بدهیم. فکر می کنم این کار تاثیر بسیار بیشتری داشته باشد. من با یک گروه از ایرانی های مقیم انگلستان و همچنین ناشر خودمان در این باره صحبت کردم. در هردو مورد هم نتیجه مثبتی گرفتم. اگر شما می توانید کمک کنید یا افرادی را می شناسید که می توانند کمک کنند ، لطفا به من اطلاع دهید. یا خودتان اقدام کنید. اگر واقعا می خواهید به کمک کنید، این یک فرصت عملی و در دسترس است. این گوی و این هم میدان.


تكميل :
1- شماره تلفن هاي بخش اهداي كتاب كتابخانه ملي ايران: 88644062 و 81623153
2- بخش مبادله و اهدا در سایت کتاب خانه ملی
3- اگر سايت يا وبلاگ داريد اين نوشته را در وبلاگتان قرار دهيد. هيچ اصراري ندارم به اصل يادداشت لينك داده شود. مهم اين است كه ديده شود. اين ساده ترين كمكي است كه از دوستان وبلاگ نويس بر مي‌آيد.
4- منظور من اصلا این نیست که به کتاب خانه ملی پول بدهیم. می توانیم کتاب هائی را که به نظر خودمان چهره درستی از ایران نشان میدهند را بخریم و به بخش مبادله کتاب اهدا کنیم. وقتی کتاب های مفید داشته باشند، کتاب های بنجل را ارسال نخواهند کرد. دارم دنبال لینک کتاب های مفید در این زمینه می گردم. کسی سراغ دارد؟
5-این کار در اصل وظیفه دولت است. ولی دلیل نمی شود که ما هم دست روی دست بگذاریم"


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. می‌خواهم لوگوی "خبرخوان وبلاگ‌های زیست محیطی" را داخل وبلاگم بگذارم؛ اما بلاگفا اجازه نمی‌دهد. می‌گوید سهمیه‌ات پر شده است! تنها راهی که به ذهنم می‌رسد این است که لوگوی "سه وبلاگ برتر زیست محیطی" را بردارم. اما می‌ترسم همنهاد مثل جریان گرگ خاکستری من را هم تحت تعقیب قرار دهد! برای همین تنها به دادن یک لینک معمولی مانند دیگر وبلاگ‌ها و سایت‌ها اکتفا می‌کنم. کسی راه حل دیگری به ذهنش نمی‌رسد؟

 

!!. این یکی کمی به مورد قبلی ربط دارد. این مورد یک پیشنهاد است. دوستانی که "خبرخوان وبلاگ‌های زیست محیطی" را راه انداخته‌اند می‌شود یک امکانی هم در آن قرار بدهند که بشود برخی مطالب را از داخلش حذف کرد؟ کسی که وارد این وبلاگ می‌شود برای دیدن آخرین مطالب وبلاگ‌های زیست محیطی آماده است، نه مثلا مطلبی از من درباره طرز تهیه کیک شکلاتی!!!

این پاکسازی را یا خود دوستان انجام دهند یا امکانی باشد که ما انجام دهیم. به طور مشخص درباره سه پست اخیر خودم که هیچ ربطی به محیط زیست ندارد صحبت می‌کنم.

 

!!!. 200 نفری می‌شدیم. از آخرین باری که تحت نام واحد "دانش آموز" در کنار هم بودیم 5 سال گذشته است. اغلب دیگر همه لیسانس‌هایشان را گرفته‌اند (اگر مهندسند) و یا سال‌های آخرند (اگر قرار است دکتر بشوند). عده‌ای رفته‌اند و عده‌ای دیگر هم در حال رفتن هستند. به اقصی نقاط کره زمین ... در مدرسه ما هر پایه برای خودش یک سرود دارد که به آن "سرود ملی" می‌گوییم ... گویا سرود پایه ما محبوب‌ترین سرود بوده و هست ... 6 سال پیش برای اولین بار بر روی آهنگ شاد "چه گوارا" از نگرانی‌هایمان خواندیم:

چون رود لحظه‌ها گذشتند

دستمان از هم جدا شد

رفتيم در دل نور پيمان

ابر و دريا گريه كردند

 

از کاری که در آن زمان باید کرد هم خواندیم:

در ميان طوفان

چون تيره شد نور اميد

ياد آريم سرود ديروز

چون گرماي نور خورشيد

ديروز اميد پريدن

بالا رفتن و رسيدن

راهي كه با هم پيموديم

ديروزي كه با هم بوديم

 

و از امید خواندیم:

فردا صد ستاره رويد

از آسمان‌ها بريزد

فردا از قلب ظلمت‌ها

نور گرمي برمي‌خيزد

 

فردا صد ستاره روید ...

 

حالا 6 سال گذشته است. 6 سال در داخل آن فردا جلوتر رفته‌ایم ...

 

یکی از آن 200 نفر کلیدش را زد. گفت بیایید قبل از اینکه همه این طرف و آن طرف دنیا پراکنده شویم هم را ببینیم. سرود بخوانیم. وحشی بازی در بیاوریم. یادمان بیاید که چقدر دلمان برای خودمان تنگ شده است ... و ما جمع شدیم ...

 

حالا شده‌ایم مصداق این بخش از سرودمان:

امروز هر گوشه دنيا

گر با هميم و گر تنها

با هم همراه و هم پيمان

ره پيماييم سوي فردا

فردا صد ستاره رويد

از آسمان‌ها بريزد

فردا از قلب ظلمت‌ها

نور گرمي برمي‌خيزد

 

 !!!!. پروانه پرسیده بود: "چرا کم پیدا شدی؟" ... دو دلیل دارد. یکی اش سرشلوغی فوق العاده است که البته همیشه هست. اگر دقت کرده باشید حتی هنوز نتوانسته ام لینک هایم را اصلاح کنم ... دلیل دومش هم چیزی شبیه به بخش اول  این مطلب سارا است. یک وقت های وسط های نوشتن یک سوژه بی خیالش می شوم. خسته می شوم از تکرار این همه تلخی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. سفری که اولش سخت باشد و اعصاب آدم را خرد کند و آخرش با خوبی و خوشی تمام شود را ترجیح می‌دهم به سفری که با خوبی و خوشی و تصور خوش آغاز شود و آخرش با ناراحتی تمام شود ... خوشحالم که آدم سختی‌ها و ناراحتی‌ها زود از یادش می رود ...

!!. هر دویمان به سمت پریزهای برق سالن انتظار راه آهن می‌رویم برای شارژ گوشی‌هایمان. من آلرژی‌ام عود کرده و بدجور شیر بینی‌ام شل شده است!! حواسم نیست که سیگار دستش است. تا فین فین من را می‌بیند سریع می‌گوید: "دودش اذیتتان می کند؟" و می رود و خیلی دورتر از من بر روی صندلی‌ای می‌نشیند. سیگار کشیدنش را دوست ندارم؛ اما به خاطر شعورش و اینکه می‌فهمد دود سیگارش آزاردهنده است و باید رعایت کند از او تشکر می‌کنم.

!!!. باید کار کرد، اما نه هر کاری! باید از کار لذت برد. آسانی کاری که می‌کنی مهم نیست. مهم این است که کارت با تمام سختی‌هایش به تو انرژی بدهد ... اما اگر روزی کارت بیشتر از آنکه به تو انرژی بدهد از تو می‌گرفت و فرسوده‌ات می‌کرد؛ باید رهایش کنی ...اما موضوع به همین سادگی‌ها نیست. گاهی اوقات رها کردن سخت است. می‌شوی مثل مادری که به خاطر بچه‌هایش زندگی با پدر بچه‌ها را تاب می‌آورد. هیچ رشته‌ای نیست که مستقیم این زن را به آن مرد وصل کند. همه رشته‌ها بریده‌اند و فقط مانده‌اند بچه‌ها ... بچه‌ها در کار، تعلق خاطرها هستند یا روابط دوستانه یا تعهدهای اخلاقی یا نیاز مالی ... خیلی بد است که به اینجا برسی ... نمی‌دانم این طناب چقدر سفت است؟ به کجا باید برسد که آن مادر قید بچه‌ها را هم بزند و دست‌هایش را از گرفتن طناب آن‌ها هم آزاد کند؟ ...

 !!!!. گاهی وقت‌ها دیدن یک آدم تو را می‌برد به چنیدن سال قبل ... گاهی وقت‌ها یک شباهت جرقه‌ای می‌شود برای باز شدن فایل‌های قدیمی آرشیو شده مغزت ... فایل‌هایی که پر از تصویر و حرف و آدمند ... فایل‌هایی که اگر محتویاتشان شادی بخش باشند وجودت را پر می‌کنند از دلتنگی‌ها ...

دوست دارم درباره‌اش حرف بزنم. یعنی بیشتر دوست دارم درباره‌اش بنویسم. دوست دارم محتویات این فایل‌های باز شده را روی کاغذ بیاورم. راستش آورده‌ام. اما اشکال کار اینجا است که به جز تعداد محدودی کس دیگری آنچنان حرف‌هایم را نمی‌فهمد. لیلا دلم می‌‌خواهد متنم را برای تو بخوانم. متاسفانه اینجا جایش نیست. هم طولانی است و هم کسی نمی‌فهمدش ... تو احتمالا تنها کسی هستی که حرف‌هایم را می‌فهمی ...

!!!!!. گفته بودم هر بار من از این تهران خارج می‌شوم اتفاق جدیدی می‌افتد! حالا این بار بازار برخورد با "مدل موهای منحرف" داغ شده است!! عبارت "مدل موی منحرف" شده است دستاویز خنده‌مان! طنز تلخی است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. چند سوژه مدت ها معطل مانده دارم که فرصت نمی کنم پر و بالشان بدهم ... کی فرصت می شود؟؟!! ... نمی دانم!

!!. جلسه بحثم با موضوع "مرور تجربه های جهانی در زمینه تدوین استراتژی آموزش محیط زیست" را هفته آینده ارائه می دهم. تاریخش به احتمال زیاد سه شنبه ۱۹ تیر ماه، ساعت ۱۳:۳۰ خواهد بود. اگر کسی به این موضوع علاقمند است و می خواهد بیاید به من خبرش را بدهد.

این جلسه بحث یکی از پایه های زندگی کاری و مطالعاتی من در آینده است. همیشه از اینکه پله های کاری ام را خودم بسازم لذت برده ام و از انرژی سرشارم می کند ...

!!!. این روزها به نتیجه رسیده ام که خیلی رو دارم!

فردا به یک سفر ۴ روزه می روم که هنوز وسایلش را کامل آماده نکرده ام. صبحی که خسته و کوفته به تهران می رسم، سه ساعت بعدش در مدرسه کلاس دارم و باید با ۲۰ دانش آموز کلاس اول دبستانی سر و کله بزنم و این یعنی که باید مغزم زنده زنده باشد! طرح درسم و ملزوماتش هنوز کامل نشده است و کلی کار دارد. دو روز قبل هم که معلوم شد ارائه جلسه بحثم هفته آینده است، عزمم برای رفتن به این سفر جزم تر شد! بین این همه قاطی بودن کارها، روز مادر و کادو خریدن ها هم خودش ماجرای دیگری است. ۳ نوع کادوی مختلف، چی؟ از کجا؟ ...

با تمام این ها من سفر را می روم!  ... و وبلاگ هم می نویسم!!!! ... حتی تئاتر هم می روم!!! ...

!!!!. برایش نگرانم ... می گوید: "نگران نباش! درست میشه" ... چقدر این جمله آشنا است. انگار بارها آن را برای دیگران گفته ام ... بلافاصله بعدش می گوید: "این جمله رو همیشه تو به من می گفتی" ... و لبخند می زند ... من هم لبخند می زنم ...

!!!!!. باید بنویسم. باید تجربه هایم در آموزش محیط زیست به سنین مختلف را مکتوب کنم. باید تفاوت ها را بنویسم. این تجربه ها باید مکتوب شوند برای استفاده خودم، برای استفاده دیگران، برای اینکه افراد دیگر بیایند تصحیح و یا کاملش کنند... باید بنویسم ... اما چرا نمی نویسم؟ چرا فرصت هایم را طوری تنظیم نمی کنم که زمانی برای این بخش کار هم داشته باشم. بخشی که شاید از اجرای خود آموزش هم مهم تر باشد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. سفر فرصتی است برای کشف ... کشف یاران جدید ... و کشف دوباره یاران قدیم ... سفر کاری خوبی بود ... تا مدت ها شارژ نگهم می‌دارد ...

 

!!. امروز یک مدیر مدرسه خوب دیدم ... کسی که از شنیدن صحبت‌هایش لذت بردم ... کسی که معتقد بود باید برای این نسل وقت بگذارد، چون این دانش آموزان سرمایه هستند. چون این دانش آموزان روزی تربیت کنندگان نسل بعدشان خواهند بود و او وظیفه دارد این نسل را خوب تربیت کند تا بتوان امیدوار بود که نقششان را برای خودشان و برای نسل بعدی‌هایشان خوب ایفا کنند ...

 

!!!. آن نقطه روشنی که منتظرش بودم را یادتان هست؟ ... فکر می‌کنم سر و کله‌اش پیدا شده است ...

 

!!!!. امروز روز "مبارزه با بیابان زایی" بود. روزی که در تقویم‌ها آن را روز "بیابان زدایی" می‌نویسند. فرقش را حس می‌کنید؟ ... به نظر من نامی که در تقویم‌ها می‌نویسند نشانه نوعی کم دانشی و خودخواهی انسان است. انسانی که فکر می‌کند همه جا را باید آباد کرد و آبادی در نظرش یعنی کشت و کار و باغداری و سبز بودن!! انسانی که نمی‌داند بیابان‌ها هم آباد هستند. بیابان‌ها پر از موجودات زنده و اشکال زندگی شگفت انگیز هستند. بیابان‌ها مکان‌هایی به ظاهر خالی، اما در اصل پری هستند که باید رفت و مطالعه و کشفشان کرد. بیابان در این هستی لازم بوده است که به وجود آمده و ماندگار شده است ... نام اول صحیح است، چون به خوبی اثرات نامطلوب تغییرات نابجا را نشان می‌دهد. تغییراتی که انسان به وجود آورنده‌اش است و خودش است که از آن آسیب می‌بیند ...

 

!!!!!. دوستی دارم که از زمان آشنایی مان بیشتر از ۷ سال می گذرد. آشنایی مان با یک دعوا و کل کل شروع شد و این کل کل ها هنوز که هنوز است جزء جدا ناشدنی دوستی با ارزشمان است. تازگی ها من و این دوست عزیز یک موضوع جدید برای گیر دادن به هم گیر آورده ایم! و آن هم بر سر اینکه چه چیزهایی مهم هستند و آنقدر ارزش دارند که برایشان وقت بگذاریم ... دایره مهم های این دوست عزیز من کوچک تر از دایره من است و خیلی کوچکتر از دایره آدم های اطرافمان ... تا یک جایی این موضوع مسئله ای ایجاد نمی کند و یک اعتقاد و سلیقه شخصی است که قابل احترام است. اما به نظر من از یک جایی به بعد کوچک نگه داشتن این دایره بسیاری از فرصت ها را از انسان می گیرد. فرصت نشستن پای صحبت دیگران، شنیدن، گفتن ... فرصت وقت گذاشتن برای کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند ... این دایره کوچک حال و حوصله آدم را کم می‌کند برای کشف و لذت بردن از زیبایی‌های انسان ها که به این راحتی‌ها دیده نمی‌شوند و باید زمان صرف کشفشان کرد ... منظورم را می‌فهمید؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. گاهی وقت ها زمین و زمان و در و دیوار دست به دست هم می دهند تا گره ابروهایم را سر جایشان میخکوب کنند ... یک مدت می گذرد، به خودم می آیم و به این نتیجه می رسم که نه! این طور نمی شود. این گره ها باید باز شوند ... آن وقت تمرکز می کنم و تمام سعیم را می کنم تا عضله های صورتم را مجبور کنم تا لبخند بزنند و چه قدر این کار زمانی که مغزت فرمان چیزی خلاف آن را می دهد و سفت و سخت پای حرفش ایستاده است، سخت است ... تمر کز بیشتر و تلاش بیشتر ... تا بالاخره عضله ها نرم می شوند و شکل لبخند را به خودشان می گیرند ... و آن وقت یک معجزه رخ می دهد ... مغزم هم لبخند می زند ...

!!. بچه‌تر که بودم در کوچه و خیابان که مرا هم دنبال خودش می برد به پایش نمی‌رسیدم. مجبور بودم بدوم تا هم قدمش شوم ... زمان گذشت و من بزرگ تر شدم ... دیگر هم قدم شده بودیم و جا نمی‌ماندم ... و باز هم زمان گذشته است و این بار اوست که جا می ماند ...

!!!. این روزها چندین جا تحت تعقیب هستم! قول می دهم کارهای عقب مانده را برسانم! قول می دهم! ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

!. گاهی وقت‌ها میدانی مشکل کار کجاست و حتی میدانی که راه حل چیست. اما شرایط به گونه‌ای است که هیچ کاری نمی‌توانی انجام دهی. اگر هم انجام دهی همه چیز را بیشتر به هم می ریزی. تنها باید بنشینی و نگاه کنی که چطور هر روز و هر روز اوضاع بدتر از قبل می‌شود ... و چقدر سخت است این نشستن و نگاه کردن ... اما تو امیدت را از دست نداده‌ای و چشم انتظار آن نقطه روشنی نشسته‌ای که امیدواری خیلی زود خودش را به تو نشان بدهد تا دنبالش بروی و نقشت را ایفا کنی و کمک کنی تا اوضاع بهتر و بهتر شود ...

!!. مرکز مشارکت‌های زیست محیطی منطقه ۷ تعدادی مخاطب خانم‌ دارد که برایشان کلاس‌های مختلف برگزار می‌کند. در این میان واقعیتی وجود دارد و آن این است که این خانم‌ها آنچنان با شور و اشتیاق در برنامه‌هایی که صرفا با موضوع محیط زیست باشد شرکت نمی‌کنند. به پیشنهاد یکی از دوستان می‌خواهیم کمی این خانم‌ها را گول بزنیم! یعنی اینکه در اول کلاس‌هایشان که موضوعاتی اغلب روانشناسی و خانوادگی دارد و برای آنها سر و دست می‌شکنند، زمان کوتاهی را به موضوعات محیط زیستی اختصاص دهیم. به نظرتان درباره چه موضوعاتی می‌توان برای این خانم‌ها با توجه به تنوع سواد و سنشان صحبت کرد؟ موضوعات را باید در حد ۵-۱۰ دقیقه جمع‌بندی کرد و باید برایشان جذاب باشد.

!!!. اینقدر مطلب و موضوع برای یاد گرفتن باقی مانده و تو ... و تو چقدر وقت تلف می‌کنی ... چقدر سخت است باسواد بودن ... چقدر سخت است ادای دین به جوهره و دلیل آفرینشت ... گاهی وقت‌ها که نگاهت را از خودت بر میداری و به دیگران نگاه می‌کنی، می‌بینی که در مقایسه با آنها آنچنان هم انسان تنبل و کند و راه گم کرده‌ای نیستی ... اما نه! تو آدمی نیستی که دلت را با این چیزها خوش کنی ... خدای تو بارها و بارها گفته و نشان داده که هرکس را با خودش می‌سنجد. پس تو چطور می‌خواهی با سنجیدن خودت با مقیاس دیگران از واقعیت‌ها فرار کنی ... بلند شو ... بلند شو ... بیشتر از آنی که فکرش را بکنی راه برای رفتن مانده ... راهی که انتهایش مهم نیست، رفتنش و خوب رفتنش مهم است ...

 !!!!. مدتی است که می‌خواهم نکته‌ای را درباره یکی از قانون‌های نانوشته وبلاگ خوانی و کامنت گذاری مطرح کنم. البته این نکته نظر شخصی من است و من آن را می‌پسندم؛ شما هم مختارید دیدگاه خود را داشته باشید و قوانینی را که دوست دارید برای صفحات شخصی‌تان بگذارید. این قانون نانوشته این است: "خواننده وبلاگی که می‌خواهد نظر بدهد، می‌بایست نظرش را در بخش نظرات همان پستی بگذارد که نظر مربوط به آن است. حتی اگر آن مطلب دیگر در جایگاه مطالب به روز آن وبلاگ نباشد."

موردی که من بارها با آن برخورد کرده‌ام این است که برخی از خوانندگان وبلاگ نظرشان را (مربوط به مطلب هر تاریخی که باشد) برای آخرین پست وبلاگ می‌گذارند. شاید می‌ترسند که نویسنده وبلاگ نظرشان را نبیند. اما این کار لزومی ندارد، چون با ابزار مدیریتی که وجود دارد؛ نویسنده می‌تواند آخرین نظرات را ببیند چه برای آخرین پست باشد چه برای اولین پست!

ممنون که در این وبلاگ به این قانون نانوشته احترام می‌گذارید.

 !!!!!. دوستی دارم که برادرش ۲۰ سال پیش در تعطیلات رسمی هفته آینده متولد شده است. با خودم فکر می کردم نکند در یکی از این سال ها که برای خرید کیک تولد می روند به جرم "توهین به مقدسات نظام" بازداشتشان کنند؟؟!!

!!!!!!. جیره کتاب اسفند ماهم کتابی بود به نام "آبنوس: ماجراها و مردم قاره سیاه". این کتاب نتیجه تجربه زندگی یک خبرنگار لهستانی در قاره آفریقا است. این خبرنگار از دهه ۷۰ تا اواخر قرن بیستم را در این قاره زندگی و دیده‌هایش را ثبت کرده است. اگر از ترجمه کمی مشکل دار کتاب بگذریم؛ برای منی که عاشق دانستن درباره تنوع‌های قومی، دینی و فرهنگی هستم کتاب بسیار جالبی بود. کتاب که تمام شد یک سوال ذهنم را مشغول کرده بود: من به عنوان یک انسان خارجی از این کتاب خوشم آمده است، اما نظر یک آفریقایی درباره این کتاب چیست؟ نکند ماجرای این کتاب هم چیزی شبیه به ماجرای "بادبادک باز" باشد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. این چند وقت درگیر پژوهشی با موضوع "دگرگونی ها و تحولات آموزش و پرورش در ایران از ابتدا تا کنون" بودم. تجربه سودمندی بود. در حین پژوهش به سندی برخوردم که در سال 1356 انتشار یافته و آموزش و پرورش در 50 سال قبل از آن تاریخ را بررسی کرده است. آنجا که درباره آسیب شناسی آموزش و پرورش ایران صحبت می کند و وضعیت موجود را شرح می دهد، جملات به طرز ناراحت کننده ای تازه هستند. باورم نمی شود که همین مشکلات امروز را 30 سال پیش هم می دانسته ایم داریم و  ... و در طی این 30 سال چه اتفاقی افتاده است؟ تنها تفاوتی که از آن زمان رخ داده این است که، کلی مفاهیم و علوم جدید به تمام آن عقب ماندگی ها اضافه شده است! ... تغییر زمان می خواهد، می دانم ... اما اینقدر یک جا ماندن و حرکت نکردن، ناراحت کننده است ...

 

!!. این روزها اطرافم پر شده از زوج هایی که در الفبای اولیه زندگی مشترکشان هم درمانده اند. دلم دیدن یک زوج خوب می خواهد. زوجی که چندین سال از زندگی مشترکشان گذشته باشد و هنوز بشود برق نگاهشان را دید و به خاطرش لبخند زد.

 

!!!. امسال نمایشگاه کتاب نمی روم. دوستی از نمایشگاه کتاب رفتنش تعریف می کرد. از بی نظمی های بسیاری که این نمایشگاه دارد ...

می دانید خیلی جالب است! ما در تمام این قرن ها و سال ها عوض نشده ایم! انگار خراب کردن و دوباره از صفر شروع کردن جزو ژنوممان شده است! به خاطر یک اختلاف سلیقه و فکر تمام خوبی های گذشته را هم نفی می کنیم. تر و خشک را با هم می سوزانیم و راضی می شویم که با از صفر شروع کردنمان، حرکت رو به جلویمان را 10 سال، 30 سال، 100 سال، 15 قرن، 30 قرن و ...، بارها و بارها، به عقب بیندازیم.

 

!!!!. نمی دانم بالاخره کداممان شرط را خواهیم برد ... من به بستنی ام خواهم رسید یا او به پیتزایش! ... راستش حتی اگر شرط را هم من ببرم، بیشتر دوست دارم او به پیتزایش برسد. امیدوارم بتواند بیاید تا با هم بدون دغدغه تمام آن چیزهایی که می دانم این روزها خیلی آزارش می دهد و پر پروازش را بسته است، پرواز کنیم ... پرواز کنیم به جایی که دوست دارد و دوباره لبخند و آرامشش را برگرداند ...

 

!!!!!. گاهی اوقات از شیطنت های داخل مدرسه شان و بلاهایی که سر معلم ها و معاونانشان در می آورند تعریف می کند. گویا من به عنوان یک بزرگتر باید عاقل باشم و دعوایش کنم! اما من از شنیدن بیشتر کارهایشان قند در دلم آب می شود و کیف می کنم و یادم می آید این ها که چیزی نیست! ما آن موقع ها بیشتر از این حرف ها آتش سوزانده ایم!!! می گوید این روزها جدید ترین تفریحشان این است که تمام کلاس یک دفعه شروع می کنند صدای گوسفند درآوردن و بع بع می کنند!! انصافا صدای بع بعی که در می آورد فوق العاده است! ... دیدن قیافه معاونشان دیدنی باید باشد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  |