تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

در کل هیچ وقت از قبرستان رفتن خوشم نمی آمده است. با این فضا نمی توانم ارتباط برقرار کنم. نمی‌توانم آدم هایی که به دنبال عزیزان فوت کرده‌شان زیر این سنگ‌ها هستند را بفهمم. من اگر دلم تنگ بشود جاهای دیگری دارم برای پیدا کردن این آدم‌ها. این سنگ‌ها و این جسدها که خوراک موجودات داخل خاک می‌شوند حسی به من نمی‌دهند. آن موقع‌ها که مجبور شدم مدتی بروم قبرستان و بیایم؛ وقتی که ملت در حال گریه و زاری و برقراری ارتباط با یک سنگ و یک جسد بودند می‌رفتم گردش!! سنگ قبر به سنگ قبر در هر ردیف جلو می‌رفتم و رویشان را می‌خواندم. معمولا حوصله خواندن شعرهای روی سنگ قبرها را که پر از کلیشه‌اند ندارم. دوست دارم بدانم کسی که فوت کرده و اینجا خاک است چرا و چطور فوت کرده است. خوشم می‌آید از آن سنگ‌ قبرهایی که رویش می‌نویسند: "فلانی که در طی سانحه رانندگی در تاریخ فلان رخت از جهان بربست". تکلیف آدم را روشن می‌کنند. قدم زدن بین این ردیف‌های سنگ‌ قبرها بدجور کنجکاوم می‌کند سر از زندگی هر کدام از آن‌ها در بیاورم. این سنگ قبرها درست مثل جلد روی یک کتابند؛ چون هیچ چیز از داخل کتاب را نمی‌گویند و نمی‌توانی سر در بیاوری قصه این آدم که نامش اینجاست چه بوده است.

اما با همه این‌ها که گفتم، اینکه گردشگر باشی و به دیدن قبرستان بروی فرق دارد. فرقش هم این است که این کار کلی کیف دارد. بسیار هیجان انگیز است دیدن جاهایی مانند: قبرستان انگلیسی‌ها در قشم، آرامگاه بزرگ و باشکوه تاج محل در آگرای هندوستان، تخت فولاد اصفهان با همه سوراخ و سنبه‌هایش و تاب بازی‌های شبانه روی سر قبرها (!) و ... و قبرستان قدیمی ابن‌بابویه در شهرری تهران.

***

تاریخ مدفون!

از چشمه علی تا ابن بابویه راهی نیست. چشمه علی بالای چهار راه است و دیوار شمالی ابن بابویه از پایین چهار راه شروع می‌شود.

آن‌طور که روی یکی از سر درهای قبرستان نوشته بود بابویه از اجداد شیخ صدوق بوده است. شیخ صدوق شیخ دانمشندی است که در ابن بابویه خاک است و کلی احترام دارد.

اولش که وارد قبرستان شدیم فقط می‌دانستیم تختی در این قبرستان خاک است، اما بعدش با راهنمایی‌های خادمین آرامگاه شیخ صدوق کلی آدم‌های معروف دیگر هم پیدا کردیم: حسین بهزاد و همسرش، خاندان دهخدا، پسر و دختر مظفرالدین شاه، امیراعلم و اعضای دیگر فامیلش، فاطمی، شهدای ۳۰ تیر، میرزاده عشقی، نسیم شمال و ...

قبر میرزاده عشقی در قبرستان ابن بابویه در تهران - نوروز 87

خادمین آرامگاه شیخ صدوق اگر نبودند هیچ کدام از این قبرها را نمی‌دیدیم. با آنکه مدت‌ها است که در این قبرستان کسی را خاک نمی‌کنند و پر از شخصیت‌های معروف است، اما به عنوان یک جای توریستی به آن نگاه نشده است. هیچ تابلوی راهنمایی نیست که بگوید کدام طرف بروی و یا تاریخچه آنجا را توضیح بدهد. 

قبرستان پر از دیوارهای خرابه بود. گویا خانواده‌ها مانند بسیاری از قبرستان‌های قدیمی برای خودشان اتاقک داشته‌اند. نمی‌دانم چرا همه را خراب کرده‌اند و خرابه‌هایشان را همین‌طور رها کرده‌اند.

قبرهای پسر و دختر مطفرالدین شاه و دیوارهای خراب شده و رها شده دورش در قبرستان ابن بابویه تهران - نوروز 87

نزدیک قبرهای شهدای ۳۰ تیر یک تندیس سنگی بزرگ سرنگون شده بود که می‌گفتند دوستان (!) همین اواخر سرنگون و شکسته‌اندش! گویا این تندیس برای مصدق بوده است.

تقریبا از اوایل انقلاب به بعد کسی را در این قبرستان خاک نکرده‌اند. اما یک استثناء وجود دارد. موذن‌زاده اردبیلی را همین چند سال پیش آورده‌اند اینجا و روی قبر پدرش خاک کرده‌اند.

تازه چند روز بعد از تهران‌گردیمان فهمیدم که مادر پدربزرگم و یکی دو فامیل دیگر در همین قبرستان، چند ردیف بالاتر از قبر تختی خاک هستند!! اگر زودتر می‌دانستم رفته بودم و پیدایشان کرده بودم. لطفا منتظرم بمانید تا دفعه بعد!!!

با اینکه این قبرها قدیمی هستند و می‌شود نتیجه گرفت یکی دو نسل بعدشان الان بزرگسال هستند و شاید این طرف‌ها نیایند، اما به نظر نمی‌آمد چندان غریب باشند! این را می‌شد از سبزه‌های بالای بعضی قبرها، رنگ نوی نوشته‌ها و تمیزی سنگ قبرها که معنی تازه شسته شدن می‌داد فهمید.

***

برجی که آسمان را می‌برد و می‌گذارد درون بغلت!

از در روبروی آرامگاه شیخ صدوق که بیرون می آیی برج طغرل درست روبرویت است. فکر می کردیم راه طولانی‌تری باید برویم. تشخیص دادنش سخت است.  سارا اتفاقی بالای برج را از بین ساختمان‌ها دید. شما پیدایش کردید؟

برج طغرل میان خانه‌های شهر تهران - نوروز 87

کلی ذوق کردیم از دیدن این بنای آجری بزرگ وسط شهر. فرض کنید آدم هر روز که از خواب بیدار بشود و از پنجره بیرون را نگاه بکند، یک برج تاریخی آجری بزرگ ببیند! هیجان‌انگیز است!

همیشه دوست داشتم ببینم این برج طغرل برج طغرل که می‌گویند چه‌جور جایی است. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم بیرون شهر است. فکر می‌کنم به همین دلیل هم از دیدنش وسط خانه‌ها کلی ذوق کردم!

روی تابلوی توضیحات برج نوشته بود این برج را ناصرالدین‌شاه بازسازی کرده است. بعید است از این شاه عزیز این کارها!!

برج طغرل - نوروز 87

وسط فضای داخلی برچ طغرل ایستادن یکی از هیجان‌انگیزترین کارهای زندگی آدم است! انگار یک تکه آسمان بریده‌اند گذاشته‌اند توی بغلت!

داخل بدنه داخلی برج مثل کبوترخانه‌های یزد و اصفهان برای کبوترها لانه داشت. البته فکر نمی‌کنم چلغوز (اصطلاح اصفهانی رو می‌کنیم!) این کبوترها را کسی جمع کند!

***

آخر تهران‌گردیمان هم به شکممان رسیدیم! در نزدیکی یکی از همین میدان‌های معروف شهر به جگرکی رفتیم تا به شدت فضا سنتی بشود!!!

-----

پ.ن ۱: این عکس‌ها را هم سارا گرفته است.

پ.ن ۲: سارا یک قسمت دیگر هم درباره تهران‌گردیمان نوشته است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت   توسط safzav  | 

در سفرم به هند، در شهر احمدآباد در توری شرکت کردم با نام "Heritage Walk" . این تور نیم روزه از یک معبد شروع و به یک مسجد ختم می‌شد و گردشگران بر روی هم ۲۰ مکان تاریخی را در بخش قدیمی احمدآباد می‌دیدند. جالبی این تور که از نامش هم پیداست این بود که تمام این مکان‌ها آنقدر به هم نزدیک بودند که همه راه را پیاده رفتیم (این پست مربوط به همان تور است). بخش دوم تهران‌گردی من و سارا هم من را یاد این تور انداخته بود. ما به یک شبه "Heritage Walk" هیجان‌انگیز در محله‌های جنوب تهران رفتیم!

از خانه که می‌خواستم خارج شوم کلی فکر کردم تا یک مانتو انتخاب کنم! محله‌هایی که قرار بود برویم تحمل رنگی‌ رنگی‌هایی من را نداشت! با آنکه کلی تلاش کردم کم رنگی رنگی‌ترین (چه اصطلاحی!!) مانتویم را انتخاب کنم؛ فکر می‌کنم آنچنان موفق نبودم! در کل من و سارا آنجا بسیار تابلو بودیم، و البته نه لزوما به خاطر لباس‌هایمان!! اما به هر حال روحیه‌مان را از دست ندادیم!!

نزدیک آخرهای تهران‌گردیمان سارا پرسید قبل از اینکه مترو راه بیفتد مردم چطور می‌آمده‌اند این محله‌ها؟؟! سوال خیلی خوبی است. اصلا فکرش را هم نمی‌توانم بکنم بدون مترو و یا وسیله شخصی بشود به اینجاها رسید!! این تهران چقدر بزرگ است و چقدر متنوع. آن طرف‌های تهران که بودیم با آنکه می‌دانستم اینجا تهران است؛ اما حسم شبیه رفتن به یک شهر دیگر بود. 

تهران‌گردیمان از ایستگاه جوانمرد قصاب در خط یک متروی تهران شروع شد، یعنی یک ایستگاه قبل از ایستگاه شهرری. پیدا کردن راه جایی که می‌خواستیم برویم کمی سخت بود. انگار آنقدر کارمان عجیب بود که کسی نمی‌دانست جواب سوال‌هایمان را چطور بدهد. دلمان را به دریا زدیم و با کمک نقشه‌هایی که داشتیم پیاده راه افتادیم. اولین جایی که باید می‌دیدیم نزدیک‌تر از آنی بود که دیگران گفته بودند و خودمان فکر می‌کردیم! فکر نمی‌کنم ۱۰ دقیقه هم پیاده‌روی کرده باشیم.

 ***

ایستگاه مترو، محله و بقعه‌ای به یک نام!

 قبل‌ترها که نام ایستگاه "جوانمرد قصاب" را از روی راهنمای ایستگاه‌های مترو خوانده بودم برایم جالب بود بدانم چرا این ایستگاه چنین اسمی دارد! در تهران‌گردیمان کشف کردیم جوانمرد قصاب تنها اسم یک ایستگاه نیست، بلکه نام یک محله است. محله‌ای که اسمش را از بقعه تاریخی جوانمرد قصاب که داخلش است گرفته است.

تابلوی میراث فرهنگی کنار بقعه تنها درباره ساختمان و قدمت آن توضیح داده بود نه صاحب بقعه. آن روزی هم که ما آنجا رفته بودیم روز تعطیل رسمی بود و امیدی برای سرک کشیدن به دفتر میراث فرهنگی که همان پشت بود و پیدا کردن یک نفر که به سوالاتمان جواب بدهد و بگوید این بنده خدا چه کسی بوده است نداشتیم! درهای بقعه هم بسته بود و نتوانستیم داخل برویم.

برای رسیدن به بقعه بر روی یک خط مستقیم از ایستگاه مترو پیاده رفتیم تا به خیابانی به نام کمیل رسیدیم. بقعه در کنار یک پارک در تقاطع خیابان کمیل و بزرگراه کریمی (شیخ صدوق) در محله جوانمرد قصاب است.

 ***

 و ناگهان دنیا دگرگون می‌شود!!

یک راننده تاکسی مهربان با نشانی دهی‌های درستش کارمان را برای پیدا کردن سه محل بعدی بازدیدمان راحت کرد. در کوچه و پس کوچه‌ها راه افتادیم و پیش رفتیم. تابلوی ابتدای خیابان می‌گفت که درست می رویم. خیابان تمام شد و ... و ما همین‌طور خشکمان زد. دنیا یک دفعه دگرگون شد! ما برای دیدن "چشمه علی" رفته بودیم و چیزی که جلوی چشمانمان بود با تصوراتمان یک دنیا فاصله داشت: یک تپه صخره‌ای سنگی با بخشی از دیوار قلعه تاریخی بالایش و یک تابلوی حجاری شده وسط شهر تهران با تمام کوچه‌ها و خانه‌های در هم و بر هم اطرافش! 

دیدن این صخره‌ها و سنگ‌ها وسط این خانه‌های قدیمی بسیار غیرمنتظره و جالب بود!

با آن کفش‌ها و لباس‌های پلوخوریمان (!) از صخره‌ها بالا رفتیم و دیوار قلعه را دور زدیم و از هیجان بالا و پایین پریدیم!

دیوار قلعه‌ای که دیدیم طبق نوشته بر روی تابلوها باقیمانده از برج و باروی ری است و قدمتی شش هزار ساله دارد. نقش برجسته حجاری شده را هم زمان قاجار ساخته‌اند.

روی تابلوها هشدار داده بود آب چشمه آلوده به موارد شیمیایی است، دست نزنید! اما کسانی که من می‌دیدم فکر نمی‌کنم این تابلو برایشان اهمیتی داشت!

 اطراف چشمه علی پارک ساخته‌اند و اسباب بازی برای کودکان گذاشته‌اند. خانواده‌های زیادی آن روز آنجا بودند. محل جالب و غیر قابل انتظاری بود.

برای رسیدن به چشمه علی در کنار بزرگراه کریمی به سمت شرق تاکسی سوار شدیم (تنها جایی بود که تاکسی سوار شدیم!). خیابانی که به چشمه علی می‌رسد روبروی دیوار شمالی "ابن بابویه" است و نامش خیابان برادران شهید تقوی‌نیا است. تابلوی به سمت چشمه علی هم دارد.

---

پ.ن ۱: عکس‌ها را سارا گرفته است.

پ.ن ۲: سارا هم درباره تهران‌گردیمان اینجا نوشته است. بخوانیدش؛ نکته‌های جدید و جالبی درباره آن‌هایی که در مطلب قبل نوشته بودم دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت   توسط safzav  | 

نمی‌دانم دقیقا از چه زمانی شروع شد، شاید یک یا دو سال پیش، شاید هم بیشتر! ... به هر حال مهم نیست! از خیلی وقت پیش عذاب وجدان من شروع شد. عذاب وجدان یک شهروند تهرانی که سوراخ و سنبه‌های شهرهای دیگر ایران (و جهان!) را بیشتر از شهر خودش می‌شناسد! فکر کنم تابستان پارسال بود که تصمیم گرفتم کمی از عذاب وجدانم کم کنم. به سارا، پای ثابت این‌جور کارها گفتم بیا حالا که تابستان شده برنامه بگذاریم حداقل موزه‌های تهران را ببینیم. خودم هم می‌دانستم کمی تا قسمتی جوک می‌گویم! چون تابستان من (و دوستانم) برخلاف تابستان آدم‌های دیگر شلوغ‌ترین فصل سال است. اما خب نمی‌خواستم امیدم را از دست بدهم! حداقل دلم خوش بود که نیت کرده‌ام، حالا اگر اجرا نشد کمتر عذاب وجدان می‌گیرم! ... خلاصه اینکه این نیت خیر به عمل خیر تبدیل نشد تا همین چند روز پیش. یادم نمی‌آید نوروزی مثل نوروز امسال بیشتر تهران بوده باشیم تا در سفر. فرصت خوبی بود تا تهران را بگردیم. چند نفر دیگر هم برای همراهی ابراز آمادگی کرده بودند که جور نشد بیایند. در این دو روزی که برای تهران‌گردی گذاشتیم کشف‌های هیجان‌انگیزی درباره شهرمان کردیم و البته هنوز چندین برابر جا مانده است برای دیدن و کشف کردن ...

***

طهران‌گردی رایگان!

چه می‌کند این معاونت اجتماعی و فرهنگی شهرداری تهران!!! اگر در ایام نوروز تهران بوده باشید و اگر با مترو این طرف و آن طرف رفته باشید؛ حتما میزهای ثبت نام تورهای رایگان "طهران‌گردی" را دیده‌اید. گویا چند سالی است که در ایام نوروز این طرح‌ اجرا می‌شود و امسال اولین سالی است که مبدا حرکت و محل ثبت نام ایستگاه‌های مترو بودند. از برخی ایستگاه‌ها بین ساعت 9 تا 12 صبح اتوبوس‌هایی به سمت دو یا سه محل دیدنی تهران مانند موزه‌ها، مکان‌های تاریخی یا زیارتی حرکت می‌کردند. ظرفیت کمتر از تعداد متقاضی‌ها بود. به من و سارا که جا نرسید و تصمیم گرفتیم خودمان این طرف و آن طرف برویم.

فکر می‌کنم برای گام‌های اول شروع خوب و جالبی باشد. اما این برنامه برای سال‌های بعد نیاز به سازمان‌دهی بیشتری، بخصوص برای ثبت نام متقاصی‌‌ها، دارد.

***

موزه‌ای پر از دیدنی‌های هیجان‌انگیز چند سانتی!

!. این موزه پست تهران چقدر ریزه‌کاری برای دیدن و ذوق‌کردن دارد. آآآآآآآآآآآآآآآی کف پاهایم!! نمی‌دانم یا ما عجیب و غریب بودیم یا بازدیدکننده‌های دیگر یک چیزیشان می‌شد که اینقدر زود همه جا را می‌دیدند و می‌رفتند و ما هنوز اندر خم یک کوچه بودیم! فکر کنم سر همین بود که خانم راهنما و نگهبان موزه تعقیبمان می‌کردند! فکر می‌کنم این طول دادنمان خیلی مشکوک بود!

!!. نمی‌دانم چرا در هیچ‌کدام از کتاب‌های تاریخ ما نگفته بودند که میرزا کوچک خان جنگلی خودش را "دولت انقلابی جمهوری شوروی ایران" می‌دانسته و برای خودش سیستم پستی جدا راه انداخته بوده است؟؟!

!!!. یکی از عکس‌های قدیمی موزه خیلی جالب بود. همانی که بسته‌های بزرگ تریاک را در دفتر پست گذاشته بودند تا تقسیم کنند و به سراسر مملکت بفرستند! آن موقع‌ها همه چیز قانونی و عادی بوده است و فکر می‌کنم تریاکش هم مرغوب‌تر بوده و همه می‌توانستند به کیفیت جنسی که مصرف می‌کنند اعتماد کنند!!! سر عکس گرفتن از این عکس بود که باطری دوربین عزیز عمرش را داد به شما!

!!!!. چقدر کیف داشت دیدن این تلفن‌های قدیمی که در فیلم‌ها همه‌اش دسته‌اش را می‌چرخانند! آنجا فهمیدم که به این تلفن‌ها تلفن مغناطیسی می‌گویند. وقتی دسته را می‌چرخانده‌اند، پلاک شماره‌ خطشان پایین می‌افتاده و اپراتور می‌فهمیده این خط می‌خواهد با جای دیگری تماس برقرار کند. بقیه‌اش را هم که حتما در فیلم‌ها دیده‌اید. یک صفحه با یک عالم سوراخ که اپراتور سر سیم‌ها را داخل آن‌ها می‌کند تا تماس‌ها برقرار شود.

!!!!!. یک‌جایی از موزه نمونه عریضه‌های کارمندان مخابرات را چسبانده بودند. همه‌شان خطاب به ملکه و یا شاه بود. سارا راست می‌گوید. از همان زمان تا امروز فرقی نکرده‌ایم. هنوز هم برای باز شدن گره کارت به جای نامه نوشتن به رییس اداره‌ات باید به شخص اول مملکت نامه بنویسی!

!!!!!. بغل عریضه‌ها نمونه فرم‌های استخدامی و سوابق کارمندان را چسبانده بودند. فرمی بود که در آن درباره ویژگی‌های کاری یکی از کارمندان توضیح داده شده بود. اینکه برای چه نوع کارهایی مناسب است یا نیست. جالب بود! نمی‌دانم امروزه هم چنین چیزی داریم یا نه ...

!!!!!!. بعضی از این تمبرهای مناسبتی چقدر هیجان انگیزند. این چند سانتی‌های کوچک با آنکه بهشان نمی‌آید اما چقدر خوب تاریخ و تحولات یک کشور را نشان می‌دهند. باید بروید طبقه دوم موزه پست و مجموعه تمبرهایش را ببینید تا منظورم را بفهمید.

!!!!!!!. می‌دانید "سورشارژ"یعنی چه؟ تمبر اوراق بهادار است و نباید آن را دور ریخت. وقتی دولت‌ها عوض می‌شوند به جای آنکه تمبرهای قبلی را دور بریزند، بر رویشان مهرهایی که نشانه دولت جدید است می‌زنند و سورشارژشان می‌کنند. آن قدر این کار را می‌کنند تا تمام شوند و بشود تمبر جدید چاپ کرد. پهلوی با تمبرهای قاجار این کار را کرده، و گویا جمهوری اسلامی هم با تمبرهای پهلوی ... من که آن موقع‌ها دنیا هم نیامده بودم برایم جالب است دیدن و دانستن این چیزها. این ریزه‌کاری‌های سیاسی و اجتماعی که در کتاب‌های تاریخمان به ما یاد نمی‌دهند ...

***

بازاری کهنه با جنس‌هایی مدرن!

بازار تو در تو! کمی میان جمعیت در حال خرید راه رفتیم. از این دالان به آن دالان رفتیم. جایی رفتیم که کسی نبود، چون مغازه‌ای باز نبود. چقدر شعبه بانک در کوچه پس کوچه‌های بازار وجود دارد. انگار یک شهر است برای خودش! فکر می‌کنم باید یکی را پیدا کنیم که ریزه‌کاری‌های این دالان‌ها و کوچه‌های باریک و تو در توی بازار تهران را بهتر از ما بلد باشد تا قسمت‌های قدیمی و تاریخی هیجان‌انگیز آنجا را نشانمان بدهد. فضای این بازارهای قدیمی سقف‌دار جالب است. ترکیب جنب و جوش امروزیشان با سقف‌ها و دیوار‌های قدیمی‌شان حس خوبی به من می‌دهد. مرام و مسلک قدیمی‌های اینجا هم جالب است. دوست دارم بیشتر از این‌ها اینجا را کشف کنم ...

---

پ.ن ۱: دو عکس‌ی که در مطلبم گذاشتم را سارا گرفته است. امیدوارم همین عکس‌ها را برای مطلب وبلاگش که هنوز ننوشته نشان نکرده بوده باشد!
البته سارا جان! بخش دوم مطلبم را هم می‌نویسم و بعد عکس‌ها را به دستت می‌رسانم! فحش ندهی‌ها! این‌ها به آن عکس خوشگل سال نو تبریک گفتنت در، که من گرفته بودم ولی چون تو داخلش بودی نتوانستم استفاده کنم!!!!!

پ.ن ۲: بالاخره مجموعه "تالاب‌های ایران" را پخش کردند! امشب موفق شدم سومین قسمتش که درباره تالاب هامون بود را ببینم. انگار نامنظم پخشش می‌کنند یا شاید هم به نظم رسم شده این روزهای شبکه یک، یک روز در میان پخش می‌شود! امیدوارم کسانی که می‌خواستند این مجموعه را ببینند از دستش ندهند.
راستی! باز هم یادآوری اینکه یادتان نرود به روابط‌عمومی صدا و سیما زنگ بزنید و نظر بدهید. دراین مطلب شهریار دلیل این درخواستش را توضیح داده بود.

پ.ن ۳: وقت‌هایی که ویرایشگر بلاگفا بازی در می‌آورد و عکس‌ها را وسط‌چین نمی‌کند؛ می‌خواهم سر به تنش نباشد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت   توسط safzav  | 


شاید خواننده‌های قدیمی اینجا "تئوری‌های پایه سفرمندی" من را یادشان باشد. طبق آن تئوری‌ها، سفری که می‌خواهم درباره‌اش بنویسم از نوع سفر "تفریحی"، "مجردی" و "حالا وقت برای خوردن و خوابیدن وقتی که برگردیم هست" بود. امسال با همسفران همیشگی این سفرهایم تصمیم گرفتیم سفر نوروزی ایران‌گردیمان را در زمستان برویم! مقصدمان قشم بود، بزرگترین جزیره ایران. سفر فوق‌العاده‌ای بود؛ حتی یک چیزی آن‌ورتر از فوق‌العاده. اما راستش را بخواهید خیلی حال و حوصله نوشتن کامل همه اتفاق‌ها را ندارم. برای همین تنها چند تا از هیجان‌انگیزترین‌های این سفر را می‌نویسم:

 

!. شب شده بود.با ماشینمان در جاده به دنبال جایی که بشود چیزی دید و کیف کرد ول بودیم! از سر اتفاق به سرمان زد برویم کنار ساحلی که چند تا چراغ روشن و ماشین کنارش بود و باز هم از سر اتفاق یک گروه فیلمبرداری آنجا بودند که برای فیلمشان 3 لاک‌پشت سبز از جزیره هنگام گرفته بودند و نتیجه همه این از سر اتفاق‌ها این بود که من لاک‌پشت سبز بغل کردم!! (دقت کرده‌اید تازگی‌ها افتاده‌ام در کار بغل کردن؟!!) لذت‌بخش‌ترین لحظه‌اش آن موقعی بود که پشت گردنش دست گذاشتم یا آن موقعی که یکی‌شان با باله‌اش زد توی صورتم!! یا آن موقعی که سنگین وزن بودن این موجودات را واقعا درک کردم!!!

 

راستی! این هم یکی دیگر از آرزوهایم بود که برآورده شد!

 

!!. چقدر دیدن داخل یک لنج در حال ساخت با تمام میخ‌ها و پیچ‌های غول پیکر و بوی چوب و خاک اره‌هایش هیجان‌انگیز است. آدم می‌ماند چطور آدم‌ها یاد گرفته‌اند چنین چیز شگفت‌انگیزی بسازند؟!

 

!!!. به دنبال یک ساحل خلوت و دنج برای آب‌تنی و خوردن ناهار گشت می‌زدیم. بالاخره ساحلمان را پیدا کردیم. ساحلی که نمی‌دانستم چنین هدیه‌ای به ما می‌دهد. در ساحل لاشه یک دلفین پیدا کردیم! دلفینی که معلوم بود مدت‌ها پیش مرده و تقریبا تمام گوشت‌هایش پوسیده بود. اولین بار بود که یک دلفین را اینقدر از نزدیک می‌دیدم. حالا گیریم که مرده بود و تنها اسکلتش مانده بود. اینکه چقدر فکر کردیم تا بفهمیم که این جمجمه برای یک دلفین است خودش کلی هیجان داشت. تابحال اسکلت یک پستاندار دریایی را به این شکل از نزدیک ندیده بودم. لب ساحل که با کشفمان ور می‌رفتیم تمام مدت به این فکر می‌کردم که چقدر فاصله است بین خواندن در کتاب‌ها و از نزدیک دیدن. چنین تجربه‌هایی آنقدر به آدم می‌آموزند و چنان حسی را به آدم منتقل می‌کنند که صد صفحه نوشته هم از پس آن بر نمی‌آیند.

 

!!!!. رفته بودیم یکی از جزیره‌ها و ساحل‌های دیدنی و معروف را ببینیم. همه جا دریا بود و ماسه و هیجان و سکوت و ... که یک دفعه فضا تغییر کرد. اول یکی بود، بعد دو، بعد سه، چهار، پنج، ... فکر می‌کنم ده‌تایی شدند. روی ماسه‌ها با سرعت می‌راندند. همه‌شان به یک جهت می‌رفتند. معلوم بود بی‌جهت نیامده‌اند و همه چیز سازماندهی دارد. آن پشت‌ها ساحلی بود که از دور چیزی معلوم نبود، اما نزدیک که می‌رفتی همه چیز را می‌دیدی: دو قایقی که پهلو گرفته‌اند و آدم‌هایی که به سرعت بارها را از قایق‌ها با پشت ماشین‌ها متقل می‌کنند. سه تا از ماشین‌ها برای بردن بار نبود. سرنشینانشان با دوربین‌ها و موبایل‌هایشان کشیک می‌دادند و ناظر کارها بودند. ما ایستادیم و کارهایشان را نگاه کردیم. فوق‌العاده بود. از هیجان در حال خفه شدن بودم!! سازماندهیشان بسیار جالب بود. با‌ آن‌ها سلام و علیک کردیم و آخرش پرسیدیم می‌شود ما را هم پشت ماشین‌هایشان تا کنار ماشینمان ببرند؟ آنها هم ما را بردند. همیشه وانت‌سواری را دوست داشته‌ام و این یکی از فوق‌العاده‌ترین‌هایشان بود. راستی! دوستانمان کمک کردند و ماشینمان که در ماسه‌ها به قول خودشان تپیده بود را هم درآوردند. در این کار بسیار حرفه‌ای بودند و چیز‌های جدیدی یادمان دادند ...

 

این جزیره، طبیعت و آدم‌هایش را بسیار دوست دارم. هنوز هم در آرزوی رسیدن به دومین پست این وبلاگ هستم. کی جور بشود نمی‌دانم!

 

-----

پ.ن 1: در مطلب قبلی به دلیل عجله‌ای که داشتم، تشکر از کمک‌های شهریار صیامی برای هماهنگی دیدار خانم توکلی و دخترک‌ها یادم رفت. اگر کمک‌های شهریار نبود این اتفاق هیجان‌انگیز نمی‌افتاد. بابت کمک‌هایت ممنون

 

پ.ن 2: این وبلاگ یک ساله شد! حدود یک ماه پیش شروع کردم به دوباره‌خوانی نوشته‌های یک سال گذشته. اتفاق‌ها و حرف‌هایی که نوشته نشده بسیار بیشتر از آن‌هایی است که نوشته‌ام، اما مرور همین‌ها هم خیلی خوب بود. به‌خوبی یادم می‌آورند موقع نوشتنشان چه حال و هوایی داشته‌ام.

اولین نوشته‌ام را 13 اسفند نوشتم. دو مسافرت پی در پی نگذاشت که به موقع تولد یک‌سالگی‌‌ اینجا را تبریک بگویم. برای همین با تاخیر تولدت مبارک ای "هنوز ایستاده در باران" ...!

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت   توسط safzav  | 

ملاقات دخترک‌ها و بانوی درناها

می‌خواهم به بهانه زمستان و فصل پرندگان مهاجر دو جلسه درسی دخترک‌ها را به معرفی پرندگان، ساختمان پر، شیوه‌های مختلف پرواز، چرایی مهاجرت و ... اختصاص دهم. همیشه سعی می‌کنم برای دخترک‌ها مثال ایرانی بزنم. به ذهنم می‌رسد که خوب است اگر برایشان از الن توکلی و انجمن "حمایت از درناهای سیبری" بگویم. با این کار هم درنای سیبری را به عنوان یک پرنده مهاجر در حال انقراض در ایران معرفی کرده‌ام و هم دخترک‌ها را با یک انسان عاشق طبیعت که برای رسیدن به علایق قابل تقدیرش تلاش کرده و حتی زندگی در کشوری دور را برگزیده است، آشنا کرده‌ام. 

دخترک‌ها داستان خیلی دوست دارند. تصمیم می‌گرم برای جذاب‌تر شدن درس درناها، داستانی از زندگی الن توکلی و درناها بنویسم و برایشان بخوانم. نام داستان را می‌گذارم: "بانویی که عاشق درناها شد!" قبل‌ترها هم برایشان داستان خوانده‌ام. معمولا برای جذاب‌تر شدن داستان‌هایم مجموعه عکسی آماده می‌کنم و مرتبط با جمله‌های داستان آن‌ها را نمایش می‌دهم. اما این بار فقط داستان را می‌خوانم. داستانی درباره الن و اینکه چرا آمد و در ایران ماندگار شد، درباره درناها و شکل و قیافه‌شان، عوامل تهدیدشان و ... . اما این بار هیچ عکسی نشان دخترک‌ها نمی‌دهم. داستان که تمام می‌شود از حس کنجکاوی دخترک‌ها که به شدت بالا زده کیف می‌کنم. تقریبا از کنجکاوی در حال مردن هستند! دخترک‌ها می‌خواهند هر چه زودتر چهره الن توکلی و درنای سیبری را ببینند. مرتب سوال‌ می‌پرسند و من پاسخش را حواله می‌دهم به فیلمی که خواهیم رفت و با هم خواهیم دید. فیلمی که برایشان پخش می‌کنم فیلم "مهاجران سرزمین شمالی" شهریار صیامی است. فیلم برای بزرگسالان است و دخترک‌ها همه جای فیلم را نمی‌فهمند، اما مثل هر کودک دیگری در حال بلعیدن تصاویر هستند. چقدر فیلم دیدن بچه‌ها را دوست دارم. با تمام وجودشان می‌بینند و تک تک صحنه‌ها را به معنای واقعی می‌بلعند.

تصمیم گرفته‌ام آخر کلاس، آموزشم که تمام می‌شود و دخترک‌ها شکل و قیافه و عادات درنای سیبری را شناخته‌اند ازشان بخواهم به کلاس برگردیم و در دفترهای محیط‌زیستشان درنای سیبری را بکشند و هر چیزی که یادشان است بنویسند. در حال اجرای همین فکر هستم که ناگهان فکر دیگری در مغزم جوانه می‌زند. می‌توانم از دخترک‌ها بخواهم هرکدامشان که دوست دارند برای هفته بعد یک نقاشی یا یک نامه برای الن توکلی بیاورند تا جمع کنم، یک نامه هم خودم رویش بگذارم و برایش بفرستم. فکر می‌کنم با این کار یک‌جور تشکر دوست‌داشتنی از تلاش‌های این آدم کرده‌ایم. دخترک‌ها از این فکر خیلی خوششان می‌آید و با خوشحالی می‌گویند برای هفته بعد حتما نامه خواهند نوشت و نقاشی خواهند کرد.

درنای سیبری نقاشی شده توسط یکی از دخترک‌ها - بهمن 86

نقاشی‌ها و نامه‌های دخترک‌ها که دانه دانه به دستم می‌رسد فوق‌العاده‌اند. زبان کودکانه نامه‌ها و فکرهایشان که با روان‌نویس‌های اکلیلی رنگ رنگ روی کاغذها نوشته‌اند من را بالای ابرها می‌برد. پر می‌شوم از غرور، پر از حس مفید بودن، پر از ... پر از این حس که توانسته‌ام دغدغه جدیدی در ذهن ۸۰ دخترک دوم دبستانی این کشور ایجاد کنم. دغدغه‌ای که هیچ‌کدام از سازمان‌های دولتی متولی آموزش و فرهنگ‌سازی و محیط‌زیست در ذهن این دخترک‌ها ایجاد نمی‌کنند. این دخترک‌ها حالا سرنوشت یکی از حیوانات کشورشان برایشان مهم است. چون حالا می‌شناسندش و طوری شناخته‌اندش که دوستش داشته باشند. به یاد شعار آموزشی انجمن یوزپلنگ ایرانی می‌افتم: "ما چیزی را حفظ می‌کنیم که دوست داشته باشیم / ما چیزی را دوست داریم که بشناسیم / ما چیزی را می‌شناسیم که به ما آموزش داده شده باشد" 

نامه یکی از دخترک‌ها - بهمن 86

 تصمیم گرفتم با شهریار مشورت کنم که چطور نقاشی‌ها و نامه‌ها را به دست الن توکلی برسانیم. نتیجه صحبتم با شهریار شنیدن یک خبر شگفت‌انگیز بود و شکل گرفتن یک ایده جدید که اگر شدنی می‌شد ... وای! یعنی می‌شود همه چیز جور بشود و الن توکلی که اتفاقی در تهران است سری هم به مدرسه و دخترک‌های من بزند؟ دخترک‌ها پر در خواهند آورد! ...

الن توکلی آمد. جلوی ۸۰ دخترک دوم دبستانی نشست. برایشان حرف زد. از آنها سوال پرسید و دخترک‌ها چقدر خوب جواب دادند. دخترک‌ها سوال پرسیدند و او چه خوب به آنها جواب داد. تمام مدت نمی‌توانستم لبخند و هیجانم را مخفی کنم. معلم‌های دیگر و معاون‌ها هم آمده بودند. برایشان جالب بود که ببینند اینجا چه خبر است. مهمانی که به مدرسه آمده کیست و برای چه کاری آمده است. ملاقات دخترک‌ها و بانوی درناها کوتاه بود اما آنها را به هیجان آورده بود. دل نمی‌کندند. حتی ترس جا ماندن از سرویس هم نمی‌گذاشت بروند. یکی از دخترک‌ها از دم در فریاد می‌زد : "I love you" و ما از شادی می‌خندیدیم!

این تصویر را دخترک‌های یکی از کلاس‌ها کشیدند تا به عنوان خوش‌آمدگویی در نمازخانه نصب کنند - بهمن 86

 مطمئنم این دخترک‌ها بزرگ هم که بشوند یادشان نمی‌رود روزی بانوی کهنسالی که عاشق درناها بود به مدرسه‌شان آمد و هیچ وقت یادشان نمی‌رود که روزی نقاشی درناهای سیبری را کشیدند و با روان‌نویس‌های اکلیلی رنگ رنگ برای او نامه نوشتند ...

دخترک‌ها از الن توکلی می‌خواهند تا کتاب‌هایشان را برایشان امضا کنند و الن با صبر فوق‌العاده‌ای شور و شوق بالا زده بچه‌ها را طاقت می‌آورد - بهمن 86

 و مطمئنم من هم هیچ وقت یادم نخواهد رفت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت   توسط safzav  | 

 

ساعت از ۹ شب گذشته است و در حال بیرون آمدن از دفترمان هستیم. چند اتفاق پشت سر هم ما را وا داشته است که درباره توجه رو به گسترش سازمان‌ها و گروه‌هاي مختلف به آموزش محيط‌زيست صحبت كنيم. اينكه همين طور از اين طرف و آن طرف سازمان‌هاي جديدتري درخواست داشتن كلاس‌هاي آموزشي با موضوع محيط زيست، به خصوص براي كودكان، دارند و به طبعش گروه‌هاي جديرتري در حال درگير شدن در اين زمينه هستند.

دوستمان معتقد است این‌ها نتيجه كارهاي اين چند سال ما است! ما با تمام سختي‌هايش نتيجه‌هايي گرفته‌ايم كه حالا دارد كم كم نظرها به اين طرف جلب مي‌شود. با او موافقم! موافقم كه ما با حدود ۱۰ سال تجربه پشت سرمان، بخشي از سازندگان اين راه هستيم.

اما يك چيزي دوستمان را نگران كرده است. نگران آنكه اين نوع كلاس‌ها و آموزش‌ها مصداق "مثل قارچ سبز شدن" نشوند. نگران انجام ناقص و بد كار توسط گروه‌هاي بي‌تجربه است. مي‌گويد: "تو چرا اينقدر راحت با اين آدم‌ها همراه مي‌شوي و تجربه‌هايت را مي‌گويي؟" مي‌گويم: "براي اينكه نمي‌خواهم اين‌ها چرخ را از اول اختراع كنند! نمي‌خواهم راهي كه ما رفته‌ايم را از اول طي كنند. مي‌خواهم از پله ۲ شروع كنند. اين كشور عقب است! اين كشور خيلي عقب است! وقت نداريم. بگذار گروه‌ها و نيروهاي جديد وارد شوند و تجربه‌كنند اما از جلوتر، نه از صفر!" (حرف كه مي‌زنم با خودم فكر مي‌كنم نفست از جاي گرم در مي‌آيدها! معلوم است امروز حسابي روز خوبي بوده و به دنيا و اين كشور اميدواري!!!)

دوستمان مي‌گويد: "حرف‌هاي تو را به جاي حرف‌هاي خودشان مي‌گويند بعد مي‌روند وسط كار و خراب مي‌كنند." راست مي‌گويد! اما باز هم با خودم مي‌گويم اشكالي ندارد! ... در راه خانه بيشتر روي حرف‌هايي كه زديم فكر مي‌كنم. بر روي نگراني دوستمان ... با خودم به اين نتيجه مي‌رسم مطلبي بنويسم و خواهشي بكنم. خواهشي از تمام متخصصين و فعالان محيط‌زيست اين كشور كه با پيشنهادهاي سازمان‌هاي مختلف براي برگزاري كلاس‌هاي محيط‌زيستي مواجه مي‌شوند و علاقمندند اين كار را انجام دهند. خواهش مي‌كنم ... خواهش مي‌كنم بي‌گدار به آب نزنيد! خوب مطالعه كنيد. به دنبال بهترين روش‌هاي آموزشي بگرديد. آموزشگران خوبي انتخاب كنيد و در يك كلام تمام سعيتان را بكنيد كه كارتان را به بهترين شكل انجام دهيد. آخر مي‌دانيد؟ انجام ندادن يك كار بهتر از آن است كه كاري بد و ناقص انجام شود. آن وقت براي بعدي‌ها، حتي اگر بخواهند كار فوق‌العاده‌اي هم انجام دهند راه را سخت مي‌كنيد. خاطره بدي براي حاميان مالي و سفارش دهندگان كار به جا مي‌گذاريد كه پاك كردن و كمرنگ كردنش انرژي زيادي را بيهوده به هدر خواهد داد. باور كنيد وقت نداريم! براي سعي و خطا و كم كاري اين كشور وقت ندارد. ما خيلي عقب هستيم. خيلي ... حق اين كشور اين همه عقب بودن نيست ...

راستی! یک خواهش دیگر هم دارم! لطفا اشتباه ما را نكنيد و حتما حتما حتما تمام تجربه‌هايتان را مستند كنيد. براي تمامي مراحل آموزش منظورم است. از زماني كه طرح درس مي‌نويسيد، هماهنگي‌ها را انجام مي‌دهيد، ابزارها را آماده مي‌كنيد، سر كلاس مي‌رويد، ارزيابي مي‌كنيد و ... نگذاريد تجربه‌هايتان تنها فايل‌هايي در مغز تعدادي آدم باقي بمانند. كشور ما به تجارب مكتوب احتياج دارد. تجربياتي كه بتوان به اشتراكشان گذاشت و بر رويشان حرف زد و تجزيه و تحليلشان كرد. متاسفانه در اين بخش هم بسيار ضعف داريم.

 -----

 پ.ن: يكي از دوستانم يك وبلاگ فوق‌العاده معرفي كرد. وبلاگ يك سرباز معلم كه در يكي از روستاهاي توابع شهرستان بوشهر معلم كم جمعيت‌ترين مدرسه ايران است. پيشنهاد مي‌كنم بخوانيدش ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت   توسط safzav  | 

 

امروز با حشره خور‌های کوتوله‌ام کلاس داشته‌ام، اما تعصیل رسمی است. بعد از مدت‌ها یک خواب طولانی درست و حسابی کرده‌ام. امروز تعطیل است و من کلاس ندارم اما به جایش خواب کلاس با بچه‌هایم را می‌بینم. با تمام جزییات کلاس‌هایم با چهره‌های تک تکشان و …

 

پنج شنبه گذشته سفر بودم، با دوستانی از انجمن یوزپلنگ ایرانی. برای بازدید از پناهگاه حیات وحش قمشلو و آهوها و گرگ‌هایش رفته بودیم. به علت تعداد زیادمان شب را در منطقه نمی‌توانستیم بمانیم و مهمان یکی از آشنایانمان بودیم. 4 همراه از دنیایی دیگر. منظورم دنیای ما محیط‌زیستی‌ها و حیات وحشی‌ها است. دور نشستیم تا خودمان را معرفی کنیم و با هم آشنا شویم. بچه‌ها خودشان را معرفی می‌کردند و من زیرنویس می‌آمدم! یکی می‌گفت اداره کل و من زیرنویس می‌آمدم که منظورش اداره کل محیط‌زیست استان است! یکی می‌گفت تالاب و من می‌پرسیدم معنی‌اش را می‌دانید؟ یکی می‌گفت گربه‌سان و من برای نوجوان این جمع 4 نفره معنی‌اش را زیرنویس می‌کردم و … . بچه‌ها از این زیرنویس‌ها هم کلافه شده بودند و هم نشده بودند. اما من نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. انگار خصوصیتی در من است که از ابتدا وجود نداشته و هر روز بیشتر و بیشتر رشد می‌کند. انگار تعداد حس‌گرهایی در مغزم تعدادشان بیشتر می‌شود. حس‌گرهایی که جمع را آنالیز می‌کند و با توجه به اطلاعات جمع کلمات دشوار را فیلتر می‌کند و به بخشی از مغز می‌فرستد که به من فرمان دهد: "حواست جمع باشد! تو باید این مشکل را حل کنی! کلمه را توضیح بده!" و البته این اصرار بر توضیح دادن‌ها و حس معلمی یک وقت‌هایی هم دردسر ساز می‌شود!

 

بارها و بارها دیده‌ام متخصصینی از هر رشته‌ای را که در اصطلاحات تخصصی رشته‌شان گم می‌شوند و خودشان هم متوجه نیستند. تا وقتی که در جمع هم رشته‌ای‌هایمان هستیم مشکلی نیست اما در برخورد با افراد دیگر مشکل خودش را نشان می‌دهد. ساده‌ترین اصطلاحات نیاز به تعریف دارند و این مسئله‌ای است که هر کسی متوجهش نیست (متوجه آنکه برخی کلماتش اصطلاحاتی هستند که تنها خودش می‌فهمد) و هرکسی نمی‌تواند آن را انجام دهد (توضیح دادن ساده اصطلاحات را).

 

برای کودکان و نوجوانان مطلب می‌نویسم. به تک تک کلماتم باید توجه کنم. آیا مخاطب نوشته‌ام در این سن و سال معنی‌اش را می‌داند؟ آیا می‌فهمد من چه می‌گویم؟ همین سوال‌ها است که موجب می‌شود یاد بگیری ساده و ساده‌تر بنویسی و این خودش هنر می‌خواهد و هر قلمی از پسش بر نمی‌آید. تو ممکن است نویسنده توانمندی باشی اما قلمت قلم بزرگسال باشد …

و وقتی مطلب را نوشتی مشکل بزرگتری خودش را نشان می‌دهد. مطلب کودک و نوجوان باید پر از عکس‌های خوب باشد؛ اما کدام عکس؟ از بسیاری از سوژه‌ها به خاطر نبودن عکس قابل چاپی از آن‌ها صرف نظر می‌کنی …

 

و تمام این تجربه‌ها است که موجب می‌شود هنگام دیدن فیلم کوتاه درباره یوزپلنگ که چندین سال پیش برای کودکان ساخته شده است متاسف شوی. تاسف برای اینکه چرا اینقدر فاصله است بین متن این فیلم و آن چیزی که باید باشد. فیلم برای کودکان است اما پر است از کلماتی که نیاز به توضیح دارند و در هیچ جای فیلم توضیحی برایشان داده نشده است. متن فیلم را یک بزرگسال نوشته است با همان اصطلاحات علم محیط‌زیست. آخر این متن را هرچقدر هم بچه‌گانه بخوانی باز هم کمکی به قابل فهم شدنش نمی‌کند! اما منِ معلم با وجود دانستن تمام این نقص‌‌ها این فیلم را برای حشره‌خورهای کوتوله‌ام پخش می‌کنم. چون فیلم دیگری برای کودکان به زبان فارسی وجود ندارد. نکته تاسف آور دیگرش اینجاست فیلم جذاب درباره محیط‌زیست و حیات وحش ایران برای بزرگسالانش هم نداریم (نداشته‌ایم) و تازگی‌ها کارهایی توسط معدود افرادی در حال انجام است. نمی‌دانم چه زمانی نوبت به کودکان می‌رسد؟ و چه زمانی فیلم‌هایی با استانداردهای مورد نیاز این مخاطب، در دسترس معلم‌ها قرار می‌گیرد؟

 

بسیار راحت است که درباره نبودن آموزش محیط‌زیست در سیستم آموزش رسمی‌مان غر بزنیم. اما مشکل اینجا است که اگر کسانی هم بخواهند این کار را انجام دهند ابزارش را ندارند. از همه نمی‌توان انتظار داشت که تولید کننده باشند. همیشه همین طور بوده است که بخش بیشتری از جامعه مصرف کننده هستند. به هر طرف این رشته که فکر می‌کنی پر از سوراخ‌هایی است که نیاز به پر شدن دارند. یکی‌ از بزرگترین‌هایش هم اینجا در حوزه‌ای است که من کار می‌کنم و کمتر کسی به آن علاقه دارد؛ یعنی آموزش محیط‌زیست. آموزش، بخصوص بخصوص بخصوص آموزش محیط زیست ابزار می‌خواهد (این "بخصوص" در محیط‌های شهری چون تهران و در مدارسی که بیشتر دخمه هستند تا فضای آموزشی و به زور 2 درخت را در گوشه‌ای از حیاط مدرسه جا داده‌اند پر رنگ تر می‌شود. تو از طبیعت حرف می‌زنی در حالیکه دانش‌آموزانت کمترین طبیعت را در اطرافشان می‌بینند و این وظیفه توی معلم است که این نقص را به نحوی جبران کنی. در مدرسه حتی یک باغچه درست و حسابی نیست که با بچه‌ها بروید و با کرم‌هایش ور بروید! پس به نظر می‌رسد بهترین راه حل عکس‌های خوب و فیلم است). وظیفه‌ای که از یک معلم انتظار می‌رود این است که توانایی استفاده از آمار و اطلاعات و ابزار و تبدیل مفاهیم به زبان کودکان را داشته باشد. نمی‌شود از یک معلم انتظار داشت که خودش محقق حیات‌وحش باشد و به عنوان مثال به دنبال دوزیستان ایران که اطلاعات بسیار بسیار کمی از آنها داریم برود، عکس بگیرد، فیلم بسازد و بعد طرح درس بنویسد و درس بدهد! کجا هستند کسانی که به این مشکل فکر کنند و کاری درباره‌اش انجام دهند؟

 

خواب حشره‌خورهای کوتوله‌ام و آخرین خبرنامه آموزشی نشنال جئوگرافیک این دغدغه قدیمی را در من زنده کرد … یک زمان‌‌هایی وقتی به جای نگاه به پشت سر و راهی که رفته‌ایم به جلو نگاه می‌کنم و راهی که مانده، وحشت می‌کنم …

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت   توسط safzav  | 

 

 !. می‌پرسم: "چه خبر؟ کارها خوب پیش رفت؟"

 

شاکی است! از دست مردم شاکی است! در جوابم می‌گوید: "نه! این مردم حیوون‌ها و شناختنشون اصلا براشون اهمیت نداره. معلوم نیست پس چرا اومدن موزه تاریخ طبیعی و حیات وحش!! همین طوری رد میشن و میرن بدون اینکه براشون مهم باشه چیزی که می‌بینن چیه؟ چرا اینجاست؟ برای چی اینقدر مهم بوده که اینجا گذاشتنش؟!!"

 

این‌ها حرف‌های یکی از بچه یوزپلنگ‌ها*یی است که روز یوزپلنگ (9 شهریور) در موزه تاریخ طبیعی و حیات وحش ایران (دارآباد) راهنمای موزه** بود. این‌ها حرف‌های یک دختر نوجوان 17 ساله به نام راحیل است. راحیل در دو سال گذشته در کلاس‌های تابستانی موزه دارآباد*** شاگردم بوده است. هنگامی که در موزه توضیحاتش را به عنوان راهنما مرور می‌کردیم از اطلاعاتی که از تابستان گذشته در ذهنش مانده بود و شور و علاقه‌اش در هنگام حرف زدن درباره حیوانات، به وجد آمدم. چنین شادی تعریف نکردنی است ...

 

برای اینکه راحیل را آرام کنم می‌گویم: "در مدرستون چند نفر مثل تو هستن که براشون محیط زیست و حیوون‌ها اهمیت دارن؟ چند نفر دیگه هستن که مثل تو در اینجور کلاس‌ها شرکت می‌کنن یا اینجور جاها میان؟"

 

کمی فکر می‌کند و پاسخ می‌دهد: "هیچی! هیچ کدوم از بچه‌های ما این چیزها براشون مهم نیست! هر وقت حرف این چیزا میشه میگن برو بابا!" و بعد فوری خودش راه حل می‌دهد: "راهش همین چیزهاست. اینکه به آدم‌ها آموزش بدیم. اینکه باهاشون درباره این چیزا حرف بزنیم ..."

 

 امیرعلی، یک بچه یوزپلنگ - روز یوزپلنگ - موزه دارآباد

 

!!. می‌پرسم: "چه خبر؟ کارها خوب پیش رفت؟"

 

شاکی است! از دست مردم شاکی است! می‌گوید: "خانوم! همش به من میگن پلنگ!! آخه چرا؟!"

 

او هم یکی از بچه یوزپلنگ‌ها است که در روز یوزپلنگ راهنمای موزه است. نامش امیرعلی است و امسال به کلاس چهارم می‌رود. با آن تی‌شرت زردِ خال خال قهوه‌ایِ گل و گشاد تنش و گریم یوزپلنگی روی صورتش خوش تیپ‌ترین یوزپلنگی است که به عمرم دیده‌ام! امیرعلی هم از شاگردان سال گذشته‌ام در موزه بوده است. با وجود سن و سال کمش اطلاعاتش درباره حیات وحش مدهوش کننده است. تمام فیلم‌های مستند تلویزیون را به معنای واقعی کلمه بلعیده است!!! یادم می‌آید تابستان گذشته در کلاسمان با امیرعلی سر اینکه چیتا (Cheetah) همان یوزپلنگ است تا مدت‌ها بحث داشتیم! آخر امیرعلی مستندی در تلویزیون دیده بود که در آن به یوزپلنگ، چیتا می‌گفته است. کلی طول کشید تا امیرعلی قبول کرد که کلمه چیتا انگلیسی همان یوزپلنگ است! امان از دست این تلویزیون با این ترجمه‌های عجیب و غریبش!!!

 

به امیرعلی می‌گویم: "خب دعواشون کن! بگو که من یوزپلنگم! بهشون بگو امروز روز یوزپلنگه اون وقت شما به من با این خط اشک خوشگلمو و خال خال‌های توپر روی تنم میگین پلنگ؟!!" امیرعلی حق دارد! واقعا بعضی‌ها بدجور حرص آدم را در می‌آورند!! خیلی زور دارد که روز یوزپلنگ باشد و همه جا پر از عکس و حرف یوزپلنگ؛ آن وقت به امیرعلی با آن شکل و شمایل تابلویش بگویند پلنگ!!! من هم باشم شاکی می‌شوم!

 

...

 

آخرهای روز که پاهایم از شدت راه رفتن و بدو بدو تا زانو زق زق می‌کرد و از خستگی در حال بیهوش شدن بودم دیدن این عکس کلی سرحالم آورد. اینکه بنشینی روی "یوز و پله****" و دستت را تکیه بدهی به تاسش و ... و استراحت کنی ... 

 

 تاس هیچان انگیز یوز و پله برای بچه کوچولوها - روز یوزپلنگ - موزه دارآباد

 

*بچه یوزپلنگ‌ها از نوجوانان مرتبط با انجمن یوزپلنگ ایرانی هستند که چندین و چند سال است با تی‌شرت‌های زرد خال خال قهوه‌ای یوزپلنگی‌شان معروفند.

 

** در روز یوزپلنگ کودکان و نوجوان‌هایی با شکل و شمایل یوزپلنگ در سالن‌های حیات وحش ایران موزه ایستادند و درباره حیوانات مرتبط با یوزپلنگ در این دو سالن برای بازدیدکنندگان صحبت کردند. این طرح به ابتکار انجمن یوزپلنگ ایرانی در این روز اجرا شد.

 

*** موزه دارآباد هر تابستان کلاس‌هایی با موضوع محیط زیست دارد که کلاس‌های حیات وحشش را تیم آموزش انجمن یوزپلنگ ایرانی اداره می‌کرد و من هم یکی از آموزشگران این تیم بودم

 

**** یوز و پله یک بازی آموزشی ابتکاری انجمن یوزپلنگ ایرانی است. چیزی است شبیه همان مار و پله؛ اما این بار یوزپلنگی‌اش! جاهایی که به غذای یوزپلنگ بر می‌خورید از نردبان بالا می‌روید و جاهایی که به عوامل تهدید نسل یوزپلنگ می‌رسید از فلش‌ها پایین می‌آیید. تاثیر آموزشی این بازی فوق‌العاده است؛ چه برای بچه‌ها و چه بزرگترها. درست است که اغلب بچه‌ها این بازی را می‌کنند و از قِل دادن تاس بزرگش لذت می‌برند، اما بزرگترها هم که در دور زمین بازی ایستاده‌اند؛ با حرف‌های آموزشگر درباره یوزپلنگ چیزهای زیادی می‌آموزند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

قسمت چهارم: دوستی ما و باران!

 این قسمت آخرین قسمت از سفرنامه های نوروزی است. آخرین سفر نوروزی من به مقصد شهرهای شمالی خوزستان و سفری از نوع "مجردی" و "حالا وقت برای خوردن و خوابیدن بعدا که برگردیم هست!" و "جاده ای" بود. گاهی وقت ها آدم دوست ندارد در مورد چیزی حرف بزند یا بنویسد. در مورد من این اتفاق در دو حالت می افتد. یکی آنکه آن اتفاق غم بطئی (فارسیش چی میشه؟!) و عمیقی برایم داشته باشد و یا برعکس خوشی اش بطئی و عمیق بوده باشد. در مورد این سفر حالت دوم بود. به همین خاطر تنها پاراگراف هایی پراکنده و بدون ترتیب زمانی از تصاویر حک شده ذهنی ام از این سفر برایتان می نویسم:

خونگ اژدر - ایذه - نوروز 86

ما شش تن بودیم! شش دیوانه! (یا به قول اصفهانی ها دیوونه (dyooneh)! چون بهتر حال و اوضاع ما را توضیح می دهد!) شش تن که قبل از سفر نمی دانستند اینقدر اخلاق سفرشان با هم جور است و این را در سفر فهمیدند.

اصلاح می کنم! ما هفت تن بودیم. شش دیوانه و باران! پا به پای هم، مکان به مکان، شهر به شهر، ماشین به ماشین، جاده به جاده قدم زدیم. به غیر از روز آخر که از هم جدا شدیم. او باید به راهش ادامه می داد و ما باید بر می گشتیم.

شهر بارانی شوشتر را هم به فهرست شهرهای مورد علاقه ام اضافه کرده ام. شهر مهندسی آب ... یک تصویر دیگر هم تا ابد من را به یاد این شهر خواهد انداخت. مغازه ای کوچک در کنار آسیاب های آبی شوشتر. مغازه ای پر از رنگ های هیجان انگیز و پر از مزه های هیجان انگیز تر و خانم جوانی که به گفته خودش از هم استانی هایش متلک می شنود و کار می کند. لواشک انار ... لواشک گردو ... ترشی هفت میوه ... نازخاتون جنوبی ... ترشی لیمو ... برایش آرزوی پایداری و موفقیت می کنم.

راهنماها داوطلب، عموما جوان، پرحوصله و با اطلاعاتند. کافی است گوش شنوا داشته باشی و یکی از  پرحوصله ترین هایشان را پیدا کنی. آن وقت جغازنبیلی که همه در عرض 20 دقیقه می بینند حدود 2 ساعت طول می کشد و وقت هم کم می آوری. راستی کسی به "بَسنه" دوست راهنمایمان گفته است که تصویر لحظه های شگفت انگیزمان را با دوربینمان گم کردیم؟

سوار بر ماشین میزبانمان در یکی از جاده های فرعی به سمت روستا در حرکتیم. تصویری آشنا از آن دورها پیدا می شود. علمکی با شعله ای نورانی بر بالای آن. 80 کیلومتر تا مسجد سلیمان فاصله است، اما این تصویر نزدیک تر از این حرف ها است.

دشت و تپه ماهورهایی سبز ... سکوتی بدون هیچ صدایی از دنیای ماشین ها ... سکون ... سکون ... سکون ... آرامش ... آرامش ... آرامش ... شگفتی ... شگفتی ... شگفتی ...

 محوطه اثر باستانی چغازنبیل - خوزستان - نوروز 86

ایذه شهر مسافرگیری نیست. بسیاری از مناطقش هنوز بکر هستند و کاوش نشده اند. دوستی پیدا می کنیم که زمانی حفار غیرمجاز بوده است. علاقه بسیار زیادی به آثار باستانی دارد. ارزش آنها را می فهمد، بسیار بیشتر از من و شما. علاقه اش اینطور بروز کرده است. واقعا فرقی می کند؟ تکه تکه آن اطراف را می شناسد. شماره اش را می گیریم. یادمان باشد اگر باز هم خواستیم آن طرف ها برویم با او تماس بگیریم. مطمئنم بهتر از هر راهنمای رسمی از اطلاعات لبریزمان خواهد کرد.

شب شده است. میزبانمان سفره ای رنگین تر از آنی که بشود تصورش را کرد برایمان چیده است. برای آنکه بی احترامی نشود تا جایی که می شود می خوریم! (تصویر سالادهای این سفره، زیباترین تصویر سالادی خواهد بود که تا مدت ها در مغزم خودش را نشان خواهد داد!) میزبانانمان چپ چپ بهمان نگاه نمی کنند، اما خودمان عقلمان می رسد که بهتر است در اتاق های جدا بخوابیم. میزبانانمان هم دو قسمت می شوند. تا ساعتی از شب گپ می زنیم و باز هم برای آنکه بی احترامی نشود در شکم هایمان به زور چایی و میوه می چپانیم! هر چه می گذرد سوال ها خصوصی تر و خانوادگی تر می شوند. ما می پرسیم، آنها می پرسند. منتظر آن سوال هستم. تجربه اش را دارم، کُلانی بلوچستان، محله سیدطاهرالدین بم، میاندشت، ... "ازدواج کردی؟" "نه! چطور؟! (می دانم برای چه پرسیده اند، ولی باز هم می پرسم!)" "به خاطر ابروهات ..."

یکی ویژگی فوق العاده آثار باستانی های ایذه سخت دسترس بودن آنها است. مدت ها بود صخره نوردی خونم پایین آمده بود، حالا حسابی بالا رفته است!

باران این شهر را زیباتر کرده است. مطمئنم اگر این باران نبود غم دیدن واقعیت این شهر بیشتر از این ها اذیتم می کرد. شهر پر است از یادگارهای فرسوده آن دوران: رستوران ها، مجتمع های مسکونی، تفریحگاه ها، ساختمان ها و ... واضح است که شهر به طور غم انگیزی سال های سال نادیده گرفته شده است ... شهر اولین چاه نفت کشور ...

جوجه پرستوهایی که آرامششان را با عکس گرفتن هایمان به هم زده ایم ... مادر و پدرشان برای سیر کردنشان سخت در تلاشند ... به ما می گویند: بروید دیگر! ما بخشی از حیاتیم. شما نمی گذارید ادامه اش دهیم ...

 حمام یک خانه روستایی - شوشتر - نوروز 86

-----

پ.ن ۱: یکی از همسفرها شروع به نوشتن سفرنامه کرده است. این یکی سفرنامه نمی نویسد، ولی مطالبش مرتبط با سفرمان است. این یکی هم منتظر عکس ها است تا شروع کند. این یکی و این یکی هم  گم شده اند!

پ.ن ۲: عکس های ۱ و ۲ کار همسفرمان مهدی شیخ صراف است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت   توسط safzav  | 

قسمت سوم: سفر اکتشافی!

شروع این قسمت کمی نیاز به تشریح بیشتر "تئوری های پایه سفرمندی" دارد. از یک نظر دیگر هم می توان سفرها را تقسیم بندی کرد:

  • سفر شهر محور (یعنی شما جای ثابتی دارید و همان حوالی می چرخید، دیدنی ها را می بینید،می خورید و می خوابید و در آخر به جای ثابتتان بر می گردید.)
  • سفر جاده محور (یعنی مدام در راه هستید، دیدنی ها را می بینید، می خورید و می خوابید! و مکان به مکان جلو می روید. جای ثابتی ندارید و هر شب دغدغه پیدا کردن جا و دوش گرفتن و حفظ قیافه آدمیزادهای متمدن را دارید!!)

سفرهای "خانوادگی" ما که "خوردن و خوابیدنی" است، از نوع دوم یعنی "جاده ای" هستند. خانواده من (بخصوص پدرم) بسیار اهل سفر هستند، آن هم سفرهای طولانی و جاده ای. هر بار از روی نقشه یک مسیر انتخاب می شود، بار و بندیلمان را جمع می کنیم و راه می افتیم. از یک نظر این نوع سفر جالب است، برای آنکه در سفرمان مکان های مختلف و متنوعی را می بینیم. اما یک بدی دارد و آن هم اینکه به دلیل طولانی بودن مسیری که باید طی شود، در هر مکان دیدنی نمی توانیم زمان کافی صرف کنیم و بسیاری از مکان ها ندیده باقی می مانند و تنها از آنها گذر می شود.

به نظر من سفرهای "خانوادگی" ما یک ویژگی فوق العاده دارند و من همیشه به آنها به عنوان یک فرصت بسیار مناسب برای سوء استفاده نگاه می کنم!! من با همین سفرها تا الان تمام نقاط ایران به جز دشت مغان در شمال غرب ایران را دیده ام (همانطور که گفتم با یک دید کلی و نه با جزییات کامل). این سفرها به من این فرصت را می دهد که مکان هایی از ایران را که دوست دارم بشناسم و نشانشان کنم تا بعد با یک سفر "مجردی" حسابی زیر و زردچوبه شان را بیرون بکشم! در همین سفرها بوده که من علاقه ام به جنوب ایران بخصوص هرمزگان و سیستان بلوچستان، شهر خلخال و جاده های ورودیش در جایی بین استان های گیلان و اردبیل و استان یزد در حاشیه کویر مرکزی ایران را کشف کرده ام.

جایی در مرز بین لرستان (پیشکوه) و ایلام (پشتکوه)

آخرین اکتشاف من که در سفر نوروز امسال به آن رسیدم استان ایلام است. جایی که هنوز بکر و خلوت است و از انبوه گردشگران نوروزی که در هم می لولند (ببخشید اگر بی ادبیه! ولی هیچ کلمه ای بهتر از این اوضاع رو توضیح نمیده!) آنچنان خبری نیست. راهنماها جوان، شاداب، پر تعداد و پر از حوصله اند. ایلام سرزمین لرهای پشتکوه، لک ها، کردها، عرب ها و کولی ها است. اگر یزد برای من پر از سازه های انسان ساخت فوق العاده است، ایلام را به خاطر طبیعت بکر و بسیار زیبایش دوست دارم و آثار باستانی که بسیار با این طبیعت همخوانی دارد.

سازمان میراث فرهنگی کتاب های جالبی درباره سیمای میراث فرهنگی استان های مختلف چاپ کرده و می کند. هشتمین کتاب از این مجموعه برای استان ایلام است. کتاب بسیار بسیار جالب و کاملی است. توصیه می کنم مجموعه این کتاب ها را حتی برای مطالعه آزاد هم که شده هرجا دیدید بخرید و بخوانید. پشیمان نمی شوید. از سیر تا پیاز هر استان در این کتاب ها توضیح داده شده است: محیط طبیعی، پیشینه تاریخی، جغرافیای انسانی، جغرافیای سیاسی و اقتصادی، فرهنگ عامه، آثار تاریخی، جاذبه های طبیعی و مراکز فرهنگی و ... و خوبی اش این است که می توان به سندیت مطالب اطمینان کرد.

آخر این مطلب هم می خواهم یک چیستان لری برایتان بگویم که از همین کتاب انتخاب کرده ام:

"یه قوطی ده چل قوطی دره القوطی" (یک قوطی را داخل چهل قوطی گذاشته، در آن را ببندید)

جوابش خیلی ساده است ها! چیستان از این ساده تر و آشناتر نداریم، فقط زبانش عوض شده! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت   توسط safzav  | 

قسمت دوم: جایی در سکوت خبری!

گاهی اوقات در فامیل کسانی پیدا می شوند که بیشتر از آنکه فامیل آدم باشند، دوست آدمند و وقتی مدتی در خانه شان پلاس می شوی (هیچ واژه ای بهتر از این وضعیت را روشن نمی کند!)، حتی اگر تلخی هم پیش بیاید، نیروی آرامش و راحتی که آنجا وجود دارد باز هم باعث می شود آنجا خوش بگذرد. یکی دیگر از شگفتی های این خانه و این خانواده این است که در شهری که مرکز فامیل های دور و نزدیک است می توانی در سکوت کامل خبری رها و آزاد روزهایت را بگذرانی بدون آنکه کسی متوجه شود. در چنین خانه ای تحویل کردن سال اتفاق دوست داشتنی است.

این سفر که ۴ روز طول کشید، با توجه به تقسیم بندی هایی که گفته بودم، سفری "نیمه مجردی" و این بار از نوع "خوردن و خوابیدن" بود.

به طور کل بیشتر سفرها ما را از فضای معمول که در زندگی روزانه مان داریم جدا می کنند و نوعی تغییر کوتاه مدت هستند. در این بین در برخی سفرها این ویژگی پر رنگ تر است و فضای طوری است که آدم را به سمتی می کشد که نوعی از فعالیت ها را تجربه کنیم که در روند عادی زندگی مان کمتر به آنها می پردازیم. برای من آشپزی یکی از این موارد است. البته کم پرداختن به آن دلیل بر بی استعدادی نیست، که البته واضح و مبرهن است که آدم هایی چون من برای رو کم کنی هم که شده گلیمشان را از آب بیرون می کشند! اما به هر حال این هنر (من کاملا به هنر بودن آشپزی اعتقاد دارم و معتقدم مثل هر حرفه و کار دیگری آدم خودش را می خواهد تا بتواند در این حرفه حرفی برای گفتن داشته باشد و روح آن را درک کند) معمولا به دلیل کم حوصلگی، بخش بسیار کمی از زندگی من را در بر می گیرد.

خلاصه آنکه ... در عرض ۳ تا ۴ روزی که ما آنجا بودیم آنقدر پختیم و خوردیم که مردیم!!! این هم یک نمونه از شاهکارهای غذایی ما:

گفتگوی تمدن ها با غذا!

آن استوانه های قهوه ای رنگ اسمش "کِروکه" است که یک نوع غذای ژاپنی است که با آن سس مخصوص که در ظرف دیگری است خورده می شود. غذای پر کاری است، ولی خوشمزه و جالب است. سسش هم باید سس سویا باشد که انگار در غذای ژاپنی ها و چینی ها کاربرد زیادی دارد، ولی خدا بیامرزد پدر خلاقیت را!! ما این سس را نداشتیم و خودمان سس جدیدی اختراع کردیم بسیار خوشمزه! اصلا لطف آشپزی به همین خلاقیت هایش است! البته تا جایی که معده بیچاره خورندگان اجازه بدهد!!!

آن غذای زیری هم "تابه ماکارونی و قارچ" است که یک غذای آلمانی است که روحیه ماکارونی پسند من را بسی ارضا می کند!

و باز هم خلاصه آنکه ما شرق و غرب را در این بشقاب به هم پیوند زدیم و گفتگوی تمدن ها به وجود آوردیم!  آن هم تنها در عرض ۳ ساعت! حالا این سیاستمداران بروند هی دیپلماسی خرج کنند سال های سال و به هیچ جا نرسند!

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت   توسط safzav  | 

قسمت اول: تئوری های پایه سفرمندی!!

به نظر من سفرها را نیز می توان مثل هر چیز دیگری طبقه بندی کرد. از یک نظر سفرها  ۳ نوع کلی دارند:

  • سفرهای "کاری"
  • سفر "تفریحی"
  •  سفرهای "خاص" مانند اردوهای دانشگاهی که در بخش خاصی از زندگی آدم وجود دارند.

خود سفرهای تفریحی هم به ۳ گروه مختلف می توانند تقسیم شوند:

  • سفرهای "مجردی"
  • سفرهای "خانوادگی"
  • سفرهای "نیمه مجردی" (یعنی سفرهایی که بخشی یا فردی از خانواده در آن حضور دارند و فضای آن چیزی بین سفر مجردی و خانوادگی است)

از یک نظر دیگر سفرها را می توان به دو گروه تقسیم کرد:

  • سفر "خوردن و خوابیدن"
  • سفر "حالا وقت برای خوردن و خوابیدن بعدا که برگردیم هست!"

خوردن یعنی: خراب شدن سنسورهای سیری و کنترل نوع غذای مصرفی مغز! و خوابیدن یعنی: جبران کمبود خواب های گذشته و بالا بردن سطح خواب خون!!!!

این دو نوع تقسیم بندی معمولا با هم همپوشانی دارند. در بیشتر اوقات (چیزی حدود ۹۵ درصد موارد)سفرهای "خانوادگی" و "نیمه مجردی" از دسته سفرهای "تفریحی"، سفر "خوردن و خوابیدنی" هم هستند. و سفرهای "کاری" و "مجردی" از دسته "حالا وقت برای خوردن و خوابیدن بعدا که برگردیم هست!" می شوند. البته سفرهای "نیمه مجردی" جای ثابتی ندارند و بسته به همسفرها و جایی که رفته ایم می تواند با سفرهای "مجردی" و "کاری" هم گروه شود.

در تعطیلات نوروز امسال که برای من از ۲۴ اسفند سال قبل (!) شروع شد، من ۳ نوع سفر را تجربه کردم:

  • سفر "نیمه مجردی" و "خوردن و خوابیدن"
  • سفر "خانوادگی" و "خوردن و خوابیدن"
  • سفر "مجردی" و "حالا وقت برای خوردن و خوابیدن بعدا که برگردیم هست!"

در پست های بعدی به ترتیب به هرکدام خواهم پرداخت و در کنار توضیح خود سفرها، "تئوری های پایه سفرمندی" بیشتری را به طور عملی مرور خواهیم کرد!! (ته استاد بازی بودها!!! خودم خوشم اومد از جمله ام!! )

-----

پ.ن: در خانواده ما چون به طور سنتی، از وقتی که یادم میاد تعطیلات نوروز مسافرت هستیم و همه هم این را میدونند، چیزی به اون معنای دید و بازدید و عید دیدنی که همه دارند ما نداریم. همیشه خیلی محدوده و گاهی اوقات عید دیدنی های ما خرداد تازه تموم میشه!!! در اینجا و اینجا دو نظر مختلف در مورد این عید دیدنی ها را بخونید. شما هم در مورد این موضوع بنویسید، جالب خواهد بود.

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت   توسط safzav  |