تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

این مطلب برای آن‌هایی که در نشریه چلچراغ ۲۸۷ که در تاریخ ۱۱ اسفند ۸۶ منتشر شد، خوانده‌اندش تکراری است. اما بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم منتشر کردنش در اینجا، به مناسبت آخرین روز هفته محیط‌زیست و برای پیوستن به موج سبز نویسی وبلاگ‌های فارسی کار خوبی می‌تواند باشد.

قبل از اینکه مطلب را بخوانید یک توضیح دیگر هم بدهم. این شماره از نشریه چلچراغ پرونده‌ای داشت درباره "داوطلب‌ها" و فعالان اجتماعی مختلفی برایشان مطلب نوشتند که یکی‌اش هم شد مطلب من با موضوع داوطلب‌های دنیای سبزها.

ده‌گانه یک داوطلب سبز را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت   توسط safzav  | 

 

یکی از خوانندگان این وبلاگ در پاسخ به دعوتم برای نوشتن مطلب و پیوستن به حرکت موج سبز وبلاگ‌های فارسی، مطلب زیر را برایم فرستاد. همان‌طور که قول داده بودم این مطلب را در اینجا منتشر می‌کنم. آقای یونس دهقانی، ممنون از همراهیتان ...

 

"توجه من به مقوله ی محیط زیست اولین بار زمانی جلب شد که سر کلاس زبان در یک موسسه، موضوع بحث ما محیط زیست و حفاظت از آن بود. استاد زبان ما اصرار داشت که ما بدانیم که چه نوعی از پلاستیک ها و لاستیک ها( نایلونها، لاستیک ها اتوموبیل، قطعات پلاستیکی وسایل برقی و ...) چه مدت طول می کشد تا جذب طبیعت شوند. آن زمان دانستن این مطالب به ذهن من کاملا بی فایده می آمد و من در دلم به او اعتراض می کردم که چه فایده ای دارد من این مسائل را بدانم. تازه در کتاب هم به آنها اشاره نشده است. مجموعه ای از واژه های عجیب و غریب را  تمرین می کردیم تا به ذهن بسپریم. من سر کلاس با خودم فکر می کردم که مولفان این کتاب چه آدم های نادانی هستند که تلاش کرده اند این همه واژه های بی فایده را در مخ ما فروکنند. واژهایی که من شاید حتی تا آخر عمرم دیگر آنها را بکار نبرم.

آن ماجرا تمام شد تا سال بعد ( که پارسال باشد)، با این وبلاگ آشنا شدم. جهت گیری آموزشی-اطلاع رسانی این وبلاگ، نگاهی که من برای وبلاگ های کشورمون خیلی می پسندم، در کنار لحن صمیمی نویسنده باعث شد تا بیشتر به آن سر بزنم و مطالب آن را بخوانم. این مطالب موجب شد تا متوجه شوم که موضوع محیط زیست، یک موضوع کاملا جدی است که دهها و بلکه صدها هزار نفر را در دنیا به خود مشغول کرده است. بعد هم کم کم تلاش کردم که این عادت را در خودم ایجاد کنم که همیشه حواسم به محیط زیستم باشد.

حالا اگر مطلبی آموزشی در مورد حفاظت از محیط زیست در روزنامه ، مجله و یا روی اینترنت ببینم حتما می خوانم و سعی میکنم که با دوستانم یا خواهرها و برادرهایم هم در مورد آن صحبت کنم.

یک نکته ای را که دوست دارم روی آن تاکید کنم آن است که به نظر من کلید موفقیت فعالان محیط زیست تکیه بر مقوله ی آموزش است و خواهد بود. به خصوص همان طوری که نویسنده ی این وبلاگ اشاره کرده، آموزش حفاظت از آن به عنوان یک مهارت ضروری برای زندگی. اینگونه است که میتوان حفاظت از محیط زیست را به عنوان یک مساله ی ضروری مطرح کرد و به اصطلاح دغدغه ی افراد ساخت.

ببینید آن مطالبی که من سر آن کلاس زبان یاد گرفتم، به دلیل اینکه فضا یک فضای آموزشی بود، با وجود اینکه من از مطالب خیلی خوشم نمی آمد، اما تکرار زیاد آنها باعث شد که هم مطالب و هم واژه ها هنوز هم در ذهنم بماند. حالا که اهمیت آن مساله برایم روشن شده، سعی میکنم که آنها را بکار گیرم."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط safzav  | 

 

یک چیزهایی هست که هر انسانی فارغ از سن و تحصیلات و رشته تخصصی و محل زندگی و غیره‌اش باید بداند. مثل دانستن جهار عمل اصلی در ریاضی! یا مثل چگونه غذا خوردن و اینکه چه چیزهایی قابل خوردن هستند و چه چیزهایی نه! یا مثل اصول اولیه بهداشتی و ... و یا به نظر من مثل اصول پایه‌ای و اولیه‌ محیط‌زیست مثل اینکه محیط‌زیست چیست و چرا مهم است و چطور می‌شود حفظش کرد. آشنا بودن با اصول اولیه زیست‌محیطی یکی از آن مهارت‌های مورد نیاز زندگی است که در کشوری مثل کشور ما آنچنان یاد داده نمی‌شود. برای همین است که ما بزرگ می‌شویم بدون آنکه بفهمیم در اطرافمان چه می‌گذرد و جایگاهمان در این دنیای پر از ریزه‌کاری و نظم درونی به عنوان یکی از موجودات زنده روی زمین چیست.

 

حتما می‌دانید 15خرداد روز جهانی محیط‌زیست است (البته امسال چون در سال کبیسه هستیم این روز 16 خرداد است). روزی که به دلیل همزمان بودن رویدادهای مهم‌تر وطنی همیشه مهجور مانده است و گویا خواهد ماند! با پیش زمینه چیزی که در پاراگراف بالا توضیحش دادم و مرتبط با روز محیط‌زیست که چند روزی بیشتر به آن نمانده چند خواهش و پیشنهاد داشتم که اگر آن‌ها را بخوانید و به دعوتم پاسخ مثبت بدهید بسیار خوشحالم می‌کنید:

 

!. مدتی پیش یکی از وبلاگ‌نویس‌های زیست‌محیطی پیشنهادی را مطرح کرد برای سبز کردن وبلاگستان. کاری شبیه آن چیزی که مهر سال گذشته در سطح جهان اجرا شد و در آن روز بخصوص نویسندگان وبلاگ‌ها جدا از اینکه موضوع تخصصی وبلاگشان چیست، درباره محیط‌زیست نوشتند. طبق همین پیشنهاد من از شما خواهشی دارم. به این فراخوان پاسخ دهید و در بین روزهای 16 تا 22 خرداد پستی با موضوع محیط‌زیست در وبلاگتان بگذارید. درباره دغدغه‌هایتان بنویسید، درباره اینکه محیط‌زیست از نظر شما چه معنایی دارد، اینکه به محیطزیست و حفظ آن چطور فکر می‌کنید، از کارهای به ظاهر کوچک ولی بزرگی که برای حفظ محیط‌زیست هر روز می‌بینید انجام می‌شود و یا انجام می‌دهید بنویسید و ...

در این سایت اطلاعات بیشتری درباره این حرکت می‌توانید پیدا کنید.

 

!!. این روز را به دوستان دیگر وبلاگ‌نویستان هم معرفی کنید و از آن‌ها بخواهید در این حرکت شرکت کنند.

 

!!!. لینک و یا لوگوی خبرخوان وبلاگ‌های زیست‌محیطی که به گرین بلاگ معروف است را به لینک‌های وبلاگتان اضافه کنید. با این کار کمک خواهید کرد تعداد بیشتری مطالب نوشته شده را بخوانند و از طرف دیگر کمک خواهید کرد با گسترده و متنوع‌تر شدن مخاطبان، این وبلاگ‌ها با بازخوردهایی که می‌گیرند مطالب کاربردی‌تر و جذاب‌تری برای مخاطبانشان بنویسند.

 

اگر نظری درباره مواردی که گفتم دارید خوشحال می‌شوم برایم بنویسید.

راستی! ای خوانندگان اینجا که وبلاگ ندارید. اگر شما هم فکر یا ایده‌ای دارید که دوست دارید در دعوت به این فراخوان بنویسید و دیگران بخوانند خوشحال می‌شوم مطلبتان را اینجا منتشر کنم. خبرش را به من بدهید. نشانی پست الکترونیکم همین بغل است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت   توسط safzav  | 

من خروجی (فارغ‌التحصیل) ۸۱ هستم و این دخترها که الان دوم دبیرستانی‌اند؛ وقتی فارغ‌التحصیل شوند می‌شوند خروجی ۸۹. برای درس جغرافیشان ۳ روز آماده‌ایم یزد. من را به عنوان کارشناس محیط‌زیست آورده‌اند. از بین فارغ‌التحصیل‌های خودمان و دوست و آشناهای ما کارشناس معماری، شهرسازی، مردم‌شناسی و زیست‌شناسی هم داریم. از همان اول که وارد ایستگاه قطار می‌شوم و این لشکر ۱۸۰تایی مانتو طوسی را می‌بینم شروع می‌شود. دلتنگی‌ام را می‌گویم. کم کم یادم می‌آید که چقدر دلم برای خودمان تنگ شده است. بین ما علاوه بر مغزهای ریاضی و فیزیک و ... پر است از هنرمند. خیلی‌ها ساز می‌زنند، خیلی‌ها می‌کشند ... . یک چیزی برایم خیلی جالب است. این چند سال اخیر بین آدم‌های دیگر بارها احساس بی‌هنری کرده‌ام. هر بار که به یک کنسرت رفتم یا به دیدن یک نمایشگاه نقاشی یا کار دست. اما بین خودمان هیچ وقت این حس بی‌هنری را ندارم. انگار این‌ها که می‌زنند و می‌کشند بخشی از وجود منند. انگار من و این‌ها نداریم ... حس جالبی است.

خیلی وقت است که مدرسه‌مان نرفته‌ام. تا یکی دو سال بعد فارغ‌التحصیلی می‌رفتم. البته منظورم از رفتن، مرتب رفتن است و گرنه که مثل خیلی از فارغ‌التحصیل‌ها هنوز افطاری و جشن فارغ‌التحصیلی‌ها و کارگاه علوم‌ها را اغلب می‌روم. به خاطر همین نرفتن، این بچه‌ها را خیلی نمی‌شناسم. آن‌ها هم من را نمی‌شناسند. آخرین گروهی که من را می‌شناسند الان سال دوم دانشگاهند. باید بتوانم با آن‌ها ارتباط برقرار کنم. البته کار آنقدر سختی نیست. رشته سمپادی بودنمان خوب ما را به هم پیوند می‌دهد. دو کوپه را به من سپرده‌اند. باید مراقب باشم کسی جا نماند و گم و گور نشود. فعلا تنها آشناهایم همین‌ها هستند. خودم را معرفی می‌کنم و خودشان را معرفی می‌کنند. من خوش حافظه عمرا اسم همه‌شان را با این بار اول یاد بگیرم!

قرار است به عنوان یک کارشناس و معلم محیط‌زیست این دو روز همراهشان باشم. کمی نگرانم. یعنی کمی بیشتر از کمی نگران بودم! جایی که می‌رویم طبیعت است و اوضاع و احوال درس دادن در آن با کلاس فرق می‌کند. باید بتوانی همه چیز را ببینی و علاقمندشان کنی ببینند. باید بتوانی برای هر چیز حتی کوچک قصه ببافی و جذابش کنی. هیچ چهارچوبی وجود ندارد. فضای اطرافت است که به تو خط می‌دهد. باید هوشیار باشی که خط‌ها را بگیری و بعد باید آنقدر سواد داشته باشی که بتوانی قصه‌ آن خط را برای بچه‌ها تعریف کنی. سواد ... سواد ... سواد ... مسئله این است! امیدوارم از پسش بر بیایم. قبل از سفر با یکی از دوستانم حرف‌ زدم. کاری که من می‌خواستم انجام بدهم را خوب بلد است. حرف‌هایش اعتماد به نفسم را برگرداند. من می‌توانم ... من می‌توانم ... من باید بتوانم ... پیش از سفر دو قانون برای خودم می گذارم: ۱. خودت باش! خود صفورا! همان چیزهایی را به بچه‌ها نشان بده که بهشان اعتقاد داری. اعتقادهایت کلی ارزشمندند. شک نکن! و ۲. هر چیزی را که بلد نبودی راحت بگو نمی‌دانم ...

 بچه‌ها تعدادشان زیاد است. برای همین دو گروه ۹۰ نفریشان کرده‌اند. یک گروه روز اول برای گشت و گذار داخل شهر یزد می‌روند و گروه دیگر که من هم همراهشان هستم راهی روستای خرانق می‌شویم. قرار است در کاروانسرای خرانق بمانیم. از هیجان دارم می‌میرم. یک‌بار دیگر هم آنجا رفته بودم فکر می‌کنم دوسال پیش بود. کارگاه آموزشی سرشماری وحوش منطقه بود. آن سفر شگفت‌انگیز بود. خرانق، کاروانسرایش، قلعه‌اش و منارجنبان داخلش را بسیار دوست دارم. در این سفر است که به یمن وجود کارشناس‌هاس معماری و شهرسازی و مردم‌شناسی کلی بخش آثار باستانی دوستی مغزم ارضا می‌شود. فکر نمی‌کنم گروه دیگری اینقدر دقیق تمام زیر و بم‌های این منطقه را در آورده باشد. آخر روز برای خودم یک پا کارشناس شده‌ام و افاضات می‌کنم!

با خودم یک کوه کوچک (!) کتاب آورده‌ام: کتاب سنگین مارمولک‌های ایران اندرسون، مارهای ایران لطیفی، پرندگان ایران منصوری، پستانداران ایران ضیایی. آورده‌ام شاید به‌درد بخورد. حداقلش این است بچه‌ها ببینند یک چنین کتاب‌هایی هم وجود دارد. فلورهای قهرمان سنگین بود و نیاوردمشان. کاش یک کتاب جمع و جورتر گیاهی داشتم. مجبورم فقط سواد نیم‌بند گیاه‌شناسی‌ام را به کار بیندازم و بقیه چیزها را هم بگویم نمی‌دانم!

از یک چیز رشته‌مان خیلی خوشم می‌آید. اینکه مثل رشته‌های علوم پایه در بند اسم‌ها نمی‌مانی. سر و کار ما بیشتر با رابطه‌ها است. چیزی را می‌شناسیم برای اینکه بتوانیم رابطه‌اش را کشف کنیم. ما معمولا مثل زیست‌شناس‌های جانوری و گیاهی تاکسونومیست‌های فوق‌العاده‌ای نمی‌شویم که بخواهیم گونه‌ها را با کوچکترین جزییاتشان از هم تشخیص بدهیم و اسم همه‌شان را حفظ باشیم. اما به جایش قصه‌های دنیای اطرافمان را خوب بلدیم. ما اگر محیط‌زیست‌دان‌های درست و حسابی باشیم می‌توانیم در دل کوه و دشت تمام آدم‌های دنیا را با قصه‌های طبیعت سرگرم کنیم و بهشان یادآوری کنیم که چقدر نمی‌دانند. یادآوری کنیم که دنیا پر از شگفتی است. یادآوری کنیم که مراقب باشند پایشان را کجا می‌گذارند و چه می‌کنند ...

 دخترها صبح را به دیدن قلعه گذرانده‌اند و یک دنیا اطلاعات تاریخی و باستان شناسی و مردم‌شناسی گرفته‌اند. هنوز گنگم. غیر از چلچله‌های داخل کاروانسرا، یک سوسک، گلدفیش‌های چاق و چله داخل حوض که خیلی بی‌ربطند و چند گیاه، موجود زنده دیگری اینجا پیدا نشده است که به درد کار من بخورد. یکی از دخترها خوب کنجکاو است. از صبح تابحال دو تا لانه پرنده پیدا کرده است. یک مدتی هم سر ۱۰ - ۱۲ نفر را با ور رفتن با یک سوسک گرم کردم!  ساعت حدودهای ساعت ۴ است. خدا دوستمان دارد. هوا کمی ابر شده است و ما می‌توانیم بیرون برویم. حالا نوبت من است که قصه‌هایم را برای بچه‌ها بگویم. اول از همه یک جا جمعشان می‌کنم و می‌گویم از نظر هر رشته‌ای یزد سرزمین یک چیزی است. از نظر معمارها سرزمین بادگیرها است، از نظر آبخیزداری‌ها سرزمین قنات‌ها و از نظر ما محیط‌زیستی‌ها سرزمین یوزپلنگ‌ها! پس به سرزمین یوزپلنگ‌ها خوش آمدید! بعد کمی اطلاعاتشان را درباره حیات وحش بالا و پایین می‌کنم و برایشان از نزدیک‌ترین منطقه حفاظت شده به اینجا که دره انجیر است می‌گویم. بعد معنی منطقه حفاظت شده و اینکه چرا وجود دارد و ... . بچه‌ها جمجمه یک قوچ اهلی پیدا کرده‌اند. کلی سر همین برایشان قصه می‌گویم. مغزهایشان را کار می‌اندازم. وادارشان می‌کنم فکر کنند و بگویند چرا گوزن‌ها که شاخشان می‌افتد در جنگل‌ها زندگی می‌کنند و حیوان‌هایی که شاخشان نمی‌افتد در مناطق بیابانی. قصه‌هایم همین‌جا تمام نمی‌شود. یک اتفاق جالب می‌افتد. یک پرنده سفید. یک اگرت کوچک. اینجا چه کار می‌کند؟ احتمالا هنگام مهاجرت از دسته‌اش جا مانده. کلی برای بچه‌ها هیجان انگیز است. باز هم سوال پیچشان می‌کنم و وادارشان می‌کنم فکر کنند از روی شکل ظاهری این پرنده (پاها، گردن و نوک بلندش) حدس می‌زنند زیستگاهش چه‌جور جایی باید باشد؟ دخترها فکر می‌کنند، جواب می‌دهند، شلوغ می‌کنند و  ... و کم‌کم وارد فضای خودم می‌کنمشان. خیلی جالب است. تغییرشان کاملا مشهود است. هر چه جلوتر می‌رویم و تپه‌ها را بیشتر بالا و پایین می‌کنیم تعداد کسانی که سوال می‌پرسند و چیزهای جدیدی در اطرافشان می‌بینند بیشتر می‌شود. آن اول وقتی ازشان پرسیدم پرنده‌های داخل کاروانسرا را دیده‌اند یا نه بیشترشان با تعجب گفتند: "کدوم پرنده؟!" این دخترها که آن اول چلچله‌های به آن خوشگلی را که روی سطح آب حوض کاروانسرا و بعد داخل پیش از این اصطبل‌های کاروانسرا شیرجه می‌رفتند را ندیده بودند، حالا شروع کرده بودند به دیدن. تنها با صرف یک نیم روز. تنها توسط یک نفر که تهییجشان کرده بود ببینند. وای که چقدر دیر در این کشور به ما یاد می‌دهند که جزییات طبیعی اطرافمان را ببینیم. راستی! اصلا یاد نمی‌دهند که! مگر چه بشود که خود آدم برود دنبالش! یا درسش را بخواند یا علاقه‌اش بکشاندنش ... از آدم‌هایی که درخت‌های کوچه‌شان را نمی‌شناسند چقدر می‌شود انتظار داشت دلشان به حال قطع شدن یا نشدنشان بسوزد؟! همین را بگیر برو تا آخر ...

 موتورم راه افتاده است. بارها به خودم یادآوری کرده‌ام فلان چیز برای تو تکراری و عادی شده، اما برای این‌ها تازه است؛ پس بگو ... با فضایی که ایجاد شده کیف می‌کنم. علاوه بر دخترها حتی معلم‌ها هم سوال می‌کنند و بعد رویش بحث می‌کنیم و فکرهای جدید در مغزمان جرقه می‌زند. معلم‌هایی که یک سال‌هایی معلمم بوده‌اند و هنوز هم معلمم هستند ...

دخترها از ذوق در حال ترکیدن هستند! آخر زنبورخوار دیده‌اند با آن رنگ سبز شگفت‌انگیزش و سبزه‌قبا دیده‌اند با آن رنگ آبی خوش رنگش. دخترها باورشان نمی‌شود یک چنین پرنده‌هایی هم پیدا می‌شود. دخترها نمونه کامل یک شهرنشین از همه جا بی‌خبر هستند! مثل همه ما ... ذوق کردنشان را دوست دارم. من هم هنوز خیلی چیزها را از نزدیک ندیده‌ام که می‌دانم وقتی ببینمشان از شدت هیجان خودم را حلق‌آویز خواهم کرد! چون دیدن از نزدیک با خواندن در کتاب فرقش از زمین است تا آسمان! یاد توله پلنگ بغل کردن و قرقاول دیدن خودم افتاده‌ام ...

بعضی دخترها تک و توک سراغم می‌آیند. درباره پروژه‌های تحقیقاتی که در ذهنشان دارند و به محیط‌زیست مربوط است صحبت می‌کنیم. درباره رشته‌های تحصیلی آینده‌شان و خط زندگی‌شان هم صحبت می‌کنیم. همین‌طور درباره تردیدهایشان و اینکه نترسند از در خلاف جریان آب شنا کردن. من از بخش رسمی ساختار مدرسه نیستم، برای همین ترسی از گفتن حرف‌هایم، عواقب بعدی‌اش و واکنش‌های والدین ندارم. برایشان می‌گویم نترسند از اینکه برخلاف نظر خانواده‌ها و جامعه که انتظار دکتر و مهندس شدن از همه‌شان دارند، چون باهوشند، دنبال چیزهای دیگری بروند. برایشان می‌گویم شما توانایی ساختن راه‌های جدید دارید، چرا فکر می‌کنید که حتما باید حرف بزرگترها را گوش کنید و جا پای دیگران بگذارید. برایشان می‌گویم آنقدر راه ناشناخته در این دنیا مانده که هنوز نیاز به آدمش دارد تا پیه سختی‌هایش را به تنش بمالد و در آن قدم بگذارد ...

قرار است دخترها برای درس جغرافیشان داخل روستا بروند، یک روستانشین پیدا کنند و سوال پیچش کنند! قرار است درباره معیشتشان بپرسند، درباره دلایل مهاجرت در روستایشان، درباره شیوه‌های آبیاری و ... . دخترها تصور روشنی از صحبت با روستایی‌ها ندارند. می‌دانم تجربه فوق‌العاده‌ای برایشان خواهد بود. گروهی که با من هستند را شیر می‌کنم و کمکشان می‌کنم سر صحبت را باز کنند. چند آقا و خانم پیر مهربان و دوست‌داشتنی را به صحبت گرفته‌ایم. دخترها مرتب سوال می‌پرسند و صحبت‌هایمان حسابی گرم شده است. وای که اگر دخترها بلد باشند و یا یاد بگیرند نکته‌ها را از حرف‌های این آدم‌ها بیرون بکشند و تحلیل کنند چقدر فوق‌العاده است. دخترها چیزی را تجربه می‌کنند که هیچ کتابی یادشان نمی‌دهد. چیزی که تقریبا هیچ دختر دبیرستانی دیگری (حتی آدم بزرگ‌هایش) در این کشور فرصت تجربه کردنش را ندارد.

طبق انتظاری که دارم خفاش برای دخترها موجود غریبی است. برای همین وقتی نزدیک‌های غروب برایشان می‌گویم شب خفاش خواهیم دید بینشان ولوله می‌افتد. کلی برایشان با هیجان درباره خفاش‌ها حرف می‌زنم و از اینکه چه می‌شود که ما آدم‌ها برای بعضی موجودات شگفت‌انگیز قصه‌های عجیب و غریب و دوست نداشتنی می‌سازیم. شب می‌شود. دخترها با ذوق و جیغ جیغ هر بار که خفاشی روی سطح آب حوض کاروانسرا شیرجه می‌زند و دوباره بالا می‌رود صدایم می‌زنند و می‌خواهند با دست توجهم را جلب کنم. از دیدن ذوقشان کیف می‌کنم. برای یک معلم دیدن این تغییرهای محسوس و سریع در شاگردها شگفت‌انگیز است و آدم را تا آن بالا بالاهای آسمان می‌برد ...

ما فارغ‌التحصیل‌ها با رشته‌های مختلفمان در آخر روز به یک نتیجه مشترک رسیده‌ایم. اینکه یک‌سری مفهوم‌های یکسان وجود دارد که در هر رشته‌ای یک لباس نو تنش می‌شود. مثلا مفهوم سازگاری. هم ما محیط‌زیستی‌ها داریمش، هم معماری‌ها دارند و هم مردم شناس‌ها. فکرمان را با دخترها هم در میان می‌گذاریم. آن‌ها هم به همین شباهت‌ها فکر کرده‌اند. آن‌ها به عنوان یک بیرونی حرف‌هایمان را شنیده‌اند و اشتراکاتمان را کشف کرده‌اند. خوشحالم از اینکه در شکل‌گیری این جرقه‌ها و تحلیل‌ها در ذهن دخترها نقش داشته‌ام. می‌دانم این جرقه‌ها خاموش شدنی نیست ...

ساعت سه نصفه شب است. دخترهایی که روی پشت بام بودند و با تلسکوپ‌ها مشغول رصد آسمان شب هم پایین آمده‌اند. البته خیلی هم رصد موفقیت‌آمیزی نبود. آسمان غبار داشت و آلودگی نوری‌اش هم زیاد بود. غیر از یک گروه بقیه از خستگی بی‌هوش شده‌اند. باد می آید. همه سردشان است و در کیسه خواب‌ها مچاله شده‌اند. اما نمی‌دانم چرا من حالم زیادی خوب است. با پای برهنه کف کاروانسرا راه می‌افتم. بالای پشت بام هم می‌روم. وای چه کیفی دارد! قرار است تا چند ساعت دیگر گروه بعدی دختر‌ها بیایند. حالا دیگر می‌دانم چه قصه‌هایی می‌توانم برایشان بگویم. منتظرشان هستم و دیگر نگران نیستم. شب با پای برهنه کف کاروانسرای قدیمی که یک زمانی اسب‌ها و آدم‌های زیادی روی آن رفته‌اند قدم می‌زنم و پر از احساس شادی و رضایتم ...

صبح که می‌شود تا گروه بعدی برسند تارش را بر می‌دارد و می‌رود وسط یکی از این پیش از این اصطبل‌های کاروانسرا می‌نشیند و شروع می‌کند به زدن. صدا می‌پیچد. چقدر شگفت‌انگیز است ... انگار روی ابرها هستم ... شاید بیشتر شبیه یک شوخی است، اما من واقعا واقعا دلم می‌خواهد یک کاروانسرا داشته باشم که درونش زندگی کنم و کسی را داشته باشم که تار بزند و مسافرهایی که بیایند و بروند و من برایشان غذا بپزم و  ... و برایشان قصه‌ درخت‌ها و پرنده‌ها و ابرها را بگویم و دعوتشان کنم اطرافشان را با دقت‌تر ببینند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط safzav  | 

امروز آخرین روز کلاس محیط‌زیستم با دخترک‌های دوم دبستانی دبستان نرگس بود. باقیمانده دفترها را چک کردم، کارها را رو به راه کردم و ... و با همه‌شان خداحافظی کردم ... دخترک‌ها غصه خوردند، خندیدند، گریه کردند، بوسیدند، بغل کردند، آویزان شدند، با دست‌های نوچ و رنگ وارنگشان روی لباس‌های سفیدم لک گذاشتند، پرسیدند سال دیگر هم معلمشان می‌شوم یا نه و ...

تابستان هم برایشان کلاس دارم؛ اما دوست دارم شیوه جدیدی را امتحان کنم. تجربه شیوه تابستان و سال تحصیلی که گذشت دیگر بس است. می‌خواهم خوبی‌هایش را دوباره تکرار کنم (حتی در شکل و شمایلی دیگر) و بدی‌هایش را اصلاح کنم.

سابقه معلمی کردنم بیشتر از این یک سال است، اما هیچ وقت مثل سالی که گذشت معلم ثابت یک کلاس نبودم. یک زمانی، شاید تا همین دو سال پیش نمی‌خواستم معلم ثابت باشم. یک‌جورهایی از پا گذاشتن در این راه می‌ترسیدم. به نظرم مسئولیت بزرگی بود و کار کم الکی و پیش پا افتاده‌ای نبود! معلم سیار بودن، تو را و شاگردانت را وابسته نمی‌کند. تو معلمی هستی که یک یا دو جلسه بچه‌ها را می‌بینی و تنها مسئولیتت خوب درس دادن است. اما معلم ثابت بودن بار مسئولیتش بیشتر است. معلم ثابت بودن یعنی به دوش کشیدن تک تک دغدغه‌های شاگردانت. دغدغه‌هایی که موضوعشان فقط در محدوده علم و درس تو نیست. باید با آن‌ها زندگی کنی. باید مشکلات خانوادگی یا دوستانه‌شان برایت مهم باشد. باید برایت مهم باشد شاگردانت حال و اوضاع روحیشان خوب است یا نه. باید برای رفع مشکلاتشان تلاش کنی. باید معلم واقعی باشی. معلمی که به شاگردانش نه فقط علم، بلکه درس زندگی می‌دهد ... و این یعنی تو خودت باید انسان کاملی باشی ... و من از همه این‌ها ترس داشتم. از اینکه از پسش بر نیایم، از اینکه خراب کنم، از اینکه از آن ایده‌آل ذهنی‌ام درباره یک معلم خوب دور باشم ...

اما حالا فکر می‌کنم اوضاع خوب پیش رفت. بالا و پایین داشت؛ اما خوب پیش رفت ... من و دخترک‌ها نه ماه با هم زندگی کردیم. یاد دادمشان و یاد گرفتم. بالا رفتند و بالا رفتم و بالا رفتیم. دلبسته شدم و دلبسته‌ام شدند. دوستم داشتند و دوستشان داشتم ...

امروز با دخترک‌ها و در اصل با یک دوره تجربه شگفت‌انگیز و دوست داشتنی در زندگی‌ام خداحافظی کردم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط safzav  | 


‌مي‌خواهم غر بزنم. نه يك ذره، نه دو ذره! مي‌خواهم خدا ذره غر بزنم!!

الان با دخترك‌ها نشسته‌ايم روي چمن‌هاي پشت موزه تنوع زيستي پارك پرديسان تا خوراكي بخورند و خستگي‌شان در برود تا برويم سوار ميني‌بوس‌ها بشويم و برگرديم مدرسه. آنقدر از اتفاقات صبح تابحال غصه‌دار شده‌ام كه طاقت نياوردم. بايد شروع مي‌كردم به نوشتن تا يك كم مغزم سر جايش بيايد. دخترك‌ها دفرچه و مدادم را كه دستم مي‌بينند مي‌آيند جلو مي‌گويند: "خانوم چي مي‌نويسي؟ درباره امروز مي‌نويسي؟" يكي كه حالش خوب است مي‌گويد: "بنويس اينجا يك خرس خيلي بزرگ ديديم كه همه را مي‌خورد!!!" يكي ديگر هم كه هنوز حالش سر جایش نیامده و اخم‌هايش در هم است مي‌گويد: "بنویس اين چه جشني بود؟ بيشتر برنامه له شدن بود!!!" تنها كاري كه مي‌توانم بكنم اين است كه لبخند بزنم. فاجعه‌اي كه من از جشنواره امروز ديدم عمقش بيشتر از بي‌نظمي و له شدن‌ اين دخترك‌هاي معصوم بود. عمقی که كه من معلم مي‌فهمم، آن هم يك معلم محيط‌زيست.

 

از هفته پيش با بچه‌ها كلي درباره روز زمين حرف زده بودم. در مدرسه هم كلي كار انجام داده بوديم: مسابقه، چسباندن شعار آموزشي و اطلاع رساني و ... . برايشان گفته بودم كه در كشورهاي ديگر دنيا اين روز را جشن مي‌گيرند و بچه‌ها پرسيده بودند: "جشن كو؟ ما كه نديديم!" براي همين وقتي درباره جشنواره روز زمين پاك* سازمان حفاظت محيط‌زيست شنيدم معطل نكردم. بايد دخترك‌ها را مي‌بردم تا ببينند اينجا هم روز زمين را جشن مي‌گيرند. بماند كه چقدر طول كشيد پيدا كردن يك تلفن و فردي كه بتواند توضيح بدهد مدرسه‌ها را طبق چه سيستمي مي‌شود بازديد برد. البته آنچنان سيستمي هم نبود. گفتند هر تعداد دانش‌آموز كه مي‌خواهيد هر زماني كه خواستيد بياوريد!

 

اين سبك جشنواره‌هاي محيط‌زيستي كه پر باشند از موسيقي و نمايش از زمان دولت مرحوم قبلي شروع شد. چقدر آن موقع‌ها خوشحال بودم عقل ملت دست‌اندركار رسيده است كه آموزش بچه‌ها راه و رسم خودش را دارد و بايد پر باشد از بازي و رنگ و تنوع و شادي. اما چيزي كه من امروز ديدم نشانه هفت دست بودن آفتابه و لگن و نبودن ناهار و شام بود! متاسفانه چهارمين جشنواره كودك و روز زمين پاك (اين چهارمين بودنش من را كشته! اين دولت انگار كلا هارد را فرمت كرده و نقطه صفر دنيا با خودش شروع مي‌شود!!) تا آنجايي كه من ديدم هيچ نشاني از روز زمين نداشت.

 

بي‌نظمي‌هاي جشنواره با اين حجم دانش‌آموز بماند. غر اين يكي را خيلي نمي‌خواهم بزنم، چون حوصله‌اش را ندارم. فقط همين كه دخترك‌هايم زير آفتاب كباب شدند!! چرا؟ چون در صف ايستاده بودند تا داخل نمايشگاه راهشان بدهند. نمايشگاهي كه غرفه‌هايش يا درباره بچه‌ها بود نه براي بچه‌ها يا به زور ربطش داده بودند به زمين پاك! يك بخش از شعار جشنواره را گذاشته‌اند سلامت كودكان و سلامت هم يعني خوراكي و آتش‌نشاني و روانشناسي و خمير بازي! كاش حداقل آن همه جامدادي و كيسه و دفترچه و اشانتيون‌هاي ديگر كه به بچه‌ها دادند يك شعار زيست محيطي رويش بود؛ محيط‌زيستي و بازيافتي بودنشان كه به كنار!

 

بروشورهايي كه در غرفه سازمان محيط‌زيست به بچه‌ها مي‌دادند را فكر كنم بزرگترها هم به زور حوصله كنند بخوانند؛ چه برسد به بچه‌ها! غرفه‌دارها با بچه‌ها نه حرفي مي‌زدند نه كار خاصي مي‌كردند. بروشور و اشانتيون دادنشان شبيه اين كارت پخش كن‌هاي داخل خيابان بود كه تبليغ دست مردم مي‌دهند! انگار درست مثل آن‌ها فقط مي‌خواهند كاغذهاي دستشان تمام شود و برايشان مهم نيست مخاطبشان مطلبي از چيزي كه دستشان مي‌دهند مي‌فهمند يا نه!

آخر از كارشناس جنگل‌ها و مراتع و سازمان حفاظت محيط‌زيست كه به عمرش دو تا شاگرد نداشته چه انتظاري مي‌شود داشت؟ مي‌شود انتظار داشت بيايد غرفه‌اش را طوري طراحي كند كه در آن با بچه‌ها بازي كند و آموزش بدهد؟ اين جنگولك بازي‌ها در نمايشگاه‌ها بيشتر اوقات مخصوص گروه‌هاي غيردولتي است نه دولتي‌ها. گروه‌هاي غيردولتي هم كه مدت‌ها است از ادبيات سازمان محيط‌زيست حذف شده‌اند. **

 

يك قسمت از جشنواره بازديد اجباري از موزه بود و براي راهنماها مهم نبود قبلا بچه‌ها آنجا را ديده‌اند يا نه. اين بازديد اجباري انگار تنها براي اين بود كه كمي بچه‌ها را معطل كنند تا بتوانند به فضا نظم بدهند. هيچ كدام از راهنماهاي موزه حتي جلو نمي‌آمدند تا براي بچه‌ها يك كلمه درباره موزه توضيح بدهند. دخترك‌هاي من بعضي از اين حيوانات را مي‌شناختند. برايشان ‌شدم راهنماي موزه. بچه‌هاي بنده خداي ديگر كه فقط دور موزه راه مي‌رفتند.

 

آن اول‌ها كه جشنواره‌هاي سازمان پر شد از موسيقي و نمايش حداقل موسيقي‌ها و نمايش‌ها يك ربط درست و حسابي به موضوع جشنواره داشت. موسيقي و نمايش و دعوت از چهره‌هاي مشهور فرعياتي بود كه به كمك آموزش آمده بودند. اما چيزي كه من امروز ديدم چسبيدن به فرع بود و فراموش كردن اصل.

اي خاله نرگس عزيز! بقيه برنامه‌ات به كنار، خب تو كه ميخواهي آخر برنامه‌ات دعا كني حداقل يك‌جوري ربطش بده به مناسبت اين جشنواره. علاوه بر دعا براي مريض‌ها يك دعاي نمادين هم براي زمين بكن اين بچه‌ها بفهمند آمده‌اند جشنواره چي!

 

اين دخترك‌ها امروز درباره روز زمين چه چيز ياد گرفتند؟ كجاي اين جشنواره زيست‌محيطي بود؟ ليوان‌هاي يك‌بار مصرف سن‌ايچش كه همه جا پراكنده بود؟ دفترچه‌ها و جامدادي‌هاو مدادرنگي‌هاي تك‌ماكارون و دراژه كه فقط تبليغاتي بود؟ آهنگ‌هاي شادش كه درباره بابا و نمي‌دانم چي بود؟

 

***

سوار ميني بوس شده‌ايم تا به مدرسه برگرديم. ميني‌بوس از شيخ فضل ا.. وارد حكيم مي‌شود. يكي از دخترك‌ها داد مي زند: "خانوم بريم سيرك!"*** انگار آب يخ ريخته‌اند روي سرم. عيش روز زمينمان با اين سيرك كامل شد. اين سازمان محيط‌زيست واقعا چقدر نقش بزرگي در آموزش درباره محيط‌زيست و دوست داشتن زمين و حيوانات و گياهان به اين بچه‌ها دارد!  آخر من معلم چطور این تناقض‌ها را برای این بچه‌ها توضیح بدهم؟؟! یاد حرف‌های یک معلم دیگر افتادم که می‌گفت دانش‌آموزانش را برده بوده است سینما برای دیدن فیلم توفیق اجباری. می‌گفت وقتی هنرپیشه محبوب این کشور در فیلم حین رانندگی با موبایل صحبت می‌کند چطور انتظار دارند که بچه‌ها احترام به قانون را یاد بگیرند؟!

 

مغزم پر مي‌شود از احساس تاسف ... تاسف ... تاسف ... انگار تمام چیزهایی که در مغز دخترک‌ها رشته بودم پنبه شد. نکند دخترک‌ها از این به بعد روز زمین را با ماکارونی و سن‌ایچ و آرزوی رفتن به سیرک به یاد بیاورند؟

 

-----

* من نمي‌فهمم چرا در ايران اسم اين روز را تغيير داده‌اند كرده‌اند روز زمين پاك! كلي محدودش كرده‌اند با اين كار. در روز زمين مي‌شود كلي درباره دوست داشتن زمين و طبيعت و حيوانات و گياهان حرف زد، درباره آلوده نكردن و از بين نبردن، درباره رعايت الگوي مصرف و ... . اما وقتي اسمش شده است روز زمين پاك انگار فقط باید درباره آلودگي‌ها حرف بزني. درباره زباله نريختن، هوا را آلوده نكردن و ... . من نمی‌فهمم ما ایرانی‌ها چرا باید در همه چیز دست ببریم!!!؟؟!

 

** البته برای اینکه بی‌انصافی نشود باید از کار غرفه‌دارهای غرفه آتش‌نشانی تعریف کنم. دو آقای جوان بودند که با بچه‌ها بازی کردند و کلی خنداندنشان. در غرفه خمیر آریا هم یک کار خوب انجام می‌شد. اگر تعداد افراد گروه بازدیدکننده کم بود بچه‌ها می‌توانستند بنشینند و خمیر بازی کنند. البته بچه‌های ما به علت زیاد بودنشان نتوانستند. راستی! یک البته دیگر اینکه این تعریف‌ها باعث نمی‌شود بی ربطیشان را به روز زمین پاک نادیده بگرم و غر نزنم!

 

*** تا امروز فرصتي پيش نيامده بود درباره سيرك با بچه‌ها حرف بزنم. امروز فهميدم كه بچه‌ها تصوير كاملي از چيزي كه در سيرك‌ها اتفاق مي‌افتد ندارند. كمي درباره‌اش با آن‌ها حرف زدم؛ اما كم است. يك فكري بايد برايش بكنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط safzav  | 

تا روز زمین که در ایران به روز زمین پاک معروف است یک هفته بیشتر نمانده است. اینجا و اینجا را ببینید. برای مادر‌ها و پدرها، معلم‌ها و یا آن‌هایی که با بچه‌ها سر و کار دارند بسیار مفید است. برای روز زمین می‌توانید یکی از کاردستی‌ها را درست کنید یا این مطلب را بخوانید که در آن درباره "ده روش آموزش به بچه‌ها درباره روز زمین" توضیح داده است.

در اینجا هم تاریخچه روز زمین توضیح داده شده است. در این یکی هم کتاب‌ها، فیلم‌ها، آهنگ‌ها، بازی‌های آنلاین، نمونه برگه‌های نقاشی و چیزهای دیگری که به درد این روز می‌خورد را معرفی کرده‌اند. متاسفانه فیلم‌ها، کتاب‌ها و آهنگ‌ها انگلیسی است و به درد ما فارسی‌زبان‌ها نمی‌خورد. البته به جز کارتون "فراتر از پرچین" که می‌دانم دوبله شده‌اش وجود دارد.

روز محیط‌زیست (۱۵ خرداد) به علت مناسبت‌های هم‌زمانش بسیار مهجور است. برای همین فکر می‌کنم می‌توان بیشتر بر روی روز زمین مانور داد. درباره‌اش حرف زد، کار انجام داد، آموزش داد و ...

خلاصه‌اش اینکه با بچه‌ها درباره این روز حرف بزنید. البته فکر می‌کنم برای آنکه برای بچه‌ها حرفی برای گفتن داشته باشید باید این مسئله را با خودتان حل کنید: سرنوشت زمین برایتان مهم است یا نه؟ آیا شما هم معتقد هستید سرنوشت بچه‌هایمان که می‌خواهیم و می‌خواهند بزرگ شوند و زندگی کنند به سرنوشت زمین گره خورده است؟

راستی! اینجا و اینجا هم می‌توانید اطلاعات بیشتری درباره فعالیت کشورهای دیگر در روز زمین پیدا کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت   توسط safzav  | 

!. چند تا از دسته گل‌های شب بوی عیدی‌ام جا مانده بود. قبل از نو شدن سال هر بار آمدم بنویسم شد حکایت جهنم ایرانی‌ها!! ای صاحبین عیدی، چون مطمئنم شما گل و خوب و مهربان هستید و این چیزها را به دل نمی‌گیرید الان دارم عیدیتان را می‌دهم! 

آن موقع که در تهران گشت می‌زدم یکی از دسته گل‌هایم را باید به مهتاب دوران طلایی‌گذرون می‌دادم که قیافه‌اش خیلی مطلوم‌تر از نوشته‌های وبلاگش هستند! بعد از آن هم باید می‌رفتم و یکی از دسته‌ها را تحویل خانوم کوچیک می‌دادم و منت سرش می‌گذاشتم که ببین! باز به خانوم بزرگ!!! واقعا این دوره زمونه این جوان‌ها چقدر بی‌حیا شده‌اند!! بعد هم یکی از دسته گل‌ها را می‌رساندم آن ته تهران برای gholanjz جان! بغل دستی دوران جوانی!... بعد هم آنجا که دسته گل دوستان مجازی را بهشان می‌رساندم یکی را می‌فرستادم برای رازقی که مدت‌ها نبود و حالا دوباره هست ... و آخر سر هم همراه دوستان اصفهانی یکی از دسته گل‌هایم را می‌دادم به سمیرا تا او هم دلش تازه شود ...

!!. همیشه به این موضوع اعتقاد داشته‌ام که اگر کل اجزای عالم اطرافت اوضاع و احوالشان داغان باشد و ناراحت‌کننده، اما تو حالت "خوب" باشد، خیالی نیست! وقت‌هایی که حالت "خوب" است ناراحت‌کننده‌هایی را که گهگاه هوس می‌کنند خودی نشان بدهند راحت تحمل می‌کنی و سطح انرژی‌ات را پایین نمی‌آورند ... معلوم است این روزها حالم "خوب" است. یعنی خوشحالم که "خوبم"؛ چون حوصله پایین افتادن و تلاش‌کردن برای دوباره بالا رفتن را در این روزهای اول سال ندارم ...

یک کتاب هدیه گرفته‌ام: "یادداشت‌های مرد فرزانه"ی "ریچارد باخ". پشت کتاب نوشته است: "پرسشی در ذهنت مطرح کن، چشم‌هایت را ببند، حالا کتاب را باز کن و تصمیم بگیر راست را بخوانی یا چپ را ..." فکر می‌کنم روز سوم سال جدید بود که بازش کردم و تصمیم گرفتم صفحه راست را بخوانم. نوشته بود:

"رسالت تو
پیمودن آن مسیر درخشان است
چه باک از تاریکنای شب
در پیرامونت."

اول‌هایش که این سال داشت شروع میشد تصوری از اتفاقاتش نداشتم. نمی‌دانم چرا ولی اتفاقات این چند روزه یک‌جورهایی این فکر را در ذهنم شکل داده است که امسال سال لزوما آرام و شادی نیست؛ اما من حالم "خوب" خواهد بود ... یعنی باید حالم "خوب" باشد ...

!!!. پروانه سال گذشته (!) گفته بود از کتاب های ناتمامم بنویسم.

یکی‌اش کتاب "مادر" ماکسیم گورکی است. دو بار هم شروعش کرده‌ام اما جلو نمی‌رود! فکر می‌کنم تقصیر فضای داستانش باشد. انگار چون این کتاب نشانه آرمان‌خواهی یک نسل قبل‌تر از من بوده و حالا خیلی‌هایشان سرشان به سنگ خورده یک چیزی نسبت به تفکر جاری در کتاب بی‌تفاوتم می‌کند ...

یکی دیگر از کتاب‌ها "قرن من" "گونترگراس" است که چند سال پیش از آیدا کادوی تولد گرفته بودم. مشکلش مجموعه داستان کوتاه بودنش است. با "پلو خورش" هوشنگ مرادی کرمانی" هم همین مشکل را دارم!

نمی‌دانم چرا "دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم" "سلینجر" نصفه مانده است! یادم نمی‌آید آن موقعی که می‌خواندمش چه اتفاقی افتاده که ادامه‌اش نداده‌ام! باید دوباره شروعش کنم شاید یادم بیاید!

"۱۹۸۴" "اورول" را چند سال پیش به شوق خواندن اثر دیگری از نویسنده "قلعه حیوانات" شروع کردم اما با خواندن همان ۴-۵ صفحه اول گذاشتمش کنار! حس کردم از این داستان فضایی‌های تخیلی است که من خوشم نمی‌آید! بعد از آن چندین نفر سعی کردند این تصور باطل را از ذهن من پاک کنند و تشویقم کنند دوباره آن را بخوانم. ماجرا همین‌طور ادامه داشت تا اینکه "جیره کتاب" یکی از ماه‌ها برایم "خاطرات یک ندیمه" فرستاده شد. هم پشت جلد کتاب از زبان یکی از منتقدین نوشته بود و هم یکی از دوستانم گفت که این کتاب آن‌ها را یاد کتاب ۱۹۸۴ می‌اندازند. این نظرها انگیزه‌ای شدند برای دوباره دست گرفتن کتاب ... که نمی‌دانم چرا باز وسط‌هایش رها شد! ... فکر کنم افتاد در سر شلوغی‌هایم و اینکه دلم نمی‌خواست در آن موقع‌ها چنین کتابی بخوانم و وسطش کتاب هیجان‌انگیزتری را شروع کردم و یا یک چنین چیزی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت   توسط safzav  | 

تا سال ۸۶ تمام نشده باید یک چیزهایی را نوشت. سال بعد که شروع بشود زمان این‌ها هم انگار تمام می‌شود. انگار سال جدید که می‌آید نباید این حس را داشته باشی کارهایی داشته‌ای که انجامشان نداده‌ای و دیگر هم نمی‌توانی انجامشان دهی ... پراکنده و بی‌ربط ۱۰ هم از همین جنس پست‌ها است. چیزهایی که باید همین امسال نوشتتشان؛ چون سال دیگر نوشتنشان موضوعیتی ندارد.

!. آخرین مطلب سایت "انجمن یوزپلنگ ایرانی" را با عنوان "یوز ایرانی، آرام اما پر حاشیه!" رک است و منطقی. این نوع نگاه به وقایع کشور را دوست دارم. اینکه عجول نباشی برای موضع‌گیری، همه جوانب را ببینی و یادت نرود که برای هر موضوعی تمام ذینفعان را در نظر داشته باشی نه یکی دو نفر را که در چشم‌ترند و بیشتر حرفشان است.

پاراگراف آخر مطلب یکی از قسمت‌های مورد علاقه‌ام در این متن است:

" اين پروژه نه وامدار يك يا چند نفر بلكه حاصل تلاش جمعي بيش از 200 نفر از  جامعه محيط زيست ايران از سالهاي آغازين دهه 1370 مي باشد. همه از محيط بانان، شكارچيان، روزنامه نگاران، كارشناسان، دانشجويان، اساتيد، مديران، سازمان هاي مردم نهاد، مشاورين بين المللي، فعالان زيست محيطي، رسانه ها، وب لاگ نويسان و غيره، نقشي در حد توان خود در سناريوي حفاظت از يوزپلنگ ايراني ايفا نموده اند. پس بهتر است اين مجموعه بزرگ توان خود را به رسميت بشناسد و به جاي برچسب زدن به افراد و گروه هاي مختلف، نقش هاي يكديگر را به رسميت بشناسيم، چرا كه يوز تازه پرده نخست اين نمايش است و پرده هاي پلنگ، گورخر، خرس سياه، هوبره، ميش مرغ و ... هنوز به روي صحنه آورده نشده اند."

!!. در مدرسه جشنواره راه انداختیم:

برای دخترک‌ها داستان پیدایش نوروز شاهنامه را پرده‌خوانی کردیم، به آن‌ها روش کاشتن و نگهداری گل و چگونگی نگهداری ماهی قرمز عید یاد دادیم، نوشتند که چرا درخت‌ها را دوست دارند، یاد گرفتند که درخت‌ها چرا مهم هستند، با سنت‌های نوروز آشنا شدند و فهمیدند چرا هر سال زمان سال تحویل جابجا می‌شود ... آخرش هم در گلدان‌های کوچکشان گل مینا کاشتند و رفتند تا نگهداری‌اش کنند و منتظر بشوند تا غنچه‌هایش باز شود ...

روز شاد و رنگی رنگی بود. دخترک‌ها با آن تاج‌های نوروزی‌شان شاد بودند و می‌خندیدند ... و ما هم  ...

!!!. اگر حدس زدید در این بشقاب خوش آب و رنگ چه غذایی است؟

نمی‌دانم مطلب "درخواست همکاری" من را یادتان هست یا نه! از علاقه‌ام به امتحان کردن غذاهای عجیب و غریب گفته بودم. سال ۸۶ سال برآورده شدن خیلی از آرزوهایم بود و آخری‌اش هم این آرزو بود. همیشه دوست داشتم این غذا را امتحان کنم.

"ماهی مرکب" خورده‌اید؟ من خوردم! با کمک گرفتن از کتاب هیجان‌انگیز و مفرح "کتاب مستطاب آشپزی؛ از سیر تا پیاز" "نجف دریابندری" "ماهی مرکب به شیوه فرانسوی" درست کردیم. البته چون بعضی مواد را نداشتیم از دریای ابتکاراتمان (!) هم استفاده کردیم! نتیجه فوق‌العاده بود. بسیار دوستش داشتم. خوشحالم که آن همه ماجرا را در سفر قشم تحمل کردم، پیدا و تا تهران حملش کردم! از همسفرهایم هم که بویش را تحمل کردند ممنونم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت   توسط safzav  | 

وقتی خانه را برای عید می‌تکانی معمولا یک چیزهایی بعد از مدت ها پیدا می‌شوند. یک بخشی از خانه‌تکانی عید می‌تواند وبلاگ‌تکانی باشد و در راستای همان اصل پیدا شدن گم‌شده‌ها، یافتن پست‌هایی که نصفه و نیمه نوشته شده و به حالت ثبت موقت باقی مانده‌ بوده‌اند. مطلب پایین یکی از این پست‌ها است. سیزدهمین و آخرین مطلب سری نوشته‌هایم درباره سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت، که پس از برگشتنم فرصت کردم شروعش کنم، تا یک جاهایی نوشتمش و بعد رها شد. موضوع مطلب کمی هم به اتفاقات آن روزها، سیرک پردیسان، مربوط بود که حالا کمی سوخته است، اما نه آنچنان که نشود دوباره حرفش را زد!

***

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت - ۱۳

برنارد هریسون را تازه شناخته‌ام. برنارد یکی از کارشناسان گروه کاری ما است و با آن موهای بلند و قد و قواره تقریبا بلند بالا، آسیای شرقی بودن چهره‌اش را دیر نشان می‌دهد. امروز برنارد برایمان درباره تجربه‌هایش برای جذب کمک‌های مالی، خودکفا کردن باغ وحش‌ها و در کل مدیریت مالی آنها صحبت می‌کند. تخصص برنارد طراحی باغ‌وحش‌، آکواریوم و پارک طبیعت در هر کجای دنیا که بخواهید است و یک باغ وحش نیز در کشور خودش در سنگاپور دارد.

اول‌های صحبت‌هایش است و در حال گفتن مقدمه‌ای است تا بحث اصلی‌اش را شروع کند. مقدمه‌ای که برای من به مهمتر از بحث اصلی تبدیل می‌شود. برنارد برایمان درباره تاریخچه پیدایش باغ وحش‌ها حرف می‌زند و اینکه در دهه ۶۰ میلادی چه شد که به این نتیجه رسیدند که سیرک‌ها را تبدیل به باغ وحش کنند. برنارد می‌گوید: "از یک زمانی آدم‌ها به این نتیجه رسیدند باید سیرک‌ها را تبدیل به باغ‌وحش کنند. چون در سیرک‌ها حیوانات کاری را می‌کنند که ما می‌خواهیم، نه کاری را که خودشان دلشان می‌خواهد." صحبت برنارد را می‌شنوم و در مغزم آه می‌کشم! خنده‌دار است! در کشور من رییس سازمان محیط‌زیستش تازه به این نتیجه رسیده است که سیرک‌ها جای خوبی برای تفریح کردن مردم هستند! با این حساب کشور ما یک ۵۰ سالی از دنیا عقب است!!

نمای سیرک پارک پردیسان تهران از بالای برج میلاد - 15 آذر 86

برنارد صحبت‌هایش را ادامه می‌دهد و جمله دیگری می‌گوید که باز مغز من را زیر و رو می‌کند. می‌گوید: "باغ‌وحش‌ها به وجود آمده‌اند برای آموزش. پس اگر آموزش نمی‌دهند برای چه وجود دارند؟!" خنده‌دار است! نه خنده‌دار نیست! تاسف‌برانگیز است! باغ‌وحش تهران که بزرگترین باغ‌وحش ایران است هیچ کارشناس آموزشی ندارد. یعنی اصلا چنین پستی در آن تعریف نشده بوده و نشده است. انگار اصلا سازندگان باغ‌وحش از اول نمی‌دانسته‌اند در حقیقت برای چه کاری دارند این حیوان‌ها را داخل قفس می‌کنند و به آن‌ها و خودشان زحمت می‌دهند!

برنارد به بخش اصلی صحبت‌هایش رسیده است. برای شنوندگانش توضیح می‌دهد که چرا و چطور باید به "برند Brand" شدن نام باغ وحششان فکر کنند و مثال‌هایی از باغ‌وحش‌های معروف جهان که موفق به این کار شده‌اند می‌زند. می گوید با این کار منافع زیادی را در راستای فعالیت‌های باغ وحش‌هایتان به دست خواهید آورد. این بار دیگر در مغزم پوزخند می‌زنم! با خودم می‌گویم ما هنوز آن پله‌های اولیم. هنوز خیلی مانده تا به این چیزها فکر کنیم. برنارد عزیز اول بگذار چیزی مثل کارشناس آموزشی در باغ‌وحش‌های ما جا بیفتد بعد به این چیزها هم فکر می‌کنیم!!

برنارد همین‌طور صحبت می‌کند و من در فکرهای خودم غرقم. متاسفم و شاید کمی نا امید ... اما نه! نا امید نه! باید کاری کرد. یک نفرم؟ خب باشم! به اندازه خودم می‌توانم کاری انجام دهم ... باید یک سری به باغ وحش تهران بزنم تا اوضاع و احوال دستم بیاید و بعد تولید یک فکر، یک طرح، یک حرکت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت   توسط safzav  | 

دلم می‌خواهد عیدی بدهم، مثل هر سال ... اما دلم یک عیدی غیر تکراری می‌خواهد. یک عیدی که بشود تعداد بالا تهیه کردش و به همه داد. دلم کارت پستال دادن نمی‌خواهد. دلم هم نمی‌خواهد فقط اس‌ام‌اس و ایمیل بزنم و فقط همین ... دلم می‌خواهد عیدی بدهم که تمام هیجانم را برای تبریک سال نو گفتن نشان بدهد. دلم می‌خواهد عیدی بدهم که دل همه را تازه کند ...

دلم می‌خواهد بروم با دوست گل‌فروشم (البته با پسر دوست گل‌فروشم که بعد از گذشت این همه سال حالا دیگر برای خودش مردی شده و جای پدرش می‌ایستد) که بساطش را در یکی از میادین اصلی همین شهر پهن می‌کند صحبت کنم تا برایم یک عالم شاخه شب‌بو بیاورد و به‌جای درست کردن دسته‌هایی ۵‌تایی همیشگی‌اش برایم دوتایی، یکی سفید و یکی بنفش، جفت کند و سلفون بپیچد. آن وقت دسته‌های شب‌بوهایم را بغل کنم (البته شک دارم در بغلم جا شوند!) و در شهر راه بیفتم و پخششان کنم ...

دلم می‌خواهد بروم پیش سارا و یکی از دسته‌ها را بگذارم در بغلش و بگویم ممنون بابت بودن‌هایت، اگر نبودی من بدجور تنها بودم ... بعد بروم پیش استاد و نیک لب سوخته و دایی، همسفرهای دوست داشتنی‌ام، گل‌هایشان را بدهم، لبخند بزنم و بگویم سال نویتان مبارک ... بعد بروم پیش مربع دور هرم، چشمه، و طبقه‌های پایینی هرم، عقدا و فائزه و زهرا، بالا و پایین بپرم، گل‌هایشان را بدهم و تشکر کنم ازشان بابت ساختن یکی از دوست داشتنی‌ترین تجربه‌های زندگیم در سال گذشته ... راستی! احسان را هم یادم نمی‌رود. دسته گلش را می‌برم می‌گذارم داخل ماشینش و آرزو می‌کنم لپ‌تاپش را پیدا کند ... بعد از این دلم می‌خواهد بروم پیش دوست‌های تازه یافته‌ام که در عرض همین زمستان در این شهر کشفشان کردم. اول از همه می‌روم پیش آیدین، دو تا دسته گل از بین دسته گل‌هایم جدا می‌کنم و در بغلش می‌گذارم. می‌گویم گل‌ها را بگذارد داخل دفتر شرکتشان که علیرضا و نریمان و آن پسرک تازه وارد هم که می‌آیند با بوی شب‌بوها مست بشوند. بعد ازشان تشکر می‌کنم بابت تمام اخلاق خوب کاریشان و از اینکه جهان من را زنده کردند ... بعد می‌روم پیش A.R.S.D.B (علی ر. سر خورده در برف!) که این روزها تبدیل شده به A.R.D.H.J (علی ر. در حال جنگ!)! دسته شب‌بویش را می‌دهم و ازش بابت انرژی‌هایی که می‌دهد تشکر می‌کنم و برایش آرزو می‌کنم آن رنگین‌کمان بزرگه را زودتر ببیند ... بعد می‌روم پیش کاپیتان و باز سر اینکه حلزون و هشت پا خوشمزه هستند یا نه با هم بحث می‌کنیم ومن باز هم پافشاری می‌کنم که جای خوبی این‌ها را نخورده، وگرنه با من هم عقیده بود که کلی خوشمزه هستند و بعد که این بحثمان تمام شد باز هم ذوق می‌کنم که از سر اتفاق دوستی پیدا کرده‌ام که او هم دلش می‌خواهد یک بچه کروکودیل داشته باشد!! ... بعد که این دوست‌های تازه یافته تمام شدند می‌روم پیش سمیرا که از خیلی قبل‌ترها می‌شناختمش، اما امسال و دست روزگار باعث شد که کشفش کنم. دسته گلش را می‌دهم، بغلش می‌کنم و آن وقت تشکر می‌کنم بابت تمامی محبت‌های بی غل و غش و قویش که همیشه من را خلع سلاح می‌کنند و بابت تمام چیزهایی که از بودن با او یاد گرفتم و آن وقت برای پسرکش و شوهرش و خودش آرزوهای خوب می‌کنم ...  بعد می روم سراغ زوج‌هایی که دوستشان دارم. می‌روم پیش لیلا و شهریار و بعد محبوبه و شهریار. دسته گل‌هایشان را می‌دهم، لبخند می‌زنم و برای تمام شادی‌ها و انرژی‌هایی که در سال گذشته باعثش بودند ازشان تشکر می‌کنم، لبخند می‌زنم و سال نو را تبریک می‌گویم ... بعد می‌روم سراغ فاطمه و محمد و بعد کاوه و لیلا. دسته‌های گلشان را می‌دهم و بهشان می‌گویم که خوشحالم می‌شناسمشان و خوشحالم که همکار و دوستم هستند و خوشحالم که سال گذشته را در کنارشان بودم و کلی چیز ازشان یاد گرفتم ... مرتضی را هم یادم نمی‌رود. دسته گلش را می‌دهم و می‌گویم امیدوارم در سال جدید کمتر به جانش برای کارهایمان غر بزنم و خوشحال می‌شوم از اینکه از عیدی که گرفته ذوق کرده است ... بعد می‌روم پیش لیلا، محکم بغلش می‌کنم، می‌گویم دوستش دارم و برایش سالی پر از اتفاق‌های هیجان‌انگیز آرزو می‌کنم ... بعد می‌روم پیش سپیده، گلش را می‌دهم، بغلش می‌کنم و می‌گویم امیدوارم در سال جدید باز هم بتوانیم با هم سر کلاس برویم و مثل امسال نشود که من غصه بخورم ... بعد هم می‌روم دسته گل‌های مریم و مهدی و آن یکی مریم و هادی را می‌دهم ... دسته‌گل‌های مهیار و حمیدرضا و ماندانا و کوروش و نسترن و مژگان و طاها را هم یادم نمی‌رود ... با دسته گل‌هایم پیش راد و دخترکش هم می‌روم. عکس‌های سفرهایم را نشانش می‌دهم و از ذوق کردن‌هایش ذوق می‌کنم. دسته گل شب‌بویش را می‌دهم، بغلش می‌کنم و باز از اینکه عیدی‌اش را دوست داشته و ذوق کرده ذوق می کنم ... یک سری از دسته گل‌ها را هم می‌رسانم به دوست‌های مجازیم مثل یونس و مهدی و علف هرزه و آن یکی مهدی و زیتون و تشکر می‌کنم از بابت بودنشان و برایشان یک سال جدید هیجان‌انگیز آرزو می‌کنم ...

راستی! همه کسانی که باید بهشان گل بدهم تهران نیستند. باید شهرهای دیگر ایران هم بروم. باید یک‌سر بروم کرج. اول از همه بروم سراغ ملیکا، دسته گلش را بدهم و بعد بگویم این قسمت سال قبل را، به خاطر اینکه مثل قبل‌ها پیش من نبود و اینقدر دور بودیم دوست ندارم. بعد بروم پیش کمال و دسته گلش را نشانش بدهم، اما برای اینکه کرم بریزم و کیف کنم گلش را بدهم گوسفند بخورد!!! و منتظر بشوم که ببینم چه‌طوری تلافی می‌کند! ... بعد باید بروم املش تا رنگرز را ببینم و گلش را بدهم و از بابت بودنش و تمام رنگ‌هایی که در سال گذشته به زندگی‌ام ‌زد تشکر کنم ... یک سر به اصفهان هم باید بزنم. یک دسته گل را باید بدهم به برادر محمد و یکی دیگر را بدهم به رفیق شفیق استاد که امسال برایم رونمایی شد!!!! ... یک راستی دیگر! چندتایی از دوستان مجازیم هم تهرانی نیستند. باید یک‌سر بروم به کم جمعیت‌ترین مدرسه ایران و یک دسته گل به هر کدام از آن دخترک‌ها و پسرک‌ها و آقای شعرانی، معلمشان، که هر بار با خواندن مطالبش دلم تازه می‌شود بدهم  ... بعد هم دسته گل محمدرضای هفت رنگ را برایش ایمیل کنم!! ...

این‌طور نمی‌شود! یک سری‌ها جا ماندند ... با دسته شب‌بوهایم خارج از ایران هم باید بروم. اول از همه می‌روم آلمان پیش آیدا و نونا. آیدا را بغل می‌کنم؛ از همان بغل‌های آیدایی. وقتی ببنمش مثل همین روزها نمی‌دانم چه باید بگویم. نمی‌دانم چه حرفی می‌تواند آرام و کمکش کند. فقط می‌خواهم شب‌بوهایم را بدهم و بگویم با اینکه از هم دوریم و من حرفی نمی‌توانم بزنم که کمکت کند، اما من برایت هستم و دلم برایت تنگ می‌شود، برای تمام شور و شوق‌ها و امیدهایت برای آن بغل‌هایی که آیدایی است ... نونا را هم همین‌طور! بغلش می‌کنم، شب‌بوهایش را می‌دهم و می‌گویم منتظرم تا باز هم بیاید ایران و برویم خانه‌شان مهمانی و شلوغ کنیم! ... بعد می‌روم کانادا پیش لنا، دسته شب‌بوهایش را می‌دهم، بغلش می‌کنم، کمی شلوغ می کنیم و  ... و می‌روم تا بقیه را ببینم و دسته شب‌بوهایشان را بدهم ... می‌روم آنجایی که بهار هست، آنجایی که شیما و شوهرش رفته‌اند و ... و آخر از همه می‌روم دبی پیش نظام و اقا شهبازش. یک دسته شب‌بو می دهم به خودش تا بگذارد در اتاق جمع و جور تنهایی‌اش و یک دسته را هم می‌‌گذارم روی داشبورد آقا شهباز که با آن حال کند و با هم دوست شویم ...

بعد دلم می‌خواهد در راه برگشت به تهران که دیگر دسته گل‌های شب‌بوهایم تمام شده به این فکر کنم که امسال سال رفتن خیلی‌ها بود ... سال دلتنگی بود ... سال گریه بود ... سال خنده بود ... سال از هیجان ترکیدن بود!! ... سال محکم‌تر شدن بود ... سال یاد گرفتن بود ... سال کشف بود، کشف آدم‌ها، کشف فکرها و کشف بخش‌هایی از وجودت خودت ... سال تجربه‌های شگفت‌انگیز بود ... سال برآورده شدن یک دنیا آرزو بود ... سال رشد دادن بخش‌های جدیدی از وجودت بود ... سال شروع دوره جدیدی در زندگی‌ات بود ... سال امید بود ... سال افسوس بود ... سال خستگی بود ... سال دوباره ایستادن بود ... سالی بود که بوی آمدن بهارش را خیلی دیر حس کردی و یا اصلا نکردی و در تعجبش ماندی ... سالی بود که انگار وسط‌هایش به پت پت افتاده بودی، اما آخرهایش آنقدر امیدوارکننده بود که اصلا آن موقع‌ها را یادت نمی‌آید ...

دلم می‌خواهد به همه‌ عیدی بدهم. عیدی که تمام هیجانم را برای تبریک سال نو نشان بدهد. دلم می‌خواهد به همه عیدی یک دسته شب‌بو بدهم. دسته‌ای با دو شاخه شب‌بوی سفید و بنفش .. شب‌بوهایی که که وقتی شب نزدیک می‌شود بویشان در می‌آید و آدم را مست می‌کند ... شب‌بوهایی که زیبا هستند ... شب‌بوهایی که بودنشان، نگاه کردن بهشان و بوییدنشان دل آدم را تازه می‌کند؛ حتی شده برای همان چند روزی که زنده هستند ...

دلم می‌خواهد عیدی بدهم که دلتان را تازه کند، حتی شده برای چند روز ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت   توسط safzav  | 


امروز که شنیدم معلم نمونه مدرسه‌مان شده‌ام، يادش افتادم ...

ياد اينكه هميشه كارهايم و بخصوص اولين‌هايم برايش مهم بود. اولين باري كه درس دادم، اولين باري كه مطالبم چاپ شد، اولين باري كه ...

هديه‌هاي كوچكش بزرگترين هديه‌هاي دنيا بودند ...

اگر حضور فيزيكي‌اش بود، اولين كسي بود كه خبرش مي‌كردم و بعد منتظر مي‌شدم تا با حرف‌هايش از انرژي سرشارم كند ...

راستي! حالا فهميدم چرا ديشب خوابش را ديدم. مي‌دانست امروز اتفاقي مي‌افتد كه باز دلم برايش تنگ مي‌شود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت   توسط safzav 


 یک سفرهایی با آنکه کوتاهند، اما آنقدر پر از حادثه‌های جورواجورند که آدم هنگام برگشتن فکر می‌کند مدت طولانی از خانه و زندگی‌اش دور بوده است. سفر یک و نیم روزه اخیر من هم از همین دست سفرها بود.

یک دفعه دوستان به سرشان زد برویم میانکاله! قرار بود هفته قبل برویم که سنگ از آسمان بارید و نشد. اما انگار آدم‌ها از رو نرفتند. خیلی دیر معلوم شد که پنج‌شنبه صبح زود خواهیم رفت. برای صبح پنج‌شنبه کاری را هماهنگ کرده بودم که دیگر قابل پیچاندن نبود. دوستان رفتند و من ماندم و دلی که غصه می‌خورد از نرفتن، اما به خودش دلداری هم می‌داد! اما از قضای روزگار یک نفر پیدا شد که می‌خواست ظهر راه بیفتد و به گروه قبلی برسد. کسی که نه می‌شناختمش و نه تابحال دیده بودمش! چقدر اتفاق‌های عجیب و غریب افتاد که ما بالاخره هم را پیدا کردیم، بماند. مهم آخرش است که بالاخره ما راه افتادیم. تا ما به دوستانمان برسیم باز هم آنقدر اتفاقات عجیب و غریب اتفاق افتاد که فکر می‌کنم هیچ‌وقت این عصر پنج‌شنبه جاده‌ای را فراموش نکنم!

تهران می‌بارید و رادیوها مرتب هشدار می‌دادند جاده‌های ورودی به شمال خطرناکند. اوضاع به آن بدی که می‌گفتند نبود. یعنی اصلا به آن بدی نبود. تا دیشب که می‌خواستیم برگردیم آن طرف‌ها حتی یک قطره باران هم نیامد. فکر می‌کنم خدا با ابرها صحبت کرده بود یک مدتی دست نگه دارند تا ما خوشی‌هایمان را بکنیم و برگردیم و بعد شروع کنند.

نمی‌دانستم بچه‌ها با دوست وبلاگ نویسمان که البته مدتی است کم کار شده هماهنگ کرده‌اند تا همراهمان باشد؛ منظورم"دیده‌بان میانکاله" است با آن دوربین عکاسی غبطه برانگیزش. دیروز عکسی از عقاب دریایی دم سفیدی که یک خوتکا را شکار کرده بود گرفت که آدم از هیجان دیدنش می‌خواست بمیرد؛ با آنکه واقعی‌اش را هم دیده بودیم!

صبح میانکاله و چند آبگیر اطرافش و بعد از ظهر جزیره آشوراده را به دنبال پرنده‌های مهاجر زیر و رو کردیم. از بندر ترکمن با قایق می‌توان به آشوراده رفت. گویا این جزیره در اوایل دهه هفتاد به دلیل بالا آمدن آب دریا تخلیه شده است. بعد از ۲ سال آب پس روی کرده است، اما ساکنین قبلی‌اش به آن برنگشتند. ساکنین این روزهای جزیره تنها صاحبین رستوران، محیط بانان و برخی روزها صیادان هستند.

فلامینگو - میانکاله - بهمن 86

دیروز آنقدر قو، فلامینگو، حواصیل شب و باکلان دیدیم که دیگر حالمان از آنها به هم می‌خورد!! هیجان انگیزترین بخش دیدن قوها برای من آن موقع‌هایی بود که شروع به پرواز می‌کردند و یا می‌خواستند فرود بیایند. دویدنشان روی آب هنگام بلند شدن و یا اسکی بازی روی آب با آن پاهای پرده‌دارشان، شلپ‌کردن و نشستن داخل آب و بستن پرها. این صحنه‌ها را فقط در فیلم‌های "دیوید اتنبرو" دیده بودم! راستی! یک چیز دیگر قوها هم هیجان انگیز بود. صدای بالشان هنگام پرواز. صدایی که شبیه یک سوت است. باورم نمی‌شد این صدا از بالشان در می‌آید.

چکمه‌های ما - آشوراده (بالای دیوار یک قلعه مخروبه) - بهمن 86

اگر این چکمه‌ها نبود راه رفتن داخل آب تالاب، گل و لای کنار آبگیرها و لابلای تجن‌ها بسیار سخت بود. یک جاهایی هم ارتفاع آب آنقدر بود که آب از بالای چکمه‌ها داخل پایمان می‌رفت، مانند وقتی که برای از نزدیک دیدن فلامینگوها داخل تالاب رفتیم. آب یخ بود، اما هیجان این کارها آنقدر بود که کسی به این چیزها اهمیت نمی‌داد.

طی همه این سال‌ها دیگر یاد گرفته‌ام که وقتی برای طبیعت‌گردی و دیدن حیوانات می‌رویم باید تا جایی که می‌توان ساکت بود. کوچکترین صدا، حیوانات را فراری می‌دهد. اما شما بگویید، اگر مانند من بارها و بارها برای شاگردان و خواننده‌های مطالبتان درباره قرقاول ایران یا طاووسک صحبت کرده باشید و آرزوی دیدنشان در طبیعت به دلتان مانده باشد و یک مرتبه یک قرقاول یا طاووسک از پشت بوته کنار دستتان بالا بپرد و بالای سرتان پرواز کند، می‌توانید از شدت هیجان خودتان را نگه دارید و جیغ نزنید؟ این‌جور مواقع همسفرانت هر چقدر فحش هم به تو بدهند اهمیتی ندارد. این اتفاق‌ها مگر چند بار در زندگی آدم می‌افتد! پس جیغ می‌زنی و هیجانت را تخلیه می‌کنی!

پیاده‌روی لابلای گل و لای و جگن‌هابه دنبال پرندگان - آشوراده - بهمن 86

داشتن همسفران خوب بیشتر از هر چیزی یک سفر را دوشت داشتنی و پر هیجان می‌کند. همسفران بسیار خوبی در این سفر داشتم؛ همسفرانی با اخلاق سفر خوب و متخصص. بسیار از آنها در این سفر آموختم.

جایی آرام و ساکت که فقط تویی و دریا - آشوراده - بهمن 86

سوار بر قایق با یک حواصیل خاکستری کورس گذاشته بودیم! قایق‌سواری که می‌دانید چه کیفی دارد، آن هم در هوایی که می‌دانید منتظر است تا ببارد. فکر می‌کنم همسفر ما در این حال و هوا بهترین شعر را برای خواندن انتخاب کرد: "دریا، اولین عشق مرا بردی / دنیا، دم به دم مرا آزردی/ دریا، سرنوشتم را به یاد آور / دنیا، سرگذشتم را مکن باور / ..."
(اصلا یادم نمی‌آید این شعر برای کیست؟ فقط بسیار برایم آشناست و لحنش را دوست دارم)

امسال شکارچی‌ها بد بلایی بر سر پرنده‌های مهاجر شما آورده‌اند ...

این سفر کوتاه هیجان‌انگیز، اتفاقات غمگین‌کننده هم داشت. اتفاقاتی مانند دیدن تمام واحدهای صنعتی‌ای که اطراف تالاب میانکاله، بهشت پرندگان، ساخته شده و یا در حال ساخت است و نوید نابودی‌اش را می‌دهد و یا دیدن پوکه‌های فشنگ زرد و سبز و ... بر روی زمین و یا شنیدن مرتب صدای تیر از راه دور که نشانه مرگند و یا دیدن شکارچی از راه دور که با یک تیر ۵ خوتکا را بر روی آب می‌اندازد و بعد با قایقش مشغول جمع کردنشان می‌شود و یا پرندگان جان داده‌ای که محیط‌بان‌ها از شکارچی گرفته‌اند و داخل گونی روی هم تلمبار شده‌اند و یا ...

آنقدر چیز در این سفر یاد گرفتم که حد و حساب ندارد. شادم از این همه یاد گرفتن ... شاد ...

نمی‌دانم چطور تمام هیجان‌های دیروزم را بنویسم. هر جور بالا و پایین می‌کنم دیروز را نمی‌توانم خوب توصیف کنم. آن آخرها، نزدیک برگشتن، ایستادم به شمردن آرزوهایی که تنها در همین یک روز برآورده شده بودند، چیزی بیشتر از ۱۰ آرزو!! نمی‌دانم کس دیگری هم چنین رکوردی در زندگی‌اش دارد یا نه!

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت   توسط safzav  | 


این بار می‌خواهم دو کتاب معرفی کنم. این دو، کتاب‌هایی متفاوت هستند، چه با قبلی‌ها (۱ و ۲) و چه با کتاب‌هایی که بعدها معرفی خواهم کرد. تفاوت این کتاب‌ها در "رمان" بودنشان است. رمان‌هایی که به نظر من محیط‌زیستی هستند. یک رمان محیط‌زیستی از نظر من لزوما رمانی نیست که به عنوان مثال به طور مستقیم درباره سرگذشت یک حامی محیط‌زیست یا روند تخریب یک زیستگاه و ... صحبت کند. دو رمانی که می‌خواهم معرفی کنم را اگر کسی که اطلاعات حیات‌وحشی و یا اکولوژیکی ندارد بخواند شاید اصلا به ذهنش هم نرسد که این کتاب‌ها کلی مفاهیم محیط‌زیستی را برایش با زبان داستان توضیح داده‌اند و یک‌جور کلاس درس برایش بوده‌اند. اما وقتی من (به عنوان یک آموزشگر محیط‌زیست، که همیشه چطور جذاب و تاثیرگذار آموختن، از دغدغه‌های اصلی ذهنم است و همیشه از دست نویسندگان کتاب‌هایی که به بهانه داستان و قصه بودن، بر روی درست بودن پایه‌های علمی کتابشان وقت نمی‌گذارند، حرص خورده‌ام) خواندمشان درجمله جمله‌شان واقعیت‌ها و مفاهیم محیط‌زیستی پیدا کردم که من را به این نتیجه رساندند یک رمان خوب، برای مخاطبان غیرمتخصص، بارها بهتر از یک کتاب علمی و سنگین می‌تواند آموزنده باشد. 

***

اولین کتاب کتابی است پر و پیمان به نام "خانواده‌ی من و بقیه‌ی حیوانات". کتابی از زبان یک نوجوان درباره علاقه‌اش به بی‌مهرگان، پرندگان، لاک‌پشت‌ها، مارمولک‌ها، موجودات دریایی و هر موجود زنده‌ای که بتوان مدت‌ها نشست، نگاهش کرد و از ریزه‌کاری‌های رفتار و زندگی‌اش سر در آورد. 

این کتاب را تازگی‌ها کشف کرده‌ام. کتابی است درباره خاطرات ۱۰ تا ۱۵ سالگی نویسنده کتاب (جرالد دارل) و زندگی‌شان در جزیره‌ای به نام کورفو در یونان (نویسنده اهل انگلستان است). در نگاه اول شاید کتاب بیشتر کتابی نوجوانانه به نظر بیاید، اما اگر اهل "جک و جانور" بازی باشید (یا در کودکی و نوجوانی بوده باشید)، شمای بزرگسال هم بسیار از توصیف‌های زیبای نویسنده و ذوق و شوق‌هایش از کشف طبیعت اطرافش لذت خواهی برد. توصیف‌ها اینقدر سرخوش و زنده‌اند که مطمئن می‌شوی نویسنده با تمام وجودش آنها را تجربه کرده است و هیچ کدام از وقایع ساختگی نیست.

حال و هوای کتاب بسیار دوست داشتنی و طنز‌آمیز است. دوست داشتنی است برای توصیف‌های زیبا درباره جک و جانورها، آدم‌ها (چه خانواده و چه آدم‌های دور و برش) و ... و طنزآمیز است برای آنکه خب، طنز دارد دیگر! بارها هنگام خواندن کتاب نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بلند بلند قهقهه زدم! 

جرالد دارل این کتاب را به مادرش تقدیم کرده و در مقدمه کتاب توضیح کافی و جذابی برای این کارش داده است: " ... این که مادرمان به مرحله والایی از نیروانا رسیده است که دیگر هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز، شگفت زده یا خشمگینش نمی‌کند، یک واقعیت است و شاهد آن ماجرایی است که شرح خواهم داد: اخیرا آخر هفته‌ای که او تنها در منزل بود، کامیونی از راه رسید و بدون هیچ خبر قبلی، چند قفس محتوی دو پلیکان، دو لک لک قرمز، یک لاشخور و هشت میمون را جلوی خانه‌اش پیاده کرد. هر موجود دیگری در رو در رویی با چنین اتفاقی دست کم عصبانی می‌شد، اما مادر من نه. صبح روز دوشنبه که به خانه رفتم دیدم در گاراژ، یک پلیکان خشمگین دنبال مادرم گذاشته است، چون او می‌خواسته از ماهی‌های ساردین قوطی توی دهانش بگذارد. مادرم مرا که دید نفس نفس زنان گفت: "عزیزم، خوشحالم که اومدی، این پلیکان موجود نسبتا مشکلی است." وقتی از او پرسیدم از کجا می‌داند این حیوانات متعلق به من‌اند، جواب داد: "خب، البته که میدونم اونها مال تو هستن عزیزم. چه کس دیگه‌ای ممکنه برای من پلیکان بفرسته؟" و این نشان می‌دهد که او چه‌قدر، دست کم یکی از بچه‌هایش را می‌شناسد."

به این سوال فکر کنید: "اگر یکی از اعضای خانواده‌تان عاشق این باشد که دور از چشم شما یک عقرب سیاه ماده با ده‌ها بچه روی پشتش به خانه بیاورد تا مراحل رشد بچه‌ عقرب‌ها را مطالعه کند، و خیلی تصادفی تمام آن‌ها در وسط خانه و روی میز ناهارخوری‌تان پخش و پلا شوند، چه‌کار می‌کنید؟" این یکی از اتفاقاتی است که دارل در کتابش شرح داده است. به نظر من ماجراهایی که دارل از برخوردهای خانواده‌اش با علایق او تعریف می‌کند فوق‌العاده‌اند.

کتاب "خانواده‌ي من و بقیه‌ی حیوانات" را نشر چشمه با قیمت ۴۰۰۰ تومان چاپ کرده است. این کتاب ۳۲۶ دارد، "جرالد دارل" آن را نوشته و "گلی امامی" آن را به فارسی ترجمه کرده است.

***

 کتاب دوم کتابی است که از اسمش نمی‌شود فهمید اینقدر محیط‌زیستی است! نام کتاب این است: "پیرمردی که داستان‌های عاشقانه می‌خواند"

آن چند صفحه اول کتاب چند روزی طول کشید تا خوانده شود. این یعنی آنکه آنقدرها جذبم نکرد و یا از آن اول معلوم نبود که این کتاب اینقدر برایم هیجان انگیز خواهد بود. حتی متن اول کتاب نویسنده، که در آن کتاب را به یکی از نگاهبانان آمازون که در این راه کشته شده بود تقدیم کرده بود هم نتوانست کمک زیادی کند. تا آنکه بالاخره کتاب جلو رفت و ... و من دیگر نتوانستم زمین بگذارمش تا تمام شود ... و وقتی تمام شد از هیجان خواندنش روی ابرها بودم!

کتاب "پیرمردی که ..." کتابی کوچک و جمع و جور است و ۱۰۴ صفحه بیشتر ندارد. ماجرای اصلی کتاب از آنجایی شروع می‌شود که جسد مرد شکارچی سفید پوستی را که توسط پلنگ کشته شده پیدا می‌کنند. شکارچی توله‌های آن ماده پلنگ را کشته است و ماده پلنگ دیوانه شده از این ماجرا پیدایش کرده و تلافی کرده است و بعد از آن باز هم به دنبال آدم‌ها است تا تلافی‌اش را ادامه دهد. ترس از این شکارچی هوشمند ساکنین غیربومی را وادار می‌کند تا به دنبالش بروند و شکارش کنند. در این راه "پیرمردی که ..." به دلایلی مجبور می‌شود کمکشان کند.

داستان پر است از مصداق‌های تفاوت دیدگاه‌ها نسبت به طبیعت: دیدگاه غیربومی‌ها و سفیدپوستانی که جوینده طلا هستند و با خودشان ابزارهای مکانیکی، برق و تمدن آورده‌اند، اما چیزی از طبیعت و قانون‌هایش نمی‌فهمند، در مقابل بومیانی که انگار خودشان هم بخشی از تک تک عناصر طبیعی اطرافشان هستند ... و در بین این دو گروه "پیرمردی که ..." غیربومی است، اما بخشی از زندگی‌اش را در میان بومی‌ها در