تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

یا چرا این تالاب اینقدر پر دردسر است؟!!

فکر می‌کنم موج سبز دوم وبلاگستان که درباره تالاب‌ها بود تمام شده یا تمدید شده یا چه می‌دانم! خلاصه‌اش اینکه فکر می‌کنم کمی دیر است اما هر چقدر دیر، گفتنش بهتر از نگفتنش است!

آبگیری در اطراف تالاب میانکاله - زمستان 86

یک راست می‌روم سر اصل مطلب ... یاد دادن مفهوم تالاب به کودکان بسیار سخت است! مدتی است در جایگاه یک معلم به این نتیجه رسیده‌ام که خوب است بچه‌ها یک سری کلمات به گوششان خورده باشد، حتی اگر تلفظ و به خاطر سپردنش برایشان سخت است و یا مفهومش را با تمام زیر و زبرهایش نمی‌فهمند. شنیدن کلمات خوبی‌اش این است که بالاخره یک جایی این کلمه را شنیده‌اند و در ته ذهنشان جا خوش می‌کند تا شاید جایی یا یک روزی کنجکاوشان کند بیشتر درباره‌اش بدانند ... اما ... اما این کلمه تالاب همیشه من معلم را در هم پیچانده است!! به‌خصوص در مقابل دانش‌آموزان دبستانی‌ام.

این تعریف تالاب که در کتاب تالاب‌های هنریک مجنونیان آمده است را یک بار دیگر یا برای اولین بار بخوانید:
"مناطق مردابی، آبگیر، توربزار (پیت زار)، آبی به صورت طبیعی، مصنوعی، دائم یا موقت با آب ساکن، جاری شیرین، لب شور یا شور مشتمل بر آن دسته از آب‌های دریایی که عمق آب در کشند پایین از ۶ متر تجاوز نکند."

و در ادامه تعریف آمده: "این تعریف کفه‌های صخره‌ای، بسترهای علفی دریایی در مناطق ساحلی، کفه‌های گلی، مانگروها، مصب‌ها، رودخانه‌ها، آب‌های شیرین، باتلاق‌های جنگلی و مشجر، دریاچه‌ها، مرداب‌ها و دریاچه‌های شور را در بر می‌گیرد."

اگر بگویم تالاب و یکی از دانش‌آموزانم از من بپرسد تالاب یعنی چه؟ یک لحظه قفل می‌کنم!! معمولا جواب می‌شود یعنی چیزی شبیه دریاچه! چون معمولا تالاب‌هایی که از آن‌ها برای بچه‌ها حرف می‌زنم شکل و شمایلشان شبیه دریاچه‌ است که کلمه و مفهومی آشنا برای بچه‌ها است. اما همیشه عذاب وجدان دارم که این تعریف درست و بیشتر کامل نیست. آخر برای یک بچه بگویی تالاب هم آب شور است هم شیرین، هم دریاچه است، هم آب جاری، هم باتلاق، هم مرداب، هم ... . خب بچه بنده خدا نمی‌فهمد وقتی همه این‌ها اسم دارند چرا به آن‌ها تالاب هم می‌گویند!

تا امروز هیچ راهی برای رفع این مشکل پیدا نکرده‌ام. تعریفی که بشود برای بچه ها گفت و برای آن‌ها سنگین نباشد و در عین حال علمی هم باشد. این مشکل باعث شده است که همیشه از به کار بردن این کلمه فرار کنم، با وجود آن اعتقادی که به خوب بودن شنیده شدن برخی کلمات دارم.

راه حلی به ذهنتان می‌رسد؟ تابحال تجربه‌ای در این زمینه داشته‌اید؟ کسانی که اینجا را می‌خوانند و کارشناس محیط‌زیست نیستند چطور تعریف تالاب را یاد گرفته‌اید؟ یا مشکلتان در فهمیدن مفهوم تالاب چیست؟

خلاصه این که کمک!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت   توسط safzav  | 

این مطلب برای آن‌هایی که در نشریه چلچراغ ۲۸۷ که در تاریخ ۱۱ اسفند ۸۶ منتشر شد، خوانده‌اندش تکراری است. اما بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم منتشر کردنش در اینجا، به مناسبت آخرین روز هفته محیط‌زیست و برای پیوستن به موج سبز نویسی وبلاگ‌های فارسی کار خوبی می‌تواند باشد.

قبل از اینکه مطلب را بخوانید یک توضیح دیگر هم بدهم. این شماره از نشریه چلچراغ پرونده‌ای داشت درباره "داوطلب‌ها" و فعالان اجتماعی مختلفی برایشان مطلب نوشتند که یکی‌اش هم شد مطلب من با موضوع داوطلب‌های دنیای سبزها.

ده‌گانه یک داوطلب سبز را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت   توسط safzav  | 

 

یکی از خوانندگان این وبلاگ در پاسخ به دعوتم برای نوشتن مطلب و پیوستن به حرکت موج سبز وبلاگ‌های فارسی، مطلب زیر را برایم فرستاد. همان‌طور که قول داده بودم این مطلب را در اینجا منتشر می‌کنم. آقای یونس دهقانی، ممنون از همراهیتان ...

 

"توجه من به مقوله ی محیط زیست اولین بار زمانی جلب شد که سر کلاس زبان در یک موسسه، موضوع بحث ما محیط زیست و حفاظت از آن بود. استاد زبان ما اصرار داشت که ما بدانیم که چه نوعی از پلاستیک ها و لاستیک ها( نایلونها، لاستیک ها اتوموبیل، قطعات پلاستیکی وسایل برقی و ...) چه مدت طول می کشد تا جذب طبیعت شوند. آن زمان دانستن این مطالب به ذهن من کاملا بی فایده می آمد و من در دلم به او اعتراض می کردم که چه فایده ای دارد من این مسائل را بدانم. تازه در کتاب هم به آنها اشاره نشده است. مجموعه ای از واژه های عجیب و غریب را  تمرین می کردیم تا به ذهن بسپریم. من سر کلاس با خودم فکر می کردم که مولفان این کتاب چه آدم های نادانی هستند که تلاش کرده اند این همه واژه های بی فایده را در مخ ما فروکنند. واژهایی که من شاید حتی تا آخر عمرم دیگر آنها را بکار نبرم.

آن ماجرا تمام شد تا سال بعد ( که پارسال باشد)، با این وبلاگ آشنا شدم. جهت گیری آموزشی-اطلاع رسانی این وبلاگ، نگاهی که من برای وبلاگ های کشورمون خیلی می پسندم، در کنار لحن صمیمی نویسنده باعث شد تا بیشتر به آن سر بزنم و مطالب آن را بخوانم. این مطالب موجب شد تا متوجه شوم که موضوع محیط زیست، یک موضوع کاملا جدی است که دهها و بلکه صدها هزار نفر را در دنیا به خود مشغول کرده است. بعد هم کم کم تلاش کردم که این عادت را در خودم ایجاد کنم که همیشه حواسم به محیط زیستم باشد.

حالا اگر مطلبی آموزشی در مورد حفاظت از محیط زیست در روزنامه ، مجله و یا روی اینترنت ببینم حتما می خوانم و سعی میکنم که با دوستانم یا خواهرها و برادرهایم هم در مورد آن صحبت کنم.

یک نکته ای را که دوست دارم روی آن تاکید کنم آن است که به نظر من کلید موفقیت فعالان محیط زیست تکیه بر مقوله ی آموزش است و خواهد بود. به خصوص همان طوری که نویسنده ی این وبلاگ اشاره کرده، آموزش حفاظت از آن به عنوان یک مهارت ضروری برای زندگی. اینگونه است که میتوان حفاظت از محیط زیست را به عنوان یک مساله ی ضروری مطرح کرد و به اصطلاح دغدغه ی افراد ساخت.

ببینید آن مطالبی که من سر آن کلاس زبان یاد گرفتم، به دلیل اینکه فضا یک فضای آموزشی بود، با وجود اینکه من از مطالب خیلی خوشم نمی آمد، اما تکرار زیاد آنها باعث شد که هم مطالب و هم واژه ها هنوز هم در ذهنم بماند. حالا که اهمیت آن مساله برایم روشن شده، سعی میکنم که آنها را بکار گیرم."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت   توسط safzav  | 

 

یک چیزهایی هست که هر انسانی فارغ از سن و تحصیلات و رشته تخصصی و محل زندگی و غیره‌اش باید بداند. مثل دانستن جهار عمل اصلی در ریاضی! یا مثل چگونه غذا خوردن و اینکه چه چیزهایی قابل خوردن هستند و چه چیزهایی نه! یا مثل اصول اولیه بهداشتی و ... و یا به نظر من مثل اصول پایه‌ای و اولیه‌ محیط‌زیست مثل اینکه محیط‌زیست چیست و چرا مهم است و چطور می‌شود حفظش کرد. آشنا بودن با اصول اولیه زیست‌محیطی یکی از آن مهارت‌های مورد نیاز زندگی است که در کشوری مثل کشور ما آنچنان یاد داده نمی‌شود. برای همین است که ما بزرگ می‌شویم بدون آنکه بفهمیم در اطرافمان چه می‌گذرد و جایگاهمان در این دنیای پر از ریزه‌کاری و نظم درونی به عنوان یکی از موجودات زنده روی زمین چیست.

 

حتما می‌دانید 15خرداد روز جهانی محیط‌زیست است (البته امسال چون در سال کبیسه هستیم این روز 16 خرداد است). روزی که به دلیل همزمان بودن رویدادهای مهم‌تر وطنی همیشه مهجور مانده است و گویا خواهد ماند! با پیش زمینه چیزی که در پاراگراف بالا توضیحش دادم و مرتبط با روز محیط‌زیست که چند روزی بیشتر به آن نمانده چند خواهش و پیشنهاد داشتم که اگر آن‌ها را بخوانید و به دعوتم پاسخ مثبت بدهید بسیار خوشحالم می‌کنید:

 

!. مدتی پیش یکی از وبلاگ‌نویس‌های زیست‌محیطی پیشنهادی را مطرح کرد برای سبز کردن وبلاگستان. کاری شبیه آن چیزی که مهر سال گذشته در سطح جهان اجرا شد و در آن روز بخصوص نویسندگان وبلاگ‌ها جدا از اینکه موضوع تخصصی وبلاگشان چیست، درباره محیط‌زیست نوشتند. طبق همین پیشنهاد من از شما خواهشی دارم. به این فراخوان پاسخ دهید و در بین روزهای 16 تا 22 خرداد پستی با موضوع محیط‌زیست در وبلاگتان بگذارید. درباره دغدغه‌هایتان بنویسید، درباره اینکه محیط‌زیست از نظر شما چه معنایی دارد، اینکه به محیطزیست و حفظ آن چطور فکر می‌کنید، از کارهای به ظاهر کوچک ولی بزرگی که برای حفظ محیط‌زیست هر روز می‌بینید انجام می‌شود و یا انجام می‌دهید بنویسید و ...

در این سایت اطلاعات بیشتری درباره این حرکت می‌توانید پیدا کنید.

 

!!. این روز را به دوستان دیگر وبلاگ‌نویستان هم معرفی کنید و از آن‌ها بخواهید در این حرکت شرکت کنند.

 

!!!. لینک و یا لوگوی خبرخوان وبلاگ‌های زیست‌محیطی که به گرین بلاگ معروف است را به لینک‌های وبلاگتان اضافه کنید. با این کار کمک خواهید کرد تعداد بیشتری مطالب نوشته شده را بخوانند و از طرف دیگر کمک خواهید کرد با گسترده و متنوع‌تر شدن مخاطبان، این وبلاگ‌ها با بازخوردهایی که می‌گیرند مطالب کاربردی‌تر و جذاب‌تری برای مخاطبانشان بنویسند.

 

اگر نظری درباره مواردی که گفتم دارید خوشحال می‌شوم برایم بنویسید.

راستی! ای خوانندگان اینجا که وبلاگ ندارید. اگر شما هم فکر یا ایده‌ای دارید که دوست دارید در دعوت به این فراخوان بنویسید و دیگران بخوانند خوشحال می‌شوم مطلبتان را اینجا منتشر کنم. خبرش را به من بدهید. نشانی پست الکترونیکم همین بغل است.

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت   توسط safzav  | 

من خروجی (فارغ‌التحصیل) ۸۱ هستم و این دخترها که الان دوم دبیرستانی‌اند؛ وقتی فارغ‌التحصیل شوند می‌شوند خروجی ۸۹. برای درس جغرافیشان ۳ روز آماده‌ایم یزد. من را به عنوان کارشناس محیط‌زیست آورده‌اند. از بین فارغ‌التحصیل‌های خودمان و دوست و آشناهای ما کارشناس معماری، شهرسازی، مردم‌شناسی و زیست‌شناسی هم داریم. از همان اول که وارد ایستگاه قطار می‌شوم و این لشکر ۱۸۰تایی مانتو طوسی را می‌بینم شروع می‌شود. دلتنگی‌ام را می‌گویم. کم کم یادم می‌آید که چقدر دلم برای خودمان تنگ شده است. بین ما علاوه بر مغزهای ریاضی و فیزیک و ... پر است از هنرمند. خیلی‌ها ساز می‌زنند، خیلی‌ها می‌کشند ... . یک چیزی برایم خیلی جالب است. این چند سال اخیر بین آدم‌های دیگر بارها احساس بی‌هنری کرده‌ام. هر بار که به یک کنسرت رفتم یا به دیدن یک نمایشگاه نقاشی یا کار دست. اما بین خودمان هیچ وقت این حس بی‌هنری را ندارم. انگار این‌ها که می‌زنند و می‌کشند بخشی از وجود منند. انگار من و این‌ها نداریم ... حس جالبی است.

خیلی وقت است که مدرسه‌مان نرفته‌ام. تا یکی دو سال بعد فارغ‌التحصیلی می‌رفتم. البته منظورم از رفتن، مرتب رفتن است و گرنه که مثل خیلی از فارغ‌التحصیل‌ها هنوز افطاری و جشن فارغ‌التحصیلی‌ها و کارگاه علوم‌ها را اغلب می‌روم. به خاطر همین نرفتن، این بچه‌ها را خیلی نمی‌شناسم. آن‌ها هم من را نمی‌شناسند. آخرین گروهی که من را می‌شناسند الان سال دوم دانشگاهند. باید بتوانم با آن‌ها ارتباط برقرار کنم. البته کار آنقدر سختی نیست. رشته سمپادی بودنمان خوب ما را به هم پیوند می‌دهد. دو کوپه را به من سپرده‌اند. باید مراقب باشم کسی جا نماند و گم و گور نشود. فعلا تنها آشناهایم همین‌ها هستند. خودم را معرفی می‌کنم و خودشان را معرفی می‌کنند. من خوش حافظه عمرا اسم همه‌شان را با این بار اول یاد بگیرم!

قرار است به عنوان یک کارشناس و معلم محیط‌زیست این دو روز همراهشان باشم. کمی نگرانم. یعنی کمی بیشتر از کمی نگران بودم! جایی که می‌رویم طبیعت است و اوضاع و احوال درس دادن در آن با کلاس فرق می‌کند. باید بتوانی همه چیز را ببینی و علاقمندشان کنی ببینند. باید بتوانی برای هر چیز حتی کوچک قصه ببافی و جذابش کنی. هیچ چهارچوبی وجود ندارد. فضای اطرافت است که به تو خط می‌دهد. باید هوشیار باشی که خط‌ها را بگیری و بعد باید آنقدر سواد داشته باشی که بتوانی قصه‌ آن خط را برای بچه‌ها تعریف کنی. سواد ... سواد ... سواد ... مسئله این است! امیدوارم از پسش بر بیایم. قبل از سفر با یکی از دوستانم حرف‌ زدم. کاری که من می‌خواستم انجام بدهم را خوب بلد است. حرف‌هایش اعتماد به نفسم را برگرداند. من می‌توانم ... من می‌توانم ... من باید بتوانم ... پیش از سفر دو قانون برای خودم می گذارم: ۱. خودت باش! خود صفورا! همان چیزهایی را به بچه‌ها نشان بده که بهشان اعتقاد داری. اعتقادهایت کلی ارزشمندند. شک نکن! و ۲. هر چیزی را که بلد نبودی راحت بگو نمی‌دانم ...

 بچه‌ها تعدادشان زیاد است. برای همین دو گروه ۹۰ نفریشان کرده‌اند. یک گروه روز اول برای گشت و گذار داخل شهر یزد می‌روند و گروه دیگر که من هم همراهشان هستم راهی روستای خرانق می‌شویم. قرار است در کاروانسرای خرانق بمانیم. از هیجان دارم می‌میرم. یک‌بار دیگر هم آنجا رفته بودم فکر می‌کنم دوسال پیش بود. کارگاه آموزشی سرشماری وحوش منطقه بود. آن سفر شگفت‌انگیز بود. خرانق، کاروانسرایش، قلعه‌اش و منارجنبان داخلش را بسیار دوست دارم. در این سفر است که به یمن وجود کارشناس‌هاس معماری و شهرسازی و مردم‌شناسی کلی بخش آثار باستانی دوستی مغزم ارضا می‌شود. فکر نمی‌کنم گروه دیگری اینقدر دقیق تمام زیر و بم‌های این منطقه را در آورده باشد. آخر روز برای خودم یک پا کارشناس شده‌ام و افاضات می‌کنم!

با خودم یک کوه کوچک (!) کتاب آورده‌ام: کتاب سنگین مارمولک‌های ایران اندرسون، مارهای ایران لطیفی، پرندگان ایران منصوری، پستانداران ایران ضیایی. آورده‌ام شاید به‌درد بخورد. حداقلش این است بچه‌ها ببینند یک چنین کتاب‌هایی هم وجود دارد. فلورهای قهرمان سنگین بود و نیاوردمشان. کاش یک کتاب جمع و جورتر گیاهی داشتم. مجبورم فقط سواد نیم‌بند گیاه‌شناسی‌ام را به کار بیندازم و بقیه چیزها را هم بگویم نمی‌دانم!

از یک چیز رشته‌مان خیلی خوشم می‌آید. اینکه مثل رشته‌های علوم پایه در بند اسم‌ها نمی‌مانی. سر و کار ما بیشتر با رابطه‌ها است. چیزی را می‌شناسیم برای اینکه بتوانیم رابطه‌اش را کشف کنیم. ما معمولا مثل زیست‌شناس‌های جانوری و گیاهی تاکسونومیست‌های فوق‌العاده‌ای نمی‌شویم که بخواهیم گونه‌ها را با کوچکترین جزییاتشان از هم تشخیص بدهیم و اسم همه‌شان را حفظ باشیم. اما به جایش قصه‌های دنیای اطرافمان را خوب بلدیم. ما اگر محیط‌زیست‌دان‌های درست و حسابی باشیم می‌توانیم در دل کوه و دشت تمام آدم‌های دنیا را با قصه‌های طبیعت سرگرم کنیم و بهشان یادآوری کنیم که چقدر نمی‌دانند. یادآوری کنیم که دنیا پر از شگفتی است. یادآوری کنیم که مراقب باشند پایشان را کجا می‌گذارند و چه می‌کنند ...

 دخترها صبح را به دیدن قلعه گذرانده‌اند و یک دنیا اطلاعات تاریخی و باستان شناسی و مردم‌شناسی گرفته‌اند. هنوز گنگم. غیر از چلچله‌های داخل کاروانسرا، یک سوسک، گلدفیش‌های چاق و چله داخل حوض که خیلی بی‌ربطند و چند گیاه، موجود زنده دیگری اینجا پیدا نشده است که به درد کار من بخورد. یکی از دخترها خوب کنجکاو است. از صبح تابحال دو تا لانه پرنده پیدا کرده است. یک مدتی هم سر ۱۰ - ۱۲ نفر را با ور رفتن با یک سوسک گرم کردم!  ساعت حدودهای ساعت ۴ است. خدا دوستمان دارد. هوا کمی ابر شده است و ما می‌توانیم بیرون برویم. حالا نوبت من است که قصه‌هایم را برای بچه‌ها بگویم. اول از همه یک جا جمعشان می‌کنم و می‌گویم از نظر هر رشته‌ای یزد سرزمین یک چیزی است. از نظر معمارها سرزمین بادگیرها است، از نظر آبخیزداری‌ها سرزمین قنات‌ها و از نظر ما محیط‌زیستی‌ها سرزمین یوزپلنگ‌ها! پس به سرزمین یوزپلنگ‌ها خوش آمدید! بعد کمی اطلاعاتشان را درباره حیات وحش بالا و پایین می‌کنم و برایشان از نزدیک‌ترین منطقه حفاظت شده به اینجا که دره انجیر است می‌گویم. بعد معنی منطقه حفاظت شده و اینکه چرا وجود دارد و ... . بچه‌ها جمجمه یک قوچ اهلی پیدا کرده‌اند. کلی سر همین برایشان قصه می‌گویم. مغزهایشان را کار می‌اندازم. وادارشان می‌کنم فکر کنند و بگویند چرا گوزن‌ها که شاخشان می‌افتد در جنگل‌ها زندگی می‌کنند و حیوان‌هایی که شاخشان نمی‌افتد در مناطق بیابانی. قصه‌هایم همین‌جا تمام نمی‌شود. یک اتفاق جالب می‌افتد. یک پرنده سفید. یک اگرت کوچک. اینجا چه کار می‌کند؟ احتمالا هنگام مهاجرت از دسته‌اش جا مانده. کلی برای بچه‌ها هیجان انگیز است. باز هم سوال پیچشان می‌کنم و وادارشان می‌کنم فکر کنند از روی شکل ظاهری این پرنده (پاها، گردن و نوک بلندش) حدس می‌زنند زیستگاهش چه‌جور جایی باید باشد؟ دخترها فکر می‌کنند، جواب می‌دهند، شلوغ می‌کنند و  ... و کم‌کم وارد فضای خودم می‌کنمشان. خیلی جالب است. تغییرشان کاملا مشهود است. هر چه جلوتر می‌رویم و تپه‌ها را بیشتر بالا و پایین می‌کنیم تعداد کسانی که سوال می‌پرسند و چیزهای جدیدی در اطرافشان می‌بینند بیشتر می‌شود. آن اول وقتی ازشان پرسیدم پرنده‌های داخل کاروانسرا را دیده‌اند یا نه بیشترشان با تعجب گفتند: "کدوم پرنده؟!" این دخترها که آن اول چلچله‌های به آن خوشگلی را که روی سطح آب حوض کاروانسرا و بعد داخل پیش از این اصطبل‌های کاروانسرا شیرجه می‌رفتند را ندیده بودند، حالا شروع کرده بودند به دیدن. تنها با صرف یک نیم روز. تنها توسط یک نفر که تهییجشان کرده بود ببینند. وای که چقدر دیر در این کشور به ما یاد می‌دهند که جزییات طبیعی اطرافمان را ببینیم. راستی! اصلا یاد نمی‌دهند که! مگر چه بشود که خود آدم برود دنبالش! یا درسش را بخواند یا علاقه‌اش بکشاندنش ... از آدم‌هایی که درخت‌های کوچه‌شان را نمی‌شناسند چقدر می‌شود انتظار داشت دلشان به حال قطع شدن یا نشدنشان بسوزد؟! همین را بگیر برو تا آخر ...

 موتورم راه افتاده است. بارها به خودم یادآوری کرده‌ام فلان چیز برای تو تکراری و عادی شده، اما برای این‌ها تازه است؛ پس بگو ... با فضایی که ایجاد شده کیف می‌کنم. علاوه بر دخترها حتی معلم‌ها هم سوال می‌کنند و بعد رویش بحث می‌کنیم و فکرهای جدید در مغزمان جرقه می‌زند. معلم‌هایی که یک سال‌هایی معلمم بوده‌اند و هنوز هم معلمم هستند ...

دخترها از ذوق در حال ترکیدن هستند! آخر زنبورخوار دیده‌اند با آن رنگ سبز شگفت‌انگیزش و سبزه‌قبا دیده‌اند با آن رنگ آبی خوش رنگش. دخترها باورشان نمی‌شود یک چنین پرنده‌هایی هم پیدا می‌شود. دخترها نمونه کامل یک شهرنشین از همه جا بی‌خبر هستند! مثل همه ما ... ذوق کردنشان را دوست دارم. من هم هنوز خیلی چیزها را از نزدیک ندیده‌ام که می‌دانم وقتی ببینمشان از شدت هیجان خودم را حلق‌آویز خواهم کرد! چون دیدن از نزدیک با خواندن در کتاب فرقش از زمین است تا آسمان! یاد توله پلنگ بغل کردن و قرقاول دیدن خودم افتاده‌ام ...

بعضی دخترها تک و توک سراغم می‌آیند. درباره پروژه‌های تحقیقاتی که در ذهنشان دارند و به محیط‌زیست مربوط است صحبت می‌کنیم. درباره رشته‌های تحصیلی آینده‌شان و خط زندگی‌شان هم صحبت می‌کنیم. همین‌طور درباره تردیدهایشان و اینکه نترسند از در خلاف جریان آب شنا کردن. من از بخش رسمی ساختار مدرسه نیستم، برای همین ترسی از گفتن حرف‌هایم، عواقب بعدی‌اش و واکنش‌های والدین ندارم. برایشان می‌گویم نترسند از اینکه برخلاف نظر خانواده‌ها و جامعه که انتظار دکتر و مهندس شدن از همه‌شان دارند، چون باهوشند، دنبال چیزهای دیگری بروند. برایشان می‌گویم شما توانایی ساختن راه‌های جدید دارید، چرا فکر می‌کنید که حتما باید حرف بزرگترها را گوش کنید و جا پای دیگران بگذارید. برایشان می‌گویم آنقدر راه ناشناخته در این دنیا مانده که هنوز نیاز به آدمش دارد تا پیه سختی‌هایش را به تنش بمالد و در آن قدم بگذارد ...

قرار است دخترها برای درس جغرافیشان داخل روستا بروند، یک روستانشین پیدا کنند و سوال پیچش کنند! قرار است درباره معیشتشان بپرسند، درباره دلایل مهاجرت در روستایشان، درباره شیوه‌های آبیاری و ... . دخترها تصور روشنی از صحبت با روستایی‌ها ندارند. می‌دانم تجربه فوق‌العاده‌ای برایشان خواهد بود. گروهی که با من هستند را شیر می‌کنم و کمکشان می‌کنم سر صحبت را باز کنند. چند آقا و خانم پیر مهربان و دوست‌داشتنی را به صحبت گرفته‌ایم. دخترها مرتب سوال می‌پرسند و صحبت‌هایمان حسابی گرم شده است. وای که اگر دخترها بلد باشند و یا یاد بگیرند نکته‌ها را از حرف‌های این آدم‌ها بیرون بکشند و تحلیل کنند چقدر فوق‌العاده است. دخترها چیزی را تجربه می‌کنند که هیچ کتابی یادشان نمی‌دهد. چیزی که تقریبا هیچ دختر دبیرستانی دیگری (حتی آدم بزرگ‌هایش) در این کشور فرصت تجربه کردنش را ندارد.

طبق انتظاری که دارم خفاش برای دخترها موجود غریبی است. برای همین وقتی نزدیک‌های غروب برایشان می‌گویم شب خفاش خواهیم دید بینشان ولوله می‌افتد. کلی برایشان با هیجان درباره خفاش‌ها حرف می‌زنم و از اینکه چه می‌شود که ما آدم‌ها برای بعضی موجودات شگفت‌انگیز قصه‌های عجیب و غریب و دوست نداشتنی می‌سازیم. شب می‌شود. دخترها با ذوق و جیغ جیغ هر بار که خفاشی روی سطح آب حوض کاروانسرا شیرجه می‌زند و دوباره بالا می‌رود صدایم می‌زنند و می‌خواهند با دست توجهم را جلب کنم. از دیدن ذوقشان کیف می‌کنم. برای یک معلم دیدن این تغییرهای محسوس و سریع در شاگردها شگفت‌انگیز است و آدم را تا آن بالا بالاهای آسمان می‌برد ...

ما فارغ‌التحصیل‌ها با رشته‌های مختلفمان در آخر روز به یک نتیجه مشترک رسیده‌ایم. اینکه یک‌سری مفهوم‌های یکسان وجود دارد که در هر رشته‌ای یک لباس نو تنش می‌شود. مثلا مفهوم سازگاری. هم ما محیط‌زیستی‌ها داریمش، هم معماری‌ها دارند و هم مردم شناس‌ها. فکرمان را با دخترها هم در میان می‌گذاریم. آن‌ها هم به همین شباهت‌ها فکر کرده‌اند. آن‌ها به عنوان یک بیرونی حرف‌هایمان را شنیده‌اند و اشتراکاتمان را کشف کرده‌اند. خوشحالم از اینکه در شکل‌گیری این جرقه‌ها و تحلیل‌ها در ذهن دخترها نقش داشته‌ام. می‌دانم این جرقه‌ها خاموش شدنی نیست ...

ساعت سه نصفه شب است. دخترهایی که روی پشت بام بودند و با تلسکوپ‌ها مشغول رصد آسمان شب هم پایین آمده‌اند. البته خیلی هم رصد موفقیت‌آمیزی نبود. آسمان غبار داشت و آلودگی نوری‌اش هم زیاد بود. غیر از یک گروه بقیه از خستگی بی‌هوش شده‌اند. باد می آید. همه سردشان است و در کیسه خواب‌ها مچاله شده‌اند. اما نمی‌دانم چرا من حالم زیادی خوب است. با پای برهنه کف کاروانسرا راه می‌افتم. بالای پشت بام هم می‌روم. وای چه کیفی دارد! قرار است تا چند ساعت دیگر گروه بعدی دختر‌ها بیایند. حالا دیگر می‌دانم چه قصه‌هایی می‌توانم برایشان بگویم. منتظرشان هستم و دیگر نگران نیستم. شب با پای برهنه کف کاروانسرای قدیمی که یک زمانی اسب‌ها و آدم‌های زیادی روی آن رفته‌اند قدم می‌زنم و پر از احساس شادی و رضایتم ...

صبح که می‌شود تا گروه بعدی برسند تارش را بر می‌دارد و می‌رود وسط یکی از این پیش از این اصطبل‌های کاروانسرا می‌نشیند و شروع می‌کند به زدن. صدا می‌پیچد. چقدر شگفت‌انگیز است ... انگار روی ابرها هستم ... شاید بیشتر شبیه یک شوخی است، اما من واقعا واقعا دلم می‌خواهد یک کاروانسرا داشته باشم که درونش زندگی کنم و کسی را داشته باشم که تار بزند و مسافرهایی که بیایند و بروند و من برایشان غذا بپزم و  ... و برایشان قصه‌ درخت‌ها و پرنده‌ها و ابرها را بگویم و دعوتشان کنم اطرافشان را با دقت‌تر ببینند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت   توسط safzav  | 

امروز آخرین روز کلاس محیط‌زیستم با دخترک‌های دوم دبستانی دبستان نرگس بود. باقیمانده دفترها را چک کردم، کارها را رو به راه کردم و ... و با همه‌شان خداحافظی کردم ... دخترک‌ها غصه خوردند، خندیدند، گریه کردند، بوسیدند، بغل کردند، آویزان شدند، با دست‌های نوچ و رنگ وارنگشان روی لباس‌های سفیدم لک گذاشتند، پرسیدند سال دیگر هم معلمشان می‌شوم یا نه و ...

تابستان هم برایشان کلاس دارم؛ اما دوست دارم شیوه جدیدی را امتحان کنم. تجربه شیوه تابستان و سال تحصیلی که گذشت دیگر بس است. می‌خواهم خوبی‌هایش را دوباره تکرار کنم (حتی در شکل و شمایلی دیگر) و بدی‌هایش را اصلاح کنم.

سابقه معلمی کردنم بیشتر از این یک سال است، اما هیچ وقت مثل سالی که گذشت معلم ثابت یک کلاس نبودم. یک زمانی، شاید تا همین دو سال پیش نمی‌خواستم معلم ثابت باشم. یک‌جورهایی از پا گذاشتن در این راه می‌ترسیدم. به نظرم مسئولیت بزرگی بود و کار کم الکی و پیش پا افتاده‌ای نبود! معلم سیار بودن، تو را و شاگردانت را وابسته نمی‌کند. تو معلمی هستی که یک یا دو جلسه بچه‌ها را می‌بینی و تنها مسئولیتت خوب درس دادن است. اما معلم ثابت بودن بار مسئولیتش بیشتر است. معلم ثابت بودن یعنی به دوش کشیدن تک تک دغدغه‌های شاگردانت. دغدغه‌هایی که موضوعشان فقط در محدوده علم و درس تو نیست. باید با آن‌ها زندگی کنی. باید مشکلات خانوادگی یا دوستانه‌شان برایت مهم باشد. باید برایت مهم باشد شاگردانت حال و اوضاع روحیشان خوب است یا نه. باید برای رفع مشکلاتشان تلاش کنی. باید معلم واقعی باشی. معلمی که به شاگردانش نه فقط علم، بلکه درس زندگی می‌دهد ... و این یعنی تو خودت باید انسان کاملی باشی ... و من از همه این‌ها ترس داشتم. از اینکه از پسش بر نیایم، از اینکه خراب کنم، از اینکه از آن ایده‌آل ذهنی‌ام درباره یک معلم خوب دور باشم ...

اما حالا فکر می‌کنم اوضاع خوب پیش رفت. بالا و پایین داشت؛ اما خوب پیش رفت ... من و دخترک‌ها نه ماه با هم زندگی کردیم. یاد دادمشان و یاد گرفتم. بالا رفتند و بالا رفتم و بالا رفتیم. دلبسته شدم و دلبسته‌ام شدند. دوستم داشتند و دوستشان داشتم ...

امروز با دخترک‌ها و در اصل با یک دوره تجربه شگفت‌انگیز و دوست داشتنی در زندگی‌ام خداحافظی کردم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت   توسط safzav  | 


‌مي‌خواهم غر بزنم. نه يك ذره، نه دو ذره! مي‌خواهم خدا ذره غر بزنم!!

الان با دخترك‌ها نشسته‌ايم روي چمن‌هاي پشت موزه تنوع زيستي پارك پرديسان تا خوراكي بخورند و خستگي‌شان در برود تا برويم سوار ميني‌بوس‌ها بشويم و برگرديم مدرسه. آنقدر از اتفاقات صبح تابحال غصه‌دار شده‌ام كه طاقت نياوردم. بايد شروع مي‌كردم به نوشتن تا يك كم مغزم سر جايش بيايد. دخترك‌ها دفرچه و مدادم را كه دستم مي‌بينند مي‌آيند جلو مي‌گويند: "خانوم چي مي‌نويسي؟ درباره امروز مي‌نويسي؟" يكي كه حالش خوب است مي‌گويد: "بنويس اينجا يك خرس خيلي بزرگ ديديم كه همه را مي‌خورد!!!" يكي ديگر هم كه هنوز حالش سر جایش نیامده و اخم‌هايش در هم است مي‌گويد: "بنویس اين چه جشني بود؟ بيشتر برنامه له شدن بود!!!" تنها كاري كه مي‌توانم بكنم اين است كه لبخند بزنم. فاجعه‌اي كه من از جشنواره امروز ديدم عمقش بيشتر از بي‌نظمي و له شدن‌ اين دخترك‌هاي معصوم بود. عمقی که كه من معلم مي‌فهمم، آن هم يك معلم محيط‌زيست.

 

از هفته پيش با بچه‌ها كلي درباره روز زمين حرف زده بودم. در مدرسه هم كلي كار انجام داده بوديم: مسابقه، چسباندن شعار آموزشي و اطلاع رساني و ... . برايشان گفته بودم كه در كشورهاي ديگر دنيا اين روز را جشن مي‌گيرند و بچه‌ها پرسيده بودند: "جشن كو؟ ما كه نديديم!" براي همين وقتي درباره جشنواره روز زمين پاك* سازمان حفاظت محيط‌زيست شنيدم معطل نكردم. بايد دخترك‌ها را مي‌بردم تا ببينند اينجا هم روز زمين را جشن مي‌گيرند. بماند كه چقدر طول كشيد پيدا كردن يك تلفن و فردي كه بتواند توضيح بدهد مدرسه‌ها را طبق چه سيستمي مي‌شود بازديد برد. البته آنچنان سيستمي هم نبود. گفتند هر تعداد دانش‌آموز كه مي‌خواهيد هر زماني كه خواستيد بياوريد!

 

اين سبك جشنواره‌هاي محيط‌زيستي كه پر باشند از موسيقي و نمايش از زمان دولت مرحوم قبلي شروع شد. چقدر آن موقع‌ها خوشحال بودم عقل ملت دست‌اندركار رسيده است كه آموزش بچه‌ها راه و رسم خودش را دارد و بايد پر باشد از بازي و رنگ و تنوع و شادي. اما چيزي كه من امروز ديدم نشانه هفت دست بودن آفتابه و لگن و نبودن ناهار و شام بود! متاسفانه چهارمين جشنواره كودك و روز زمين پاك (اين چهارمين بودنش من را كشته! اين دولت انگار كلا هارد را فرمت كرده و نقطه صفر دنيا با خودش شروع مي‌شود!!) تا آنجايي كه من ديدم هيچ نشاني از روز زمين نداشت.

 

بي‌نظمي‌هاي جشنواره با اين حجم دانش‌آموز بماند. غر اين يكي را خيلي نمي‌خواهم بزنم، چون حوصله‌اش را ندارم. فقط همين كه دخترك‌هايم زير آفتاب كباب شدند!! چرا؟ چون در صف ايستاده بودند تا داخل نمايشگاه راهشان بدهند. نمايشگاهي كه غرفه‌هايش يا درباره بچه‌ها بود نه براي بچه‌ها يا به زور ربطش داده بودند به زمين پاك! يك بخش از شعار جشنواره را گذاشته‌اند سلامت كودكان و سلامت هم يعني خوراكي و آتش‌نشاني و روانشناسي و خمير بازي! كاش حداقل آن همه جامدادي و كيسه و دفترچه و اشانتيون‌هاي ديگر كه به بچه‌ها دادند يك شعار زيست محيطي رويش بود؛ محيط‌زيستي و بازيافتي بودنشان كه به كنار!

 

بروشورهايي كه در غرفه سازمان محيط‌زيست به بچه‌ها مي‌دادند را فكر كنم بزرگترها هم به زور حوصله كنند بخوانند؛ چه برسد به بچه‌ها! غرفه‌دارها با بچه‌ها نه حرفي مي‌زدند نه كار خاصي مي‌كردند. بروشور و اشانتيون دادنشان شبيه اين كارت پخش كن‌هاي داخل خيابان بود كه تبليغ دست مردم مي‌دهند! انگار درست مثل آن‌ها فقط مي‌خواهند كاغذهاي دستشان تمام شود و برايشان مهم نيست مخاطبشان مطلبي از چيزي كه دستشان مي‌دهند مي‌فهمند يا نه!

آخر از كارشناس جنگل‌ها و مراتع و سازمان حفاظت محيط‌زيست كه به عمرش دو تا شاگرد نداشته چه انتظاري مي‌شود داشت؟ مي‌شود انتظار داشت بيايد غرفه‌اش را طوري طراحي كند كه در آن با بچه‌ها بازي كند و آموزش بدهد؟ اين جنگولك بازي‌ها در نمايشگاه‌ها بيشتر اوقات مخصوص گروه‌هاي غيردولتي است نه دولتي‌ها. گروه‌هاي غيردولتي هم كه مدت‌ها است از ادبيات سازمان محيط‌زيست حذف شده‌اند. **

 

يك قسمت از جشنواره بازديد اجباري از موزه بود و براي راهنماها مهم نبود قبلا بچه‌ها آنجا را ديده‌اند يا نه. اين بازديد اجباري انگار تنها براي اين بود كه كمي بچه‌ها را معطل كنند تا بتوانند به فضا نظم بدهند. هيچ كدام از راهنماهاي موزه حتي جلو نمي‌آمدند تا براي بچه‌ها يك كلمه درباره موزه توضيح بدهند. دخترك‌هاي من بعضي از اين حيوانات را مي‌شناختند. برايشان ‌شدم راهنماي موزه. بچه‌هاي بنده خداي ديگر كه فقط دور موزه راه مي‌رفتند.

 

آن اول‌ها كه جشنواره‌هاي سازمان پر شد از موسيقي و نمايش حداقل موسيقي‌ها و نمايش‌ها يك ربط درست و حسابي به موضوع جشنواره داشت. موسيقي و نمايش و دعوت از چهره‌هاي مشهور فرعياتي بود كه به كمك آموزش آمده بودند. اما چيزي كه من امروز ديدم چسبيدن به فرع بود و فراموش كردن اصل.

اي خاله نرگس عزيز! بقيه برنامه‌ات به كنار، خب تو كه ميخواهي آخر برنامه‌ات دعا كني حداقل يك‌جوري ربطش بده به مناسبت اين جشنواره. علاوه بر دعا براي مريض‌ها يك دعاي نمادين هم براي زمين بكن اين بچه‌ها بفهمند آمده‌اند جشنواره چي!

 

اين دخترك‌ها امروز درباره روز زمين چه چيز ياد گرفتند؟ كجاي اين جشنواره زيست‌محيطي بود؟ ليوان‌هاي يك‌بار مصرف سن‌ايچش كه همه جا پراكنده بود؟ دفترچه‌ها و جامدادي‌هاو مدادرنگي‌هاي تك‌ماكارون و دراژه كه فقط تبليغاتي بود؟ آهنگ‌هاي شادش كه درباره بابا و نمي‌دانم چي بود؟

 

***

سوار ميني بوس شده‌ايم تا به مدرسه برگرديم. ميني‌بوس از شيخ فضل ا.. وارد حكيم مي‌شود. يكي از دخترك‌ها داد مي زند: "خانوم بريم سيرك!"*** انگار آب يخ ريخته‌اند روي سرم. عيش روز زمينمان با اين سيرك كامل شد. اين سازمان محيط‌زيست واقعا چقدر نقش بزرگي در آموزش درباره محيط‌زيست و دوست داشتن زمين و حيوانات و گياهان به اين بچه‌ها دارد!  آخر من معلم چطور این تناقض‌ها را برای این بچه‌ها توضیح بدهم؟؟! یاد حرف‌های یک معلم دیگر افتادم که می‌گفت دانش‌آموزانش را برده بوده است سینما برای دیدن فیلم توفیق اجباری. می‌گفت وقتی هنرپیشه محبوب این کشور در فیلم حین رانندگی با موبایل صحبت می‌کند چطور انتظار دارند که بچه‌ها احترام به قانون را یاد بگیرند؟!

 

مغزم پر مي‌شود از احساس تاسف ... تاسف ... تاسف ... انگار تمام چیزهایی که در مغز دخترک‌ها رشته بودم پنبه شد. نکند دخترک‌ها از این به بعد روز زمین را با ماکارونی و سن‌ایچ و آرزوی رفتن به سیرک به یاد بیاورند؟

 

-----

* من نمي‌فهمم چرا در ايران اسم اين روز را تغيير داده‌اند كرده‌اند روز زمين پاك! كلي محدودش كرده‌اند با اين كار. در روز زمين مي‌شود كلي درباره دوست داشتن زمين و طبيعت و حيوانات و گياهان حرف زد، درباره آلوده نكردن و از بين نبردن، درباره رعايت الگوي مصرف و ... . اما وقتي اسمش شده است روز زمين پاك انگار فقط باید درباره آلودگي‌ها حرف بزني. درباره زباله نريختن، هوا را آلوده نكردن و ... . من نمی‌فهمم ما ایرانی‌ها چرا باید در همه چیز دست ببریم!!!؟؟!

 

** البته برای اینکه بی‌انصافی نشود باید از کار غرفه‌دارهای غرفه آتش‌نشانی تعریف کنم. دو آقای جوان بودند که با بچه‌ها بازی کردند و کلی خنداندنشان. در غرفه خمیر آریا هم یک کار خوب انجام می‌شد. اگر تعداد افراد گروه بازدیدکننده کم بود بچه‌ها می‌توانستند بنشینند و خمیر بازی کنند. البته بچه‌های ما به علت زیاد بودنشان نتوانستند. راستی! یک البته دیگر اینکه این تعریف‌ها باعث نمی‌شود بی ربطیشان را به روز زمین پاک نادیده بگرم و غر نزنم!

 

*** تا امروز فرصتي پيش نيامده بود درباره سيرك با بچه‌ها حرف بزنم. امروز فهميدم كه بچه‌ها تصوير كاملي از چيزي كه در سيرك‌ها اتفاق مي‌افتد ندارند. كمي درباره‌اش با آن‌ها حرف زدم؛ اما كم است. يك فكري بايد برايش بكنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت   توسط safzav  | 

تا روز زمین که در ایران به روز زمین پاک معروف است یک هفته بیشتر نمانده است. اینجا و اینجا را ببینید. برای مادر‌ها و پدرها، معلم‌ها و یا آن‌هایی که با بچه‌ها سر و کار دارند بسیار مفید است. برای روز زمین می‌توانید یکی از کاردستی‌ها را درست کنید یا این مطلب را بخوانید که در آن درباره "ده روش آموزش به بچه‌ها درباره روز زمین" توضیح داده است.

در اینجا هم تاریخچه روز زمین توضیح داده شده است. در این یکی هم کتاب‌ها، فیلم‌ها، آهنگ‌ها، بازی‌های آنلاین، نمونه برگه‌های نقاشی و چیزهای دیگری که به درد این روز می‌خورد را معرفی کرده‌اند. متاسفانه فیلم‌ها، کتاب‌ها و آهنگ‌ها انگلیسی است و به درد ما فارسی‌زبان‌ها نمی‌خورد. البته به جز کارتون "فراتر از پرچین" که می‌دانم دوبله شده‌اش وجود دارد.

روز محیط‌زیست (۱۵ خرداد) به علت مناسبت‌های هم‌زمانش بسیار مهجور است. برای همین فکر می‌کنم می‌توان بیشتر بر روی روز زمین مانور داد. درباره‌اش حرف زد، کار انجام داد، آموزش داد و ...

خلاصه‌اش اینکه با بچه‌ها درباره این روز حرف بزنید. البته فکر می‌کنم برای آنکه برای بچه‌ها حرفی برای گفتن داشته باشید باید این مسئله را با خودتان حل کنید: سرنوشت زمین برایتان مهم است یا نه؟ آیا شما هم معتقد هستید سرنوشت بچه‌هایمان که می‌خواهیم و می‌خواهند بزرگ شوند و زندگی کنند به سرنوشت زمین گره خورده است؟

راستی! اینجا و اینجا هم می‌توانید اطلاعات بیشتری درباره فعالیت کشورهای دیگر در روز زمین پیدا کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت   توسط safzav  | 

!. چند تا از دسته گل‌های شب بوی عیدی‌ام جا مانده بود. قبل از نو شدن سال هر بار آمدم بنویسم شد حکایت جهنم ایرانی‌ها!! ای صاحبین عیدی، چون مطمئنم شما گل و خوب و مهربان هستید و این چیزها را به دل نمی‌گیرید الان دارم عیدیتان را می‌دهم! 

آن موقع که در تهران گشت می‌زدم یکی از دسته گل‌هایم را باید به مهتاب دوران طلایی‌گذرون می‌دادم که قیافه‌اش خیلی مطلوم‌تر از نوشته‌های وبلاگش هستند! بعد از آن هم باید می‌رفتم و یکی از دسته‌ها را تحویل خانوم کوچیک می‌دادم و منت سرش می‌گذاشتم که ببین! باز به خانوم بزرگ!!! واقعا این دوره زمونه این جوان‌ها چقدر بی‌حیا شده‌اند!! بعد هم یکی از دسته گل‌ها را می‌رساندم آن ته تهران برای gholanjz جان! بغل دستی دوران جوانی!... بعد هم آنجا که دسته گل دوستان مجازی را بهشان می‌رساندم یکی را می‌فرستادم برای رازقی که مدت‌ها نبود و حالا دوباره هست ... و آخر سر هم همراه دوستان اصفهانی یکی از دسته گل‌هایم را می‌دادم به سمیرا تا او هم دلش تازه شود ...

!!. همیشه به این موضوع اعتقاد داشته‌ام که اگر کل اجزای عالم اطرافت اوضاع و احوالشان داغان باشد و ناراحت‌کننده، اما تو حالت "خوب" باشد، خیالی نیست! وقت‌هایی که حالت "خوب" است ناراحت‌کننده‌هایی را که گهگاه هوس می‌کنند خودی نشان بدهند راحت تحمل می‌کنی و سطح انرژی‌ات را پایین نمی‌آورند ... معلوم است این روزها حالم "خوب" است. یعنی خوشحالم که "خوبم"؛ چون حوصله پایین افتادن و تلاش‌کردن برای دوباره بالا رفتن را در این روزهای اول سال ندارم ...

یک کتاب هدیه گرفته‌ام: "یادداشت‌های مرد فرزانه"ی "ریچارد باخ". پشت کتاب نوشته است: "پرسشی در ذهنت مطرح کن، چشم‌هایت را ببند، حالا کتاب را باز کن و تصمیم بگیر راست را بخوانی یا چپ را ..." فکر می‌کنم روز سوم سال جدید بود که بازش کردم و تصمیم گرفتم صفحه راست را بخوانم. نوشته بود:

"رسالت تو
پیمودن آن مسیر درخشان است
چه باک از تاریکنای شب
در پیرامونت."

اول‌هایش که این سال داشت شروع میشد تصوری از اتفاقاتش نداشتم. نمی‌دانم چرا ولی اتفاقات این چند روزه یک‌جورهایی این فکر را در ذهنم شکل داده است که امسال سال لزوما آرام و شادی نیست؛ اما من حالم "خوب" خواهد بود ... یعنی باید حالم "خوب" باشد ...

!!!. پروانه سال گذشته (!) گفته بود از کتاب های ناتمامم بنویسم.

یکی‌اش کتاب "مادر" ماکسیم گورکی است. دو بار هم شروعش کرده‌ام اما جلو نمی‌رود! فکر می‌کنم تقصیر فضای داستانش باشد. انگار چون این کتاب نشانه آرمان‌خواهی یک نسل قبل‌تر از من بوده و حالا خیلی‌هایشان سرشان به سنگ خورده یک چیزی نسبت به تفکر جاری در کتاب بی‌تفاوتم می‌کند ...

یکی دیگر از کتاب‌ها "قرن من" "گونترگراس" است که چند سال پیش از آیدا کادوی تولد گرفته بودم. مشکلش مجموعه داستان کوتاه بودنش است. با "پلو خورش" هوشنگ مرادی کرمانی" هم همین مشکل را دارم!

نمی‌دانم چرا "دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم" "سلینجر" نصفه مانده است! یادم نمی‌آید آن موقعی که می‌خواندمش چه اتفاقی افتاده که ادامه‌اش نداده‌ام! باید دوباره شروعش کنم شاید یادم بیاید!

"۱۹۸۴" "اورول" را چند سال پیش به شوق خواندن اثر دیگری از نویسنده "قلعه حیوانات" شروع کردم اما با خواندن همان ۴-۵ صفحه اول گذاشتمش کنار! حس کردم از این داستان فضایی‌های تخیلی است که من خوشم نمی‌آید! بعد از آن چندین نفر سعی کردند این تصور باطل را از ذهن من پاک کنند و تشویقم کنند دوباره آن را بخوانم. ماجرا همین‌طور ادامه داشت تا اینکه "جیره کتاب" یکی از ماه‌ها برایم "خاطرات یک ندیمه" فرستاده شد. هم پشت جلد کتاب از زبان یکی از منتقدین نوشته بود و هم یکی از دوستانم گفت که این کتاب آن‌ها را یاد کتاب ۱۹۸۴ می‌اندازند. این نظرها انگیزه‌ای شدند برای دوباره دست گرفتن کتاب ... که نمی‌دانم چرا باز وسط‌هایش رها شد! ... فکر کنم افتاد در سر شلوغی‌هایم و اینکه دلم نمی‌خواست در آن موقع‌ها چنین کتابی بخوانم و وسطش کتاب هیجان‌انگیزتری را شروع کردم و یا یک چنین چیزی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت   توسط safzav  | 

تا سال ۸۶ تمام نشده باید یک چیزهایی را نوشت. سال بعد که شروع بشود زمان این‌ها هم انگار تمام می‌شود. انگار سال جدید که می‌آید نباید این حس را داشته باشی کارهایی داشته‌ای که انجامشان نداده‌ای و دیگر هم نمی‌توانی انجامشان دهی ... پراکنده و بی‌ربط ۱۰ هم از همین جنس پست‌ها است. چیزهایی که باید همین امسال نوشتتشان؛ چون سال دیگر نوشتنشان موضوعیتی ندارد.

!. آخرین مطلب سایت "انجمن یوزپلنگ ایرانی" را با عنوان "یوز ایرانی، آرام اما پر حاشیه!" رک است و منطقی. این نوع نگاه به وقایع کشور را دوست دارم. اینکه عجول نباشی برای موضع‌گیری، همه جوانب را ببینی و یادت نرود که برای هر موضوعی تمام ذینفعان را در نظر داشته باشی نه یکی دو نفر را که در چشم‌ترند و بیشتر حرفشان است.

پاراگراف آخر مطلب یکی از قسمت‌های مورد علاقه‌ام در این متن است:

" اين پروژه نه وامدار يك يا چند نفر بلكه حاصل تلاش جمعي بيش از 200 نفر از  جامعه محيط زيست ايران از سالهاي آغازين دهه 1370 مي باشد. همه از محيط بانان، شكارچيان، روزنامه نگاران، كارشناسان، دانشجويان، اساتيد، مديران، سازمان هاي مردم نهاد، مشاورين بين المللي، فعالان زيست محيطي، رسانه ها، وب لاگ نويسان و غيره، نقشي در حد توان خود در سناريوي حفاظت از يوزپلنگ ايراني ايفا نموده اند. پس بهتر است اين مجموعه بزرگ توان خود را به رسميت بشناسد و به جاي برچسب زدن به افراد و گروه هاي مختلف، نقش هاي يكديگر را به رسميت بشناسيم، چرا كه يوز تازه پرده نخست اين نمايش است و پرده هاي پلنگ، گورخر، خرس سياه، هوبره، ميش مرغ و ... هنوز به روي صحنه آورده نشده اند."

!!. در مدرسه جشنواره راه انداختیم:

برای دخترک‌ها داستان پیدایش نوروز شاهنامه را پرده‌خوانی کردیم، به آن‌ها روش کاشتن و نگهداری گل و چگونگی نگهداری ماهی قرمز عید یاد دادیم، نوشتند که چرا درخت‌ها را دوست دارند، یاد گرفتند که درخت‌ها چرا مهم هستند، با سنت‌های نوروز آشنا شدند و فهمیدند چرا هر سال زمان سال تحویل جابجا می‌شود ... آخرش هم در گلدان‌های کوچکشان گل مینا کاشتند و رفتند تا نگهداری‌اش کنند و منتظر بشوند تا غنچه‌هایش باز شود ...

روز شاد و رنگی رنگی بود. دخترک‌ها با آن تاج‌های نوروزی‌شان شاد بودند و می‌خندیدند ... و ما هم  ...

!!!. اگر حدس زدید در این بشقاب خوش آب و رنگ چه غذایی است؟

نمی‌دانم مطلب "درخواست همکاری" من را یادتان هست یا نه! از علاقه‌ام به امتحان کردن غذاهای عجیب و غریب گفته بودم. سال ۸۶ سال برآورده شدن خیلی از آرزوهایم بود و آخری‌اش هم این آرزو بود. همیشه دوست داشتم این غذا را امتحان کنم.

"ماهی مرکب" خورده‌اید؟ من خوردم! با کمک گرفتن از کتاب هیجان‌انگیز و مفرح "کتاب مستطاب آشپزی؛ از سیر تا پیاز" "نجف دریابندری" "ماهی مرکب به شیوه فرانسوی" درست کردیم. البته چون بعضی مواد را نداشتیم از دریای ابتکاراتمان (!) هم استفاده کردیم! نتیجه فوق‌العاده بود. بسیار دوستش داشتم. خوشحالم که آن همه ماجرا را در سفر قشم تحمل کردم، پیدا و تا تهران حملش کردم! از همسفرهایم هم که بویش را تحمل کردند ممنونم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت   توسط safzav  | 

وقتی خانه را برای عید می‌تکانی معمولا یک چیزهایی بعد از مدت ها پیدا می‌شوند. یک بخشی از خانه‌تکانی عید می‌تواند وبلاگ‌تکانی باشد و در راستای همان اصل پیدا شدن گم‌شده‌ها، یافتن پست‌هایی که نصفه و نیمه نوشته شده و به حالت ثبت موقت باقی مانده‌ بوده‌اند. مطلب پایین یکی از این پست‌ها است. سیزدهمین و آخرین مطلب سری نوشته‌هایم درباره سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت، که پس از برگشتنم فرصت کردم شروعش کنم، تا یک جاهایی نوشتمش و بعد رها شد. موضوع مطلب کمی هم به اتفاقات آن روزها، سیرک پردیسان، مربوط بود که حالا کمی سوخته است، اما نه آنچنان که نشود دوباره حرفش را زد!

***

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت - ۱۳

برنارد هریسون را تازه شناخته‌ام. برنارد یکی از کارشناسان گروه کاری ما است و با آن موهای بلند و قد و قواره تقریبا بلند بالا، آسیای شرقی بودن چهره‌اش را دیر نشان می‌دهد. امروز برنارد برایمان درباره تجربه‌هایش برای جذب کمک‌های مالی، خودکفا کردن باغ وحش‌ها و در کل مدیریت مالی آنها صحبت می‌کند. تخصص برنارد طراحی باغ‌وحش‌، آکواریوم و پارک طبیعت در هر کجای دنیا که بخواهید است و یک باغ وحش نیز در کشور خودش در سنگاپور دارد.

اول‌های صحبت‌هایش است و در حال گفتن مقدمه‌ای است تا بحث اصلی‌اش را شروع کند. مقدمه‌ای که برای من به مهمتر از بحث اصلی تبدیل می‌شود. برنارد برایمان درباره تاریخچه پیدایش باغ وحش‌ها حرف می‌زند و اینکه در دهه ۶۰ میلادی چه شد که به این نتیجه رسیدند که سیرک‌ها را تبدیل به باغ وحش کنند. برنارد می‌گوید: "از یک زمانی آدم‌ها به این نتیجه رسیدند باید سیرک‌ها را تبدیل به باغ‌وحش کنند. چون در سیرک‌ها حیوانات کاری را می‌کنند که ما می‌خواهیم، نه کاری را که خودشان دلشان می‌خواهد." صحبت برنارد را می‌شنوم و در مغزم آه می‌کشم! خنده‌دار است! در کشور من رییس سازمان محیط‌زیستش تازه به این نتیجه رسیده است که سیرک‌ها جای خوبی برای تفریح کردن مردم هستند! با این حساب کشور ما یک ۵۰ سالی از دنیا عقب است!!

نمای سیرک پارک پردیسان تهران از بالای برج میلاد - 15 آذر 86

برنارد صحبت‌هایش را ادامه می‌دهد و جمله دیگری می‌گوید که باز مغز من را زیر و رو می‌کند. می‌گوید: "باغ‌وحش‌ها به وجود آمده‌اند برای آموزش. پس اگر آموزش نمی‌دهند برای چه وجود دارند؟!" خنده‌دار است! نه خنده‌دار نیست! تاسف‌برانگیز است! باغ‌وحش تهران که بزرگترین باغ‌وحش ایران است هیچ کارشناس آموزشی ندارد. یعنی اصلا چنین پستی در آن تعریف نشده بوده و نشده است. انگار اصلا سازندگان باغ‌وحش از اول نمی‌دانسته‌اند در حقیقت برای چه کاری دارند این حیوان‌ها را داخل قفس می‌کنند و به آن‌ها و خودشان زحمت می‌دهند!

برنارد به بخش اصلی صحبت‌هایش رسیده است. برای شنوندگانش توضیح می‌دهد که چرا و چطور باید به "برند Brand" شدن نام باغ وحششان فکر کنند و مثال‌هایی از باغ‌وحش‌های معروف جهان که موفق به این کار شده‌اند می‌زند. می گوید با این کار منافع زیادی را در راستای فعالیت‌های باغ وحش‌هایتان به دست خواهید آورد. این بار دیگر در مغزم پوزخند می‌زنم! با خودم می‌گویم ما هنوز آن پله‌های اولیم. هنوز خیلی مانده تا به این چیزها فکر کنیم. برنارد عزیز اول بگذار چیزی مثل کارشناس آموزشی در باغ‌وحش‌های ما جا بیفتد بعد به این چیزها هم فکر می‌کنیم!!

برنارد همین‌طور صحبت می‌کند و من در فکرهای خودم غرقم. متاسفم و شاید کمی نا امید ... اما نه! نا امید نه! باید کاری کرد. یک نفرم؟ خب باشم! به اندازه خودم می‌توانم کاری انجام دهم ... باید یک سری به باغ وحش تهران بزنم تا اوضاع و احوال دستم بیاید و بعد تولید یک فکر، یک طرح، یک حرکت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت   توسط safzav  | 

دلم می‌خواهد عیدی بدهم، مثل هر سال ... اما دلم یک عیدی غیر تکراری می‌خواهد. یک عیدی که بشود تعداد بالا تهیه کردش و به همه داد. دلم کارت پستال دادن نمی‌خواهد. دلم هم نمی‌خواهد فقط اس‌ام‌اس و ایمیل بزنم و فقط همین ... دلم می‌خواهد عیدی بدهم که تمام هیجانم را برای تبریک سال نو گفتن نشان بدهد. دلم می‌خواهد عیدی بدهم که دل همه را تازه کند ...

دلم می‌خواهد بروم با دوست گل‌فروشم (البته با پسر دوست گل‌فروشم که بعد از گذشت این همه سال حالا دیگر برای خودش مردی شده و جای پدرش می‌ایستد) که بساطش را در یکی از میادین اصلی همین شهر پهن می‌کند صحبت کنم تا برایم یک عالم شاخه شب‌بو بیاورد و به‌جای درست کردن دسته‌هایی ۵‌تایی همیشگی‌اش برایم دوتایی، یکی سفید و یکی بنفش، جفت کند و سلفون بپیچد. آن وقت دسته‌های شب‌بوهایم را بغل کنم (البته شک دارم در بغلم جا شوند!) و در شهر راه بیفتم و پخششان کنم ...

دلم می‌خواهد بروم پیش سارا و یکی از دسته‌ها را بگذارم در بغلش و بگویم ممنون بابت بودن‌هایت، اگر نبودی من بدجور تنها بودم ... بعد بروم پیش استاد و نیک لب سوخته و دایی، همسفرهای دوست داشتنی‌ام، گل‌هایشان را بدهم، لبخند بزنم و بگویم سال نویتان مبارک ... بعد بروم پیش مربع دور هرم، چشمه، و طبقه‌های پایینی هرم، عقدا و فائزه و زهرا، بالا و پایین بپرم، گل‌هایشان را بدهم و تشکر کنم ازشان بابت ساختن یکی از دوست داشتنی‌ترین تجربه‌های زندگیم در سال گذشته ... راستی! احسان را هم یادم نمی‌رود. دسته گلش را می‌برم می‌گذارم داخل ماشینش و آرزو می‌کنم لپ‌تاپش را پیدا کند ... بعد از این دلم می‌خواهد بروم پیش دوست‌های تازه یافته‌ام که در عرض همین زمستان در این شهر کشفشان کردم. اول از همه می‌روم پیش آیدین، دو تا دسته گل از بین دسته گل‌هایم جدا می‌کنم و در بغلش می‌گذارم. می‌گویم گل‌ها را بگذارد داخل دفتر شرکتشان که علیرضا و نریمان و آن پسرک تازه وارد هم که می‌آیند با بوی شب‌بوها مست بشوند. بعد ازشان تشکر می‌کنم بابت تمام اخلاق خوب کاریشان و از اینکه جهان من را زنده کردند ... بعد می‌روم پیش A.R.S.D.B (علی ر. سر خورده در برف!) که این روزها تبدیل شده به A.R.D.H.J (علی ر. در حال جنگ!)! دسته شب‌بویش را می‌دهم و ازش بابت انرژی‌هایی که می‌دهد تشکر می‌کنم و برایش آرزو می‌کنم آن رنگین‌کمان بزرگه را زودتر ببیند ... بعد می‌روم پیش کاپیتان و باز سر اینکه حلزون و هشت پا خوشمزه هستند یا نه با هم بحث می‌کنیم ومن باز هم پافشاری می‌کنم که جای خوبی این‌ها را نخورده، وگرنه با من هم عقیده بود که کلی خوشمزه هستند و بعد که این بحثمان تمام شد باز هم ذوق می‌کنم که از سر اتفاق دوستی پیدا کرده‌ام که او هم دلش می‌خواهد یک بچه کروکودیل داشته باشد!! ... بعد که این دوست‌های تازه یافته تمام شدند می‌روم پیش سمیرا که از خیلی قبل‌ترها می‌شناختمش، اما امسال و دست روزگار باعث شد که کشفش کنم. دسته گلش را می‌دهم، بغلش می‌کنم و آن وقت تشکر می‌کنم بابت تمامی محبت‌های بی غل و غش و قویش که همیشه من را خلع سلاح می‌کنند و بابت تمام چیزهایی که از بودن با او یاد گرفتم و آن وقت برای پسرکش و شوهرش و خودش آرزوهای خوب می‌کنم ...  بعد می روم سراغ زوج‌هایی که دوستشان دارم. می‌روم پیش لیلا و شهریار و بعد محبوبه و شهریار. دسته گل‌هایشان را می‌دهم، لبخند می‌زنم و برای تمام شادی‌ها و انرژی‌هایی که در سال گذشته باعثش بودند ازشان تشکر می‌کنم، لبخند می‌زنم و سال نو را تبریک می‌گویم ... بعد می‌روم سراغ فاطمه و محمد و بعد کاوه و لیلا. دسته‌های گلشان را می‌دهم و بهشان می‌گویم که خوشحالم می‌شناسمشان و خوشحالم که همکار و دوستم هستند و خوشحالم که سال گذشته را در کنارشان بودم و کلی چیز ازشان یاد گرفتم ... مرتضی را هم یادم نمی‌رود. دسته گلش را می‌دهم و می‌گویم امیدوارم در سال جدید کمتر به جانش برای کارهایمان غر بزنم و خوشحال می‌شوم از اینکه از عیدی که گرفته ذوق کرده است ... بعد می‌روم پیش لیلا، محکم بغلش می‌کنم، می‌گویم دوستش دارم و برایش سالی پر از اتفاق‌های هیجان‌انگیز آرزو می‌کنم ... بعد می‌روم پیش سپیده، گلش را می‌دهم، بغلش می‌کنم و می‌گویم امیدوارم در سال جدید باز هم بتوانیم با هم سر کلاس برویم و مثل امسال نشود که من غصه بخورم ... بعد هم می‌روم دسته گل‌های مریم و مهدی و آن یکی مریم و هادی را می‌دهم ... دسته‌گل‌های مهیار و حمیدرضا و ماندانا و کوروش و نسترن و مژگان و طاها را هم یادم نمی‌رود ... با دسته گل‌هایم پیش راد و دخترکش هم می‌روم. عکس‌های سفرهایم را نشانش می‌دهم و از ذوق کردن‌هایش ذوق می‌کنم. دسته گل شب‌بویش را می‌دهم، بغلش می‌کنم و باز از اینکه عیدی‌اش را دوست داشته و ذوق کرده ذوق می کنم ... یک سری از دسته گل‌ها را هم می‌رسانم به دوست‌های مجازیم مثل یونس و مهدی و علف هرزه و آن یکی مهدی و زیتون و تشکر می‌کنم از بابت بودنشان و برایشان یک سال جدید هیجان‌انگیز آرزو می‌کنم ...

راستی! همه کسانی که باید بهشان گل بدهم تهران نیستند. باید شهرهای دیگر ایران هم بروم. باید یک‌سر بروم کرج. اول از همه بروم سراغ ملیکا، دسته گلش را بدهم و بعد بگویم این قسمت سال قبل را، به خاطر اینکه مثل قبل‌ها پیش من نبود و اینقدر دور بودیم دوست ندارم. بعد بروم پیش کمال و دسته گلش را نشانش بدهم، اما برای اینکه کرم بریزم و کیف کنم گلش را بدهم گوسفند بخورد!!! و منتظر بشوم که ببینم چه‌طوری تلافی می‌کند! ... بعد باید بروم املش تا رنگرز را ببینم و گلش را بدهم و از بابت بودنش و تمام رنگ‌هایی که در سال گذشته به زندگی‌ام ‌زد تشکر کنم ... یک سر به اصفهان هم باید بزنم. یک دسته گل را باید بدهم به برادر محمد و یکی دیگر را بدهم به رفیق شفیق استاد که امسال برایم رونمایی شد!!!! ... یک راستی دیگر! چندتایی از دوستان مجازیم هم تهرانی نیستند. باید یک‌سر بروم به کم جمعیت‌ترین مدرسه ایران و یک دسته گل به هر کدام از آن دخترک‌ها و پسرک‌ها و آقای شعرانی، معلمشان، که هر بار با خواندن مطالبش دلم تازه می‌شود بدهم  ... بعد هم دسته گل محمدرضای هفت رنگ را برایش ایمیل کنم!! ...

این‌طور نمی‌شود! یک سری‌ها جا ماندند ... با دسته شب‌بوهایم خارج از ایران هم باید بروم. اول از همه می‌روم آلمان پیش آیدا و نونا. آیدا را بغل می‌کنم؛ از همان بغل‌های آیدایی. وقتی ببنمش مثل همین روزها نمی‌دانم چه باید بگویم. نمی‌دانم چه حرفی می‌تواند آرام و کمکش کند. فقط می‌خواهم شب‌بوهایم را بدهم و بگویم با اینکه از هم دوریم و من حرفی نمی‌توانم بزنم که کمکت کند، اما من برایت هستم و دلم برایت تنگ می‌شود، برای تمام شور و شوق‌ها و امیدهایت برای آن بغل‌هایی که آیدایی است ... نونا را هم همین‌طور! بغلش می‌کنم، شب‌بوهایش را می‌دهم و می‌گویم منتظرم تا باز هم بیاید ایران و برویم خانه‌شان مهمانی و شلوغ کنیم! ... بعد می‌روم کانادا پیش لنا، دسته شب‌بوهایش را می‌دهم، بغلش می‌کنم، کمی شلوغ می کنیم و  ... و می‌روم تا بقیه را ببینم و دسته شب‌بوهایشان را بدهم ... می‌روم آنجایی که بهار هست، آنجایی که شیما و شوهرش رفته‌اند و ... و آخر از همه می‌روم دبی پیش نظام و اقا شهبازش. یک دسته شب‌بو می دهم به خودش تا بگذارد در اتاق جمع و جور تنهایی‌اش و یک دسته را هم می‌‌گذارم روی داشبورد آقا شهباز که با آن حال کند و با هم دوست شویم ...

بعد دلم می‌خواهد در راه برگشت به تهران که دیگر دسته گل‌های شب‌بوهایم تمام شده به این فکر کنم که امسال سال رفتن خیلی‌ها بود ... سال دلتنگی بود ... سال گریه بود ... سال خنده بود ... سال از هیجان ترکیدن بود!! ... سال محکم‌تر شدن بود ... سال یاد گرفتن بود ... سال کشف بود، کشف آدم‌ها، کشف فکرها و کشف بخش‌هایی از وجودت خودت ... سال تجربه‌های شگفت‌انگیز بود ... سال برآورده شدن یک دنیا آرزو بود ... سال رشد دادن بخش‌های جدیدی از وجودت بود ... سال شروع دوره جدیدی در زندگی‌ات بود ... سال امید بود ... سال افسوس بود ... سال خستگی بود ... سال دوباره ایستادن بود ... سالی بود که بوی آمدن بهارش را خیلی دیر حس کردی و یا اصلا نکردی و در تعجبش ماندی ... سالی بود که انگار وسط‌هایش به پت پت افتاده بودی، اما آخرهایش آنقدر امیدوارکننده بود که اصلا آن موقع‌ها را یادت نمی‌آید ...

دلم می‌خواهد به همه‌ عیدی بدهم. عیدی که تمام هیجانم را برای تبریک سال نو نشان بدهد. دلم می‌خواهد به همه عیدی یک دسته شب‌بو بدهم. دسته‌ای با دو شاخه شب‌بوی سفید و بنفش .. شب‌بوهایی که که وقتی شب نزدیک می‌شود بویشان در می‌آید و آدم را مست می‌کند ... شب‌بوهایی که زیبا هستند ... شب‌بوهایی که بودنشان، نگاه کردن بهشان و بوییدنشان دل آدم را تازه می‌کند؛ حتی شده برای همان چند روزی که زنده هستند ...

دلم می‌خواهد عیدی بدهم که دلتان را تازه کند، حتی شده برای چند روز ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت   توسط safzav  | 


امروز که شنیدم معلم نمونه مدرسه‌مان شده‌ام، يادش افتادم ...

ياد اينكه هميشه كارهايم و بخصوص اولين‌هايم برايش مهم بود. اولين باري كه درس دادم، اولين باري كه مطالبم چاپ شد، اولين باري كه ...

هديه‌هاي كوچكش بزرگترين هديه‌هاي دنيا بودند ...

اگر حضور فيزيكي‌اش بود، اولين كسي بود كه خبرش مي‌كردم و بعد منتظر مي‌شدم تا با حرف‌هايش از انرژي سرشارم كند ...

راستي! حالا فهميدم چرا ديشب خوابش را ديدم. مي‌دانست امروز اتفاقي مي‌افتد كه باز دلم برايش تنگ مي‌شود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت   توسط safzav 


 یک سفرهایی با آنکه کوتاهند، اما آنقدر پر از حادثه‌های جورواجورند که آدم هنگام برگشتن فکر می‌کند مدت طولانی از خانه و زندگی‌اش دور بوده است. سفر یک و نیم روزه اخیر من هم از همین دست سفرها بود.

یک دفعه دوستان به سرشان زد برویم میانکاله! قرار بود هفته قبل برویم که سنگ از آسمان بارید و نشد. اما انگار آدم‌ها از رو نرفتند. خیلی دیر معلوم شد که پنج‌شنبه صبح زود خواهیم رفت. برای صبح پنج‌شنبه کاری را هماهنگ کرده بودم که دیگر قابل پیچاندن نبود. دوستان رفتند و من ماندم و دلی که غصه می‌خورد از نرفتن، اما به خودش دلداری هم می‌داد! اما از قضای روزگار یک نفر پیدا شد که می‌خواست ظهر راه بیفتد و به گروه قبلی برسد. کسی که نه می‌شناختمش و نه تابحال دیده بودمش! چقدر اتفاق‌های عجیب و غریب افتاد که ما بالاخره هم را پیدا کردیم، بماند. مهم آخرش است که بالاخره ما راه افتادیم. تا ما به دوستانمان برسیم باز هم آنقدر اتفاقات عجیب و غریب اتفاق افتاد که فکر می‌کنم هیچ‌وقت این عصر پنج‌شنبه جاده‌ای را فراموش نکنم!

تهران می‌بارید و رادیوها مرتب هشدار می‌دادند جاده‌های ورودی به شمال خطرناکند. اوضاع به آن بدی که می‌گفتند نبود. یعنی اصلا به آن بدی نبود. تا دیشب که می‌خواستیم برگردیم آن طرف‌ها حتی یک قطره باران هم نیامد. فکر می‌کنم خدا با ابرها صحبت کرده بود یک مدتی دست نگه دارند تا ما خوشی‌هایمان را بکنیم و برگردیم و بعد شروع کنند.

نمی‌دانستم بچه‌ها با دوست وبلاگ نویسمان که البته مدتی است کم کار شده هماهنگ کرده‌اند تا همراهمان باشد؛ منظورم"دیده‌بان میانکاله" است با آن دوربین عکاسی غبطه برانگیزش. دیروز عکسی از عقاب دریایی دم سفیدی که یک خوتکا را شکار کرده بود گرفت که آدم از هیجان دیدنش می‌خواست بمیرد؛ با آنکه واقعی‌اش را هم دیده بودیم!

صبح میانکاله و چند آبگیر اطرافش و بعد از ظهر جزیره آشوراده را به دنبال پرنده‌های مهاجر زیر و رو کردیم. از بندر ترکمن با قایق می‌توان به آشوراده رفت. گویا این جزیره در اوایل دهه هفتاد به دلیل بالا آمدن آب دریا تخلیه شده است. بعد از ۲ سال آب پس روی کرده است، اما ساکنین قبلی‌اش به آن برنگشتند. ساکنین این روزهای جزیره تنها صاحبین رستوران، محیط بانان و برخی روزها صیادان هستند.

فلامینگو - میانکاله - بهمن 86

دیروز آنقدر قو، فلامینگو، حواصیل شب و باکلان دیدیم که دیگر حالمان از آنها به هم می‌خورد!! هیجان انگیزترین بخش دیدن قوها برای من آن موقع‌هایی بود که شروع به پرواز می‌کردند و یا می‌خواستند فرود بیایند. دویدنشان روی آب هنگام بلند شدن و یا اسکی بازی روی آب با آن پاهای پرده‌دارشان، شلپ‌کردن و نشستن داخل آب و بستن پرها. این صحنه‌ها را فقط در فیلم‌های "دیوید اتنبرو" دیده بودم! راستی! یک چیز دیگر قوها هم هیجان انگیز بود. صدای بالشان هنگام پرواز. صدایی که شبیه یک سوت است. باورم نمی‌شد این صدا از بالشان در می‌آید.

چکمه‌های ما - آشوراده (بالای دیوار یک قلعه مخروبه) - بهمن 86

اگر این چکمه‌ها نبود راه رفتن داخل آب تالاب، گل و لای کنار آبگیرها و لابلای تجن‌ها بسیار سخت بود. یک جاهایی هم ارتفاع آب آنقدر بود که آب از بالای چکمه‌ها داخل پایمان می‌رفت، مانند وقتی که برای از نزدیک دیدن فلامینگوها داخل تالاب رفتیم. آب یخ بود، اما هیجان این کارها آنقدر بود که کسی به این چیزها اهمیت نمی‌داد.

طی همه این سال‌ها دیگر یاد گرفته‌ام که وقتی برای طبیعت‌گردی و دیدن حیوانات می‌رویم باید تا جایی که می‌توان ساکت بود. کوچکترین صدا، حیوانات را فراری می‌دهد. اما شما بگویید، اگر مانند من بارها و بارها برای شاگردان و خواننده‌های مطالبتان درباره قرقاول ایران یا طاووسک صحبت کرده باشید و آرزوی دیدنشان در طبیعت به دلتان مانده باشد و یک مرتبه یک قرقاول یا طاووسک از پشت بوته کنار دستتان بالا بپرد و بالای سرتان پرواز کند، می‌توانید از شدت هیجان خودتان را نگه دارید و جیغ نزنید؟ این‌جور مواقع همسفرانت هر چقدر فحش هم به تو بدهند اهمیتی ندارد. این اتفاق‌ها مگر چند بار در زندگی آدم می‌افتد! پس جیغ می‌زنی و هیجانت را تخلیه می‌کنی!

پیاده‌روی لابلای گل و لای و جگن‌هابه دنبال پرندگان - آشوراده - بهمن 86

داشتن همسفران خوب بیشتر از هر چیزی یک سفر را دوشت داشتنی و پر هیجان می‌کند. همسفران بسیار خوبی در این سفر داشتم؛ همسفرانی با اخلاق سفر خوب و متخصص. بسیار از آنها در این سفر آموختم.

جایی آرام و ساکت که فقط تویی و دریا - آشوراده - بهمن 86

سوار بر قایق با یک حواصیل خاکستری کورس گذاشته بودیم! قایق‌سواری که می‌دانید چه کیفی دارد، آن هم در هوایی که می‌دانید منتظر است تا ببارد. فکر می‌کنم همسفر ما در این حال و هوا بهترین شعر را برای خواندن انتخاب کرد: "دریا، اولین عشق مرا بردی / دنیا، دم به دم مرا آزردی/ دریا، سرنوشتم را به یاد آور / دنیا، سرگذشتم را مکن باور / ..."
(اصلا یادم نمی‌آید این شعر برای کیست؟ فقط بسیار برایم آشناست و لحنش را دوست دارم)

امسال شکارچی‌ها بد بلایی بر سر پرنده‌های مهاجر شما آورده‌اند ...

این سفر کوتاه هیجان‌انگیز، اتفاقات غمگین‌کننده هم داشت. اتفاقاتی مانند دیدن تمام واحدهای صنعتی‌ای که اطراف تالاب میانکاله، بهشت پرندگان، ساخته شده و یا در حال ساخت است و نوید نابودی‌اش را می‌دهد و یا دیدن پوکه‌های فشنگ زرد و سبز و ... بر روی زمین و یا شنیدن مرتب صدای تیر از راه دور که نشانه مرگند و یا دیدن شکارچی از راه دور که با یک تیر ۵ خوتکا را بر روی آب می‌اندازد و بعد با قایقش مشغول جمع کردنشان می‌شود و یا پرندگان جان داده‌ای که محیط‌بان‌ها از شکارچی گرفته‌اند و داخل گونی روی هم تلمبار شده‌اند و یا ...

آنقدر چیز در این سفر یاد گرفتم که حد و حساب ندارد. شادم از این همه یاد گرفتن ... شاد ...

نمی‌دانم چطور تمام هیجان‌های دیروزم را بنویسم. هر جور بالا و پایین می‌کنم دیروز را نمی‌توانم خوب توصیف کنم. آن آخرها، نزدیک برگشتن، ایستادم به شمردن آرزوهایی که تنها در همین یک روز برآورده شده بودند، چیزی بیشتر از ۱۰ آرزو!! نمی‌دانم کس دیگری هم چنین رکوردی در زندگی‌اش دارد یا نه!

  

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت   توسط safzav  | 


این بار می‌خواهم دو کتاب معرفی کنم. این دو، کتاب‌هایی متفاوت هستند، چه با قبلی‌ها (۱ و ۲) و چه با کتاب‌هایی که بعدها معرفی خواهم کرد. تفاوت این کتاب‌ها در "رمان" بودنشان است. رمان‌هایی که به نظر من محیط‌زیستی هستند. یک رمان محیط‌زیستی از نظر من لزوما رمانی نیست که به عنوان مثال به طور مستقیم درباره سرگذشت یک حامی محیط‌زیست یا روند تخریب یک زیستگاه و ... صحبت کند. دو رمانی که می‌خواهم معرفی کنم را اگر کسی که اطلاعات حیات‌وحشی و یا اکولوژیکی ندارد بخواند شاید اصلا به ذهنش هم نرسد که این کتاب‌ها کلی مفاهیم محیط‌زیستی را برایش با زبان داستان توضیح داده‌اند و یک‌جور کلاس درس برایش بوده‌اند. اما وقتی من (به عنوان یک آموزشگر محیط‌زیست، که همیشه چطور جذاب و تاثیرگذار آموختن، از دغدغه‌های اصلی ذهنم است و همیشه از دست نویسندگان کتاب‌هایی که به بهانه داستان و قصه بودن، بر روی درست بودن پایه‌های علمی کتابشان وقت نمی‌گذارند، حرص خورده‌ام) خواندمشان درجمله جمله‌شان واقعیت‌ها و مفاهیم محیط‌زیستی پیدا کردم که من را به این نتیجه رساندند یک رمان خوب، برای مخاطبان غیرمتخصص، بارها بهتر از یک کتاب علمی و سنگین می‌تواند آموزنده باشد. 

***

اولین کتاب کتابی است پر و پیمان به نام "خانواده‌ی من و بقیه‌ی حیوانات". کتابی از زبان یک نوجوان درباره علاقه‌اش به بی‌مهرگان، پرندگان، لاک‌پشت‌ها، مارمولک‌ها، موجودات دریایی و هر موجود زنده‌ای که بتوان مدت‌ها نشست، نگاهش کرد و از ریزه‌کاری‌های رفتار و زندگی‌اش سر در آورد. 

این کتاب را تازگی‌ها کشف کرده‌ام. کتابی است درباره خاطرات ۱۰ تا ۱۵ سالگی نویسنده کتاب (جرالد دارل) و زندگی‌شان در جزیره‌ای به نام کورفو در یونان (نویسنده اهل انگلستان است). در نگاه اول شاید کتاب بیشتر کتابی نوجوانانه به نظر بیاید، اما اگر اهل "جک و جانور" بازی باشید (یا در کودکی و نوجوانی بوده باشید)، شمای بزرگسال هم بسیار از توصیف‌های زیبای نویسنده و ذوق و شوق‌هایش از کشف طبیعت اطرافش لذت خواهی برد. توصیف‌ها اینقدر سرخوش و زنده‌اند که مطمئن می‌شوی نویسنده با تمام وجودش آنها را تجربه کرده است و هیچ کدام از وقایع ساختگی نیست.

حال و هوای کتاب بسیار دوست داشتنی و طنز‌آمیز است. دوست داشتنی است برای توصیف‌های زیبا درباره جک و جانورها، آدم‌ها (چه خانواده و چه آدم‌های دور و برش) و ... و طنزآمیز است برای آنکه خب، طنز دارد دیگر! بارها هنگام خواندن کتاب نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بلند بلند قهقهه زدم! 

جرالد دارل این کتاب را به مادرش تقدیم کرده و در مقدمه کتاب توضیح کافی و جذابی برای این کارش داده است: " ... این که مادرمان به مرحله والایی از نیروانا رسیده است که دیگر هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز، شگفت زده یا خشمگینش نمی‌کند، یک واقعیت است و شاهد آن ماجرایی است که شرح خواهم داد: اخیرا آخر هفته‌ای که او تنها در منزل بود، کامیونی از راه رسید و بدون هیچ خبر قبلی، چند قفس محتوی دو پلیکان، دو لک لک قرمز، یک لاشخور و هشت میمون را جلوی خانه‌اش پیاده کرد. هر موجود دیگری در رو در رویی با چنین اتفاقی دست کم عصبانی می‌شد، اما مادر من نه. صبح روز دوشنبه که به خانه رفتم دیدم در گاراژ، یک پلیکان خشمگین دنبال مادرم گذاشته است، چون او می‌خواسته از ماهی‌های ساردین قوطی توی دهانش بگذارد. مادرم مرا که دید نفس نفس زنان گفت: "عزیزم، خوشحالم که اومدی، این پلیکان موجود نسبتا مشکلی است." وقتی از او پرسیدم از کجا می‌داند این حیوانات متعلق به من‌اند، جواب داد: "خب، البته که میدونم اونها مال تو هستن عزیزم. چه کس دیگه‌ای ممکنه برای من پلیکان بفرسته؟" و این نشان می‌دهد که او چه‌قدر، دست کم یکی از بچه‌هایش را می‌شناسد."

به این سوال فکر کنید: "اگر یکی از اعضای خانواده‌تان عاشق این باشد که دور از چشم شما یک عقرب سیاه ماده با ده‌ها بچه روی پشتش به خانه بیاورد تا مراحل رشد بچه‌ عقرب‌ها را مطالعه کند، و خیلی تصادفی تمام آن‌ها در وسط خانه و روی میز ناهارخوری‌تان پخش و پلا شوند، چه‌کار می‌کنید؟" این یکی از اتفاقاتی است که دارل در کتابش شرح داده است. به نظر من ماجراهایی که دارل از برخوردهای خانواده‌اش با علایق او تعریف می‌کند فوق‌العاده‌اند.

کتاب "خانواده‌ي من و بقیه‌ی حیوانات" را نشر چشمه با قیمت ۴۰۰۰ تومان چاپ کرده است. این کتاب ۳۲۶ دارد، "جرالد دارل" آن را نوشته و "گلی امامی" آن را به فارسی ترجمه کرده است.

***

 کتاب دوم کتابی است که از اسمش نمی‌شود فهمید اینقدر محیط‌زیستی است! نام کتاب این است: "پیرمردی که داستان‌های عاشقانه می‌خواند"

آن چند صفحه اول کتاب چند روزی طول کشید تا خوانده شود. این یعنی آنکه آنقدرها جذبم نکرد و یا از آن اول معلوم نبود که این کتاب اینقدر برایم هیجان انگیز خواهد بود. حتی متن اول کتاب نویسنده، که در آن کتاب را به یکی از نگاهبانان آمازون که در این راه کشته شده بود تقدیم کرده بود هم نتوانست کمک زیادی کند. تا آنکه بالاخره کتاب جلو رفت و ... و من دیگر نتوانستم زمین بگذارمش تا تمام شود ... و وقتی تمام شد از هیجان خواندنش روی ابرها بودم!

کتاب "پیرمردی که ..." کتابی کوچک و جمع و جور است و ۱۰۴ صفحه بیشتر ندارد. ماجرای اصلی کتاب از آنجایی شروع می‌شود که جسد مرد شکارچی سفید پوستی را که توسط پلنگ کشته شده پیدا می‌کنند. شکارچی توله‌های آن ماده پلنگ را کشته است و ماده پلنگ دیوانه شده از این ماجرا پیدایش کرده و تلافی کرده است و بعد از آن باز هم به دنبال آدم‌ها است تا تلافی‌اش را ادامه دهد. ترس از این شکارچی هوشمند ساکنین غیربومی را وادار می‌کند تا به دنبالش بروند و شکارش کنند. در این راه "پیرمردی که ..." به دلایلی مجبور می‌شود کمکشان کند.

داستان پر است از مصداق‌های تفاوت دیدگاه‌ها نسبت به طبیعت: دیدگاه غیربومی‌ها و سفیدپوستانی که جوینده طلا هستند و با خودشان ابزارهای مکانیکی، برق و تمدن آورده‌اند، اما چیزی از طبیعت و قانون‌هایش نمی‌فهمند، در مقابل بومیانی که انگار خودشان هم بخشی از تک تک عناصر طبیعی اطرافشان هستند ... و در بین این دو گروه "پیرمردی که ..." غیربومی است، اما بخشی از زندگی‌اش را در میان بومی‌ها در دل جنگل‌های آمازون گذرانده است و او هم مانند بومی‌ها روح جنگل و قانون‌هایش را می‌فهمد.

توصیف‌های کتاب بسیار دقیق و واقعی هستند. چه توصیفی که از رفتار حیوانی مانند پلنگ می‌کند و چه زمانی که روند اخلال در اکوسیستم‌های طبیعی آن منطقه را توضیح می‌دهد و چه ... . فکر می‌کنم دلیل این توصیف‌های دقیق آن است که نویسنده کتاب، خودش تمام آن‌ها را از نزدیک لمس کرده است. آن طور که جایی خواندم او واقعا مدتی را در کشور اکوادور بین سرخ‌پوستان شوآر زندگی کرده و همچنین به عنوان عضو هیئت اعزامی مطالعات یونسکو و همچنین همراه با افراد صلح سبز، تقریبا سراسر جهان را گشت زده است.

کتاب "پیرمردی که ..." نوشته لوئیس سپولودا، نویسنده شیلیایی است. کتاب را نشر هرمس چاپ کرده و ۸۰۰ تومان قیمت دارد. البته گویا چاپ دیگری نیز از این کتاب وجود دارد که متعلق به نشر روزگار است و ۱۳۰۰ تومان قیمت دارد.

راستی! این کتاب یکی از جیره‌های کتاب چند ماه قبلم بود. جیره کتاب را خیلی قبل‌ترها، اینجا، معرفی کرده بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت   توسط safzav  | 


خیلی "گیگیل" نیست این موجود؟؟؟!! دوستش دارم! تابحال ندیده بودمش!! وای وای! دست‌هایش را ببین! دلم می‌خواهد یکی از این‌ها را از نزدیک ببینم، مقابل هم بایستیم، کمی رسمی اما دوستانه با هم دست بدهیم و بعد هم را در آغوش بکشیم (موقعی که هم را بغل می‌کنیم، چون من شانه دارم و او ندارد، راحت‌ترین کار این است که خودش را یک‌وری کند و پوزه صاف و بزرگش را بگذارد روی شانه‌ام و من سر و گردنم را صاف بگیرم!) و خداحافظی کنیم و برای هم آرزوی موفقیت کنیم ... و بعد هر کدام برویم رد زندگیمان!!
(عکس را از اینجا براشته‌ام!) 

بزگترین سمندر دنیا در چین که درنسلش در معرض خطر است!


یعنی می‌شود یک روز من یک خرس قطبی ببینم، بنشیند روی زمین و بعد من در بغلش، وسط دست‌ها و تن پشمالوی نرمش بخوابم؟! ... نازم هم که بکند نور علی نور می‌شود!!

دلم می‌خواهد بچه یکی از این‌ها را داشته باشم و بعد هر جا که می‌روم با پاهای کوچکش دنبالم بیاید و من مرتب بر روی زمین (پشت سر و کنارم) را نگاه کنم که ببینم جا نمانده باشد! و وقتی می خواهیم سوار تاکسی شویم، چون می‌دانم قدش نمی‌رسد برای سوار شدن کمکش کنم و تمام طول راه بگذارمش روی پاهایم و سر زبرش را نوازش کنم! ... و به خاطر بودنش ذوق کنم و لبخند بزنم!!
(این عکس را در باغ وحش احمدآباد هندوستان گرفته‌ام)

توهم زده‌ام این روزها! خودم هم می‌دانم! (البته این دلیل نمی‌شود چیزهایی که در این پست نوشته‌ام واقعیت نداشته باشد ها!) تحمل کنید تا حالم خوب شود، آن وقت چند تا مطلب به شیوه قدیم‌ها مانند "دست نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست" یا "سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت" یا "محیط‌زیست در کتاب‌ها" که مدت‌ها است معطلند و ثبت موقت، می‌گذارم اینجا!! 

-----

پ.ن ۱: دانشجویان رشته تازه تاسیس اقتصاد محیط‌زیست دانشگاه علامه یک نظرسنجی را درباره دلفین‌های ایران آغاز کرده‌اند. بد نیست سری به وبلاگشان بزنید و کمکشان کنید. از نظر آموزشی برای غیر محیط‌زیستی‌ها هم می‌تواند جالب باشد. کاری که در این وبلاگ می‌بینید نمونه‌ای از رویکردی است که محیط‌زیستی‌ها مدت‌ها است برای قابل فهم کردن دلایل حفاظت برای ذهن‌های اقتصاد و پول فهم دنیا به کار گرفته‌اند.  

 پ.ن ۲: مطلب کلوپ مشتریان نشر چشمه را که یادتان هست؟ این هم وبلاگ تازه تاسیسش!

پ.ن ۳: چقدر این امکان جدید بلاگفا برای ویرایش کامنت‌ها خوب است. همیشه آرزو داشتم شبیه این باسوادهای کامپیوتری که وبلاگ دارند و می‌خواندمشان، جواب هر کامنت را زیر خودش بنویسم! ... حالا می‌توانم!

پ.ن ۴: نمی‌دانستم در ویکی‌پدیای فارسی صفحه‌ای به نام من وجود دارد!

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت   توسط safzav  | 


شادی ...

شادی اینترنت پرسرعت بی‌سیم خانگی و ذوق تکنولوژی است!

شادی آن سیب قرمزی خوشرنگی است که همکارت صدایت می‌زند و وقتی برمی‌گردی جلوی صورتت گرفته است!‌
شادی صدای گاز زدن سیب قرمز نشُسته‌ات در ایستگاه اتوبوس هم هست!

شادی دیدن دستخط بچه‌ها روی تخته کلاس است. در کلاس برایشان فیلم پخش کرده‌ای و قصه خوانده‌ای، فیلمی درباره درناهای سیبری و داستانی درباره بانویی که عاشق درناها شد! ... دخترک‌ها این‌ها را نوشته‌اند و رفته‌اند: "الن و درناها"، "امسال یک درنا وجود دارد و سال دیگر هیچی" ... شادی فهمیدن این است که به هدف زده‌ای و با این ۵/۱ ساعت کار، دغدغه‌ی جدیدی در مغز دخترک‌ها پرورش داده‌ای ...

شادی درست شدن mp3ات و شنیدن آهنگ "ٰThe Smile" گروه شیلر بعد از مدت‌ها است.

شادی دیدن صورت دخترکی است که کنارت ایستاده، حرفی نمی‌زند اما نگاهش منتظر است. مغزت یک لحظه به کار می‌افتد. پاهایت را خم می‌کنی تا هم‌قدش شوی، گونه‌ات را جلوی لب‌هایش می‌گیری، او می‌بوسدت و شاد و خوشحال می‌رود ... شادی فکر کردن به این است که دخترکی ۸ ساله به تو یاد داده هر چهارشنبه معنی نگاهش را بفهمی ...

شادی شنیدن آهنگ "گل گلدون من" سیمین غانم از دستگاه پخش یک تاکسی درب و داغان است!

شادی ور رفتن با igoogle به پیشنهاد و معرفی یک دوست است و عوض کردن هر چند وقت یک بار  تم و امکانات صفحه‌ات!!

شادی ...

شادی دیگر چه چیزی است ؟ ...

گاهی وقت‌ها فراوانی‌اش کم می‌شود. اما به هر حال هست ... باید بگردی و پیدایش کنی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت   توسط safzav  | 


امروز پر بود از نا امیدی ...

 

چه‌قدر بد! این کلمه (نا امیدی را می‌گویم!) تک و توک در ادبیات روزانه من استفاده می‌شود (روزانه که به‌کنار! سالانه!)! اما امروز من را به جایی رساندند که بلند اعتراف کنم خسته شده‌ام! خسته و نا امید! آنقدر خسته و ناامید که انرژی برفی که امروز بارید فقط توانست سر پا نگهم دارد. سر پا برای اینکه داغان نشوم و اوضاع و احوالم زیر صفر نرود!

 

از همان صبحش هر جا که می‌روی، کارت به هر گروه و سازمانی که مرتبط می‌شود، فرقی نمی‌کند بانک است یا شهرداری یا یک شرکت خصوصی، همه‌شان وادارت می‌کنند غر بزنی! وادارت می‌کنند ناراضی باشی و وجودت پر از اعتراض شود! ... امروز حتی خواندن "شهروند امروز" نازنین و دوست‌داشتنی هم اعصاب خردکن بود! روی هر مطلبش که دست می گذاشتی پُرت می‌کرد از تاسف و ناامیدی! ...

 

و آن وقت همه این‌ها به کنار، خواندن این مصاحبه تیر خلاص می‌شود! سوال‌ها و جواب‌های رد و بدل شده در مغزت جا نمی‌گیرند! با دوستانت که دغدغه‌شان محیط‌زیست این کشور است جمع شده‌اید و مصاحبه را بلند بلند می‌خوانید و با هر کلمه‌اش حالتان بیشتر بد می‌شود ... در خودت فرو می‌روی ... خسته‌ای از این همه جلو نرفتن! ... خسته‌ای از این دورهای باطل! ... خسته‌ای از این همه نافهمی! ... خسته‌ای از این همه بی‌ارزش بودن شعور و تفکر و علم ...

 

راستی! این‌ها که 40، 50، 60، ... سال در این کشور عمر کرده‌اند چطور خسته نشده‌اند؟ منظورم آنهایی‌ است که می‌فهمند و خودشان جزء این توده اعصاب خرد کن نیستند ...

 

همه این‌ها را در مغزت می‌گویی و باز هم در همان مغزت می‌دانی که الان دلت پر است و یک ذره که بگذرد دوباره دلت گرم می‌شود. گرم به همین حرکت‌های کوچک که می‌کنی و می‌کنند، به همین چند آدمی که می‌شناسی که از خوب‌های این راهند ...

 

خسته‌ام از این همه دروغ ...

 

راستی! نکند یک روز من هم بشوم عین همین‌ها که بهشان غر می‌زنم؟ نکند من هم بشوم شبیه همان استادان بلند آوازه‌ای که بخشی از تخریب طبیعت این کشور تقصیر آنها است و کسی نمی‌داند و همه ظاهرشان را چسبیده‌اند ... نکند من هم بشوم شبیه آن طبل‌های تو خالی که ظاهر زیبایم مایه به به و چه چه اطرافیانم باشد ...

 

به آن محیط‌زیست ندان‌ها و داعیه محیط‌زیست ندارها که حرجی نیست! بنده خدایی مثل این یکی هیچ چیز نمی‌داند و این‌ها را می‌گوید و این اوضاع عملکردش است (خب رییس سازمان محیط زیست هست که هست! تعارف که نداریم، درباره این علم چیزی نمی‌داند!)! آن‌هایی که ادعای منم منم‌هایشان گوش فلک را پر کرده است و ظلم‌ها در حق طبیعت این کشور کرده‌اند چه؟ ...

 

باز هم راستی! نکند من هم یکی از همین‌ها بشوم؟! ...

 

صدا و سیما هم آخرین خوشی امروز را به من هدیه کرد. سفر استانی رییس جمهور به ایلام با تمام غم‌ها و دغدغه‌های کنارش جایگزین مستندی شد که به پخشش امید بسته بودم تا شاید به کمک شادی برف‌ها بیاید و حال امروزم را خوش کند ...

 

آن ضرب‌المثل معروف هست که می‌گوید: "سه پلشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید و ...!" ... امروز از همین روزها بود ...

 

ولش کن! ...

 

اما نه! یک سوال دیگر! ...... رنگین کمان این کشور کی خودش را نشان می‌دهد؟ به عمر من قد می‌دهد؟ ...

 

اشکالی ندارد ... باز هم میان تمام این غم‌ها چرخ می‌خورم و چرخ می‌خورم و آخرش می‌رسم به اینجا:

 من می‌مانم! ... من می‌مانم! ...

 

نمی‌دانم! شاید می‌نویسم برای آنکه بعدها بخوانم و یادم بماند که می‌خواهم بمانم! ... درست مثل آن جمله سمت چپ وبلاگ که وقتی که حالم خوب است که هیچ! اما وقت‌هایی که اوضاعم به هم ریخته است، خواندنش دوباره مغزم را کار می‌اندازد و روی پاهایم می‌ایستاندم!

 

"رنگین‌کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می‌مانند"

 

-----

حرف‌های مژگان جمشیدی را هم درباره این مصاحبه بخوانید!

این یکی مطلبش را هم که گزیده‌ای از فرازهای (!) مصاحبه است بخوانید!

 

این‌ها که مژگان جدا کرده به کنار، آنجاهایی از مصاحبه که حرف سر محیط زیست طبیعی است و به جای جواب درست و حسابی ربطش می‌دهد به مصرف انرژی و اینکه مردم باید صرفه‌جویی کنند، از شدت استیصال دیگر نمی‌دانستم باید چه کنم! مسخره کنم؟ عصبانی باشم؟ بروم پی کارم و عین خیالم نباشد؟ زار بزنم؟ ...

 

باز هم یک راستی دیگر! چرا آدم را وادار می‌کنند التماس کند؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت   توسط safzav  | 


شهریار گفته است:

"سلام دوستان
بالاخره مجموعه مستند تالاب‌های ایران فردا یکشنبه 7 بهمن مطابق با آنچه شبکه ی یک اعلام کرده است در ساعت 20:15 دقیقه پخش خواهد شد. ما بی گناهیم! امیدوارم آقایان دوباره ما را ضایع نکنند. هرچند از رو نمی رویم!
"

فهرست برنامه‌های شبکه‌ی یک را نیز در اینجا ببینید که فعلا برنامه در این فهرست وجود دارد!

حواصیل شب (شب واق!) - این عکس را شهریار در زریوار گرفته است!

شهریار قول داده است اگر پخش برنامه فر داده شد (!)، ترتیب اکران خصوصی‌اش را بدهد شاید کمی دلش خنک شود!!

دو هفته پیش که با شهریار درباره‌ی مجموعه‌اش صحبت می‌کردیم می‌گفتم: "آخر مگر می‌شود صدا و سیما این همه هزینه کند تا برنامه‌ای ساخته شود و بعد برایش مهم نباشد پخش شدن و پخش نشدنش؟؟!" پاسخ‌ها و بحثمان واقعیت دیگری در کشورمان را برایم روشن کرد! حتما درباره بودجه‌های پژوهشی سازمان‌های مختلف شنیده‌اید که دست روی دست می‌گذارند و آخر سال که می‌شود به هر کار چرتی پول می‌دهند تا بگویند پولشان را خرج کرده‌اند و بازگشت بودجه نداشته باشند تا سال بعد بودچه‌شان را کاهش ندهند؟! این وضعیت گویا در صدا و سیمای ما هم هست! چنین مستندهایی با بودجه‌هایی مانند همان بودجه‌های پژوهشی ساخته می‌شود و تنها انگار ساخته شدنش مهم است، نه حتما پخش شدنش که حداقل به یک دردی بخورد! و آن وقتی دل آدم می‌سوزد که مجموعه‌ای به دردبخور در این فرآیند گیر می‌کند! باز حداقل اگر مجموعه‌ای از سر باز کنی بود یک چیزی! 

همین‌طور جلوی مونیتور نشسته‌ام، چشم‌هایم را بسته‌ام و انگشت‌های اشاره‌ام را دور از هم گرفته‌ام و همین طور که به هم نزدیک می‌کنم تکرار می‌کنم پخش‌ می‌شود ... پخش نمی‌شود ... پخش می‌شود ...

نتیجه‌اش هر چه که بشود مهم نیست انگار! چون باز هم ممکن است اتفاقی که می‌افتد چیز دیگری باشد! ... چه‌قدر بد است ها! این که نمی‌شود روی هیچ برنامه‌ریزی در این کشور حساب کرد! ...

خودمانیم! چه‌قدر غر زدم! ...

راستی! اگر پخش شد درخواست شهریار برای نظر دادن در مورد مجموعه که اینجا توضیحش را داده بود، فراموش نشود لطفا!

-----

پ.ن: ای دوستان جبهه سبزی سابق (!) یادتان است سال گذشته دیروز عصر کجا بودیم و چه می‌کردیم؟ ... سال گذشته دیروز عصر به این نتیجه رسیدیم که هر چه در توانمان بوده کرده‌ایم و دیگر راهی و امیدی نیست ... و چند روز بعد این نوشته را منتشر کردیم ... آن روز عصر و وقایع با ربط و بی‌ربط قبل و بعدش به دلایل مختلف خوب در ذهن من ماندگار شده است ...

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت   توسط safzav  | 


شنیده‌ام دبی هم با آن تابستان‌های گرم و مرطوب خفه‌اش این روزها سرد است. سرمایی که سابقه نداشته است. شنیده‌ام چند روز هم هست که مرتب باران می‌بارد.

مطلب دکتر ابتکار را می‌خوانم (همان دو پاراگراف اولش را منظورم است). یاد فکرهای خودم می‌افتم. فکرهایی که در تمام مدت شادی‌های برفی‌ام (اینجا و اینجا)، آن زیر زیرها تکان تکان می‌خوردند. محیط زیست خوانده‌ام و فعال محیط زیستی هستم ولی در این زمینه سوادم کافی نیست. برای همین نظر قطعی نمی‌دهم. تنها دو دو تا چهارتاهایی که مغزم می‌کند را بازگو می‌کنم. دو دو تا چهارتایی که نمی‌گذارد شادی برفی‌ام از یک حدی بیشتر شود. شادی از خنکی و باران‌های دبی، برف غیرمنتظره قصرشیرین و بوشهر و میانکاله و بغداد و ... . دو دو تا چهارتایم می‌گوید که باید نگران باشم! برای آن درخت‌های شهر دبی، بوشهر، قصر شیرین، بغداد و ... که تا یک حدی تحمل سرما را دارند (خب اگر تحمل بیشترش را داشتند می‌رفتند یک جای دیگر در می‌آمدند!!!) یا برای پرنده‌هایش که آن‌ها هم حتما طاقتشان در این سرما طاق می‌شود (که خب اگر نمی‌شد از اول می‌رفتند یک جای دیگر را آسمانشان می‌کردند!!!) دو دو تا چهارتاهای مغزم می‌گوید که باید برای کره زمین نگران باشم ...

گرمایش جهانی، یکی دیگر از جاهایی که ما کره زمین را از خط تعادلش خارج کرده‌ایم

دوباره یاد مطلبی که خواندم می‌افتم. راستی‌ها! چقدر سخت است برای ما ایرانی‌های دور از ابتدایی‌ترین تعاریف محیط زیستی توضیح اینکه این سرماها هم می‌تواند یکی از اثرات گرم شدن زمین باشد!!! فکر می‌کنم همه یک سوال بزرگ در مغزشان ایجاد می‌شود که گرم شدن چه ربطی دارد به این سرمای کشنده؟؟!! شما این سوال را ندارید؟

 -----

پ.ن: بالاخره بعد از مدت‌ها غم فراق و حسرت کشی (!)، کتاب "خداحافظ گاری کوپر" رومن گاری را خواندم. پیدا کردن این کتاب نتیجه کشف یک معدن کتاب‌های هیجان انگیز در خانه این دوست عزیز بود!!! نمی‌شود برای یک مدتی غرب و شرق تهران را به هم بدوزند تا من بتوانم کتاب‌های این کتابخانه را تمام کنم و خیالم راحت شود؟؟؟!!

 راستی! دقت کرده‌اید یک چیز‌هایی هر چقدر هم که اصرار به زودتر اتفاق افتادنش داشته باشی صبر می‌کنند تا سر وقتشان اتفاق بیفتند؟ حتی اتفاق‌های ساده‌ای مثل پیدا کردن و خواندن یک کتاب که بعد از مدت‌ها دنبالش دویدن حالا گیرش می‌آوری ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. سری به وبلاگ "کودک زمین من" بزنید. این وبلاگ را چند دوست دانش‌آموز می‌گردانند و آن طور که معلوم است این وبلاگ محلی برای گزارش‌دهی کارهایشان است. درباره گروهشان در اینجا و درباره فعالیت‌هایشان در اینجا توضیح داده‌اند.

 

فکر می‌کنم با آغوش باز کمک‌هایمان را بپذیرند، چه مالی باشد، یا یک ایده خوب، یا یک کمک فنی و یا حتی یک حمایت معنوی ...

 

 کودک زمین من

 

از همین چیزهای مدرسه‌مان است که خیلی خوشم می‌آید. اینکه دختران و پسرانی تحویل این جامعه می‌دهد که تازه سال‌های آخر دانشگاه نیست که موتور فعالیت‌های اجتماعی‌شان شاید راه بیفتد (و یا حتی بالاخره هم راه نیفتد!). از همان راهنمایی و بیشتر دبیرستان چند قدم اول پیدا کردن خط زندگی‌ات را برداشته‌ای و سبک و سنگین کردن‌هایت شروع شده است ...

 

ممنون از مهتاب که این گروه را به من معرفی کرد.  

 

!!. در این هوای قندیلی (!) فکر کردن به آب و خیس شدن و حمام هم روحیه می‌خواهد چه برسد به اجرایش! فقط خوشحالم که در زمستان‌ دیر به دیرتر از تابستان کپک زدن آدم‌ها معلوم می‌شود!!

 

!!!. حکایت استادان محیط‌زیست حیات وحشی این کشور هم شبیه حکایت حیات وحش‌مان است؛ یک چیزی در مایه‌های یوزپلنگ‌ها! وقتی در یک زیستگاه تنها 5 یوزپلنگ زندگی می‌کنند، اگر یکیشان بنا به دلایلی حذف شود، تو به یک باره 20 درصد ذخیره ژنتیکی آن منطقه را از دست می‌دهی. استادهای حیات وحش این کشور هم آنقدر کمند که با رفتن یکیشان بخش بزرگی از ذخیره ژنتیکی از دست می‌رود!!!  ...

 

!!!!. یک نظر هنری می خواهم بدهم! البته به عنوان یک علاقمند هنر، نه یک کارشناس! پس لطفا اگر به نظرتان بی‌ربط آمد مسخره نفرمایید!

 

کنسرت ۲۰۰۶ یانی را دیده‌اید؟ نمایش افرای بیضایی را چطور؟ اگر ندیده‌اید که هیچی! اما اگر دیده‌اید آیا با من موافق نیستید که سبک اجرای هر دوی این‌ها خیلی به هم شبیه است؟ در هر دو تک تک اجزا (نوازنده‌ها در کنسرت و بازیگرها در نمایش) هویت جدا دارند، تک تک کارشان را اجرا می‌کنند و همه آن اجزا در کنار هم، با هدایت یک نفر، یک کل را می‌سازند. یک کل شگفت انگیز و دوست داشتنی و زیبا ...

در اجرای افرا هیچ کدام از بازیگرها با هم حرف نمی‌زنند. همه تک تک و به ترتیب برای ما حرف می‌زنند، در کنسرت یانی هم نوازنده‌ها تک تکشان جایگاه و احترام دارند و جدا جدا به آن‌ها وقت هنرنمایی داده می‌شود ...

 

توانستم منظورم را برسانم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت   توسط safzav  | 

 

ای برف خوب
ای برف زیبا
بیا
بیا
بیا
آن قدر بیا
که فقط مدرسه‌ها
تعطیل شود
نه سینماها
نه پارک‌ها
نه رستوران‌ها!

این شعر یکی دیگر از شعرهای کتابی است که شعر جیرجیرک چند پست قبل را از آن برداشته بودم. با این شعر بسیار موافقم! شهر تعطیل است! تعطیل تعطیل! ساعت ۸ شبش شبیه ساعت ۱۲ روزهای عادی سال است! مغازه‌ها بسته‌اند، کافی شاپ‌ها و فست فودی‌ها سوت و کورند، در خیابان‌ها فقط خودت هستی و خودت و چند آدم و ماشین دیگر!

این شب‌ها حتی دیرتر از روزهای دیگر سال می‌آیم خانه! سرگرمی این روزهایم شده است رفتن از این سر شهر به آن سر شهر به بهانه انجام دادن کارها، جمع کردن شش دنگ حواس برای سر نخوردن، بلعیدن تمامی هیجان این برف‌ها و یخ‌ها و ...

اما انگار آدم‌هایی مانند من استثنا هستند. بیشتر آدم‌هایی که می‌بینم پر از ترسند! پر از ترس هوای منهای ده درجه! پر از ترس یخ و زمین خوردن! پر از ترس تکان خوردن و بیرون رفتن از محیط امن خانه ... انگار همین که می‌شنوند هوا منهای ده درجه است، دمای روحیه و جرئتشان می‌رسد به منهای بیست درجه! باورت نمی‌کنند که می‌گویی: "نه بابا! اونقدرها هم سرد نیست! یعنی هست! ولی قابل تحمله!" یا نمی‌فهمند چرا می‌گویی: "تحمل این سرما و یک عالم لباس پوشیدن می‌ارزه به هیجان‌ها و سرخوشی‌اش!"

چهارشنبه قبل گشت ارشادی‌ها زیر برف هم ایستاده بودند و منتظر بودند تا دین و ایمان مردم را نجات دهند. اما حالا آنها هم نیستند! نمی‌دانم دین و ایمان مردم است که یخ زده یا تبرج مبتذل‌های این جامعه!

همیشه وقتی برف و باران امان شهر را می‌برد تاکسی با انصافی که کرایه‌اش را چند برابر نکرده باشد جزء مائده‌های آسمانی می‌شود! اما جالب است! این روزها گیر هیچ بی انصافی نیفتاده‌ام! فکر می‌کنم دلیلش آن است که هر شب بسیار دیرتر از جماعت ترسان به خانه می‌روم. وقتی که شهر خلوت خلوت است و اگر ماشینی برای بردن مسافر مانده، راننده‌اش مرام و معرفت می‌فهمد! یک اتفاق جالب دیگر این شب‌ها هم این است که بسیاری از مسیرهایی را که پیش از این برای رفتنش پول می‌دادم را به لطف فرشته‌های مهربان مجانی می‌روم! انگار این یخ و برف و ترسش وجدان و دلسوزی برخی آدم‌ها را قلقلک داده است!

خلاصه که این روزها و شب‌ها زندگی می‌کنم با این برف‌ها و یخ‌ها ... اما میان شادی‌هایم بارها حواسم می‌رود به آدم‌هایی که این یخ‌ها و برف‌ها برایشان سرخوشی و شادی ندارد. یکی مثل این‌* یا یکی مثل این یکی‌ها! ...

 * برای فهمیدن ماجرا اینجا را بخوانید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت   توسط safzav  | 

 

ایمیل بعدی شهریار را بخوانید:

"سلام دوستان

با عرض تاسف و عذر خواهی به اطلاع شما عزیزان می رسانم که به علت فرا رسیدن ماه محرم پخش مجموعه مستند تالاب های ایران متوقف شده است و به بعد از این ایام موکول می شود. تاریخ دقیق پخش آن مثل تاریخ تمام برنامه های دیگر در کشورمان هنوز معلوم نیست!!!

                                                                          با سپاس از همراهی شما
                                                                                   شهریار صیامی"
حرفی ندارم که بزنم!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت   توسط safzav  | 

شهریار صیامی، از معدود مستندسازان عرصه محیط زیست است. او به تازگی ساخت مجموعه مستندی درباره تالاب‌های ایران را برای صدا و سیما به پایان رسانده است. او با ارسال ایمیلی ضمن توضیح مجموعه‌اش، درخواستی را از دوستان محیط‌زیستی مطرح کرده است. در ادامه این مطلب نوشته او را بخوانید:

"سرانجام ثمره یک سال تلاش گروه تولیدی مجموعه " تالاب های ایران" بزودی به نمایش گذاشته خواهد شد. این مجموعه درباره  هفت تالاب ایران است که متاسفانه در لیست مونترو قرار دارند.  البته یک قسمت نیز درباره تالاب زیبای زریوار ساخته شده  است.

این مجموعه ساعت 20:30  یکشنبه ها از شبکه یک پخش خواهد شد و قسمت‌های مختلف آن به قرار زیر است:

  • قسمت اول: میراث زمین (تالاب بختگان و فاجعه  زیست محیطی آن)
  • قسمت دوم: مرداب می میرد؟ ( تالاب انزلی و آلودگی ها و ...)
  • قسمت سوم: رد پای زندگی (تالاب هامون و هشت سال خشکسالی)
  • قسمت چهارم: گل های گلستان (تالاب های آلاگل، آلماگل و آجی گل در گلستان)
  • قسمت پنجم: آخرین آوای نی (تالاب شادگان در خوزستان)
  • قسمت ششم: سایه ای از بهشت ( تالاب زریوا ربیست و سومین تالاب بین المللی ایران) 
  • قسمت هفتم: گنج های پنهان ( دریاچه ای ارومیه و تالاب های اطراف)

اگرچه این مجموعه مستند بهترین نمایش ممکن از مشکلات زیست محیطی این تالاب ها نیست اما تلاش بسیاری کرده ایم تا با محدودیت های فنی موجود، حداقل بودجه، ملاحظات بسیار مدیران صدا و سیما و ممیزی های انجام شده بخشی از سخنی را که باید می گفتیم به بینندگان بگوییم.

باور کنید در طول ساخت این مجموعه بارها آرزو کردم شما هم آنجا بودید و زیبایی های بی نظیر این سرزمین را به چشم خود می دیدید چرا که گاهی ثبت آنها از توان ما خارج بود و بارها خوشحال شدم که آنجا نبودید و فاجعه  زیست محیطی که در این  مملکت رخ داده است را به چشم خود نمی بینید. آنچه ما دیدیم گاهی چنان تکان دهنده بود که افراد گروه فنی بدون پیش زمینه  علایق زیست محیطی به شدت تحت تاثیر قرار می گرفتند. اما تا آنجا که توانستیم ثبت کردیم و تا آنجا که اجازه دادند نمایش می‌دهیم!!

توجه شما به این مجموعه، خستگی یک سال ما را جبران خواهد کرد و البته پیشنهادات و انتقادات شما کیفیت بهترکارهای آینده  ما را موجب خواهد شد. چرا که این مجموعه مطمئناً بدون نقص نیست. اما آنچه که به عنوان دوستدار طبیعت و حامی محیط زیست و سرزمین مادریتان از شما انتظار داریم، انتقال نظراتتان به شبکه  یک برای حمایت از مستند های زیست محیطی و لزوم پخش این گونه برنامه ها از صدا وسیما است. چرا که این حمایت سبب خواهد شد توجه مدیران صدا و سیما از برنامه های مناسبتی و تبلیغاتی، کمی هم به سمت مستند های زیست محیطی جلب شود و ما برای متقاعد کردن مدیران جهت ساختن چنین مستندهایی ماه‌ها پشت درهای بسته منتظر نمانیم.  امیدوارم هر یکشنبه به دیدن این مجموعه مستند بنشینید و سایر علاقمندان محیط زیست را نیز به دیدن آن تشویق کنید و صدا وسیما را با حمایت‌های خود از مستندهای زیست محیطی بمباران کنید، هرچند حتی انتقاد از این مجموعه برای ما سودمند خواهد بود.

در پایان باید از افراد زیادی سپاسگزار باشم که در این مجموعه با ما همراه بودند اما متاسفانه به دلیل کمبود وقت امکان تشکر از آنها در تیتراژ برنامه وجود نداشت.

شهریار صیامی"

امیدوارم صدا و سیما طبق قولی که داده است پخش این برنامه را از فردا شب آغاز کند و در انبوه برنامه‌های مناسبتی‌اش گم نشود.

پس فراموش نکنید!

مستند تالاب‌های ایران:

یکشنبه‌ها، شبکه یک، ساعت بیست و سی دقیقه

انتقال نظراتتان به روابط عمومی صدا و سیما هم طبق درخواست شهریار فاموش نشود!

امیدوارم بعد از پخش این مجموعه نه تنها خستگی از تنشان در برود، بلکه آنقدر انرژی به دست بیاورند که از انرژیشان گروه‌های دیگری نیز جذب این راه شوند ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت   توسط safzav  | 

!.

جیر
جیر
جیر
جیرجیرک
کجا
گیر
گیر
گیر
گیرکرده ای؟

این شعر را از اینجا پیدا کرده‌ام ...

این شعر بدجور من را یاد ماجراهای خودم و این وبلاگ در این روزها می‌اندازد!!!!

!!. پیوندهای روزانه وبلاگم را ببینید. امروز بعد از مدت‌ها توانستم وب گردی کنم و خوشبختانه کلی لینک هیجان‌انگیز پیدا کرده‌ام (البته از نظر خودم!) ...

!!!. سفرنامه‌هایم هنوز تمام نشده است ها! این سفر هنوز پس لزره‌هایش در جریان است! هر وقت سرشلوغی اجازه بدهد و تمام چیزهایی را که می‌خواهم بنویسم، بنویسم و تمام بشود اعلام می‌کنم که تمام شد!

!!!!. این روزها نمی‌دانم چرا، اما دلم برای یک دوست بسیار تنگ شده است ... و مرتب هم اتفاقاتی می‌‌افتد تا این دلتنگی را بیشتر کند. از پیدا شدن اتفاقی چند آهنگ برایان آدامز که همیشه من را یاد او می‌اندازد بگیر تا دیدن چهره‌ای کمی شبیه به او در خیابان ... فکر می‌کنم خودش می‌داند که دلم برای چه چیزهایی تنگ است ... نکند قرار است بیاید ایران سری به ما بزند یا اتفاق دیگری قرار است بیفتد که اینقدر یادش در ذهن من دور می‌زند این روزها؟! ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت   توسط safzav  | 

کمی جا مانده‌ها!

!. یکی از دوستانم می‌گفت آنجا که بودی آدم بهتری بودی! مرتب می‌نوشتی! راست می‌گوید! با او موافقم! اما بیشتر از موافقت کار دیگری از دستم بر نمی‌آید! هفته گذشته ماراتن سنگینی بود و هفته بعد هم خواهد بود! و هفته بعدترش هم! و ... پریشب، نزدیک‌های ساعت ۱۰، در راه برگشت به خانه  هوایی شده بودم! همان حرف محمدرضای هفت رنگ که در کامنت‌دانی مطلب قبل هشدار داده بود یک وقت نوستالژی‌زده نشوی! ... پریشب دلم بدجور حال و هوای سفرم را می‌خواست. دو هفته‌ای که بسیاری از اتفاقاتش باور کردنی نبود، و نشدنی‌ترین چیزها شدنی بود ... و با تمام وجودت احساس توانایی و توانستن می‌کردی ... می‌دانم تمام این حس و حال‌ها برای کلاف سردرگم کارهای عقب مانده و متولد شده این روزها است. کمی که اوضاع بهتر شود، حال من هم بهتر می‌شود ...

!!. یک موردی را درباره تاج‌محل و شهر آگرا یادم رفت برایتان بگویم. حتما شنیده‌اید که طی یک رای‌گیری، عجایب هفت‌گانه جدیدی در دنیا انتخاب شده‌اند که یکی از آنها تاج‌محل است. حتما عکس‌های تاج محل را دیده‌اید. سنگ اصلی به کار رفته در این بنا مرمر سفید است و چندین سال است که برای آسیب ندیدن این بنای تاریخی، تمامی صنایع از آگرا خارج شده‌اند و حتی از فاصله حدود یک کیلومتری تاج‌محل شما دیگر حق ندارید ماشینتان را جلو ببرید. شما ماشینتان را در پارکینگ پارک می‌کنید و سوار ریکشاهای دوچرخه‌ای و یا برقی می‌شوید. در بازدید هنگام ورود به تاج‌محل هم شما را می‌گردند، به شکلی که انگار می‌خواهید وارد ساختمان مجلس شورای اسلامی شوید! حتی mp3ی من هم در امان نماند و مجبور به تحویل دادنش شدم. در بازدید از هیچ کدام از آثار تاریخی دیگر من به این مورد برخورد نکرده بودم. خلاصه ... اصل مطلبی که می خواستم بگویم این است که دولت هند به دلیل آنکه دیگر صنعتی در آگرا وجود ندارد، یک امتیاز برای ساکنین شهر و صاحبین مشاغل قائل شده است و آن هم این است که مالیات بسیار بسیار کمی، چیزی در حدود صفر، از آنها می‌گیرد. دولت با این کار باعث شده است ساکنین از قبل اثر تاریخی‌شان، سود ملموس ببرند و برای همین با تمام وجود بخواهند که محدودیت‌هایی داشته باشند تا اثر تاریخی شهرشان حفظ شود ... یک وقت‌هایی یک کارهایی به ضرب و زور جریمه و قانون و نصیحت شدنی نیست و نیاز به یک سری ترفندهای هوشمندانه دارد. بخصوص زمانی که پای معیشت، آن هم در یک کشور در حال توسعه، در میان است ... موافق نیستید؟

!!!. عکس توله پلنگی که تعریف کرده بودم را می‌خواهید ببینید؟

توله پلنگ هندی - 14 آذر 1386

 

!!!!. مرکز آموزش محیط‌زیست (CEE) احمدآباد هند که با همکاری یونسکو و یونپ، این کنفرانس را برگزار کرده بود، یک پارک طبیعت به نام "سونداروان Sundarvan" دارد. در این پارک طبیعت چندین اکوسیستم، مانند: اکوسیستم تالابی، جنگل‌های بارانی و ... بازسازی شده است و تعدادی حیوان نیز نگهداری می‌شود.

در صحبتی که با مسئول آموزش CEE داشتم، ابراز علاقه کردم که کارهای آموزشی‌شان را ببینم. او هم این مرکز را معرفی کرد و گفت هماهنگ می‌کند تا از آنجا بازدید کنم. از سر اتفاق، من روز یکشنبه از جنگل گیر به احمدآباد بر می‌گشتم و قصد داشتم شب به سمت جایپور بروم. اما رفتنم را یک نیم روز عقب انداختم و شب را در احمدآباد ماندم تا بتوانم برنامه "نمایش مارها" را ببینم.

 مردم آن منطقه می‌دانند که هر یکشنبه حدودهای ساعت ۵ بعدازظهر این نمایش اجرا می‌شود و جمع می‌شوند: خانواده‌ها با فرزندان کوچکشان، زوج‌های جوان، دخترها و پسرهای کودک و نوجوان ... و بعد نمایش شروع می‌شود. یک کارشناس ۵-۶ نوع مار غیرسمی و سمی که در هند زندگی می‌کنند را از محفظه‌های نگهداریشان بیرون می‌آورد و درباره آنها برای بینندگان توضیح می‌دهد. برخی از مارها را هم میان جمعیت دور می‌گرداند تا مردم لمسشان کنند. هدف برگزاری این برنامه هم آن است که تصورات سیاهی که معمولا درباره مارها وجود دارد از میان برود و مردم شناخت علمی و درستی از مارها پیدا کنند.

 نمایش بسیار ساده‌ای است. امکاناتی که می‌خواهد تنها یک کارشناس است، بازدیدکننده، جایی برای نشستن یا ایستادن بازدیدکنندگان و چند نوع مار!

حس زیبایی بود دیدن مردمی که آنجا جمع شده بودند تا درباره مارها بشنوند. چقدر دلم می‌خواست همین کارهای ساده را ما هم می‌کردیم.

راستی! این هم شاید برایتان جالب باشد. با این مرکز، ۵-۶ دانشجو به طور داوطلبانه همکاری می‌کنند و یکی از کارهایشان اجرای همین برنامه "نمایش مارها" است.

!!!!!. به نظرم بد نباشد سری به سایت کنفرانس بزنید. برای خودم دیدن آخرین آمار جالب بود: در این کنفرانس ۱۵۸۵ نفر از ۱۰۱ کشور جهان شرکت کرده بوده اند ...

بیانیه کنفرانس را هم می توانید بخوانید و همین طور کتاب خلاصه مقالات را اگر علاقمند هستید سفارش دهید.

راستی! نام سایت، tbilisi plus 30، می‌دانید از کجا آمده است؟ tbilisi که همان شهر تفلیس در کشور گرجستان است. 30 سال قبل اولین کنفرانس آموزش محیط‌زیست در این شهر برگزار شد و این کنفرانس نماد آغاز حرکت جهانی "آموزش محیط‌زیست برای زندگی پایدار" است (می‌گویم نماد است، چون حرکت‌ جهانی اصلی چند سال قبل شروع شده بوده است).

امیدوارم برای 10 سال بعد که پنجمین کنفرانس آموزش محیط زیست برگزار خواهد شد، ایران بیشتر از این‌ها حرف برای گفتن داشته باشد و نمایندگانش کمتر آه بکشند و حسرت بخورند و افسردگی بگیرند!!!!

 -----

پ.ن ۱: "کامنت یک ایرانی مقیم ایران!!" را در کامنت‌دانی مطلب قبل، درباره تصور لحظه ورود من به فرودگاه بخوانید!!!  ‌‌
البته یک توضیح لازم دارد و آن هم اینکه من تنها ایرانی حاضر در کنفرانس نبودم. سه روز آخر، دو نماینده از آموزش و پرورش هم آمدند.

 پ. ن ۲: یک زمانی فکر می کردم مطالب وبلاگم که به ۱۰۰ برسد حتما حواسم خواهد بود و برایم مهم است! انگار ۱۰۰ تایی شدن نشانه رسیدن به یک مرحله است ... اما مطالب این وبلاگ از ۱۰۰ گذشت بدون آنکه بفهمم ... دلیلش جایی دیگر بودن بود! ... 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. یک چیزی را می دانید؟ اگر شما از آن دسته آدم هایی هستید که به تاریخ و فرهنگ و آثار تاریخی علاقه دارید و از بازدید این چیزها لذت می برید٬ اگر تاج محل و آگرا گیلا در شهر آگرا را نبینید٬ ۹۰ درصد عمرتان بر فناست!!! پس پیشنهاد می کنم اگر چنین آدمی هستید و علاقمندید مانند من از دیدن این مکان های شگفت انگیز خر کیف (!!) شوید و از شدت هیجان بنشینید بر روی زمین و زار بزنید (!!!)٬ یکی از هدف های زندگیتان را این بگذارید که پول جمع کنید و به هند سفر کنید٬ حتی اگر شده فقط بیایید تاج محل و اگرا گیلا را ببینید و بر گردید!!!

آنقدر نکته داشت این بازدید که عمرا همه شان یادم مانده باشد تا در دفترچه ام بنویسمشان ... فکر می کنم حداقل دو بار دیگر باید این مکان را بازدید کنم تا این نکات در حد قابل قبولی یادم بماند!!!

راستی! اگر خواستید بیایید و ببینید حتما مطمئن شوید که راهنمای خوبی پیدا می کنید.

 

!!. با آنکه از لحظه لحظه این سفر دو هفته ای لذت برده ام و ۹۵ درصد اوقات آن بالا٬ بر روی ابرها بوده ام٬ اما دلم پر می کشد برای فردا و برای برگشتن ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت   توسط safzav  | 

کمی فوران هیجان های بالا زده!!! ...

همه چیز به نظر هماهنگ می رسید. طبق برنامه ای که با دوست دوستم ریخته بودیم باید سوار قطار ۱۰:۵۰ صبح می شدم. ظرف ۲:۳۰ ساعت به سوایمادوپور٬ شهر همجوار پارک ملی باهاراتپور می رسیدم.  اما قطار تاخیر داشت و من ساعت ۳ بعدازظهر به هتلم که دوست دوست دوست دوستم٬ شیوا*٬ رزرو کرده بود رسیدم. خبر بد آن بود که من سافاری بعد از ظهر که ماشین هایش ساعت ۲ حرکت می کنند را از دست داده بودم. ناراحت کننده بود٬ اما در این سفر بارها یاد گرفتم که غصه چیزی را نخورم. هر اتفاقی دلیلی دارد و حتما اتفاقی هیجان انگیزتر از آنچه من آدم به آن فکر کرده ام و برایش برنامه ریزی کرده ام در انتظارم است.

شیوا آمد. یک پیشنهاد داشت. گفت حالا که سافاری را از دست داده ای می توانم تو را یک جای دیگر ببرم تا چیزی را ببینی. چیزی که می شنیدم را باور نمی کردم. غریب تر از آن بود که واقعی باشد. بارها در آروزهایم به آن فکر کرده بودم و همیشه تحقق یافتنش بسیار دور به نظر می آمد ...

هزینه گرفتن ماشین زیاد بود٬ اما ارزشش را داشت. من هم که کار دیگری برای بعد از ظهر نداشتم ... راه افتادیم ... راهی بسیار زیبا با طبیعت زیبا٬ خانه ها٬ مزرعه ها و مردم روستایی ... رسیدیم ... ساختمان جنگلبانی و جنگلبانی که در آن زندگی می کرد ...

پیش از سفرم٬ وقتی که هنوز آمدنم معلوم نبود٬ با هیجان برای سارا درباره چیزهایی که امکان دیدنش هست و یا آرزوهایم برای کارهایی که می شود در اینجا کرد حرف می زدم. یکی از آنها این بود که چقدر هیجان انگیز است که من بروم آنجا و از سر اتفاق یک توله ببر در جنگلبانی آنجا باشد و من بغلش کنم!! ... چه آرزوی خنده دار و نشدنی به نظر می آمد. چند در هزار چنین امکانی وجود دارد؟ ...

اما ... آرزویم برآورده شد ... کمی متفاوت٬ اما برآورده شد! ... من یک توله پلنگ بغل کردم ... توله پلنگی که مادرش را گم کرده بود و چند روز بود در جنگلبانی نگهداری می شد ... من بغلش کردم٬ با آن چشم های آبیش٬ با آن موهای نرمش٬ با آن صدای خرخرش٬ با آن ناخن های ریزش٬ با آن زبانش که کف پاهایش را لیس می زد ... من توله پلنگ بغل کردم ...

... نمی دانم زمان چه طور گذشت ... چقدر دور بود این آرزو ... چقدر دوست داشتم در کشور خودم تحقق پیدا کند و امکانش نبود ... برای آرزویم باید سفر می کردم ...

اما این پایان ماجرا نبود ...

راه افتادیم و به زون کنار جنگلبانی رفتیم تا یک گشت کوتاهی بزنیم ... دو راهی بود. به نظر می آمد راه اصلی سمت چپ باشد. اما راننده به سمت راست پیچید و در جواب سوال شیوا گفت که اشکال ندارد! از آن طرف بر می گردیم ... بعد از دیدن یک سامبار ماده (نوعی گوزن) و چند گوزن خالدار٬ ناگهان صدای اعلام خطر گوزن ها بلند شد ... صدا خیلی نزدیک بود٬ خیلی ... همراهانم گفتند حتما به خاطر حضور ما است. اما من می دانستم که این حیوانات به حضور این ماشین ها عادت دارند و چنین صدای ممتدی به خاطر ما نمی تواند باشد. چیزی از مغزم گذشت ... نه! امکان ندارد! مگر می شود در این نزدیکی ... این قدر نزدیک ... مگر می شود من چنین چیزی ببینم ... و باز یاد گرفتم که زود قضاوت نکنم ... هر چیزی در این دنیا امکان دارد ... و من دیدمش ... یک پلنگ زیبا که درست جلوی ما در جاده می دوید ... بسیار نزدیک ... کمتر از ۱۰ متر با ما فاصله داشت و می دوید ... آنقدر دنبالش کردیم تا از جاده بیرون رفت و ناپدید شد ...

طبق حدس همراهانم شاید مادر همان توله بوده است ... این را نمی دانم٬ اما بعد از این دو اتفاق غیر منتظره هیجان انگیز دیگر نمی خواستم از جایم تکان بخورم ... از شدت خوشی کرخت شده بودم ... دلم می خواست یکی اینجا باشد که فارسی بفهمد و من بلند بلند٬ در حالیکه بالا پایین می پرم و دست هایم را در هوا تکان می دهم برایش تعریف کنم که چه اتفاقی افتاده است ... بلند بلند فریاد بزنم و تعریف کنم ... دلم نمی خواهد هیجانم درونم بماند ...

...

با این نوشته شاید پاسخ این دعوت را هم داده باشم ...

 

* باگوان (به معنی خدا) سیو (Shiv: هندی ها "ش" را "س" تلفظ می کنند) نام یکی از خدایان هندوهاست که به طور مختصر و برای راحتی خارجی ها این نام را به صورت "شیوا" تلفظ می کنند. من شیوا را به سیو ترجیح می دهم. این دومین اسمی است که در این کشور دیده ام که در ایران نام دختر است و در اینجا نام پسر. آن یکی پسر نامش رضوان بود.

-----

پ.ن: در سافاری امروز صبح ببر ندیدم ... اما کروکودیل دیدم ... در کل بسیار خوشحالم ... امروز عصر برای آگرا و دیدن تاج محل بلیت قطار دارم ... آنجا دوست دوست دوست دوست دوستم که هنوز نمی دانم چه کسی است کمکم خواهد کرد ... در این سفر شهر به شهر٬ با رابطه ها گشته ام و چیزهایی دیده ام که توریست های دیگر معمولا موفق به دیدنش نمی شوند ... گاهی اوقات رابطه چیز بسیار خوبی است ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. می دانید چنگال برای چه اختراع شده است؟ برای غذا خوردن؟ برای طاهره خانم که کلانتر محل باشد؟ ... همین؟ اما نه! چنگال یک استفاده دیگر هم دارد. آن هم وقتی است که شما در طی یک حرکت دور از ذهن٬ در آخرین لحظات٬ برس تان را در خانه جا می گذارید و به یک سفر طولانی مدت می روید که نیاز دارید موهایتان مرتب باشد. آن وقت است که چنگال همراهتان در این راه به شما کمک زیادی خواهد کرد! ... این ابتکار را مدیون کمپانی والت دیسنی و کارتون "پری دریایی کوچولو" هستم!! .. با تشکر فراوان!!! ...

!!. راستش دیگر حال ندارم عکس ادیت کنم و بگذارم! دردسرش با کامپیوترهای اینجا بسیار زیاد است. پس فعلا شرمنده! با آنکه عکس های بسیار بسیار زیبا و هیجان انگیزی دارم و مطالب زیر با عکس زیباتر و مفهوم تر می شوند ... 

!!!. در نزدیکی هتلم در احمدآباد یک سالن عروسی وجود داشت (نه مثل سالن های ما! بیشتر شبیه یک خانه دوبلکس با یک حیاط). دیشب زمانی که به هتل بر می گشتم دیدم سالن تزیین شده و صدای طبل عروسی می آید و یک گروه خانم رنگی رنگی در حالیکه بقچه ها و چیزهای رنگی رنگی در دست دارند پشت طبل عروسی به طرف سالن می آیند. این خانم ها فامیل های داماد بودند و آن شب مراسم حنابندان بود. زمانی هندی ها هم مراسم حنابندانشان ساده بوده ولی امروزه هر چه طراحی با حنا بر روی دست ها و پاهای عروس بیشتر٬ بهتر!  صاحبین مهمانی بسیار مهربان بودند و من را به داخل راه دادند تا فضولی ام ارضا شود ... از این مراسم هم عکس دارم اما شرمنده! حس و حال و وقتش نیست!!!!

!!!!. ایالت راجستان بسیار متفاوت از ایالت گوجورات است. درباره این تفاوت های هر ایالت شنیده بودم٬ اما حالا دارم به چشم می بینم. می دانستم که مردم هر ایالت زبان خاص خود را دارند و صحبت های مردم ایالت های دیگر را نمی فهمند! اما حالا دارم تفاوت در لباس ها٬ در سر و شکل ساختمان ها٬ ماشین ها٬ حیوانات شهری٬ نوع مغازه ها و اجناسشان و ... می بینم.

ایالت راجستان ایالت صنایع دستی است: پارچه و چاپ روی پارچه٬ کارهای چوبی٬ مینیاتور٬ جواهرات و سنگهای تزیینی و ...
هر کسی که من و روحیاتم را بشناسد٬ با این تفاسیر می فهمد که این ایالت٬ ایالت من است!!! خلاصه که زدم در لانه شان!!! و البته از قبل نمی دانستم که اینجا با چه چیزی مواجه خواهم شد ...

این ایالت٬ ایالت مهاراجه ها نیز هست. هر شهر یک مهاراجه دارد. "محل" ها یا "palace" ها ساختمان های متعلق به مهاراجه هستند که امروزه بسیاری از آنها تبدیل به موزه شده و برای بازدید توریست ها بازسازی شده است. چیزهایی که در گردش امروز بعد از ظهرم دیدم فوق العاده بود. کلی ارضا شدم از دیدن تاریخ ... جالبی اش این بود که در تمام آن در و دیوارها٬ نوشته ها٬ نقاشی ها٬ سلاح ها و لباس ها ردپای ایران را بارها و بارها پیدا می کردی ...

مهاراجه ها هنوز هم وجود دارند٬ درست مانند ملکه در انگلستان. مهاراجه فعلی شهر جایپور یک دختر دارند و پسر دار نشده اند. برای همین یک پسر را به فرزندی قبول کرده اند که بعد از مهاراجه فعلی مهاراجه جایپور خواهد شد ... راستی! به خانم مهاراجه ها "مهارانی" گفته می شود.

!!!!!. به کمک یکی از دوستان کاندارپ عزیز که در اینجا (جایپور) ساکن است٬ برنامه ۳ روز بعدم را ریختیم. باز قطار سواری خواهم داشت و قرار است جاهای هیجان انگیزی بروم ... برایم آرزو کنید حتما ببر ببینم ...

راستی! هتلی که این دوست عزیز برایم پیدا کرده بسیار بسیار زیباست. من را به شدت یاد خانه های قدیمی یزد که بازسازی کرده اند و قهوه خانه یا هتل شده است می اندازد ... از همه بیشتر عاشق قفل در اتاقم هستم! ... دلم بدجور هوای یزد و اصفهان کرده است ... دلم ایران گردی می خواهد ...

!!!!!!. امروز بعد از نه روز سفر بالاخره یک ایرانی دیدم! همراه یک تور آمده بود. در کل ایرانی ها اینجا بسیار کم هستند و اگر هم به هند بیایند بیشتر به مکان های تاریخی توریستی مانند ایالت راجستان می آیند. بسیاری از مردم ساکن روستای ساسان گیر به جز من تابحال ایرانی دیگری ندیده بودند! البته به غیر از صاحبخانه من که یک ایرانی دیگر هم دیده بود. این ایرانی از سر اتفاق از دوستان من است و من را برای این سفر بسیار کمک کرد و سال گذشته در سفر دو ماهه حیات وحشی اش به هند مهمان او بوده است.

در کل از این موضوع احساس تاسف می کنم. البته با یک دید واقع بینانه منطقی است که ایرانی های کمتری به این کشور بیایند٬ چون به هر حال قدرت مالی سفرهای خارجی برای ما به نسبت یک اروپایی یا آمریکایی بسیار کمتر است. اما اینجایش برایم تاسف آور است که ما وقتی پول داریم می رویم دبی یا آنتالیا٬ نه جایی مانند جنگل گیر که آخرین زادگاه شیر آسیایی است ...

!!!!!!!. به شهر جایپور٬ "Pink City" می گویند. رنگ غالب در و دیوارها قرمزی است که این ها به آن صورتی می گویند! گویا این رنگ از همان قدیم ها رنگ غالب شهر بوده و از همان موقع ها جایپور به شهر صورتی معروف بوده است.

شهر مراکش در کشور مراکش (مغرب) هم همین رنگ بود ... همین رنگش کلی خاطرات خوب و دوست داشتنی را در من زنده کرد ... در کل از شهرهایی که ساختمان هایشان رنگ و نمای همسانی دارد خوشم می آید. در تهران هم یادم می آید یک زمانی شهرداری شروع به این کار کرد و هنوز هم بعضی یادگارهایش وجود دارد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. بعضی وسایلم که ارتباطم با آنها چیزی بیشتر از یک شی است اسم دارند٬ جنسیت دارند و شخصیت. یعنی خودشان می گویند که این ها را می خواهند. مثل این یکی کامپیوترم که پسر است و اسمش جهان. کوله پشتی جدیدم هم از همان روز اول گفت که اسم می خواهد. می دانستم که پسر است اما هر اسمی که به ذهنم می رسید نه او خوشش می آمد و نه من. اما حالا٬ در این کشور٬ در سومین سفری که با هم رفته ایم نامش را پیدا کردم. نام کوله پشتی ام "کاندارپ" است. نام یک فرشته زمینی اهل هندوستان که نیمه دوم سفرم را مدیون او و کمک هایش هستم و می خواهم نامش همیشه در یادم بماند. برایش آرزوی بهترین ها را دارم ... شما هم نام این فرشته زمینی در یادتان بماند ...

!!. برای رفتن از احمدآباد به روستای ساسان گیر در کنار جنگل گیر سوار چنین اتوبوسی شدم:

جنگل های گیر آخرین پناهگاه شیر آسیایی است که روزگاری در ایران نیز بوده است:

در روستا دو شب مهمان خانه یکی از محلی ها بودم که دخترکان زیبایی داشت. دخترکانی که کارهایشان من را بدجور به یاد حشره خورهای کوتوله ام می انداخت:

برای سافاری پس از پرداختن هزینه ها سوار چنین ماشین هایی می شوید و راهنما و راننده شما را در راه های مشخص پارک شما را می گردانند تا حیوانات را ببینید.

بسیای از توریست ها معتقدند اگر به اینجا بیایند و شیر نبینند٬ حتی اگر حیوانات بسیاری ببینند انگار هیچ چیز ندیده اند. عکسی که می بینید یک شیر نر ۴ ساله است که بعد از غذایش لم داده و خوابیده است و با شنیدن سر و صدای ما کمی سرش را بالا آورد و دوباره خوابید! ۲ روز بود که هیچ ماشینی در پارک شیر ندیده بود. آن روز عصر ما ۲ شیر دیدیم.

 اما به نظر من اینجا جذابیت های دیگری هم دارد. مثلا محل هایی مثل عکس زیر که هر از چند گاهی در جنگل به آنها بر می خورید. صحنه آشنایی نیست؟ به این محل ها "درگاه" می گویند که قبر یک "پیر" است و برای زیارت به این محل ها می آیند. چیزی که برایم جالب است این است که مسلمان های این منطقه سنی هستند و این سبک رسم ها برای سنی ها نیست. فکر می کنم این رسم از تاثیرات فرهنگ ایرانی ها است٬ بخصوص اینکه اسامی درگاه و پیر هم ایرانی است. البته درباره این چیزها باید یک متخصص نظر بدهد.

همیشه یکی از آرزوهایم این بوده که یک میمون بغل کنم! هنوز این آرزو به سرانجام نرسیده اما برای اولین بار میمن ها را لمس کردم. البته این میمون ها اهلی نیستند و از لمس شدن خوششان نمی آید اما اگر چیزی برای خوردن داشته باشید خیلی سریع دورتان جمع می شوند و سر و کله زدن با آن دها لحظات فوق العاده ای برایتان می سازد. نام این میمون ها صورت سیاه است که در زبان محلی به آنها لانگور می گویند و همه جا پر هستند!

یکی دیگر از جذابیت های این منطقه دیدن این درخت ها با اسم محلی "کاکا" بود. برگ های بزرگ این درختان بسیار جالب به سمت تجزیه شدن می روند. سبزینه از بین می رود و رگبرگ ها و بافت برگ می ماند. به نظر من این برگ ها بسیار بسیار زیبا هستند.

دو مغازه در روستا بود که بخشی از مواد اولیه درست کردن غذا در خانه ها را تهیه کرده و می فروختند. دیدن مراحل ساخت این مواد بسیار برایم جالب بود. این آقا در حال درست کردن رشته است. اینجا مرحله آخر است که رشته های سرخ شده را از روغن در می آورند و می گذارند روغن اضافه اش برود و خشک شود.

ببخشید عکس زیادی تاریک است! اما مشخص است چه چیزی در عکس است نه؟! مدت ها بود از این ماشین ها ندیده بودم! من را یاد سال های سال قبل در کوچه پس کوچه های خودمان انداخت ...

!!!. همین طور که سوار جیپ سافاری هستم و یکی یکی حیوانات را می بینم و موفق به عکس گرفتن می شوم یا نمی شوم٬ در ذهنم مطالبی را که در جلسه بعدی برای حشره خورهای کوتوله ام خواهم گفت مرور می کنم ... حتی به ایده های جدیدی برای شیوه های آموزشی هم می رسم ... در کل پر از حس های خوبم و ... و جواب دغدغه ام را چند روزی است که پیدا کرده ام ...

!!!!. فردا دارم می روم به سمت ایالت راجستان ... سرزمین مهاراجه ها و دومین ایالت توریست پذیر هندوستان ... البته برای من بیشتر از آدم ها ببرهای راه راه پارک ملی رانتامپور مهم هستند ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. همزمان با برگزاری کنفرانس برای بزرگسالان٬ کنفرانسی هم برای کودکان در حال برگزاری است. امروز با جویس (در مطلب قبل گفته ام چه کسی است) و کیتی (مدیر آموزش باغ وحش ویکتوریا در ملبورن استرالیا) تصمیم گرفتیم به دیدن کارگاه های کودکان برویم. بعد از کمی پرس و جو یک نفر راهنمای ما شد تا ما را به آن محل ببرد. شخص مذکور دچار سوء تفاهم شده بود و ما را به محل اشتباهی برد!!!! اما چیزی که دیدیم تجربه شگفت انگیزی بود. ما از یک مدرسه کودکانی که دچار مشکلات روانی و مغزی هستند سر در آورده بودیم!!!!

 

در عکس کیتی را می بینید که در حال نشان دادن عکسی که از یکی از پسرها گرفته به او است. آن آقا هم معلم کلاس بچه ها است که ۲۳ سال سابقه کار دارد.

دیدن این کودکان که از ۷ ساله بودند تا ۲۰ ساله٬ کارهای دستی شان٬ فعالیت های درسی شان و ... بسیار فوق العاده بود. به این کودکان در خانواده هایشان به دلیل مشکلاتی که دارند زیاد رسیدگی نمی شود. این کودکان از شهرهای دور و نزدیک به اینجا می آیند تا یاد بگیرند چگونه گلیمشان را از آب بیرون بکشند. بیشتر این کودکان خوب می فهمند شما چه می گویید اما از بیان چیزی که فکر می کنند و یا انجام کار عاجزند. به نظرم چیزی که در این مدرسه بسیار جالب بود این بود که اتاقی مخصوص انجام فعالیت های مذهبی داشتند و در آن برای هر دینی که بچه ها به آن مربوط هستند اسباب انجام مراسم دعا وجود داشت.

کیتی و جویس می گفتند در باغ وحش هایشان برنامه های مخصوصی برای چنین کودکانی دارند. کیتی می گفت برنامه های آنان بیشتر شامل لمس کردن٬ بوییدن و ادای حیوانات را در آوردن است و به این شکل به این کودکان درباره حیوانات می آموزند. در ایران هم چنین چیزی داریم؟ آیا اصلا به چنین چیزی توجه کرده ایم؟ نمی دانم! کسی خبر دارد؟

!!. اینجا نمایشگاهی از صنایع دستی های هند که با موضوع محیط زیست توسط هنرمندان هندی درست شده است برپا است. فوق العاده اند! گذاشتن عکس هرکدام و توضیحشان فکر می کنم چند پست بخواهد! فعلا عکسی نمی گذارم تا سوژه حرام نشود!!

!!!. یکی از شرکت کنندگان کنفرانس برای انجام پژوهشی یک سوال از ما پرسیده است. او از ما خواسته است تا ۱۰ چیزی را که به نظر ما برای داشتن زندگی با کیفیت بالا لازم است فهرست کنیم. اگر شما بودید چه می نوشتید؟

!!!!. امروز جلسه سخنرانی همگانی درباره گرمایش جهانی داشتیم. این بخشش هیجان انگیز است که فعالان این حوزه از سراسر جهان را می بینی و حس می کنی به یک حرکت جهانی متصل هستی.

 

!!!!!. "آدم باید حرف و عملش یکی باشد!" غرفه ای در نمایشگاه جنبی کنفرانس وجود دارد به نام "Offset your Flight" در این غرفه میزان دی اکسید کربنی که شما با پروازتان به احمدآباد تولید کرده اید را حساب می کنند٬ سپس طبق آن برایتان مبلغی تعیین می شود تا در عوض این کار بدتان بپردازید و عذاب وجدانتان کمی تسکین پیدا کند!!! گروه "Asia Carbon" پولی که از این راه جمع می شود را برای حمایت ۴ پروژه بیوگاز در ۴ روستای هند استفاده خواهد کرد.

من هم در این کار شرکت کردم. خوشبختانه عذاب وجدان من در مقایسه با خیلی ها باید کمتر باشد. چون من برای آمدن از بمبئی به احمدآباد از قطار استفاده کردم نه هواپیما! دی اکسید کربنی که من با پروازم از تهران تا بمبئی تولید کردم ۸۹۹ کیلوگرم بوده است.

!!!!!. فردا روز آخر کنفرانس است و بعد ... و بعد قرار است من در هند گم شوم!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت   توسط safzav  | 

کمی دغدغه ...

!. دیاگو پسری هم سن و سال من و اهل کشور پرتغال است. زیست شناسی خوانده و هنوز برای ادامه تحصیل و زندگی اش تصمیم قطعی نگرفته است. بسیار علاقمند به ریزه کاری های فرهنگی کشورهای مختلف است و به قول خودش کشورهایی که هنوز چیزهای خالصی در آنها پیدا می شود و مثل کشورهای اروپایی یک شکل نشده اند را بسیار دوست دارد و اصلا از آن اروپایی های لوس مسلک (!) نیست. دیاگو در باغ وحشی در پرتغال کار می کند و طراح آموزشی و آموزشگر است.

بخش زیادی از خصوصیات دیاگو شبیه من است٬ به جز یک چیز ... دیاگو در یک باغ وحش کار می کند با تمام استانداردهایی که یک باغ وحش باید داشته باشد و کارش آموزش است. دیاگو کاری را دارد که داشتنش آرزوی من است: آرزوی کار در یک پارک ملی یا یک باغ وحش و آموزشگر بودن در آنجا. دیاگو این کار را دارد و برای من انگار تنها یک آرزو است و متاسفانه انگار یک آرزو خواهد ماند. هیچ کدام از باغ وحش های ایران چنین قابلیتی را ندارند و فکر نمی کنم تا سال های سال بعد هم چنین قابلیتی را پیدا کنند ...

جویس هم دختری بزرگتر از من است که در پارک اقیانوس هنگ کنگ کار می کند. وقتی درباره شیوه های آموزشی شان و کارهایی که در آنجا می کنند حرف می زند٬ می خواهم از شدت هیجان کف زمین پهن شوم!

مانده ام میان دو راهی ... ایران پر است از نیازهایی که من می توانم بخشی از آنها را تامین کنم. اما اگر بمانم و بشوم ۴۰ - ۵۰ ساله٬ آیا دیگر ذوق و شوقی درونم برای این کارها مانده؟ یا اگر بمانم من تنها مگر چقدر در ساختن این راه نقش دارم؟ (البته می دانم که در ساختن این راه نقش دارم و نباید از نقشم فرار کنم) و در این راه از کجا باید بیاموزم؟ ... یا اگر بروم ... یک جای دیگر دنیا برای کودکان آنجا کار کنم. بالاخره آنها هم کودکند٬ بخشی از حیات این کره اند ... اما٬ من اینجا دنیا آمده ام. چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ...

دیدن دیاگوها و جویس ها اشتیاق درونی ام را چند برابر می کند ... و وقتی یاد اوضاع و احوال کشورمان می افتم دوباره همه چیز کمرنگ می شود ...

نمی توانم انتخاب کنم ... سخت است ... نمی دانم انتخاب بین بد و خوب است  یا بین بد و بدتر یا بین خوب و خوب تر و یا حتی بین خوب و خوب ... نمی دانم ... حتی نمی توانم بفهمم شرایط موجود چیست٬ چه برسد به آنکه تصمیمی بگیرم  ...

!!. نمی دانم اروپایی ها و استرالیایی ها و امریکایی های اینجا چرا این قدر بی حس و حالند! درست است که کنفرانس قبلی که ۴ سال پیش در مراکش شرکت کرده بودم کنفرانس جوانان بود و فضایش مانند اینجا علمی نبود اما به هر حال آنها هم آدم بودند این ها هم آدمند! آنجا مرتب در حال خواندن آهنگ های کشورهایمان برای هم بودیم و یا گروه گروه کسانی را می دیدی که حتی در نصفه شب ها به جای استراحت٬ در حال یاد گرفتن رقص های دیگر کشورها از همدیگر هستند ... اما به جایش اینجا ... اینجا چپ و راست به شکل های مختلف برایمان فرهنگشان را نمایش می دهند٬ اما انگار نه انگار! دریغ از یک نفر که جلوی یکی از گروه های موسیقی ثانیه ای توقف کند و یا لبخندی بزند٬ حداقل به نشانه احترام به فرهنگ این کشور ... منی که خودم شرقی هستم و در مقایسه با این ها نه چندان بیگانه با این فرهنگ٬ اکثر اوقات از شدت هیجان دیدن این چیزها در آسمانم!!! انگار آدم های بی حس و حال فقط در محل کار و آشنایان من نیستند٬ همه جای دنیا پیدا می شوند!!!

 !!!. امروز در باغ وحش احمدآباد یک چیز فوق العاده دیدم:

یک تشی (سیخور) آلبینو (زال)  که در خواب ناز است! برای اینکه بتوانم عکس خوب بگیرم مجبور شدم کمی قانون شکنی کنم و دور از چشم نگهبان ها از نرده ها بالا بروم!!!! از این آلبینوها دو تا داشتند. نمی شود یکی اش را به من بدهند؟؟ تا عمر دارند دعایشان می کنم ها!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت   توسط safzav  | 

 

اول از همه یک ماشین عروس ببینید روحتان شاد شود تا بعد!! این ماشین عروسی که می بینید را یک گروه ساز و آواز با لباس های متحدالشکل با یک ارابه که بلندگوهای بزرگ (از آن ها که زمان جنگ در کوچه ها راه می افتادند و سرود انقلابی پخش می کردند!) و سیستم صوتی پیشرفته ای (!) را حمل می کند همراهی می کند و می زنند و می رقصند!

 

حدس می زنید این ستون چه چیزی باشد؟ این ستون ها که می بینید جایگزین درخت ها هستند! باور کنید راست می گویم. گویا سال های سال قبل در محل فعلی احمدآباد جنگل بوده و برای ساخت خانه ها درخت ها را قطع کرده اند و به جایش در کوچه پس کوچه ها این ستون ها را با جاهایی برای ریختن دانه و غذا ساخته اند تا برای پرنده ها و سنجاب ها غذا بریزند.

جدا از بحث چرایی قطع درختان٬ فکر می کنم اینقدر به فکر پرنده ها و سنجاب ها بودن در محله های فقیرنشینی مانند اینجا بسیار جای تقدیر دارد و در مقام مقایسه تاحدودی آدم را افسرده می کند!

 

این هم یک نمونه دیگر از توجه این آدم ها به حیوانات هم محله ایشان. بر روی دیوار سوراخ هایی برای زندگی طوطی ها وجود دارد. الان بیشتر افسرده شدم!!!

 

شهرها پر از سگ هستند. نژاد سگ ها را خوب نمی شناسم تا بگویم از چه نوعی هستند. تنها چیزی که ممکن است سنجاب ها را در محله ها اذیت کند این سگ ها هستند! این یکی فکر کنم رییسی چیزی بود که آن بالا جا خوش کرده بود!

 

می دانید این آقایان در حال چه کاری هستند؟ آنها با این ردیف های نخ در حال بافتن طناب برای فستیوال بادبادک ها که در ژانویه برگزار می شود هستند.

 

 

احمدآباد بیشتر از ۱۶۰۰ معبد دارد و این نشانه قدیمی بودن این شهر است. هندوها نیز مانند دین های دیگر فرقه های مختلفی دارد. در هر کوچه و پس کوچه ای معبدها را می بینید. معماری های برخی از آنها بسیار فوق العاده است.

  

مسجدی که می بینید مسجد جامع احمدآباد است. این مسجد دو مناره داشته که در زلزله خراب شده است. راهنمای ما داشت با هیجان تمام  برای دیگران توضیح می داد که این مناره ها جنبان بوده اند و چطور کار می کرده اند. به او یادآوری کردم که آقا جان معمارش ایرانی بوده!! او هم تایید کرد! اینجا یکی از جاهایی بود که از شدت افسردگی ام کم شد!!!

 

این آقا در یکی از معابد در حال سابیدن چوب نوعی درخت است. آب خردلی رنگی را که از این راه به دست می آید٬ برای گذاشتن خال در وسط پیشانی در حین انجام مراسم دعا استفاده می کنند.

 

اینجا Gandhi Ashram است. محلی که گاندی در آن زندگی و انقلاب هند را رهبری کرده است. این محل ساختمان های متعددی دارد که بخشی از آنها مربوط به موسسه گاندی برای تربیت کودکان است. این ساختمان هم خانه اش است.  

 

 

گاندی را به خاطر فلسفه فکری اش بسیار دوست دارم.  این یکی از تابلوهایی است که در Gandhi Ashram می توانید ببینید و به خوبی فضای فکری او را نشان می دهد.

 

این هم یکی از ابتکارات شرکت کنندگان در کنفرانس برای کم کردن عذاب وجدان استفاده از پت های آب معدنی و نوشابه. در هند این گل ها در مراسم های مذهبی استفاده می شوند و اینجا با یک تیر دو نشان زده شده است. 

-----

پ.ن: امروز در کارگاهی با موضوع "توسعه پایدارانه کردن آموزش در باع وحش ها" شرکت کردم. خانمی از باغ وحش دریایی هنگ کنگ که طراح آموزشی بود از تجربه های آموزشی شان در باغ وحششان گفت. اینجا بود که رسما دیگر افسرده شدم!! مدیران باغ وحش های ایران کی به چنینی دیدگاهی درباره رویکرد آموزشی در باغ وحش ها خواهند رسید ... در این اوضاع و احوال یاد سیرک پردیسان که می افتم افسردگی ام بیشتر می شود!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت   توسط safzav  | 

کمی گزارش تصویری از آنچه گذشت! 

 

اینجا محوطه بیرونی فرودگاه بمبئی است. بیرون که می آیید علاوه بر محلی برای تبدیل ارز٬ دفاتر هواپیمایی٬ قطار و اتوبوس های بین شهری نیز وجود دارد که شما برای ادامه مسیرتان می توانید بلیت تهیه نمایید. حتی دفاتری نیز برای رزرو هتل وجود دارد.

در پایین تصویر قمستی از صف بزرگ چرخ دستی ها را می بینید که خدماتی های مسئول این کار در حال برگرداندن آنها به درون سالن های فرودگاه هستند. آن ماشین های آبی سمت راست تصویر هم تاکسی هستند. یک سری دیگر از تاکسی ها سیاه و زرد هستند.

راستی اینجا سیستم رانندگی انگلیسی است.

 

این هم یک تاکسی متر! نمی دانم برای قرن چندم است!!

 

من در اینجا توریستی را ندیدم که با قطار جابجا شود. اما من باید قطارهای اینجا را از نزدیک می دیدم. تجربه فوق العاده ای بود. دقیقا شکل عکس هایی بود که از قطارهای هند وجود دارد! از سر و کول قطار آدم می ریزد. به نطرم این امر طبیعی است. شبکه قطار هند برای هر سوراخ و سمبه ای خط و ایستگاه دارد و وسایل نقلیه دیگر گران در می آیند.

این واگنی که می بینید یک واگن درجه دو است و مخصوص خانم های تنها که نمی خواهند قاطی دیگران شوند.

 

این هم داخلش است! در این واگن مانند واگن های دیگر جای سوزن انداختن نبود و دیدن خانم های هندی رنگ وارنگ در آن بسیار هیجان انگیز بود.

اگر در عکس دقت کنید٬ در بالای عکس در وسط٬ یک پنکه می بینید که رویش پر کفش است! آن مسافرینی که طبقه بالا که در اصل جای بار بوده می نشینند کفش هایشان را در آورده و آن بالا می گذارند. صحنه عجیب و بامزه ای است. هنوز نتوانستم عکس بهتری از آن بگیرم٬ انشالله در قطار سواری های بعدی!

 

برای خرید بلیت دو حالت وجود دارد. یا شما از روزهای قبل بلیت رزرو کرده اید و شماره صندلی دارید و یا مثل من همان روز دنبال بلیت می گردید و به شما Open Ticket می فروشند و این یعنی باید خودتان را پرت کنید داخل و تا آخر مسیر یا بایستید و یا یک معجزه رخ دهد و جا پیدا کنید! پیاده شدن از این قطارها هم مانند سوار شدنش ماجرای پیچیده ای برای خودش دارد! شما باید از مدتی قبل همه را له کنید و تا جایی که می توانید خودتان را به در خروجی نزدیک کنید. سپس در حالیکه دستتان را جلویتان گرفته اید تا آدم هایی که می خواهند بالا بیایند نتوانند٬ به طور مرتب فریاد بزنید صبر کنید! صبر کنید! و سپس خودتان را از در به بیرون پرت کنید! یک چیزی در مایه های سوار و پیاده شدن در متروی امام خمینی است اما کمی پیشرفته تر!!!

این دو آقایی که می بینید بخشی از معجزه من بودند. آن آقای پیرمرد پدربزرگ همراه یک خانواده ۱۱ نفره بود که بلیت داشتند. آنها من را از وسط آن شلوغی ها پیدا کردند و ۹ ساعتی که از بمبئی تا احمدآباد در راه بودیم را تبدیل به یکی از هیجان انگیزترین خاطرات من کردند.

آن بشقاب هایی هم که دستشان می بینید شامشان است که به من هم دادند. غذاهایی عجیب و خوشمزه که کاملا از سبزیجات درست شده بود.

 

اینجا یکی از ساختمان های محل برگزاری کنفرانس است. محل کنفرانس که برای مرکز آموزش محیط زیست هند احمدآباد است یک جنگل شهری است. گردش کردن درون آن هیجان انگیز است و از همه هیجان انگیزتر دیدن حیواناتی است که در آن چرخ می زنند.

 

این هم یکی از آن حیوانات: سنجاب راه راه. طبق نوشته خبرنامه روزانه کنفرانس اینجا حیوانات دیگری نیز وجود دارند مانند میمون های لانگور٬ لاک پشت لاک نرم هندی٬ نوعی کبرا (!) و ... .

 

این هم یکی از آقایانی که در زمان ناهار برایمان نوعی از موسیقی کشورشان را با ساز عجیب و غریبش می نواخت.

-----

پ.ن ۱: راستی! امروز فهمیدم از ۲ ماه پیش که من از مسئولین کنفرانس درباره شرکت ایرانی های دیگر پرسیده بودم دو نفر ثبت نام کرده اند. این دو نفر از طرف وزارت آموزش و پرورش هستند. هنوز که نیامده اند. امیدوارم بیایند و آدم های خوبی باشند و بتوانیم کارهای خوبی در کنفرانس انجام دهیم.

پ.ن ۲: مرکز آموزش محیط زیست هند کتاب های فوق العاده ای برای آموزش محیط زیست چاپ کرده است. وقتی می گویم فوق العاده اغراق نمی کنم. باید همه شان را بخرم و بیاورم (و یا مخشان را زدم و برای انجمن مجانی گرفتم!). فقط مشکل این است یک بار سنگین است که حمل و نقلش برای روزهای بعد از کنفرانس که در هند سرگردانم بسیار سخت است. باید یک راه حل پیدا کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت   توسط safzav  | 

پیش سفرنامه

 

در مجمع عمومی سال 2002 سازمان ملل متحد، با توجه به اهمیت نقش آموزش در ترویج مفاهیم توسعه پایدار در سطح جهان، تصمیم گرفته شد تا دهه‌ای به عنوان دهه آموزش برای توسعه پایدار اعلام شود. پیش بینی شده است که در این دهه که از سال 2005 آغاز شده و تا سال 2014 ادامه دارد این چشم‌انداز پیگیری شود:

 

هر کس در جهان بایستی فرصت بهره گیری از آموزش برای شناخت ارزشها و اخلاقیات و یادگیری شیوه زندگی پایدار را داشته باشد.

 

نهاد جهانی که به عنوان نهاد راهنما برای ترویج آموزش و تقویت این دهه در نظر گرفته شده است؛ یونسکو است.

 

در همین راستا یونسکو با همکاری برنامه محیط زیست سازمان ملل متحد و مرکز آموزش محیط زیست هندوستان چهارمین کنفرانس بین المللی آموزش محیط زیست را از 24 الی 28 نوامبر (3 الی 7 آذر) امسال برگزار خواهند نمود.

 

این کنفرانس محلی خواهد بود برای به اشتراک گذاشتن تجربه‌ها، آموخته‌ها و ابتکارات در امر آموزش محیط‌زیست (EE) و آموزش برای توسعه پایدار (ESD) در سراسر جهان. همچنین محلی خواهد بود برای نشان دادن فعالیت های آموزشی و وارد کردن آن‌ها در فرآیندهای تصمیم سازی. همچنین در این کنفرانس بر مشارکت دو بخش آموزش‌دهندگان محیط زیست به عنوان طلایه دار آموزش برای توسعه پایدار و سایر سازمان‌ها و مجموعه‌ها بحث خواهد شد.

 

در این کنفرانس افراد مختلفی از سراسر جهان با موضوعات کاری مرتبط شرکت خواهند نمود: آموزگاران مباحث محیط زیست، سلامت، آب و فاضلاب، حقوق بشر، جنسیت، صلح، حقوق شهروندی, عدالت اجتماعی و ...، و همچنین نمایندگانی از نهادهای مدنی / گروه‌های مردم نهاد، شرکت‌ها، دانشگاه‌ها، رسانه‌ها، دولت‌ها و دفترهای سازمان ملل متحد.

 

این مقدمه را گفتم برای آنکه برسم به این نکته که ایران در این کنفرانس بین‌المللی یک نماینده دارد (متاسفانه یک نماینده! البته در این اوضاع و احوال گویا همین یک نماینده هم غنیمت است!) انجمن یوزپلنگ ایرانی در طی سال‌های گذشته تجربه‌های موفق و فوق‌العاده‌ای در زمینه آموزش محیط‌زیست بخصوص در خصوص محیط‌زیست طبیعی و حیات وحش داشته است. تجربیاتی که به نوعی جزء اولین‌ها هستند. احساس غرور می‌کنم از اینکه حرفی برای گفتن داریم ...

 

امیدوارم بتوانم نماینده خوبی برای انجمن و همین طور کشورمان در این کنفرانس باشم ...

 

-----

پ.ن 1: با حشره‌خورهای کوتوله‌ام برای دو هفته خداحافظی کردم. یکی از دخترک‌ها که نامش صبا است یک ستاره کوچک خندان از آن‌هایی که شب‌ها نور می‌دهند به من داد تا ببرم و دلم تنگ نشود ... زیباترین هدیه‌ای است که گرفته‌ام ...

 

پ.ن 2: تصمیم دارم زود به زود از تمام چیزهایی که می‌بینم، از تمام هیجان‌هایم و از تمام چیزهایی که گفتنی هستند بنویسم ... امیدوارم بشود ...

 

پ.ن 3: ... چیزی را می‌خواهم بنویسم ... اما نه! ولش کن ....

برایم آرزوهای خوب کنید ... ممنون ...

 

پ.ن ۴: این سفر من مصداق بارز این ضرب المثل است: "همسایه ها یاری کنید تا من سفرداری کنم!!"

از همه‌تان که می‌دانم می‌دانید منظورم چه کسانی هستند ممنونم ...

 

پ.ن ۵: ای کسانی که نرسیدم ازتان خداحافظی کنم ... خداحافظ! ... زنده ماندم بر می‌گردم!!

  

پ.ن ۶: راستی! کسی برای طوطی‌های هند پیغامی ندارد؟؟!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت   توسط safzav  | 

 

دو بار در زندگی‌ام سیرک رفته‌ام. اولین بار فکر می‌کنم راهنمایی می‌رفتم و سیرک خلیل عقاب با تبلیغات بسیار در پارکینگ نمایشگاه بین‌المللی تهران برنامه داشت. به این سیرک رفتم برای ارضای حس کنجکاوی‌ام درباره سیرک‌ها. سیرکی که من آن بعد از ظهر دیدم بیشتر حرکات آکروباتیک بود و نمایش حیوانات نقش زیادی در آن نداشت. صدای حیوانات را شنیدم و قفس‌هایشان را دیدم اما بخشی از برنامه آن شب ما نبودند و من نمی‌دانم چرا. آن یک بار گذشت تا آنکه برای بار دوم دعوت به رفتن و تماشای سیرک شدم. این بار بلیت مجانی و از طرف یک ارگان دولتی بود. آنقدر بلیت بود که تمام دوستان و همکاران جمع شده بودند تا شبی را با هم و در کنار هم بگذارند. آن شب را تنها به خاطر در کنار دوستان بودن و شلوغ کاری‌های داخل مینی‌بوس دوست دارم و هر بار سعی کرده‌ام خاطره دیدن آن سیرک را از ذهنم پاک کنم و بعد از آن برای همیشه تصمیم گرفتم که دور چیزی به نام سیرک را خط بکشم. در آن سیرک کذایی من 10 – 12 شیر دیدم که با هر حرکت مربی‌شان از ترس به میله‌های اطراف محل نمایش مدورشان می‌چسبیدند!!! آن‌ها شیر بودند ... شیر ... اما هیچ رنگ و نشانی از ابهت نامشان درونشان نمانده بود ... آن شب بیشتر از همه دلم برای کودکانی سوخت که بیننده این نمایش‌ بودند. آن‌ها چه چیزی به دست آورده بودند؟ چقدر دوست داشتن حیوانات و احترام به طبیعت را آموخته بودند؟ برنامه تفریح آن شب با کدام استاندارد تفریح سالم که اینقدر در بوق و کرنا می‌شود تطابق داشت؟

یک بخش زیادی از مخالفتم با این اتفاق به این خاطر است که اکثر مخاطبین سیرک‌ها کودکان هستند و معمولا اگر بزرگترها می‌روند به دلیل همراهی با بچه‌ها است. سر و کارم بیشتر با بچه‌ها است و دعدغه‌ام آموزش محیط‌زیست و حیات وحش به آن‌ها. می‌ترسم از تاثیر نامطلوبی که این جریان بر ذهن کودکان خواهد داشت.

این روزهایم پر از دویدن و شلوغی است. به همین خاطر نتوانستم زودتر درباره این موضوع بنویسم. سفر تقریبا طولانی در پیش دارم که مدت‌ها است می‌خواهم درباره‌اش بنویسم اما نمی‌شود. امروز که از سفر آمدم صحبت با دو نفر از دوستان و خواندن مطالب تازه دوباره انگیزه نوشتن درباره این ماجرا را در من تقویت کرد و ترجیح دادم به جای نوشتن پیش سفرنامه‌ام، درباره "بلاهت آشکاری که رخ داده است" بنویسم. مصاحبه روز جمعه را ندیدم، اما هر نوشته‌ای که درباره‌اش دیدم را خواندم و هر نقل قولی که می‌شد شنید را شنیدم. یک وقت‌هایی یک اتفاقاتی دوز بلاهتی که درونشان جریان دارد بسیار بالا است! آنقدر که با هر جمله‌ای که می‌شنوی یا می‌خوانی احساس می‌کنی به شعورت توهین شده است.

 

موافقم که در این باره حرکتی انجام بدهیم. حداقلش همان سر و صدای مجازی و رسانه‌ای است که تجربه نشان داده از پسش بر می‌آییم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت   توسط safzav  | 

 

به یک عدد فرد حواس جمع جهت ضبط و ربط امور و جبران نقصان‌های حافظه‌ای بنده به سرعت نیاز است! فرد مذکور می‌بایست به دنبال من از این سر شهر تا آن سر شهر بدود و حواسش باشد من چیزی را جا نگذاشته و گم نکنم؛ بخصوص مدارک مهم و کیف پولم را!

شخص مذکور در ساعت‌های خالی کاری‌اش نیز می‌تواند به پاکسازی و مرتب‌سازی وسایل و اتاق اینجانب بپردازد.

از موارد دیگری که از این شخص انتظار می‌رود آن است که شخص مذکور برنامه‌های روزانه من را به گونه‌ای تنظیم نماید که اینجانب نه تنها به انبوه کارهای عقب مانده و نمانده و متولد شده و نشده‌ام برسم بلکه حتی فرصت کافی برای کتاب خواندن و فیلم دیدن و البته خوابیدن نیز داشته باشم!

شخص مذکور می‌بایست توجه داشته باشد که سفر جزء جدایی ناپذیر زندگی من است و آشتی دادن  حجم انبوه کارها و سفرهایم به من ربطی نداشته و خود ایشان می‌بایست یک گِلی به سرشان بگیرند!

همچنین ایشان زمان‌های کوتاهی در هفته را نیز به امر وبلاگ نویسی و وبلاگ‌خوانی بنده اختصاص دهند ...

و در انتها لازم به ذکر است که این شخص می‌بایست از روحیه داوطلبی بالایی برخوردار باشد؛ زیرا حقوق و مزایای شخص مورد نظر محفوظ بوده و هیچ‌گاه به ایشان پرداخت نخواهد شد!

آنم آرزوست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت   توسط safzav  | 

 ادامه ماجراي عشق صفورا و مرد كابلي!!

 

قسمت اول ماجرای عشق صفورا و مرد کابلی را که در مطلب پیش خواندید ... و حالا ادامه ماجرا:

 

به كابل رفتم  از براي ديدار

نديدم هيچ نشاني من از اين يار

 

بگفتند كه صفورا نيست اينجا

برفته سوي ايران او به ناگاه

 

خيال درس خواندن او به سر داشت

به هر جايي كه بودش دردسر داشت

 

گهي قورباغكان را خواب مي كرد

گهي مارمولكان در آب مي كرد

 

پدر ديگر نداشت آسايش جان

فرستادش به دانشگاه تهران

 

چو اين قصه از ايشان بشنيدم

به سمت ترمينال غرب دويدم

 

برفتم سوي شهر آرزو ها

كه تا شايد ببينم روي او را

 

پياده كردنم در پل فرديس

برفتم من پياده تا به پرديس

 

بگفتند كه كجا آهاي عمو جان؟

مگر هستي تو دانشجوي تهران؟

 

بگفت اين جمله را مردي دم در

بدو گفتم غريبم من در اين شهر

 

بدنبال صفورا آمدم من

از آن گوشه دنيا آمدم من

 

بگفتا به من اي عاشق سركش

صفوراي تو رفته است مراكش!

 

نگفتم حرفي و رفتم فرودگاه

به همراه دلي پر سوز و پر آه

 

بگشتم كوه و جنگل ها و رودش

ولي افسوس، آنجا هم نبودش

 

خبرآمد به خوزستان برفته

دل من از سر و سامان برفته

 

چو خوزستان رسيدم من به صد جان

بگفتند رفته حزب سبز ايران

 

دويدم سوي حزب سبز اما

خبر آمد برفته است او از آنجا

 

ندا آمد كه استعفا بداده است

دل اندر يوزپلنگان او نهاده است

 

به NGO ي! يوز گشتم  روانه

نديدم آخر از او من نشانه

 

دگر قلبم ز بي تابي برفته است

چو بشنيدم به بافق يزد رفته است!

 

دلم چون عاشق شوريده شيدا

نهادم  در ره عشق صفورا

 

ندانستم كه اين عشقم چه خام است

تو گويي ديدن يارم حرام است

 

 ولي آخر از اين عشقم  چه سودا

به ياد آمد مرا اين شعر زيبا

" دل از من برد و روي از من نهان كرد

خدايا با كه اين بازي توان كرد."!!

 

زبهر ديدنت گشتم چو توپ قلقلي

تو گويي من شدم مرغ و تو  دزد فلفلي!!

 

نوشتم نامه اي از بهر مادر

كه مامي بيخيال بابه صفدر!!

 

بگرد اندر در و همسايه شايد

تو را از دختري ديگر خوشايد

 

زبس گشتم دگر جاني ندارم

براي آمدن Money ندارم

 

صفورا كرده ويران روزگارم

دگر حال سفر كردن ندارم

 

اگر ديدي دختري ناز و حسابي

نگهدارش به  زنجير و طنابي

 

مگر ماركوپولو ياري رساند

صفورا را زتنهايي رهاند

 

-----

 

با تشکر فراوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان از "رنگرز" که به درخواستم پاسخ داد و رنگ زد به این روزهایم ...

 

راستی! آخر این هفته باز هم دارم می روم سفر! تازه!! از سفر بعدی ها و قبلی ها خبر نداری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت   توسط safzav  | 

 

 

!. دوستی دارم که نشان دادن عکس‌های سفرهایم به او یکی از شادی‌های زندگی‌ام است. این دوست مصداق بارز "بر سر ذوق آوردن صاحب سخن" است. سفر می‌روم و عکس خوب می‌گیرم برای خودم و برای او ... بعد از هر سفر به دیدنش می‌روم تا عکس‌هایم را نشانش دهم. از ذوق کردن‌هایش ذوق می‌کنم و از حس‌های خوبش پر از حس خوب می‌شوم ...

 

!!. مدرسه‌ای مذهبی است. داعیه مذهبشان گوش فلک را پر کرده است. خانواده‌ها متعصبند. موسیقی در این مدرسه حرام است. به کار بردن کلمه "رقص" در این مدرسه عواقب دارد؛ حتی اگر درباره حرکات خاص زنبورها باشد! ... یکی از دانش‌آموزان برایم تعریف می‌کند در سال گذشته عادت داشته است در پایان زنگ ناهار به خدماتی مدرسه‌شان برای جمع کردن ظرف‌ها کمک کند و در تمام آن مدت دوستانش آن دور می‌ایستاده‌اند و زیر لب به او می‌گفته‌اند: "حمال ... حمال ... حمال ..." ... او دیگر امسال به خدماتی مدرسه‌شان کمک نمی‌کند ... نمی‌توانم این تناقض و این فاصله را بفهمم ... چقدر میان درک ما از مذهب و خدا فاصله است ...

 

!!!. تازگی‌ها کمی رنگ‌های گرم زندگی‌ام کم شده‌اند ... کسی رنگ اضافی دارد که به زندگی‌ام بزند؟ ...

 

!!!!. فصل فصلِ ترشی درست کردن و ترشی خوردن است (البته برای من ترشی خوردن فصل ندارد!). ترشی‌های رنگ و وارنگ را که می‌بینم دلم غنج (قنج؟) می‌رود! همین ترشی، سفری یک روزه با دوستان را به سفری مفید تبدیل کرد! تابحال به عمرم نه ترشی انگور دیده و نه خورده بودم! ترشی فوق‌العاده‌ای است. از مشتری‌های همیشگی‌اش شده‌ام ...

 

!!!!!. برایم نامه از کابل رسیده

دوباره خون به رگ‌هایم دویده

نوشته مادر پیرم که برگرد

جوان گشته صفورا قد کشیده

 

صفورا دختر همسایه ماست

قشنگ و تازه و تر مثل گل‌هاست

یگانه یادگار بابه صفدر

برایم نو عروس آرزوهاست

به شهر آرزوها می‌روم من

پر از عشق تمنا می‌روم من

به دوشم کوله‌باری از حوادث

به دیدار صفورا می‌روم من ... از اینجا می‌روم من.....

 

این شعر را یکی از خوانندگان وبلاگم به نام "مهدی ر." برایم فرستاده است (اگر مشکلی ندارید که نامتان را کامل بگویم اطلاع بدهید تا آن را درست کنم). گویا ترانه‌ای است که آقایی به نام "داوود سرخوش" آن را خوانده است. البته من تابحال این ترانه را نشنیده‌ام و این خواننده را نیز نمی‌شناسم * ...

خلاصه اینکه منظورم از نقل این ترانه در اینجا این بود که بگویم: "من معروفم! حتی برایم ترانه هم گفته‌اند! و یک بنده‌ خدایی به خاطر من می‌خواهد از یک جایی به جای دیگر برود! ... حساب کار دستتان بیاید!!!"

اما جدای از شوخی ترانه بامزه‌ای است ... دوستش دارم ... اسم من اسم معمولی برای ترانه‌ها نیست. برایم جالب بود که در ترانه‌ای اسم من آمده ...

 

!!!!!!. این روزها از بسته شدن کتابفروشی ثالث بسیار غمگینم. آنجا یکی از پاتوق‌های همیشگی‌ام بود. دو روز قبل از بسته شدنش هم آنجا بودم ... از راه رفتن میان ردیف‌های کتاب و آلبوم‌های موسیقی‌اش بسیار لذت می‌بردم ... امیدوارم اوضاع درست شود ....**

 

!!!!!!!. چرا مسئولین محیط زیست حتی از به کار بردن کلمه "آلودگی‌" در میان احتمالات مرگ دوباره دلفین‌ها فرار می‌کنند. همه جور احتمالی مانند اختلالات ناشی از رادار کشتی‌ها را می‌گویند اما احتمال مردن از آلودگی‌ها را نه ...

 

 -----

*

امروز که کاست های سال های سال پیشم را جابجا می کردم به کاستی از این خواننده برخوردم! من صدایش را می شناسم، اما مدت ها بود که فراموشش کرده بودم ...

 

** پس از نوشتن این مطلب در اینجا خواندم که کتابفروشی ثالث دوباره باز شده است ... نقطه امیدی است ... اما اوضاع کاملا درست شده است؟ ... فکر نمی کنم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت   توسط safzav  | 

 

کتابی که این بار می‌خواهم معرفی کنم کتابی برای کودکان و نوجوانان است. کتابی پر از فعالیت‌های عملی برای شناخت بی‌مهرگان اطراف ما.

به نظر من مقدمه این کتاب بسیار عالی نوشته شده است. به همین خاطر ترجیح می‌دهم به جای آنکه خودم معرفی برای این کتاب بنویسم، بخشی از مقدمه کتاب به قلم آقای امیر صالحی طالقانی که مترجم این کتاب هستند را برایتان بازگویی کنم:

 

"هیچ وقت تابستان گرم سال 51 و دیوار کاهگلی خانه قدیمی‌مان را فراموش نمی‌کنم. آن زمان پنج – شش سال بیشتر نداشتم – درست هم سن محمد. هنوز برق به خانه ما نیامده بود و روشنی بخش شب‌های تاریک ما گردسوز کهنه و زنبوری زهوار در رفته‌ بودند. من راز بقا را در کنار چراغ زنبوری می‌دیدم. تماشای مورچه‌های پر داری که به خاطر نور چراغ دور آن جمع می‌شدند، سرگرمی شب‌های من بود. اما حالا محمد در همین خانه راز بقا را از پشت شیشه سرد تلویزیون می‌بیند. بازی با کرم‌های خاکی باغچه کوچک حیاط، تفریح روزهایمان بود. با تکه چوبی که از شاخه خشک درخت می‌کندم، کرم را بلند می‌کردم و روی آجرهای کف حیاط می‌گذاشتم. مشاهده وول خوردن‌های کرم و تلاشش برای فرو رفتن در سوراخ سنبه‌های کف حیاط نشاط عجیبی داشت. ولی بیشتر اوقات گنجشک‌های زبر و زرنگ کمین کرده در شاخ و برگ درخت مو، به کرم مجال پیدا کردن سوراخ را نمی‌دادند. یک فرود سریع و به نوک گرفتن کرم و پرواز بر لب دیوار. آن روزها هنوز پیف پاف و نگون و ... مد نشده بود. یادم می‌آید چند سال بعد که سال دوم – سوم ابتدایی بودم، برای اولین بار تلمبه و امشی را دیدم. آن هم برای دور کردن شته‌های روی درخت خرزهره نه برای نابودی نسل حشرات. آن روزها برای این که مانع مسیر طولانی لشکر کشی عظیم مورچه‌هایی که خرده‌های نان‌ را از کنار سفره به لانه‌شان می‌بردند، نشویم از جایمان بر می‌خواستیم، ولی امروز محمد ...!

هیچ وقت آب و هوای شرجی تابستان 67 رامسر و فضای سرسبز اردوگاه را از یاد نمی‌برم. پرواز زیبای سنجاقک‌ها با آن چشم‌های مرکب و بال‌های بزرگشان. بچه‌ها با راکت بدمینتون آنها را شکار می‌کردند. ساعت‌ها سرگرم تماشای آنها و پروازشان می‌شدیم و در پی آن کنجکاوی‌های فراوان بچه‌ها.

 

***

کتاب جاضر که ما نام فارسی آن را جانوران اطراف ما گذاشته‌ایم، حاصل تلاش‌های کنجکاوانه دوران کودکی ژیل بریون است. او از همان کودکی با راهنمایی‌های پدرش به جمع‌آوری، نگهداری و پرورش انواع بی‌مهرگان پرداخته و تحقیقات بسیاری زیادی بر روی گونه‌های مختلف حشرات کرده است. ژیل تحصیلاتش را هم به خاطر علاقه‌اش در رشته زیست‌شناسی جانوری آغاز کرده و در حشره‌شناسی به پایان رسانده است. وی هم اکنون در دانشگاه شربروک کانادا به تدریس همین رشته مشغول است.

او در این دو کتاب سعی دارد تمام تجربه‌هایی که در طول سالیان دراز کسب کرده است در اختیار نوجوانان قرار دهد. جلد اول به مطالعه و بررسی کرم خاکی، حلزون، لیسه، عنکبوت، صد پا، هزار پا و خر خاکی اختصاص دارد و در جلد دوم به ملخ، جیرجیرک، شته، مورچه، مگس خانگی، مگس سرکه و ... می‌پردازد.

..."

 

 

این کتاب را همان اولین بار که دیدم و شروع به ورق زدنش کردم عاشقش شدم! کتاب پر است از فعالیت‌های هیجان انگیز برای شناخت بی‌مهرگان. جلد اول کتاب 75 صفحه است و جلد دوم 7۹ صفحه و بیشتر فعالیت‌ها در یک صفحه توضیح داده شده‌اند. هر فعالیت شامل وسایل مورد نیاز، توضیح فعالیت و یک تصویر نقاشی شده است. شخصیت‌های کتاب دو پسرک کارتونی با مزه هستند.

کتاب‌ها سیاه و سفید و چاپ موسسه فرهنگی مدرسه برهان - انتشارات مدرسه هستند. هر کدام از جلدها نیز 900 تومان قیمت دارند.

 

فکر می‌کنم بد نباشد یکی از فعالیت‌های کتاب را اینجا بیاورم:

 

"قدرت بویایی حلزون

 

وسایل مورد نیاز: یک قطعه طالبی، سیب و کلم، خط‌کش 30 سانتیمتری

 

طالبی را در فاصله 5 سانتیمتری حلزون بگذار. اگر حلزون میوه را پیدا و شروع به خوردن آن کرد، آزمایش را تکرار کن. اما این بار میوه را در فاصله 10 سانتیمتری جانور بگذار. هر دفعه طالبی را 5 سانتیمتر دورتر از حلزون قرار بده. از چه فاصله‌ای جانور دیگر نمی‌تواند بوی طالبی را تشخیص بدهد؟

این دوست ما از حس بویایی قوی برخوردار نیست! به‌تدریج که طالبی دور می‌شود، مشکل جانور برای پیدا کردن آن بیشتر می‌شود. فکر می‌کنی اگر برای این آزمایش از میوه‌ای که بوی کمتری دارد، استفاده کنی، باز هم نتیجه همین می‌شود؟ آزمایش را با یک قطعه سیب یا کلم تکرار کن."

 

فکر می‌کنم این کتاب هدیه بسیار فوق‌العاده‌ای برای باز کردن درهای دنیای معمولا ترسناک حشرات برای بچه‌ها و آشتی دادنشان با آن است و علاوه بر این روحیه پژوهشگری آنها را نیز تقویت می‌کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت   توسط safzav  | 

 

"روزی مردی که نامش "ستاره بزرگ" بود رفت درختی را قطعه قطعه کند تا برای خانواده‌اش سرپناهی بسازد. او داشت تبرش را روی تنه درخت می‌گذاشت که درخت جلوی پایش به زمین افتاد و گفت: "مرا قطعه قطعه نکن. من پدر تو هستم. تو پسر منی."

این ماجرا زمانی رخ داد که دنیا تازه درست شده بود. اما هنوز هم همانطور است و هر وقت سرخ‌پوستی می‌خواهد درختی را قطع کند درخت با صدای بلند به او می‌گوید: "مرا قطعه قطعه نکن، من پدر تو هستم. تو پسر منی."

و این راست است.

همیشه چنین بوده، همیشه چنین است!"

 

این نوشته آخرین افسانه‌ای است که در کتاب "همیشه چنین بوده همیشه چنین است"* آمده است. این کتاب را کودکان سرخ‌پوست آریزونا نوشته‌اند. کتاب پر است از افسانه‌ها و باورهای سرخ‌پوستان که روزی با آداب خاصی در فصل زمستان‌**، دور آتش، توسط قصه‌گوها نقل می‌شده است.

 

سفر بودم. جایی میان کوه‌ها و جنگل‌ها. شب‌ها در سرما زمانی که مارها خواب بودند دور آتش می‌نشستیم و افسانه‌های سرخ‌پوستی می‌خواندیم. بعد از سفر این کتاب را از دوست همسفرم هدیه گرفتم. آنقدر دوستش دارم که وسط این همه سرشلوغی و کارهای عقب مانده و تحت تعقیب بودن‌ها و کارهایی که باید به سفر امشب برسد، ویر وبلاگ نویسی را در جانم بیندازد!

 

همیشه طرز نگاه سرخ‌پوستان به طبیعت برایم جالب بوده است. اولین بار آنها را با کتاب "ما، همه سهمی از زمین هستیم"*** که حاوی پاسخ سیاتله، رییس قبیله سرخ‌پوستان دوامیش، به رییس جمهور وقت ایالات متحده است، شناختم. این پاسخ را رییس قبیله، در سال 1855، هنگامی که از سوی رییس جمهور پیشنهاد واگذاری و فروش سرزمینشان و سکنی در مکانی دیگر را دریافت می‌کند داده است. این پاسخ به خوبی نوع دیدگاه سرخ‌پوستان به طبیعت را نشان می‌دهد که برای من بسیار دوست داشتنی، زیبا و احترام برانگیز است.

 

یکی دیگر از نوشته‌های این کتاب را بخوانید:

 

دوستی آپاچی‌ها و طبیعت

 

"قبیله آپاچی از دو فرزند "زن تغییر کننده" ریشه گرفته‌اند. پدر یکی از این پسرها "آب" بود و پدر آن یکی "خورشید". به همین علت، همه چیز طبیعت برای آپاچی‌ها مقدس است. ما با آب و خورشید هم ریشه‌ایم. در سن کارلوس کوهی هست که از بقیه کوه‌ها محترم‌تر است. اسم آن کوه "سه قلوها" است.

پدران ما به ما گفته‌اند که نباید روی این کوه برویم. اگر کودکی به آن کوه برود و آنجا چیزی را لمس کند تا ابد بچه باقی می‌ماند.

آپاچی‌ها معتقدند نظم طبیعت باید حفظ شود و حرمت هر چیزی را باید نگه داشت."

 

-----

 

* این کتاب چاپ انتشارات حوض نقره و قیمت پشت جلدش 595 تومان است!

 

** سرخ‌پوستان معتقدند تابستان‌ها نباید قصه تعریف کرد، زیرا مارها از قصه خوششان نمی‌آید و اگر قصه‌ای بشنوند عصبانی می‌شوند و می‌آیند کسی که آن را تعریف می‌کند نیش می‌زنند. برای همین قصه را فقط زمستان‌ها که مارها در خواب هستند تعریف می‌کنند.

 

*** این کتاب ترجمه امید خادم صبا است و خودش آن را چاپ کرده است. آخرین قیمتی که از این کتاب دارم 550 تومان است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت   توسط safzav  | 

پیش به سوی داشتن خانه ای سبز ...

 

اگر شما هم جزء کسانی هستید که به کره زمین، محل زندگی‌تان، و حفظ آن علاقمندید لازم نیست که مثلا از نظر مالی و موقعیت اجتماعی فردی مانند ال گور باشید، فیلمی پر سر و صدا بسازید و آخرش هم جایزه صلح نوبل را ببرید! ... یا لازم نیست رییس سازمان حفاظت محیط‌زیست باشید یا تصمیم گیرنده مهمی در کشور ... یا ... خلاصه اینکه برای حفظ کره زمین به توان‌های کوچک تک تک ساکنینش نیاز است. برای آنکه این توان‌های کوچک بر روی هم جمع شوند و موج بزرگ قدرتمندی را بسازند ... کاری که ما باید بکنیم این است که جایمان را در این موج پیدا کنیم ...

 

"همین دور و برهای شماره 3" درباره ساکنین یک مجتمع مسکونی است که جایشان را در این موج پیدا کرده‌اند. مدت‌ها است که تصمیم دارم این مطلب را بنویسم، اما فرصت نمی‌شد تا اینکه بهانه نوشتن برای "23 مهر ماه" انگیزه آن را دوباره در من تقویت کرد و باعث شد بهانه‌ وقت ندارم و این‌ها را کنار بگذارم!

 

مجتمع مسکونی که درباره آن حرف می‌زنم جایی در ارتفاع 1600 متری، در دامنه کوه‌های غربی و محله‌های تازه ساز تهران است. این مجتمع مسکونی 5 طبقه، 40 واحد مسکونی و 100 نفر ساکن دارد. ساکنین این مجتمع مانند هر مجتمع دیگری ترکیبی از پیرها و جوان‌ها، مجردین و متاهلین، مستاجرین و مالکین، از هر صنف و دسته اجتماعی است. اما این مجتمع به دلایلی با بسیاری از مجتمع‌های مسکونی دیگر سطح تهران تفاوت دارد. در این‌ ساختمان کارهایی برای کمک به حفظ کره زمین انجام می‌شود. این ساختمان مصداق این جمله است: "پیش به سوی داشتن خانه‌ای سبز ..."

 

 

چند نمونه از اقدامات آن‌ها در مجتمعشان را بازگو می‌کنم:

 

!. به علت ارتفاع بالای محل واقع شدن مجتمع، سرما و باد بیشتری در آن اطراف نسبت به سایر مناطق تهران وجود دارد. درهای پارکینگ این ساختمان از آن درهایی است که منافذ زیادی دارد. همین مسئله موجب می‌شده است که جریان باد زیادی در محوطه پارکینگ جریان پیدا کند و محیط موتورخانه را که در گوشه پارکینگ است سرد کند. به همین خاطر انرژی زیادی در موتورخانه برای گرم شدن محیط خودش و سپس گرم کردن آب صرف می‌شده است. ساکنین این مجتمع برای آن‌که این مشکل را حل کنند یک راه‌حل پیدا کرده‌اند. آنها منافذ در را با توری پوشانده‌اند. با این کار جلوی باد گرفته شده است و دیگر جریان بادی در محوطه پارکینگ ایجاد نمی‌شود.

 

!!. در پارکینگ این مجتمع بارها و بارها چراغ‌ها روشن می‌مانده‌اند. چراغ‌های پارکینگ از نوع چراغ‌های معمولی و در تعداد بالا بوده‌اند. ساکنین بعد از مدتی به این نتیجه می‌رسند که با تذکر دادن و امید به رعایت کردن، مشکل حل نمی‌شود. پس با کمی تحقیقات می‌فهمند که برای حل مشکلشان می‌توانند از "فتوسل" استفاده کنند. فتوسل میزان نور محیط را تشخیص می‌دهد و در ساعت خاصی از روز چراغ‌ها را روشن و در نزدیکی روشنایی روز آنها را خاموش می‌کند. ساکنین این مجتمع کار دیگری نیز برای چراغ‌های پارکینگ کرده‌اند. آن‌ها در تعداد چراغ‌های پارکینگ بازنگری کرده‌اند و بسیاری از آنها را کور و به جایش در تعداد بسیار کمتر مهتابی نصب کرده‌اند. به گفته خودشان با این کارها، نور  دریافتی‌شان حدود 50 درصد افزایش و هزینه برقشان حدود 20 درصد کاهش داشته است. قیمت هرکدام از این فتوسل‌ها 10 هزار تومان و نصب آن بسیار ساده است.

 

نصب فتوسل برای کنترل زمان روشن ماندن چراغ ها

 

!!!. حیاط این مجتمع بسیار دوست داشتنی و زیبا است. نکته‌های زیادی درباره حیاط این مجمتع می‌توان گفت اما یکی از جالب‌ترین‌هایش این میزها است:

 

میزهای بازیافتی!

 

ساکنین مجتمع با یکی از انبارهای مخابرات صحبت کرده‌اند و این حلقه‌های بزرگ چوبی به ظاهر به درد نخور را داخل حیاطشان آورده‌اند. آنها از این حلقه‌های چوبی به عنوان میز استفاده می‌کنند. بر روی منقلی که در گوشه‌ای از حیاط برای استفاده کل ساکنین گذاشته شده کباب درست می‌کنند و بر روی این میزهای گرد که با رومیزی تزیین می‌شود از مهمانانشان پذیرایی می‌کنند و از زیبایی‌های حیاطشان لذت می‌برند.

 

!!!!. یکی دیگر از کارهایی که ساکنین این مجتمع کرده‌اند جا انداختن بحث تفکیک زباله‌ها است. آن‌ها مذاکره‌های طولانی و وقت‌گیری با اداره بازیافت منطقه‌شان برای دریافت سطل تفکیک زباله‌های خشک کرده‌اند و بالاخره موفق به دریافت آن شده‌اند. این موفقیت آنها در حالی است که هنوز طرح تفکیک زباله‌ها در مبدا، توسط شهرداری، در آن اطراف اجرا نشده است. آغاز کنندگان این حرکت در مجتمع در ابتدای کار با تهیه و توزیع بروشورهایی در بین ساکنین مجتمع نحوه تفکیک و انواع زباله‌ها را به آنها آموزش داده‌اند. به گفته آنها به جز آن دفعات اول دیگر کسی در تفکیک زباله‌ها تا امروز اشتباهی نکرده است.

 

سطلی برای تفکیک زباله های خشک

 

!!!!!. محل نصب دستگاه اندازه‌گیری دمای آب در موتورخانه‌ها زیر مخزن آب، یعنی درست جایی که حرارت مستقیم است و آب بیشترین دما را دارد است و این خطا در نشان دادن دمای واقعی آب در نهایت موجب هدر رفتن انرژی زیادی تا رسیدن به دمای مطلوب می‌شود. ساکنین مجتمع این مشکل را در می‌یابند و به دنبال راه حلی برای آن می‌گردند و در آخر به این نتیجه می‌رسند که بهترین راه حل نصب نشانگرهای دما بر روی لوله‌های آب گرم است تا دمای واقعی را نشان بدهد و بهتر بتوان درجه گرمای مورد نیاز آب را تنظیم کرد و انرژی را درست مصرف کرد.

 

محل نصب نشانگرهای دمای آب گرم باید تغییر کرد و به روی لوله ها رفت

 

!!!!!!. رعایت الگوی صحیح مصرف آب چیزی است که بیشتر به رفتار ساکنین بستگی دارد تا به تاسیسات آب‌رسانی کل ساختمان. برای همین کار زیادی در سطح کل ساختمان نمی‌توان برای آن انجام داد. اما با این وجود هیئت مدیره این مجتمع تصمیم جالبی گرفته است. در این مجتمع اعلام شده است که پیگیری گرفتن نشتی لوله‌های داخل خانه‌ها به عهده ساختمان است. چون پیگیری این کار فرآیند وقت‌گیری است و معمولا در میان بی وقتی‌های ساکنین گم می‌شود. با به عهده گرفتن این کار تعمیرات زودتر انجام می‌شود و سود آن به تمام ساکنین می‌رسد.

 

ساکنین این مجتمع کارهای ریز و درشت دیگری نیز انجام داده‌اند و یا تصمیم به انجام آن دارند؛ مانند: تعویض لامپ‌های معمولی ساختمان با لامپ کم مصرف، نصب سنسورهای خاصی در ساختمان برای کنترل و تنظیم دمای ساختمان و ...

 

در این مجتمع هر ماه خبرنامه‌ای در یک برگ A4 از طرف هیئت مدیره منتشر می‌شود و در آن خبرهای ساختمان انعکاس می‌یابد. با این کار جریان اطلاعات درستی در مجتمع شکل گرفته است.

 

 

دو نفر از دوستان قدیمی من ساکن این مجتمع هستند و به نوعی راه اندازنده این جریان در مجتمعشان ... اولین بار با خواندن بخش‌هایی از اقدامات و تجربه‌هایشان در وبلاگ یکی از آنها به موضوع علاقمند شدم (خانه جدیدشان اینجا است). خیلی دوست داشتم که خودم از نزدیک ساختمانشان را ببینم. بالاخره همت عالی اتفاق افتاد و این آرزو هفته گذشته به حقیقت پیوست. نیم‌روزی که آنجا بودم پر از حس‌های خوب و دوست داشتنی بود. دوستانم را نمی‌دانم، اما به من که خیلی خوش گذشت ...

 

این تور نیم روزه چند نتیجه‌گیری خوب برای من داشت:

 

یکی آنکه به قول دوست من برای انجام چنین کارهایی اول از همه پشتوانه نظری لازم است. این دو دوست شاید تحصیلاتشان آنچنان مربوط به محیط‌زیست نباشد اما سال‌ها فعال این عرصه بوده‌اند و اطلاعات خوبی دارند. همین مسئله باعث شده است که بتوانند مشکلات را پیدا و ریشه‌یابی کنند و به خوبی از نظراتشان دفاع و دیگران را نیز با خودشان همراه نمایند.

 

دوم آنکه نمی‌شود کنار گود نشست و گفت لنگش کن! باز هم به قول این دوست من آنها از روز اول تمام این مسائل را در ساختمانشان نمی‌دانسته‌اند. آنجا زندگی کرده‌اند و به تدریج مشکلات را پیدا کرده‌اند و پس از آن وارد عمل شده‌اند. بسیاری از حرکت‌ها را خودشان شروع کرده‌اند و انجام داده‌اند، نه اینکه تنها گوشه‌ای بنشینند و به وضع موجود غر بزنند!

 

و سوم و آخر آنکه ما هر کداممان قطره‌ای برای ساختن یک موج قدرتمندیم. تنها باید خودمان را به دریا برسانیم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت   توسط safzav  | 

 

ای وبلاگ نویس‌ها بیشتر از چند روز (چیزی در حدود ۱۰ روز!) به "۲۳ مهر ماه" نمانده است. برای آن روز فکری کرده‌اید؟ چه فکری؟ خب معلوم است فکر برای چه! قرار است برای تولد من ماه‌گرد بگیرید دیگر!! باور کنید!!!! یک عالم وبلاگ قرار است به مناسبت ماه گرد تولد من درباره محیط زیست بنویسند!! چی؟ چی گفتید؟ گفتید خیلی رو دارم؟؟!! خیلی هم عقده خود تحویل‌گیری دارم؟؟!! خب دیگر! چه می شود کرد! جوانیم و باید دلمان به چیزی خوش باشد!! کسی که ما را تحویل نمی گیرد! خودمان باید به داد خودمان برسیم!

خلاصه اینکه اگر می خواهید بدانید برای ماه‌گرد تولد من چه باید بکنید و قضیه نوشتن درباره محیط‌زیست چیست به اینجا بروید و در اینجا نام وبلاگتان را در کنار دیگر برگزارکنندگان مراسم ماه‌گرد تولد من ثبت کنید!

یک خواهش داشتم فقط! لطفا سعی کنید موضوع های خوب انتخاب کنید! می خواهید فهرست آرزوهایی هم برای موضوعات آن روز منتشر کنم؟ به هر حال ماه گرد تولدم است و شاید جای دیگری شد برای رسیدن به آرزوهایم!! ... باز هم خیلی رو دارم؟!! ...

به هر حال مهم نیست! اصل قضیه را بچسبید! بی‌خیال این حرف ها!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. اول از همه خبر پیشنهاد تشکر از نجات دهندگان فلامینگوهای بختگان را که پیش از این گفته بودم باید بدهم ... این هم از لوح‌هایی که فرستاده شدند:

لوح های تقدیر از نجات دهندگان فلامینگوها در بختگان

اگر بازخوردی گرفتم حتما خبرتان می‌کنم.

!!. دانشکده محیط زیست دانشگاه تهران در ۱۲ و ۱۳ آذر ماه "اولین کنفرانس مهندسي برنامه ريزي و مديريت سيستم هاي محيط زيست" را برگزار می‌کند. اطلاعات بیشتر درباره این کنفرانس را می‌توانید در اینجا پیدا کنید.

!!!. نمی‌دانم سایت دکتر بسکی را که گویا تازگی‌ها راه اندازی شده است را دیده‌اید یا نه؟! البته هنوز بسیاری از بخش‌هایش کامل نشده است. فکر می‌کنم اگر کامل شود سایت بسیار جالبی بشود ... آن مقدمه اول را که به قلم خود دکتر است وقتی می‌خوانم ناخودآگاه صدایش در گوشم می‌پیچد ... بعضی آدم‌ها کلام خاص خودشان را دارند که شناسنامه‌شان است. فکر می‌کنم این فرد هم از دسته همین انسان‌ها باشد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

باید بنویسم ... باید بنویسم  ... از تمام هیجانی که امشب در من زنده شد ... از تمام فریادهایی که زده‌ام و صدایی که خش دار شده است ... از تمام دوست داشتن‌هایی که در من زنده شد ... از تمام شیطنت‌ها و بالا پریدن‌ها که مدت‌ها بود نداشتمشان ... از تمام  گیجی و منگی‌هایی که هنوز مغزم درونشان دور می‌زند ...

باید بنویسم ... از آرزوهایم که به حقیقت تبدیل شدند ... از آرزوهایی که در جیب جا می‌شدند و یا آروزهایی که هر کار می‌کنم در کتابخانه‌ سر ریز کرده‌ام جا نمی‌شوند و همین طور کف اتاق مانده‌اند ... از آرزویی که یادم نبود بگویمش اما کسی در این دنیا یادش بود. برای واقعی شدنش دو دوست دیگر در شهری لهجه‌دار دنبالش رفته بودند و فرستاده بودندش اینجا ...

باید بنویسم ... از نوشته‌ها ... از تک تک برگ‌های آلبوم تولد ۲۳ سالگی‌ام ... از آلبومی که هر صفحه‌اش منم و یکی از دوستانم ... از جمله‌ها و آرزوهایی که هر چه می‌خوانمشان سیر نمی‌شوم ... از صفحه‌های آلبومی که هر صفحه‌اش دنیایی است ... باید من هم برایشان بنویسم ... جدا جدا ... برای هرکدامشان ... برایتان خواهم نوشت. فقط کمی وقت می‌خواهم. لطفا منتظر بمانید ...

باید بنویسم ... از آن برق چشم‌ها ... از آن لبخندها ... از آن رشته‌های نامرئی که ما را بهم پیوند می‌دهد ... از آن ...

باید بنویسم ... از آن هدیه‌های مرحله به مرحله (پیش پیش تولد، پیش تولد و تولد!) که صاحبش با وجود دور بودن سنگ تمام گذاشت ... و تو هر بار در مقابل محبت‌های این دوست عذاب وجدان می‌گیری که کم‌کاری کرده‌ای ... راستی! آقایشان سر بریده شده بود! نمی‌دانم چرا! انگار خانم و آقا در آن جعبه کوچک با هم نساخته بودند!!

باید بنویسم ... از آن نامه‌ای که پر بود از حرف‌های دوست داشتنی ... نامه‌ای که می‌خواهی تا پایان عمرت حفظش کنی ...

باید بنویسم ... از کسی که تنها به خاطر من آمده بود ... و من قیافه غمگینش را با علامت سوالی در ذهنم دیدم و تازه بعد فهمیدم که اوضاع و احوالش چقدر به هم ریخته است ... مانده‌ام بین دو راهی! نمی‌دانم باید شرمنده باشم و احساس کنم لیاقت این همه محبت را ندارم و یا بروم آن بالا، روی ابرها از ذوق اینکه کسی در این دنیا تمام غم‌هایش را می‌گذارد پشت سرش تا بیاید پیش من ...

باید بنویسم ... از تمام هیجانی که امشب در من زنده شد ... هیجانی که تمام انرژی‌ جسمی‌ام را کشید و بی‌حالم کرده است ... اینکه فقط آنقدر جان دارم که خودم را به تختخواب برسانم و بخوابم ... اما قبلش ... باید بنویسم ... باید بنویسم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

این روزها اگر دنبال کننده خبرهای محیط زیستی باشید داغ ترین بحث روز بحث از سر گرفته شدن تخریب جنگل‌های لویزان و سرخه حصار در تهران است. تخریبی که این بار مجوز دادگاه دارد ... خوب یادم هست ... دو سال پیش در یک شب زمستانی، یک اس ام اس من را از خواب پراند ... اس ام اس خبر از هجوم شبانه لودرهای شهرداری برای قطع درختان لویزان می‌داد ... تمام روزهای بعد از این واقعه ما (چه کم و چه زیاد ... هر کس به اندازه خودش ...) حول و حوش زندگی این درختان گذشت ... آن روزهایم پر از تاسف بود ... تاسف برای شهرداری که خانه‌اش آن حوالی بود و معلوم بود زودتر می‌خواهد از ترافیک آنجا خلاص شود، آن هم به هر قیمتی! و راحت ترین راه را به یافتن راه حلی با سود طولانی مدت ترجیح می‌دهد ... تاسف برای مشاور شهرداری که در سال‌های قبل نامش گره خورده گروه‌های غیردولتی زیست محیطی بود و جشنواره‌های زیست محیطی و دانش آموخته محیط زیست ... و شده بود توجیه‌گر فعالیت‌های رییسش ... و شد دلیل دیگری برای اثبات آنکه بیشتر ضربه‌ها را به محیط زیست این کشور متخصصان این رشته زده‌اند؛ چون راه و چاه‌های دور زدن را خوب می‌شناسند ... تاسف برای شهروندانم که آنقدر در تامین نیازهای اولیه زندگی‌شان در مانده‌اند که دیگر جایی در ذهنشان برای نگران بودن برای ریه‌های شهرشان باقی نمانده است ... تاسف برای ساکنین محله پایین جنگل که در بازی قدرت یک فرد بازیچه شده بودند ... تاسف برای اطلاعات ریز و درشت موثقی که غیر قابل انتشار بوده و هست و آنهایی که می‌دانستند کاری از دستشان بر نمی‌آمد ... تاسف برای خودم که در خواب ناز به سر می‌بردم و جایی دیگر در شهر فاجعه‌ای در حال اتفاق افتادن بود ... 

این همه مدت که خبری از لویزان و سرخه حصار نبود دادگاهی در جریان بود که من به عنوان یک شهروند هیچ جایی در آن نداشتم. یعنی کسی جایی برای من در نظر نگرفته بود. اما در طرف دیگرش سازمانی بود که به دنبال رسیدن به خواسته‌اش بود ... و رسید ... طی این چند سال بارها و بارها برای موضوعات مختلف به اینجا رسیدم که "دیگر تمام شد! کاری از دست من ساخته نیست ..." ... این آب پاکی بارها روی دستم ریخته شده است ... آن جلسه‌ای که در آن به نتیجه رسیدیم که کاری از دست گروه کوچک ما که مدتی بود بر روی ذخیره گاز در پارک ملی کویر کار می‌کرد تا شاید بتواند کاری انجام دهد، ساخته نیست؛ همینطور بی حرکت بر روی صندلی نشسته بودم و نمی‌داستم با این حجم بزرگ ناامیدی در مغزم چطور کنار بیایم. یکی از دوستان قدیمی که خودش از فعال‌ترین‌های محیط زیست این کشور است گفت: "مشکل تو اینه که تمام زندگیت محیط زیسته! ماها رو که می‌بینی فعالیت فوق برنامه‌مونه. ما شغل و کار خودمون رو داریم و در کنارش محیط زیست دغدغمونه. اما تو درست، کارت، زندگیت همش محیط زیسته ... برای همیه که برای تو سخت تره ..." ... راست می‌گفت ... من مثل خیلی‌ها ناخواسته در این راه پرت نشدم. من این راه را انتخاب کردم ... به بن بست رسیدن‌های این راه بخش زیادی از زندگی من را تحت تاثیر قرار می‌دهد ...

اما یا تمام این‌ها عبارت‌های زیر نقطه روشنی هستند برایم:

"همه سروهای شرقی را هم که ببرند

هر روز که خورشید از آن سمت بیاید

قلمی هست که همه زمین پاک تراشیده رااز نو درخت بنویسد "

این نوشته را اولین بار در وبلاگ مژگان دیدم ... انگار حرف از امیدی می‌زند که بعد از بسته شدن تمام درها به خودت می‌دهی ... و یک جور هشدار است ... و من از اینکه کسانی هستند که این هشدار را بدهند بسیار خوشحالم ... بودن این افراد به من برای ادامه دادن امید می‌دهد  ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

کیک تولدی برای تمام فصول!!!

می‌دانم دوره جدیدی در حال شروع شدن است. حال و هوایی که با آنچه در سال‌های قبل گذشته تفاوت دارد. این تفاوت را حس می‌کنم. مانند حسی که در تولد ۱۸ سالگی داشتم یا در تولد ۱۴ سالگی یا ...

به هر حال در کل تولدم مبارک!  ایشالله به جای ۱۰۰ ساله شدن تا یک وقتی زندگی کنم که کاری برای انجام دادن روی زمین دارم!

آن کیک تولد بالا هم برای شما! (عکس دزدیه! لینکش رو گم کردم که بگم از کجا بر داشتمش!) ...

 می‌توانید از خاطره‌های قبلی کیک خوردنتان کمک بگیرید تا یک کم از شدت مجازی بودنش کم بشود!  

برای اینکه کمکی هم به تقویت ریاضیاتتان کرده باشم، آن علامت سوال را رویش گذاشته‌ام که خودتان حساب و کتاب کنید! ... حساب و کتابتان که تمام شد به تقارن جالبی می‌رسید. البته برای من جالب است، تضمین نمی‌کنم برای شما هم اینقدر جالب باشد! به هر حال این اتفاق برای همه یک بار در عمرشان می‌افتد!!! نمی‌دانم آن سال اصلا به آن دقت کرده‌اید یا نه! یا اصلا آن سال مذکور برایتان رسیده است یا نه!

خلاصه اینکه باز هم تولدم مبارک!  این  و این  هم برای خودم!

 -----

پ.ن: راستی! قالب وبلاگم را عوض کردم! بالاخره دوست نداشتن رنگ تیره‌اش به دوست داشتن آن "پیغول‌های" کنارش چربید! ... شاید هم دلم تغییر می‌خواست و این مسئله وزنه آن طرف را سنگین‌تر کرد ... دلم یک قالب هیجان انگیز می‌خواهد که برای خود خودم باشد. یک چیزی در مایه‌های رنگ و طرح روشنان ... خدا آخر و عاقبت وبلاگ ما را با این بی‌سوادی ما به خیر کُناد!!! ... یادم باشد این آرزو را در فهرست آرزوهای تولد یک سالگی وبلاگم بنویسم! شاید برآورده شد! آرزو که بر جوانان عیب نیست ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. یک زن است. سنش به 70 نرسیده است. شوهرش را چندین سال پیش از دست داده و چند سالی می‌شود که همه فرزندانش را به خانه بخت فرستاده است. خانه‌اش را با یکی از پسرها و عروسش مشترک است. اوضاع و احوال خوبی ندارد؛ نه نظر سلامتی و نه از نظر روحی و خانوادگی. از هرکس بپرسید خواهد گفت مشکلاتش است که بر روی سلامتی‌اش تاثیر منفی دارد. در یک شهر سنتی و در خانواده‌ای سنتی‌تر زندگی می‌کند. نمی‌تواند ابروهایش را بردارد یا صورتش را اصلاح کند چون برایش حرف در می آورند. کسی که یک پایش لب گور است را چه به این کارها! نمی‌تواند مانتوی یک کمی از ساده آن طرف تر هم بپوشد. چون باز هم کسی که پایش لب گور است را چه به این حرف‌ها! ... یکی از بزرگترین مشکلاتش با فروختن خانه فعلی‌اش و خرید یک خانه جدا حل می‌شود. اما نمی‌گذارند! فرزندان می‌گویند تو نمی‌توانی تنها زندگی کنی؛ اما در اصل نگران ارث و میراثشان هستند. ارث و میراثی که به زودی به دست خواهند آورد و نمی‌خواهند با یک خرید و فروش، یک موقع مشکلی پیدا کند. با کارهایشان می‌گویند:  "تو که داری می‌میری! این چند وقت را هم تحمل کن!" خودش هم انگار باورش شده است. قبل‌ترها این‌طور نبود؛ اما این روزها مرتب از مردن حرف می‌زند.

 

!!. یک زن است. شوهرش را چندین سال پیش از دست داده و با تنها دخترش زندگی می‌کند. هنوز که هنوز است وقتی از شوهرش حرف می‌زند چشم‌هایش برق می‌زند. در شهر و خانواده سنتی به دنیا آمده است. شوهرش هم. آن موقع‌ها جوان‌های ناخلفی بوده‌اند و تا توانسته‌اند خلاف جریان آب شنا کرده‌اند. این روزها دخترش هم مثل خودشان شده است و در حال شنا کردن بر خلاف جریان آب است. اما او گاهی طاقتش طاق می‌شود. تا یک جایی می‌تواند جلوی حرف‌های دیگران تاب بیاورد و کارهای دخترش را توجیه کند. دخترش به جانش بسته است. می‌گوید هیچ دلیلی به جز دخترش برای زندگی ندارد. من هم ندیده‌ام کاری داشته باشد برای خودش. برای خود خودش، به عنوان یک انسان. تک تک سلول هایش فریاد می‌زنند که تنها دلیل زنده بودنش دخترش است ...

 

!!!. یک زن است. جوان است. 28 سال بیشتر ندارد. 2 پسر باهوش و فوق‌العاده دارد. اهل درس و دانشگاه بوده، اما این روزها خانواده بدجور دست و پایش را بسته است. یادم می‌آید شب عقدش بدجور به شک افتاده بود. می‌گفت من در این مدت کم چطور باید فهمیده باشم که فرد مقابل من همانی است که به درد من می‌خورد. اما کسی از اطرافیان به این حرف‌ها توجه نداشت. همین که شوهرش پسر شهید بود و کار داشت و مدرکش لیسانس بود کافی بود. می‌گفتند 23 سالش شده و از وقت ازدواجش خیلی گذشته و دیگر صلاح نیست در خانه بماند. شوهرش با اینکه پدر 2 بچه است؛ اما افکارش هنوز مجرد است - افکار بعضی آدم‌ها هیچ وقت متاهل نمی‌شود - بعد از ظهرها که شوهرش به خانه می‌آید بچه‌ها را بر می‌دارد و از خانه بیرون می‌رود تا شوهرش آرامش داشته باشد. تا بتواند درس بخواند و مدرکش را بگیرد. تا بتواند ... تا پسر کوچکترش بی اعتنایی‌های پدر را نبیند. آخر شوهرش بچه دوم را نمی‌خواسته است. پسرک آنقدر خواستنی است که آدم نمی فهمد چطور می‌توان دوستش نداشت ... این روزها شروع کرده است به درس خواندن برای ادامه تحصیل. می‌خواهد برای دل خودش کاری بکند. شرایطش سخت‌تر از این حرف‌ها است ... آیا موفق می‌شود برای دل خودش کاری کند؟ ...

 

!!!!. یک زن است. توضیح دقیق‌ترش این است که یک فرشته است. یک فرشته که روی زمین متولد شده است. سال‌ها پیش یک ازدواج ناموفق داشته. ازدواجی که تا سال‌ها شرایطش را تحمل کرده بوده است. به خاطر دو بچه‌اش ... و بعد یک روز دیگر نتوانسته و با کلی دردسر بالاخره این رشته را بریده است ... بعد از سال‌ها دوباره ازدواج کرده است. فرزند تازه‌ای دارد و محروم است از دیدن دو فرزند دیگرش. این محرومیت را هم شوهر اولش و هم شوهر فعلی‌اش به او تحمیل کرده‌اند. در این ازدواجش هم شرایط خوبی ندارد. شوهرش از آن مردهایی است که فکرشان انگار هیچ وقت متاهل نمی‌شود. اگر فرزند کوچکش نبود شاید شرایط بهتر از این بود. می‌توانست جدا شود. می‌توانست خودش باشد. اما ... اما نمی‌تواند. نمی‌خواهد دوباره چهارچوب امن خانواده یک کودک را بشکند. این روزها تنها رشته پیوند او شوهرش فرزند کوچکشان است ... او طاقت می‌آورد به خاطر کودکش ... راستی! 8 سال پیش که با او آشنا شدم تک تک سلولهای بدنش پر از شادی و آرامش بود. اما این روزها باید هوایش را خیلی داشت. با هر چیزی که بتواند به او شادی بدهد. هر چیزی ...

 

!!!!!. یک زن است. استاد دانشگاه است؛ شوهرش هم. سال‌های سال است که با هم زندگی می‌کنند. از یک نظر زن و شوهر جالبی هستند. چون این زوج از نظر فکری تقریبا هیچ شباهتی با هم ندارند. جهان بینی‌شان دنیایی از هم فاصله دارد. زن عارف است و مرد معتقد به هر چیزی که بشود با آزمایش ثابتش کرد. اما با وجود این تفاوت بزرگ که عواقب بزرگتری هم دارد زندگی آرامی دارند. حاضرم با دلایل بسیاری ثابت کنم که بخش زیادی از این آرامش نتیجه رفتارهای این زن است ... این زن طناب ارتباطی بسیاری از اطرافیانش است (اینکه اگر نباشد آن آدم‌ها توانایی برقراری ارتباط درست را با هم ندارند). این زن دلیل آرامش ارتباطی بسیاری از اطرافیانش نیز هست. ریشه‌های این زن را در بسیاری از جاها می‌توانید بیابید. میان افراد خانواده‌اش، میان همکارانش، میان دوستانش، میان دانشجویانش، میان ... این زن علاقمندی‌های شخصی زیادی دارد. کارهای بزرگی که دوست دارد به آنها بپردازد. اما او خانواده دارد. دو فرزند دارد و بسیاری دغدغه‌های دیگر که او را مجبور به انتخاب می‌کند. در بسیاری از مواقع او خانواده‌اش را انتخاب کرده است. خانواده‌ای که آنچنان هم خانواده انرژی دهنده و ایده‌آلی برای او نیست ... نکته بزرگش این است که او هیچ گاه احساس عدم رضایت نمی‌کند. او با شادی تمام این کارها را انجام می‌دهد. تمام کارهایی که مجبور به انجامشان می‌شود و گاهی انرژی گیری‌شان بیشتر از انرژی‌دهندگی‌شان است. کارهایی که مجبور می‌شود آنها را به جای کارهای بزرگ مورد علاقه‌اش انجام دهد ... این زن همیشه مرا متعجب کرده است. اینکه چطور زمانش را تنظیم می‌کند تا نه جای شکایت برای دیگران بگذارد و هم به کارهای خودش برسد ...

 

!!!!!!. یک زن است ...

 

چند شماره دیگر می‌توانید اضافه کنید که با این جمله: "یک زن است ..." شروع شود. فکر می‌کنم به تعداد زنان روی زمین، می‌توان این شماره‌ها را ادامه داد. چون به تعداد زن‌های روی زمین سرگذشت وجود دارد.

 

همیشه به جن.سیتم افتخار کرده‌ام. به خاطر توانایی‌هایی که در وجودم دارم و می‌توانم زنده‌شان کنم ... اما ... اما همیشه غمگینم کرده‌اند زنانی که دلیل وجودشان تنها و تنها دیگرانند و نه خودشان! این یعنی برداشت اشتباه یک زن از توانایی‌هایش ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

 

به اینم خوش میگذره!

باید به یک سفر بروم که چندان راضی به رفتن نیستم. از مقصد و موضوعش آنچنان خوشم نمی‌آید. یک‌جورهایی حتی با بعضی اعتقاداتم در تضاد است. با تمام این‌ها اما چاره‌ای نیست. باید رفت. جبر شرایط است. پس ... پس می‌روم و به شیوه خودم حسابی به خودم خوش می‌گذرانم. در آنجا دل خوشی‌هایی از جنس خودم پیدا می‌کنم. چیزهایی که من را شاد کند. غر زدن فایده‌ای ندارد. اوضاعی است که هست. پس می‌شود به نفع خودت تغییرات کوچکی در آن بدهی و نقطه‌های دوست داشتنی‌ترش را پیدا کنی؛ یعنی همان "دل خوشی‌های از جنس خودت" را . مثل همیشه عمل می‌کنی. اگر کسی از تو پرسید: "خوش میگذره؟" خیلی سریع لبخند می‌زنی و می‌گویی: "معلومه که خوش میگذره!" و حتی اگر اوضاع و احوالت خیلی قاطی باشد، باز هم می‌گویی: "بله! خوش میگذره! اگر هم نگذره ما بالاخره خوشش می‌کنیم!" ...

 

یک دوست قدیمی است. شرایطش طوری تغییر کرده است که برخلاف میل و اعتقاداتش باید تغییر بزرگی در زندگی‌اش بدهد. باید برود به یک نقطه دیگر این دنیا ... از روزی که بوی رفتنش می‌آید نگرانی‌هایم شروع می‌شود. لازم نیست زیاد حرف بزنیم و ریز کارهایش را بدانم. من روحیه‌اش را در این چیزها خوب می‌شناسم. نگران کجا رفتن یا چه کردنش و یا موفق نشدنش در کارش نیستم یا تنها ماندنش یا از این دست نگرانی‌ها. خوب می‌دانم که از پس همه چیز بر می‌آید. خوب هم بر می‌آید ... من نگران "دل خوشی‌هایش" هستم. "دل خوشی‌های از جنس خودش" که شاید آنجا پیدایشان نکند ... او هم از آن دسته از آدم‌هایی است که وقتی بپرسی "خوش میگذره؟" بی‌معطلی جواب می‌دهد: "معلومه که خوش میگذره!" یا پرسیدن سوالی مثل: "خوبی؟" در موردش هیچ معنایی ندارد. چون جواب همیشه همین است: "من همیشه خوبم!" حالا چه در واقعیت اوضاع و احوال رو به راه باشد، چه نباشد ... حالا نگرانی‌هایم رفع شده است. زندگی‌اش دارد دوباره پر می‌شود از "دل خوشی‌های از جنس خودش" که دوست نداشتن جایی که در آن هست را کمرنگ می‌کند ... این قدر که دانستن این‌ موضوع که یک فروشگاه پر از وسایل باغبانی پیدا کرده و اولین گلدان را در اتاق خالی از مبلمانش مهمان کرده می‌توانست نگرانی‌هایم را کم کند، دانستن مدل ماشینش یا محله‌ای که در آن خانه گرفته یا نام بزرگ شرکت محل کارش نتوانست من را راضی کند ... می‌دانم که بسیاری از آدم‌های اطرافم اینطور نیستند. بسیاری از آدم‌ها خوشی را در چیزهای دیگری می‌بینند ...

 

یک دوست قدیمی دیگر است. از ایران رفت و ساکن کشوری دیگر شد. آنجا درس می‌خواند. او هم در پاسخ سوال‌های "خوش میگذره؟" و "خوبی؟" شبیه من و آن دوست دیگرم است. چند وقت پیش با خواندن مطلبی در وبلاگش نگران حالش شدم. مطلبش اینطور نشان می‌داد که "دل خوشی‌های از جنس خودش" را در آنجا پیدا نکرده است. اما خوشبختانه اشتباه فهمیده بودم. با هم حرف زدیم و نگرانی‌ام رفع شد. تا مادامی که بدانم "دل خوشی‌هایش" را دارد، خیالم راحت است و از شادی‌هایش شادم ...

 

دوست قدیمی دیگری است. تازه از ایران رفته است. این‌جور رفتن‌ها تغییر بزرگی است. یک زندگی را با تمام جزییاتش بایستی دوباره از اول بسازی ... هی دوست ستاره ای! خوب که جا افتادی و دل خوشی‌های از جنس خودت را پیدا کردی؛ لطفا به من هم خبر بده. نگرانت هستم. نگران "دل خوشی‌های از جنس خودت" که میدانستم اینجا داشتی و امیدوارم آنجا هم پیدایشان کنی. دوست دارم زودتر جواب سوالم را که می‌پرسم: "خوش میگذره؟" این‌طور بدهی: "معلومه که خوش میگذره!" ...

 

هر کدام از ما شیوه‌ای برای شناختن آدم‌های اطرافمان داریم. من هم راه مخصوص به خودم دارم. من از شما می‌پرسم: "خوش میگذره؟" و از پاسخ شما و از لحنتان خیلی چیزها را می‌فهمم. می‌فهمم که آیا شما آدمی از جنس من هستید یا نه؟ ... آیا شما یک انسان همیشه ناراضی هستید و یا کسی هستید که قدرت کنترل شرایطتان را دارید. اینکه آیا می‌توانید نقطه‌های نورانی را در تیرگی‌های اوضاع و احوالتان ببینید و دنبالشان بروید و یا در شرایطتان حل می‌شوید و نمی‌دانید برای چه به دنیا آمده‌اید و زندگی می‌کنید ...

 

راستی! اگر یک روزی از من پرسیدید: "خوبی؟" و جوابی به غیر از این گرفتید: "من همیشه خوبم! حالا یک کم بالا، یک کم پایین!!" و یا پرسیدید: "خوش میگذره؟" و پاسخی به غیر از این گرفتید: "معلومه که خوش میگذره! اگر هم نگذره خوشش می‌کنیم!"  بدانید و آگاه باشید که صفورای اصلی را آدم فضایی‌ها دزدیده‌اند و این صفورایی که جلوی شماست قلابی است!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

آمدم تا از بخشی از آرزوهایم را بنویسم. آرزوی چیزهایی که دوست دارم داشته باشم. چیزهایی که می تواند پیشنهادی باشد برای هدیه‌هایی که دوستانم برای تولدم تهیه خواهند کرد. اما ... اما یک خبر ... خواندن یک خبر کلی غصه دارم کرد ... پاواروتی خواننده تنور محبوب من رفت ... رفت برای همیشه ... در سن 71 سالگی بر اثر سرطان ... یکی از آرزوهای زندگی‌ام شرکت در یکی از کنسرت‌هایش بود ... اینکه عمق صدایش را از جایی به غیر از اسپیکرهای کامپیوتر و ضبط صوت بشنوم ... اما حالا این آرزوی سخت‌شدنی اما به هر حال شدنی، تبدیل به یک آرزوی نشدنی شده است ... برایش یک عالم آرزوی خوب دارم؛ به خاطر تمام شادی‌هایی که به انسان‌ها هدیه کرد ... دلم برایش تنگ می‌شود ...

 

خب می‌روم سر همان آرزوهایی که هنوز شدنی هستند ...

 

 

خیلی‌ها دوست دارند تنها کادوی تولدهای غافلگیر کننده بگیرند. اما برای من فرقی نمی‌کند. همان‌طور که از هدیه دادن لذت می‌برم، از گرفتنش هم خوشحال می‌شوم و اگر این هدیه چیزی باشد که لازمش و دوستش دارم چه بهتر! چه بهتر که نیازش و دوست داشتنش گره بخورد به خاطره دوست داشتن یک دوست ...

 

فهرست آروزهایم سه قسمت دارد. یکی قسمت کتاب‌جات، یکی قسمت فیلم‌‌جات و یکی دیگر هم قسمت کامپیوتری‌جات!

 

الف) آنچه از کتاب‌جاتم آرزوست!

(هر کدام را که قیمتش را هم می‌دانم می‌نویسم که دلتان شاد شود!)

 

  • اطلس پروانه‌های ایران – انتشارات سازمان حفاظت محیط زیست – قیمتش چیزی بین 20 هزار تا 30 هزار تومان است تا جایی که یادم می‌آید!
  • اطلس مناطق حفاظت شده ایران – انتشارات سازمان حفاظت محیط زیست – 34 هزار تومان است به گمانم!
  • هر چند تا از مجموعه کتاب‌های 70 جلدی (شاید الان بیشتر هم شده باشد!) "از ایران چه می‌دانم؟" (دو جلدش را هم خودم دارم: آموزش و پرورش در ایران و عشایر ایران) - انتشاراتش را یادم نیست! – قیمت هر جلدش از 950 تومان تا 1500 تومان است.
  • دیوان شاعران بزرگ معاصر (به غیر از سپهری، در ضمن اخوان ثالث و شاملو ارجحیت دارند!)
  • سرزمین سوخته – رضا رییس طوسی – نشر گام نو – 4000 تومان
  • نان سنگک؛ مطالعه موردی مردم شناختی – سید داوود روغنی – 4400 تومان
  • قبضه قدرت – چسلاو مینوش – نشر نی
  • نفرین ابدی – داستایوفسکی – انتشارات نیلوفر – 1900 تومان
  • هم نام – جومپا لاهیری – انتشارات ماهی – 3300 تومان
  • داستان خانوادگی – نشر پنجره – 1500 تومان
  • معضلی برخاسته از جهنم – سامانتا پاور – نشر چشمه – 7500 تومان
  • بیلی باتگیت – ترجمه نجف دربابندری – نشر طرح نو – 1200 تومان
  • نام گل سرخ – اومبرتواکو – نشر شباویز – 3700 تومان
  • دریانورد جبل الطارق – مارگریت دوراس – نشر ققنوس – 2400 تومان
  • آذر و امجدیه - ویدا مشایخی - انتشارات خجسته - ۲۵۰۰ تومان
  • آرزوهای نمیدانم چی!! که پیشنهادش را در چند مطلب قبل شهریار عیوض زاده داده بود؛ اما الان هر چه می‌گردم پیدایش نمی‌کنم!

 

 

ب) آنچه از فیلم‌جاتم آرزوست!

 

  • ادوارد دست قیچی
  • Sleepers
  • Closer
  • Stay (کارگردانش فورستر است)
  • City of Angels
  • و هر فیلم هیجان انگیزه دیگه‌ای که من دوست داشته باشم!

 

ج) آنچه از کامپیوتری جاتم آرزوست!

 

  • یک کابل شبکه که طولش حداقل 5 متر باشد!
  • فعلا همین!

 

جالب است که آرزوهای این شکلی‌ات را یک‌جا جمع کنی! همه‌شان کنار هم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت   توسط safzav  |