تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

!.

این عکس را از سایت کوربیس برداشته‌ام. اما نمیدانم چرا آرم همیشگی کوربیس را ندارد!

غصه‌های من!
با این که دلم از کوچکی‌تان می‌گیرد‌
- همیشه -
با تمام وجود دعا می‌کنم
هرگز بزرگ نشوید
هرگز!

(این شعر را در دوچرخه امروز دیدم. شاعرش رعنا دلاکه، ۱۷ ساله از تهران، است.)

!!. هر چه‌قدر بیشتر فیلم می‌بینم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که سینمای اروپا را بیشتر از سینمای آمریکا دوست دارم. البته از آن حرفه‌ای‌های فیلم‌باز و متعصب نیستم که یک حکم کلی بدهم و نظرم همان باشد و همان! یک دوستدار فیلمم که از بین این همه فیلم آمریکایی که می‌بینم چندتایشان به اوج لذتم می‌رسانند و از بین فیلم‌های اروپایی که دیده‌ام نزدیک نود درصدشان! با فضایشان کیف می‌کنم. انگار یک چیز اصیلی درونشان است که پر از حس‌های خوب می‌کندت. فرقش مثل فرق لهجه انگلیسی‌ها و آمریکایی‌هاست. البته مشخص است که من هر روز و هر روز علاقه‌ام به لهجه انگلیسی‌ها بیشتر می‌شود.

راستی! این تورناتوره فوق‌العاده است. هر بار فیلمی از این کارگردان ایتالیایی دیده‌ام همان وسط‌های فیلم از خوشی دیدن یک فیلم دوست‌داشتنی خواسته‌ام گریه کنم! مالنا، سینما پارادیزو، افسانه ۱۹۰۰، ...، امروز هم ستاره ساز را دیدم.

 !!!. یک مدتی بود که باز  این حسم بالا زده بود! بسیار بسیار بسیار بسیار ممنون از دوستانی که شکم‌هایشان را قرض دادند و همراهی کردند تا من کلی کیف کنم با پختن غذاهای جدید، امتحان مزه‌های جدید و قاطی کردن همه چیز با هم! ... و سابیدن سرامیک‌های کف خانه و قایم کردن خرده آشغال‌ها زیر فرش، به بهانه آمدن مهمان!!!!!

!!!!. سرخه‌حصار و ماجرای شهرک زیتون دوباره شد یکی از خبرهای روز زیست‌محیطی. همه بالا و پایین پریدند و خوشحال از این پیروزی. اما انگار یک‌جور حس توهم توطئه درونی شده وجود دارد که نمی‌گذارد از هر خبر خوب و خوشی بیشتر از چند لحظه لذت ببری. بعد از آن چند لحظه ذهنت پر می‌شود از یک دنیا اما و اگر و شک درباره ماجراهای پشت پرده و آینده و ... . این توهم توطئه هم که نباشد آنقدر همه چیز بی‌در و پیکر هست که نشود روی قطعی و همیشگی بودن چیزی حساب کرد. الان خوشی است، اما شاید همین فردا اوضاع حتی از قبل‌ هم بدتر بشود!

!!!!!. من هم مثل مژگان نمی‌فهمم ۵۰۰ متر این همه ماجرا دارد؟! اطلاعاتم کم است. نمی‌دانم حواشی و پشت پرده‌ها چیست که ۵۰۰ متر زیادتر می‌شود مانع به تفاهم رسیدن برای رد نکرده جاده از درون تالاب انزلی!

!!!!!!. آن سفرها که گفته بودم به شدنی شدن نزدیک‌تر شده‌اند. یعنی خیلی نزدیک شده‌اند. مانده است ساختن پول (!!) و گرفتن ویزاها که خودش هفت خان رستم است! نمی‌دانم تابحال دنبال ویزا گرفتن رفته‌اید یا نه و نمی‌دانم مثل من تمام وجودتان پر از حس تحقیر شدن شده است یا نه ... "بامدادی" هم تجربه‌اش را اینجا نوشته است. اما تنها این یک بخشی‌اش است؛ تحقیر شدن به خاطر ایرانی بودن!

خانم روبرویم وقتی در چشم‌هایم نگاه می‌کند و می‌گوید: " ۲۴ سالته؟ مجردی؟" و بعد سرش را طوری تکان می‌دهد که من بفهمم اوضاعم خیلی خراب است و اگر بقیه ۱۰۰ تا سنگ دارند که باید از سر راه بردارند، من ۱۰۳ تا، باز هم در وجودم احساس تحقیر شدن می‌کنم. من علاوه بر ایرانی بودن باید به خاطر ۱. دختر بودن ۲. مجرد بودن و ۳. زیر ۳۰ سال بودنم شرمنده باشم! یک کشورهایی مانند امارات برای همین شرایط ۱۵-۲۰ هزار تومان بیشتر برای ویزا پول می‌گیرند!

!!!!!!!.  در آن چند روز تعطیلات "ارتحالیدی (!)" رفته بودیم پیاده‌روی در جنگل‌های راه خلخال به اسالم. سفر فوق‌العاده‌ای بود. این سفر و راه رفتن در جنگل و غرق شدن میان درخت‌ها یک چیز را دوباره به من یادآوری کرد. اینکه این نظم و این پایداری با انجام دادن هر کار سر صبر و حوصله و سر وقت حفظ شده است. هر کاری همان موقعی انجام می‌شود که لازم است، همان‌قدری طول می‌کشد که لازم است، و عجله و دیرکردی در کار نیست. مواد داخل آوندها با همان سرعتی بالا می‌رود که باید برود، لاشه‌ها و شاخه‌های خشک شده و شکسته با همان سرعتی تجزیه می‌شوند که باید بشوند، جفتگیری لیسه‌ها همان‌قدری طول می‌کشد که باید بکشد؛ حالا هرچقدر هم تو عجله داشته باشی و زودتر بخواهی کنجکاوی‌های علمیت ارضا بشود! و ...

جنگل‌های جاده خلخال به اسالم - خرداد 87 - عکس را مهدی شیخ صراف گرفته است

و همه این سر وقت‌بودن‌ها و سر صبر بودن‌ها و به جا بودن‌هاست که همه چیز این طبیعت را اینقدر شگفت‌انگیز کرده است ... مدت‌ها است که اگر بخواهم فرق خوب و بد را بفهمم و اینکه چه چیزی آن راه درست است که جواب می‌دهد؛ نمونه طبیعی‌اش را پیدا می‌کنم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت   توسط safzav  | 

 

این روزها همین‌طور که راه می‌روم، جایی منتظرم، در تاکسی و اتوبوس هستم، در تخت دراز کشیده‌ام و ...، وبلاگ می‌نویسم! جمله می‌سازم، ویرایششان می‌کنم، پس و پیششان می‌کنم، تیتر انتخاب می‌کنم ...  فکر می‌کنم تا الان سه چهار پستی نوشته باشم! اسم یکی‌اش "آهنگانه (!)" است، اسم یکی دیگرش "دیروزها ..."، اسم آن یکی "چیزی که باید ثبت شود" یا یک همچین چیزی است، یکی دیگر "پراکنده و بی‌ربط" است و درونش از ماجرای اخیر سرخه حصار هست تا چیزهای پراکنده و بی‌ربط دیگر و  ... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت   توسط safzav 

این مطلب برای آن‌هایی که در نشریه چلچراغ ۲۸۷ که در تاریخ ۱۱ اسفند ۸۶ منتشر شد، خوانده‌اندش تکراری است. اما بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم منتشر کردنش در اینجا، به مناسبت آخرین روز هفته محیط‌زیست و برای پیوستن به موج سبز نویسی وبلاگ‌های فارسی کار خوبی می‌تواند باشد.

قبل از اینکه مطلب را بخوانید یک توضیح دیگر هم بدهم. این شماره از نشریه چلچراغ پرونده‌ای داشت درباره "داوطلب‌ها" و فعالان اجتماعی مختلفی برایشان مطلب نوشتند که یکی‌اش هم شد مطلب من با موضوع داوطلب‌های دنیای سبزها.

ده‌گانه یک داوطلب سبز را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت   توسط safzav  | 

 

یکی از خوانندگان این وبلاگ در پاسخ به دعوتم برای نوشتن مطلب و پیوستن به حرکت موج سبز وبلاگ‌های فارسی، مطلب زیر را برایم فرستاد. همان‌طور که قول داده بودم این مطلب را در اینجا منتشر می‌کنم. آقای یونس دهقانی، ممنون از همراهیتان ...

 

"توجه من به مقوله ی محیط زیست اولین بار زمانی جلب شد که سر کلاس زبان در یک موسسه، موضوع بحث ما محیط زیست و حفاظت از آن بود. استاد زبان ما اصرار داشت که ما بدانیم که چه نوعی از پلاستیک ها و لاستیک ها( نایلونها، لاستیک ها اتوموبیل، قطعات پلاستیکی وسایل برقی و ...) چه مدت طول می کشد تا جذب طبیعت شوند. آن زمان دانستن این مطالب به ذهن من کاملا بی فایده می آمد و من در دلم به او اعتراض می کردم که چه فایده ای دارد من این مسائل را بدانم. تازه در کتاب هم به آنها اشاره نشده است. مجموعه ای از واژه های عجیب و غریب را  تمرین می کردیم تا به ذهن بسپریم. من سر کلاس با خودم فکر می کردم که مولفان این کتاب چه آدم های نادانی هستند که تلاش کرده اند این همه واژه های بی فایده را در مخ ما فروکنند. واژهایی که من شاید حتی تا آخر عمرم دیگر آنها را بکار نبرم.

آن ماجرا تمام شد تا سال بعد ( که پارسال باشد)، با این وبلاگ آشنا شدم. جهت گیری آموزشی-اطلاع رسانی این وبلاگ، نگاهی که من برای وبلاگ های کشورمون خیلی می پسندم، در کنار لحن صمیمی نویسنده باعث شد تا بیشتر به آن سر بزنم و مطالب آن را بخوانم. این مطالب موجب شد تا متوجه شوم که موضوع محیط زیست، یک موضوع کاملا جدی است که دهها و بلکه صدها هزار نفر را در دنیا به خود مشغول کرده است. بعد هم کم کم تلاش کردم که این عادت را در خودم ایجاد کنم که همیشه حواسم به محیط زیستم باشد.

حالا اگر مطلبی آموزشی در مورد حفاظت از محیط زیست در روزنامه ، مجله و یا روی اینترنت ببینم حتما می خوانم و سعی میکنم که با دوستانم یا خواهرها و برادرهایم هم در مورد آن صحبت کنم.

یک نکته ای را که دوست دارم روی آن تاکید کنم آن است که به نظر من کلید موفقیت فعالان محیط زیست تکیه بر مقوله ی آموزش است و خواهد بود. به خصوص همان طوری که نویسنده ی این وبلاگ اشاره کرده، آموزش حفاظت از آن به عنوان یک مهارت ضروری برای زندگی. اینگونه است که میتوان حفاظت از محیط زیست را به عنوان یک مساله ی ضروری مطرح کرد و به اصطلاح دغدغه ی افراد ساخت.

ببینید آن مطالبی که من سر آن کلاس زبان یاد گرفتم، به دلیل اینکه فضا یک فضای آموزشی بود، با وجود اینکه من از مطالب خیلی خوشم نمی آمد، اما تکرار زیاد آنها باعث شد که هم مطالب و هم واژه ها هنوز هم در ذهنم بماند. حالا که اهمیت آن مساله برایم روشن شده، سعی میکنم که آنها را بکار گیرم."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت   توسط safzav  | 

 

!. از به روز کردن وبلاگ در ساعت‌های شلوغ اینترنتی بدم می‌آید. چرا؟ چون هنوز مطلب را منتشر نکرده‌ای هفتاد هزار تا کامنت برایت می‌گذارند مثل این: "وبلاگ خوبی داری. به من هم سر بزن." چقدر بدم می‌آید از این دست پیغام‌ها یا از آن‌ها که می‌گویند لینکم کن تا لینکت کنم! خیلی حوصله ندارم توضیح بدهم چرا! امیدوارم دلیلش برای همه واضح باشد!!

 

خلاصه اینکه نصفه شب آپدیت کردن امنیتش زیاد است و کمتر اعصاب و روان آدم خط‌خطی می‌شود!

 

!!. از شاگردهای من است. خواهرش پیش دبستانی است. با مادر و خواهرش آمده است تا در جشن پایان سال پیش دبستانی‌ها شرکت کنند. دختر توداری است. می‌دانم که من را خیلی دوست دارد. این را مثل یکی از دخترک‌های دیگر مرتب به زبان نگفته است،بلکه احساسش را از بغل‌ کردن‌های ناگهانی‌اش فهمیده‌ام و از لبخندهای همراه با سکوتش. این دختر بدجور من را یاد خودم می اندازد. حرف نمی‌زنیم، باید از کارهایمان بفهمند که دوستشان داریم.

 

امروز در جشن تا من را دید مثل همیشه آمد و بغلم کرد و همین طور ماند ... اما امروز با قبل‌ترها یک فرق داشت. هر چند دقیقه یک بار سرش را بالا می‌کرد و می‌گفت: "دوست دارم!" ... 

 

هر بار که دخترک سرش را بالا می کرد و این جمله را می‌گفت مغزم بالا و پایین میشد ... حتی این دخترک هم از پسش برآمد. حتی این دخترک هم چیزی که فکر می‌کرد را بالاخره به زبان آورد ... ولی تو ...

 

!!!. نوشته‌ای می‌خواندم که نویسنده نگران بود نوجوانان با دیدن فیلم‌ها دنیایی غیر واقعی در ذهن خود بسازند. نویسنده بیشتر نگران بود نوجوانان فکر کنند عشق، روابط جن.سی و ... در دنیای واقعی هم همان‌گونه است که در فیلم‌های هالیوودی نشان داده می‌شود. نویسنده اصطلاح عشق هالیوودی یا روابط جن.سی هالیوودی را به کار ‌برده بود و من خواننده تا ته حرفش را خواندم و لازم نبود نویسنده توضیح اضافه‌تری بدهد.

 

چند روز پیش به یک نفر گفتم چقدر سخت است که آدم مرتب شبیه این هنرپیشه‌های هالیوودی باشد. بی هیچ توضیح اضافه دیگری حرفم را ‌فهمید ...

 

از آن روز به اصطلاحات دیگری فکر می‌کنم که همراه پدیده‌های جدید خود را وارد زبان روزمره می‌کنند و کمک می‌کنند با یک کلمه یک پاراگراف مطلب بگویی ...

 

!!!!. فکر کنم در خبرهای بی‌بی‌سی فارسی بود که خواندم در جنگل‌های آمازون یک قبیله ناشناخته جدید کشف کرده‌اند. وای که چقدر دلم بیشتر خواست آن طرف‌ها بروم؛ به یک دنیای بکر و وحشی پر از ناشناخته‌ها ... این را هم به فهرست بلند بالای آرزوهایم اضافه کنید!

 

عکس‌هایشان اینجاست. محمدرضا لینکش را برایم فرستاد. از ذوق در حال ترکیدن بود! ذوقش را دوست داشتم!

 

!!!!!. خیلی‌ها را می‌بینم که از شرایطشان راضی نیستند. شرایطی که وادارت می‌کند در جا بزنی. این موقع‌ها چاره کار، کندن و رفتن است. اما کندن به این راحتی‌ها نیست. دست و پایت نباید بسته باشد. مثلا اگر کارت را میخواهی عوض کنی پول و مزایایش آنقدر نباید زمین‌گیرت کرده باشد که هر فکر کندنی را در نطفه خفه کند. روحیه خودت هم شرط است. کندن جرات می‌خواهد. باید قدرت ریسک داشته باشی. باید مطمئن باشی آرامش بعد این کار را به به هم ریختگی‌های قبلش ترجیح می‌دهی.

 

در کل فکر می‌کنم از آن خوشبخت‌ها هستم که روحیه‌ام و شرایط زندگی‌‌ام طوری است که هر بار خواسته‌ام از چیزی بکنم توانسته‌ام ...

 

یک نفر دیگر هم همین چند وقت پیش این کندن را تجربه کرده بود. احساس آزادی که می‌کند را می‌فهمم و برایش خوشحالم ...

 

!!!!!!. در حال برنامه‌ریزی دو سفر و یک کار جدید هستم. مقدمات را انجام می‌دهم. شاید بشوند، شاید هم نشوند. حتی شاید شدنشان خیلی عجیب‌تر و شگفت‌انگیزتر از نشدنشان باشد، بخصوص سفرها. یکی‌اش یک قدم بزرگ کاری است و یکی دیگر یک قدم بزرگ شخصی ... یک چیز را می‌دانید؟ حتی اگر هیچ‌کدام از کارها هم به سرانجام نرسد احساس بدی نخواهم داشت. این روزها از تلاش و برنامه‌ریزی برای شدنی شدنشان لذت می‌برم. همین لذت هم برایم دوست داشتنی و تا حد زیادی ارضا کننده است. نشانم می‌دهد زنده‌ام. نشانم می‌دهد قدرت این را دارم که دنبال ایده‌ها و خواسته‌هایم بروم. قدرت این را دارم از جایم تکان بخورم و فکرهایم در حد فکر نمانند. برای همین است که فکر می‌کنم اگر این تلاش‌ها به نتیجه برسد، اتفاق افتادنشان یک هدیه است. یک‌جور پاداش است که علاوه بر مزد لذت بردن از روند تلاش‌هایم گرفته‌ام. چیزی که لذت از اوضاع و احوالم را بیشتر خواهد کرد، نه اینکه ایجاد خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت   توسط safzav  | 

 

یک چیزهایی هست که هر انسانی فارغ از سن و تحصیلات و رشته تخصصی و محل زندگی و غیره‌اش باید بداند. مثل دانستن جهار عمل اصلی در ریاضی! یا مثل چگونه غذا خوردن و اینکه چه چیزهایی قابل خوردن هستند و چه چیزهایی نه! یا مثل اصول اولیه بهداشتی و ... و یا به نظر من مثل اصول پایه‌ای و اولیه‌ محیط‌زیست مثل اینکه محیط‌زیست چیست و چرا مهم است و چطور می‌شود حفظش کرد. آشنا بودن با اصول اولیه زیست‌محیطی یکی از آن مهارت‌های مورد نیاز زندگی است که در کشوری مثل کشور ما آنچنان یاد داده نمی‌شود. برای همین است که ما بزرگ می‌شویم بدون آنکه بفهمیم در اطرافمان چه می‌گذرد و جایگاهمان در این دنیای پر از ریزه‌کاری و نظم درونی به عنوان یکی از موجودات زنده روی زمین چیست.

 

حتما می‌دانید 15خرداد روز جهانی محیط‌زیست است (البته امسال چون در سال کبیسه هستیم این روز 16 خرداد است). روزی که به دلیل همزمان بودن رویدادهای مهم‌تر وطنی همیشه مهجور مانده است و گویا خواهد ماند! با پیش زمینه چیزی که در پاراگراف بالا توضیحش دادم و مرتبط با روز محیط‌زیست که چند روزی بیشتر به آن نمانده چند خواهش و پیشنهاد داشتم که اگر آن‌ها را بخوانید و به دعوتم پاسخ مثبت بدهید بسیار خوشحالم می‌کنید:

 

!. مدتی پیش یکی از وبلاگ‌نویس‌های زیست‌محیطی پیشنهادی را مطرح کرد برای سبز کردن وبلاگستان. کاری شبیه آن چیزی که مهر سال گذشته در سطح جهان اجرا شد و در آن روز بخصوص نویسندگان وبلاگ‌ها جدا از اینکه موضوع تخصصی وبلاگشان چیست، درباره محیط‌زیست نوشتند. طبق همین پیشنهاد من از شما خواهشی دارم. به این فراخوان پاسخ دهید و در بین روزهای 16 تا 22 خرداد پستی با موضوع محیط‌زیست در وبلاگتان بگذارید. درباره دغدغه‌هایتان بنویسید، درباره اینکه محیط‌زیست از نظر شما چه معنایی دارد، اینکه به محیطزیست و حفظ آن چطور فکر می‌کنید، از کارهای به ظاهر کوچک ولی بزرگی که برای حفظ محیط‌زیست هر روز می‌بینید انجام می‌شود و یا انجام می‌دهید بنویسید و ...

در این سایت اطلاعات بیشتری درباره این حرکت می‌توانید پیدا کنید.

 

!!. این روز را به دوستان دیگر وبلاگ‌نویستان هم معرفی کنید و از آن‌ها بخواهید در این حرکت شرکت کنند.

 

!!!. لینک و یا لوگوی خبرخوان وبلاگ‌های زیست‌محیطی که به گرین بلاگ معروف است را به لینک‌های وبلاگتان اضافه کنید. با این کار کمک خواهید کرد تعداد بیشتری مطالب نوشته شده را بخوانند و از طرف دیگر کمک خواهید کرد با گسترده و متنوع‌تر شدن مخاطبان، این وبلاگ‌ها با بازخوردهایی که می‌گیرند مطالب کاربردی‌تر و جذاب‌تری برای مخاطبانشان بنویسند.

 

اگر نظری درباره مواردی که گفتم دارید خوشحال می‌شوم برایم بنویسید.

راستی! ای خوانندگان اینجا که وبلاگ ندارید. اگر شما هم فکر یا ایده‌ای دارید که دوست دارید در دعوت به این فراخوان بنویسید و دیگران بخوانند خوشحال می‌شوم مطلبتان را اینجا منتشر کنم. خبرش را به من بدهید. نشانی پست الکترونیکم همین بغل است.

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت   توسط safzav  |