تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

من خروجی (فارغ‌التحصیل) ۸۱ هستم و این دخترها که الان دوم دبیرستانی‌اند؛ وقتی فارغ‌التحصیل شوند می‌شوند خروجی ۸۹. برای درس جغرافیشان ۳ روز آماده‌ایم یزد. من را به عنوان کارشناس محیط‌زیست آورده‌اند. از بین فارغ‌التحصیل‌های خودمان و دوست و آشناهای ما کارشناس معماری، شهرسازی، مردم‌شناسی و زیست‌شناسی هم داریم. از همان اول که وارد ایستگاه قطار می‌شوم و این لشکر ۱۸۰تایی مانتو طوسی را می‌بینم شروع می‌شود. دلتنگی‌ام را می‌گویم. کم کم یادم می‌آید که چقدر دلم برای خودمان تنگ شده است. بین ما علاوه بر مغزهای ریاضی و فیزیک و ... پر است از هنرمند. خیلی‌ها ساز می‌زنند، خیلی‌ها می‌کشند ... . یک چیزی برایم خیلی جالب است. این چند سال اخیر بین آدم‌های دیگر بارها احساس بی‌هنری کرده‌ام. هر بار که به یک کنسرت رفتم یا به دیدن یک نمایشگاه نقاشی یا کار دست. اما بین خودمان هیچ وقت این حس بی‌هنری را ندارم. انگار این‌ها که می‌زنند و می‌کشند بخشی از وجود منند. انگار من و این‌ها نداریم ... حس جالبی است.

خیلی وقت است که مدرسه‌مان نرفته‌ام. تا یکی دو سال بعد فارغ‌التحصیلی می‌رفتم. البته منظورم از رفتن، مرتب رفتن است و گرنه که مثل خیلی از فارغ‌التحصیل‌ها هنوز افطاری و جشن فارغ‌التحصیلی‌ها و کارگاه علوم‌ها را اغلب می‌روم. به خاطر همین نرفتن، این بچه‌ها را خیلی نمی‌شناسم. آن‌ها هم من را نمی‌شناسند. آخرین گروهی که من را می‌شناسند الان سال دوم دانشگاهند. باید بتوانم با آن‌ها ارتباط برقرار کنم. البته کار آنقدر سختی نیست. رشته سمپادی بودنمان خوب ما را به هم پیوند می‌دهد. دو کوپه را به من سپرده‌اند. باید مراقب باشم کسی جا نماند و گم و گور نشود. فعلا تنها آشناهایم همین‌ها هستند. خودم را معرفی می‌کنم و خودشان را معرفی می‌کنند. من خوش حافظه عمرا اسم همه‌شان را با این بار اول یاد بگیرم!

قرار است به عنوان یک کارشناس و معلم محیط‌زیست این دو روز همراهشان باشم. کمی نگرانم. یعنی کمی بیشتر از کمی نگران بودم! جایی که می‌رویم طبیعت است و اوضاع و احوال درس دادن در آن با کلاس فرق می‌کند. باید بتوانی همه چیز را ببینی و علاقمندشان کنی ببینند. باید بتوانی برای هر چیز حتی کوچک قصه ببافی و جذابش کنی. هیچ چهارچوبی وجود ندارد. فضای اطرافت است که به تو خط می‌دهد. باید هوشیار باشی که خط‌ها را بگیری و بعد باید آنقدر سواد داشته باشی که بتوانی قصه‌ آن خط را برای بچه‌ها تعریف کنی. سواد ... سواد ... سواد ... مسئله این است! امیدوارم از پسش بر بیایم. قبل از سفر با یکی از دوستانم حرف‌ زدم. کاری که من می‌خواستم انجام بدهم را خوب بلد است. حرف‌هایش اعتماد به نفسم را برگرداند. من می‌توانم ... من می‌توانم ... من باید بتوانم ... پیش از سفر دو قانون برای خودم می گذارم: ۱. خودت باش! خود صفورا! همان چیزهایی را به بچه‌ها نشان بده که بهشان اعتقاد داری. اعتقادهایت کلی ارزشمندند. شک نکن! و ۲. هر چیزی را که بلد نبودی راحت بگو نمی‌دانم ...

 بچه‌ها تعدادشان زیاد است. برای همین دو گروه ۹۰ نفریشان کرده‌اند. یک گروه روز اول برای گشت و گذار داخل شهر یزد می‌روند و گروه دیگر که من هم همراهشان هستم راهی روستای خرانق می‌شویم. قرار است در کاروانسرای خرانق بمانیم. از هیجان دارم می‌میرم. یک‌بار دیگر هم آنجا رفته بودم فکر می‌کنم دوسال پیش بود. کارگاه آموزشی سرشماری وحوش منطقه بود. آن سفر شگفت‌انگیز بود. خرانق، کاروانسرایش، قلعه‌اش و منارجنبان داخلش را بسیار دوست دارم. در این سفر است که به یمن وجود کارشناس‌هاس معماری و شهرسازی و مردم‌شناسی کلی بخش آثار باستانی دوستی مغزم ارضا می‌شود. فکر نمی‌کنم گروه دیگری اینقدر دقیق تمام زیر و بم‌های این منطقه را در آورده باشد. آخر روز برای خودم یک پا کارشناس شده‌ام و افاضات می‌کنم!

با خودم یک کوه کوچک (!) کتاب آورده‌ام: کتاب سنگین مارمولک‌های ایران اندرسون، مارهای ایران لطیفی، پرندگان ایران منصوری، پستانداران ایران ضیایی. آورده‌ام شاید به‌درد بخورد. حداقلش این است بچه‌ها ببینند یک چنین کتاب‌هایی هم وجود دارد. فلورهای قهرمان سنگین بود و نیاوردمشان. کاش یک کتاب جمع و جورتر گیاهی داشتم. مجبورم فقط سواد نیم‌بند گیاه‌شناسی‌ام را به کار بیندازم و بقیه چیزها را هم بگویم نمی‌دانم!

از یک چیز رشته‌مان خیلی خوشم می‌آید. اینکه مثل رشته‌های علوم پایه در بند اسم‌ها نمی‌مانی. سر و کار ما بیشتر با رابطه‌ها است. چیزی را می‌شناسیم برای اینکه بتوانیم رابطه‌اش را کشف کنیم. ما معمولا مثل زیست‌شناس‌های جانوری و گیاهی تاکسونومیست‌های فوق‌العاده‌ای نمی‌شویم که بخواهیم گونه‌ها را با کوچکترین جزییاتشان از هم تشخیص بدهیم و اسم همه‌شان را حفظ باشیم. اما به جایش قصه‌های دنیای اطرافمان را خوب بلدیم. ما اگر محیط‌زیست‌دان‌های درست و حسابی باشیم می‌توانیم در دل کوه و دشت تمام آدم‌های دنیا را با قصه‌های طبیعت سرگرم کنیم و بهشان یادآوری کنیم که چقدر نمی‌دانند. یادآوری کنیم که دنیا پر از شگفتی است. یادآوری کنیم که مراقب باشند پایشان را کجا می‌گذارند و چه می‌کنند ...

 دخترها صبح را به دیدن قلعه گذرانده‌اند و یک دنیا اطلاعات تاریخی و باستان شناسی و مردم‌شناسی گرفته‌اند. هنوز گنگم. غیر از چلچله‌های داخل کاروانسرا، یک سوسک، گلدفیش‌های چاق و چله داخل حوض که خیلی بی‌ربطند و چند گیاه، موجود زنده دیگری اینجا پیدا نشده است که به درد کار من بخورد. یکی از دخترها خوب کنجکاو است. از صبح تابحال دو تا لانه پرنده پیدا کرده است. یک مدتی هم سر ۱۰ - ۱۲ نفر را با ور رفتن با یک سوسک گرم کردم!  ساعت حدودهای ساعت ۴ است. خدا دوستمان دارد. هوا کمی ابر شده است و ما می‌توانیم بیرون برویم. حالا نوبت من است که قصه‌هایم را برای بچه‌ها بگویم. اول از همه یک جا جمعشان می‌کنم و می‌گویم از نظر هر رشته‌ای یزد سرزمین یک چیزی است. از نظر معمارها سرزمین بادگیرها است، از نظر آبخیزداری‌ها سرزمین قنات‌ها و از نظر ما محیط‌زیستی‌ها سرزمین یوزپلنگ‌ها! پس به سرزمین یوزپلنگ‌ها خوش آمدید! بعد کمی اطلاعاتشان را درباره حیات وحش بالا و پایین می‌کنم و برایشان از نزدیک‌ترین منطقه حفاظت شده به اینجا که دره انجیر است می‌گویم. بعد معنی منطقه حفاظت شده و اینکه چرا وجود دارد و ... . بچه‌ها جمجمه یک قوچ اهلی پیدا کرده‌اند. کلی سر همین برایشان قصه می‌گویم. مغزهایشان را کار می‌اندازم. وادارشان می‌کنم فکر کنند و بگویند چرا گوزن‌ها که شاخشان می‌افتد در جنگل‌ها زندگی می‌کنند و حیوان‌هایی که شاخشان نمی‌افتد در مناطق بیابانی. قصه‌هایم همین‌جا تمام نمی‌شود. یک اتفاق جالب می‌افتد. یک پرنده سفید. یک اگرت کوچک. اینجا چه کار می‌کند؟ احتمالا هنگام مهاجرت از دسته‌اش جا مانده. کلی برای بچه‌ها هیجان انگیز است. باز هم سوال پیچشان می‌کنم و وادارشان می‌کنم فکر کنند از روی شکل ظاهری این پرنده (پاها، گردن و نوک بلندش) حدس می‌زنند زیستگاهش چه‌جور جایی باید باشد؟ دخترها فکر می‌کنند، جواب می‌دهند، شلوغ می‌کنند و  ... و کم‌کم وارد فضای خودم می‌کنمشان. خیلی جالب است. تغییرشان کاملا مشهود است. هر چه جلوتر می‌رویم و تپه‌ها را بیشتر بالا و پایین می‌کنیم تعداد کسانی که سوال می‌پرسند و چیزهای جدیدی در اطرافشان می‌بینند بیشتر می‌شود. آن اول وقتی ازشان پرسیدم پرنده‌های داخل کاروانسرا را دیده‌اند یا نه بیشترشان با تعجب گفتند: "کدوم پرنده؟!" این دخترها که آن اول چلچله‌های به آن خوشگلی را که روی سطح آب حوض کاروانسرا و بعد داخل پیش از این اصطبل‌های کاروانسرا شیرجه می‌رفتند را ندیده بودند، حالا شروع کرده بودند به دیدن. تنها با صرف یک نیم روز. تنها توسط یک نفر که تهییجشان کرده بود ببینند. وای که چقدر دیر در این کشور به ما یاد می‌دهند که جزییات طبیعی اطرافمان را ببینیم. راستی! اصلا یاد نمی‌دهند که! مگر چه بشود که خود آدم برود دنبالش! یا درسش را بخواند یا علاقه‌اش بکشاندنش ... از آدم‌هایی که درخت‌های کوچه‌شان را نمی‌شناسند چقدر می‌شود انتظار داشت دلشان به حال قطع شدن یا نشدنشان بسوزد؟! همین را بگیر برو تا آخر ...

 موتورم راه افتاده است. بارها به خودم یادآوری کرده‌ام فلان چیز برای تو تکراری و عادی شده، اما برای این‌ها تازه است؛ پس بگو ... با فضایی که ایجاد شده کیف می‌کنم. علاوه بر دخترها حتی معلم‌ها هم سوال می‌کنند و بعد رویش بحث می‌کنیم و فکرهای جدید در مغزمان جرقه می‌زند. معلم‌هایی که یک سال‌هایی معلمم بوده‌اند و هنوز هم معلمم هستند ...

دخترها از ذوق در حال ترکیدن هستند! آخر زنبورخوار دیده‌اند با آن رنگ سبز شگفت‌انگیزش و سبزه‌قبا دیده‌اند با آن رنگ آبی خوش رنگش. دخترها باورشان نمی‌شود یک چنین پرنده‌هایی هم پیدا می‌شود. دخترها نمونه کامل یک شهرنشین از همه جا بی‌خبر هستند! مثل همه ما ... ذوق کردنشان را دوست دارم. من هم هنوز خیلی چیزها را از نزدیک ندیده‌ام که می‌دانم وقتی ببینمشان از شدت هیجان خودم را حلق‌آویز خواهم کرد! چون دیدن از نزدیک با خواندن در کتاب فرقش از زمین است تا آسمان! یاد توله پلنگ بغل کردن و قرقاول دیدن خودم افتاده‌ام ...

بعضی دخترها تک و توک سراغم می‌آیند. درباره پروژه‌های تحقیقاتی که در ذهنشان دارند و به محیط‌زیست مربوط است صحبت می‌کنیم. درباره رشته‌های تحصیلی آینده‌شان و خط زندگی‌شان هم صحبت می‌کنیم. همین‌طور درباره تردیدهایشان و اینکه نترسند از در خلاف جریان آب شنا کردن. من از بخش رسمی ساختار مدرسه نیستم، برای همین ترسی از گفتن حرف‌هایم، عواقب بعدی‌اش و واکنش‌های والدین ندارم. برایشان می‌گویم نترسند از اینکه برخلاف نظر خانواده‌ها و جامعه که انتظار دکتر و مهندس شدن از همه‌شان دارند، چون باهوشند، دنبال چیزهای دیگری بروند. برایشان می‌گویم شما توانایی ساختن راه‌های جدید دارید، چرا فکر می‌کنید که حتما باید حرف بزرگترها را گوش کنید و جا پای دیگران بگذارید. برایشان می‌گویم آنقدر راه ناشناخته در این دنیا مانده که هنوز نیاز به آدمش دارد تا پیه سختی‌هایش را به تنش بمالد و در آن قدم بگذارد ...

قرار است دخترها برای درس جغرافیشان داخل روستا بروند، یک روستانشین پیدا کنند و سوال پیچش کنند! قرار است درباره معیشتشان بپرسند، درباره دلایل مهاجرت در روستایشان، درباره شیوه‌های آبیاری و ... . دخترها تصور روشنی از صحبت با روستایی‌ها ندارند. می‌دانم تجربه فوق‌العاده‌ای برایشان خواهد بود. گروهی که با من هستند را شیر می‌کنم و کمکشان می‌کنم سر صحبت را باز کنند. چند آقا و خانم پیر مهربان و دوست‌داشتنی را به صحبت گرفته‌ایم. دخترها مرتب سوال می‌پرسند و صحبت‌هایمان حسابی گرم شده است. وای که اگر دخترها بلد باشند و یا یاد بگیرند نکته‌ها را از حرف‌های این آدم‌ها بیرون بکشند و تحلیل کنند چقدر فوق‌العاده است. دخترها چیزی را تجربه می‌کنند که هیچ کتابی یادشان نمی‌دهد. چیزی که تقریبا هیچ دختر دبیرستانی دیگری (حتی آدم بزرگ‌هایش) در این کشور فرصت تجربه کردنش را ندارد.

طبق انتظاری که دارم خفاش برای دخترها موجود غریبی است. برای همین وقتی نزدیک‌های غروب برایشان می‌گویم شب خفاش خواهیم دید بینشان ولوله می‌افتد. کلی برایشان با هیجان درباره خفاش‌ها حرف می‌زنم و از اینکه چه می‌شود که ما آدم‌ها برای بعضی موجودات شگفت‌انگیز قصه‌های عجیب و غریب و دوست نداشتنی می‌سازیم. شب می‌شود. دخترها با ذوق و جیغ جیغ هر بار که خفاشی روی سطح آب حوض کاروانسرا شیرجه می‌زند و دوباره بالا می‌رود صدایم می‌زنند و می‌خواهند با دست توجهم را جلب کنم. از دیدن ذوقشان کیف می‌کنم. برای یک معلم دیدن این تغییرهای محسوس و سریع در شاگردها شگفت‌انگیز است و آدم را تا آن بالا بالاهای آسمان می‌برد ...

ما فارغ‌التحصیل‌ها با رشته‌های مختلفمان در آخر روز به یک نتیجه مشترک رسیده‌ایم. اینکه یک‌سری مفهوم‌های یکسان وجود دارد که در هر رشته‌ای یک لباس نو تنش می‌شود. مثلا مفهوم سازگاری. هم ما محیط‌زیستی‌ها داریمش، هم معماری‌ها دارند و هم مردم شناس‌ها. فکرمان را با دخترها هم در میان می‌گذاریم. آن‌ها هم به همین شباهت‌ها فکر کرده‌اند. آن‌ها به عنوان یک بیرونی حرف‌هایمان را شنیده‌اند و اشتراکاتمان را کشف کرده‌اند. خوشحالم از اینکه در شکل‌گیری این جرقه‌ها و تحلیل‌ها در ذهن دخترها نقش داشته‌ام. می‌دانم این جرقه‌ها خاموش شدنی نیست ...

ساعت سه نصفه شب است. دخترهایی که روی پشت بام بودند و با تلسکوپ‌ها مشغول رصد آسمان شب هم پایین آمده‌اند. البته خیلی هم رصد موفقیت‌آمیزی نبود. آسمان غبار داشت و آلودگی نوری‌اش هم زیاد بود. غیر از یک گروه بقیه از خستگی بی‌هوش شده‌اند. باد می آید. همه سردشان است و در کیسه خواب‌ها مچاله شده‌اند. اما نمی‌دانم چرا من حالم زیادی خوب است. با پای برهنه کف کاروانسرا راه می‌افتم. بالای پشت بام هم می‌روم. وای چه کیفی دارد! قرار است تا چند ساعت دیگر گروه بعدی دختر‌ها بیایند. حالا دیگر می‌دانم چه قصه‌هایی می‌توانم برایشان بگویم. منتظرشان هستم و دیگر نگران نیستم. شب با پای برهنه کف کاروانسرای قدیمی که یک زمانی اسب‌ها و آدم‌های زیادی روی آن رفته‌اند قدم می‌زنم و پر از احساس شادی و رضایتم ...

صبح که می‌شود تا گروه بعدی برسند تارش را بر می‌دارد و می‌رود وسط یکی از این پیش از این اصطبل‌های کاروانسرا می‌نشیند و شروع می‌کند به زدن. صدا می‌پیچد. چقدر شگفت‌انگیز است ... انگار روی ابرها هستم ... شاید بیشتر شبیه یک شوخی است، اما من واقعا واقعا دلم می‌خواهد یک کاروانسرا داشته باشم که درونش زندگی کنم و کسی را داشته باشم که تار بزند و مسافرهایی که بیایند و بروند و من برایشان غذا بپزم و  ... و برایشان قصه‌ درخت‌ها و پرنده‌ها و ابرها را بگویم و دعوتشان کنم اطرافشان را با دقت‌تر ببینند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت   توسط safzav  | 

ناهار می‌پزم. از اول امسال تابحال فکر کنم دومین جمعه‌ای است که خانه‌ام. دلم دل مشغولی‌های دیگرم را می‌خواهد و برای همین پیشنهاد می‌دهم من ناهار بپزم. جمعه‌ها ظهر اغلب ماهی می‌خوریم. طرحی نو در می‌اندازم. در آرد سوخاری ماهی‌ها علاوه بر ادویه‌های مورد علاقه‌ام سماق هم می‌ریزم. ماهی‌ها که سرخ شدند دو تکه از آن‌ها را بر می‌دارم تا بلایی جدید سرشان در بیاورم. رب آلوی تازه کشف شده‌ام را با سبزی شمالی‌های شور و آب و باقیمانده آرد سوخاری سماق‌دار قاطی می‌کنم و می‌گذارم روی گاز تا بپزند. نتیجه خوشمزه است. خوشحالم از کشفم. کمی از سسی که ماهی‌ها را درونش پختم را داخل یک لیوان درست می‌کنم و می‌گذارم روی میز تا بقیه هم اگر خواستند امتحان کنند. البته زیاد امیدوار نیستم این اتفاق بیفتد. ماست و خیار هم درست کرده‌ام. هر چه دستم رسیده داخلش ریخته‌ام. از گل محمدی بگیر تا کرفس خشک شده. خیلی زیاد نریخته‌ام تا صدای کسی در نیاید. آنقدر ریخته‌ام تا دلم آرام بگیرد. دلم قاطی کردن می‌خواهد. دلم طرحی نو در انداختن می‌خواهد ...

لباس زیر سارافون سبزه را با سارافون نارنجیه پوشیدم. دلم لباس نارنجی زیرش را نمی‌خواست. مغزم این روزها تحمل هیجان زیاد را ندارد. شال و شلواری که مدت‌ها نمی‌پوشیدم را با آن مانتو گل گلی سرمه‌ایه پوشیدم. پریروز دلم روشن آرام و بی هیجان می‌خواست و امروز تیره. امروز حتی دلم نمی‌خواست آن مانتو سرمه‌ای گل گلیه را مثل همیشه با شال و شلوار سفید بپوشم. پس همه جایم شد سرمه‌ای. برایم جالب بود که تیره‌ترین حالت‌های من باز هم پر از رنگند! معمولا این طور نبوده اما الان سه کفش دارم. هر روز یکی‌شان را می‌پوشم؛ چون امروز تحمل کفشی که دیروز پوشیده‌ام را ندارم! و فردا تحمل کفش امروز را ... خیلی وقت‌ها می‌شود که دلم می‌خواهد پا برهنه باشم ...

چند روز است موبایلم سایلنت است. مثل همیشه با خودم این ور و آن ور هم نمی برمش. هر چند وقت یک‌بار سراغش می‌روم ببینم خبری هست یا نه ...

تم کامپیوترم را عوض کرده‌ام. تم قبلی را خیلی دوست داشتم. صدای گرگ تهش، مدیا پلیر و موسش که شبیه برگ بود ... اما دلم طرحی نو در انداختن می‌خواست ... دلم کندن می‌خواست ...

دلم شنیدن آلبوم یک گروه یا خواننده را نمی‌خواهد. تحملش را ندارم. پس مرتب مجموعه آهنگ‌هایم را گوش می‌دهم که یکی از عجیب‌ترین مجموعه آهنگ‌های دنیاست. از آهنگ شگی و آکوآ دردونش پیدا می‌شود تا شجریان! آهنگ‌ها مرتب عوض می‌شوند و وارد دنیای جدیدی می‌شوند و تنوع طلبی روحیه من را ارضا می‌کنند ...

تم گوگل ریدرم را عوض کرده‌ام و از این جدیدها گذاشته‌ام که روزی چند بار خودشان عوض می‌شوند. تازه همین تم را هم چند روز یک بار عوض می‌کنم. خوشم می‌آید یک شکل نمی‌مانند و تکراری نمی‌شوند.

یک دنیا کار عقب‌مانده ... نه نمی‌خواهم درباره‌شان حرف بزنم ...

مغزم پر از فکر جدید است. فکرهایی که آزموده نشده‌اند اما بخشی از منند. بخشی از چیزی که به آن اعتقاد دارم. فکرهایی که بخشی از جلو رفتن منند ... دلم می‌خواست اینجا می‌نوشتمشان اما شخصی‌تر از این هستند که هر کسی بخواندشان ...

یادم می‌آید مامان یک زمانی می‌گفت در دانشگاه برای یک درس حاضر نیست دو کلاس بگیرد. می‌گفت خوشش نمی‌آید یک درس یکسان را به دو گروه مختلف بدهد و دوبار حرف‌هایش را تکرار کند. اما حاضر بود سال بعد حرف‌های سال قبلش را بزند. حالا دخترش دلش نمی‌خواهد آن‌طور که تا الان درس می‌داده را دوباره تکرار کند. دلش نمی‌خواهد سر کلاس برود با همان طرح درس‌ها و با همان حرف‌ها. دلش یک دنیای جدید می‌خواهد ... ‌

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت   توسط safzav 

امروز آخرین روز کلاس محیط‌زیستم با دخترک‌های دوم دبستانی دبستان نرگس بود. باقیمانده دفترها را چک کردم، کارها را رو به راه کردم و ... و با همه‌شان خداحافظی کردم ... دخترک‌ها غصه خوردند، خندیدند، گریه کردند، بوسیدند، بغل کردند، آویزان شدند، با دست‌های نوچ و رنگ وارنگشان روی لباس‌های سفیدم لک گذاشتند، پرسیدند سال دیگر هم معلمشان می‌شوم یا نه و ...

تابستان هم برایشان کلاس دارم؛ اما دوست دارم شیوه جدیدی را امتحان کنم. تجربه شیوه تابستان و سال تحصیلی که گذشت دیگر بس است. می‌خواهم خوبی‌هایش را دوباره تکرار کنم (حتی در شکل و شمایلی دیگر) و بدی‌هایش را اصلاح کنم.

سابقه معلمی کردنم بیشتر از این یک سال است، اما هیچ وقت مثل سالی که گذشت معلم ثابت یک کلاس نبودم. یک زمانی، شاید تا همین دو سال پیش نمی‌خواستم معلم ثابت باشم. یک‌جورهایی از پا گذاشتن در این راه می‌ترسیدم. به نظرم مسئولیت بزرگی بود و کار کم الکی و پیش پا افتاده‌ای نبود! معلم سیار بودن، تو را و شاگردانت را وابسته نمی‌کند. تو معلمی هستی که یک یا دو جلسه بچه‌ها را می‌بینی و تنها مسئولیتت خوب درس دادن است. اما معلم ثابت بودن بار مسئولیتش بیشتر است. معلم ثابت بودن یعنی به دوش کشیدن تک تک دغدغه‌های شاگردانت. دغدغه‌هایی که موضوعشان فقط در محدوده علم و درس تو نیست. باید با آن‌ها زندگی کنی. باید مشکلات خانوادگی یا دوستانه‌شان برایت مهم باشد. باید برایت مهم باشد شاگردانت حال و اوضاع روحیشان خوب است یا نه. باید برای رفع مشکلاتشان تلاش کنی. باید معلم واقعی باشی. معلمی که به شاگردانش نه فقط علم، بلکه درس زندگی می‌دهد ... و این یعنی تو خودت باید انسان کاملی باشی ... و من از همه این‌ها ترس داشتم. از اینکه از پسش بر نیایم، از اینکه خراب کنم، از اینکه از آن ایده‌آل ذهنی‌ام درباره یک معلم خوب دور باشم ...

اما حالا فکر می‌کنم اوضاع خوب پیش رفت. بالا و پایین داشت؛ اما خوب پیش رفت ... من و دخترک‌ها نه ماه با هم زندگی کردیم. یاد دادمشان و یاد گرفتم. بالا رفتند و بالا رفتم و بالا رفتیم. دلبسته شدم و دلبسته‌ام شدند. دوستم داشتند و دوستشان داشتم ...

امروز با دخترک‌ها و در اصل با یک دوره تجربه شگفت‌انگیز و دوست داشتنی در زندگی‌ام خداحافظی کردم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت   توسط safzav  | 


این مطلب آنقدر برایم هیجان‌انگیز بود که حیف باشد فقط بشود یکی از پیوند‌های روزانه وبلاگم ...

نوشته دبیر اجرایی جشنواره "فرزندان سرزمین یوزپلنگ" را بخوانید:

"یوزپلنگ‌ها هم پرواز می‌کنند"

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت   توسط safzav  | 

بغض کردم وقتی دخترها و پسرهایی که دو سال رفته بودیم و آمده بودیم و بهشان درباره یوزپلنگ و محیط‌زیست یاد داده بودیم شدند معلم ... معلم دخترها و پسرهای ابتدایی و راهنمایی روستاهای نزدیک شهرشان ... بغض کردم وقتی دیدم چطور با آرامش و علاقه و هیجان به آنها درس می‌دهند و از اهمیت یوزپلنگ برایشان می‌گویند ...

بغض کردم وقتی یکی از دخترها برایم توضیح داد برای جلب توجه آدم‌های اطرافش به یوزپلنگ چه کارهایی کرده است ... وقتی اطلاعیه‌هایی که در روستاها پخش کرده‌اند را نشانم داد ... وقتی که گفت چطور از بی‌توجهی هم مدرسه‌ای‌هایش ناامید نشده و به کارش ادامه داده است ... وقتی از ایده‌هایی گفت که بعدا می‌خواهد آنها را اجرا کند ...

بغض کردم وقتی دخترها نمایششان را مرتب و منظم جلوی رییس و معاون آموزشی آموزش و پرورش شهرشان و تماشاچی‌های دیگر اجرا کردند. همه کار نمایش را خودشان کرده بودند و اسمش را گذاشته بودند یوز در خطر ... 

بغض کردم وقتی با پدر و مادر و خواهر و برادر کوچکش برای بازدید نمایشگاه آمد و من دیدم چقدر روی آنها تاثیر گذاشته‌ است. برادر کوچکتر خیلی از حرف‌هایی که ما به او زده بودیم را بلد بود؛ خواهر بزرگش یادش داده بود.

بغض کردم وقتی پسرها با پاهای برهنه‌شان بر روی آسفالت خیابان شروع به دویدن کردند ... وقتی راه مسابقه را دور زدند و برگشتند و به جایی که من بودم رسیدند ... وقتی دیدمشان که به پهنای صورتشان می‌خندند و می‌دوند ... می‌دوند تا به خط پایان برسند ...

بغضم شکست وقتی همه چیز تمام شد ... وقتی در شلوغی‌های آخر مراسم خیلی‌هایشان را ندیدم تا خداحافظی کنم ... وقتی دنبالشان دویدم تا بهشان بگویم از بودنشان و همراهی کردنمان در این دوسال ممنونم. ممنونم از اینکه گذاشتند تجربه شگفت‌انگیزی در زندگی‌ام کسب کنم. بهشان بگویم از اینکه دوستم داشتند و دوستمان داشتند ممنونم ...

بغضم شکست وقتی ایمان پیدا کردم ما کار کوچک بزرگی کرده‌ایم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت   توسط safzav  | 

!. یکی از معلم‌های مدرسه می‌گفت برای جمله سازی به بچه‌ها گفته است با مسافرت جمله بسازند. یکی از بچه‌ها هم نوشته: "خانم زواران زیاد مسافرت می‌رود!!"

!!. یکی از دوستانم که رشته و کارش به محیط‌زیست ربطی ندارد؛ به فکرش رسید برای روز زمین هم‌دانشگاهی‌های به قول خودش بی‌حالش را راه بیندازد ببرد ساحل دریای نزدیک دانشگاهشان را پاکسازی کنند ... و این کار را هم کرد. خوشم می‌آید از این آدم‌ها که دک و پز محیط‌زیستی ندارند؛ اما بیشتر از خیلی از ما به درد زمین و ساکنینش می‌خورند. این آدم‌ها به بشریت امیدوارم می‌کنند.

!!!. بالاخره رسیدم! ۲۰ دقیقه مانده بود فرصت تمام شود! بالاخره رسیدم تهران و رای دادم. زنگ زدم خانه تا من می‌رسم برادارم شناسنامه و کارت ملی و فهرست نماینده‌ها را بیاورد دم حوزه رای‌گیری تا از قافله رای دهندگان جا نمانم! برای به موقع رسیدن کلی هم کرایه تاکسی پیاده شدم. واقعا چه می‌کند این وظیفه‌شناسی!!

برایم جالب بود هیچ‌کدام از همسفرانم رای دادن برایشان دغدغه نبود. همسفران من جزء بخش سنتی‌ها و مذهبی‌های این کشور بودند که حتی در سفر هم دعای کمیل شب جمعه‌شان فراموش نشد. تعدادی خانم که شغلشان معلمی یا به هر حال مرتبط با مدرسه و آموزش بود. نمی‌توانم این نوع درک از مذهب، که عمل به وظایف اجتماعی را به همراه ندارد، بفهمم.

!!!!. انتهای مطلبی که درباره نشست هم‌اندیشی وبلاگ نویس‌ها نوشتم می‌خواستم چیزی بنویسم که آن موقع یادم رفت و بعد هم افتاد در سرشلوغی‌ها. نکته‌ای که جا مانده بود را چند نفر دیگر هم به آن اشاره کردند. اینکه نشست روز دوشنبه یک همایش بود نه هم‌اندیشی. اما به هر حال به من خوش گذشت و برایم جذابیت‌های خودش را داشت. البته آخر همایش به این فکر می‌کردم که اگر نشست بعدی هم با همین سبک و سیاق باشد دیگر برایم جذابیت ندارد. باید اتفاق‌های دیگری هم بیفتد تا به من انگیزه بدهد در نشست شرکت کنم. مثلا قرار باشد تصمیمی بگیریم، برنامه عملی در بیاوریم یا هر کار دیگری که بیشتر از گپ و گفتگوهای دوستانه و شخصی باشد. 

!!!!!. یکی از دوستان گمنام محیط‌زیست (!!) همان دور و برهای روز زمین یک سری آمار و ارقام اینترنتی نشانم داد. مثلا گفت برو اینجا بین چه کشورهایی بیشترین جستجو را درباره این روز کرده‌اند. گفت اگر در همین جا ایران را انتخاب کنی نشان می‌دهد از تهران هم برای این کلمه جستجو داشته‌ایم (راستی چرا فقط تهران؟!).  یا گفت برو اینجا ببین بیشترین آمار جستجوها در آمریکا برای "Earth Day Activities" بوده است.

!!!!!!. سپهر سلیمی یک پیشنهاد داده است. اینکه کاری کنیم تا وبلاگستان سبز بشود. اینجا می‌توانید فراخوانش را بخوانید. اگر نظری یا پیشنهادی دارید بنویسید.

!!!!!!!. بالاخره دارد تمام می‌شود. رفتن و آمدن به این شهر کویری و معلمی کردن و دوست بودن با کودکان و نوجوانان آنجا دو سال کار و زندگیمان بود. دو سال مدت کمی نیست. دلم برایشان تنگ می‌شود. دلم می‌خواهد مثلا ده سال دیگر باز ببینمشان و ببینم کجای این دنیا هستند ...

جشنواره "فرزندان سرزمین یوزپلنگ" این پنج‌شنبه و جمعه برگزار می‌شود و ما کارمان تمام می‌شود. اما در دلمان امیدواریم دانه‌های ماندگاری آنجا کاشته باشیم ...

!!!!!!!!. من خوشبختم! ... خوشبختم به خاطر تمام فرصت‌های تجربه کردنی که داشته‌ام و دارم ... من خوشبختم چون در همان راهی جلو می‌روم که دوست دارم ... من خوشبختم چون هربار، بعد از بالا رفتن از هر پله، برایم ثابت می‌شود خوب خودم را شناخته‌ام و خوب فهمیده‌ام جایم در این دنیا کجاست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت   توسط safzav  | 


‌مي‌خواهم غر بزنم. نه يك ذره، نه دو ذره! مي‌خواهم خدا ذره غر بزنم!!

الان با دخترك‌ها نشسته‌ايم روي چمن‌هاي پشت موزه تنوع زيستي پارك پرديسان تا خوراكي بخورند و خستگي‌شان در برود تا برويم سوار ميني‌بوس‌ها بشويم و برگرديم مدرسه. آنقدر از اتفاقات صبح تابحال غصه‌دار شده‌ام كه طاقت نياوردم. بايد شروع مي‌كردم به نوشتن تا يك كم مغزم سر جايش بيايد. دخترك‌ها دفرچه و مدادم را كه دستم مي‌بينند مي‌آيند جلو مي‌گويند: "خانوم چي مي‌نويسي؟ درباره امروز مي‌نويسي؟" يكي كه حالش خوب است مي‌گويد: "بنويس اينجا يك خرس خيلي بزرگ ديديم كه همه را مي‌خورد!!!" يكي ديگر هم كه هنوز حالش سر جایش نیامده و اخم‌هايش در هم است مي‌گويد: "بنویس اين چه جشني بود؟ بيشتر برنامه له شدن بود!!!" تنها كاري كه مي‌توانم بكنم اين است كه لبخند بزنم. فاجعه‌اي كه من از جشنواره امروز ديدم عمقش بيشتر از بي‌نظمي و له شدن‌ اين دخترك‌هاي معصوم بود. عمقی که كه من معلم مي‌فهمم، آن هم يك معلم محيط‌زيست.

 

از هفته پيش با بچه‌ها كلي درباره روز زمين حرف زده بودم. در مدرسه هم كلي كار انجام داده بوديم: مسابقه، چسباندن شعار آموزشي و اطلاع رساني و ... . برايشان گفته بودم كه در كشورهاي ديگر دنيا اين روز را جشن مي‌گيرند و بچه‌ها پرسيده بودند: "جشن كو؟ ما كه نديديم!" براي همين وقتي درباره جشنواره روز زمين پاك* سازمان حفاظت محيط‌زيست شنيدم معطل نكردم. بايد دخترك‌ها را مي‌بردم تا ببينند اينجا هم روز زمين را جشن مي‌گيرند. بماند كه چقدر طول كشيد پيدا كردن يك تلفن و فردي كه بتواند توضيح بدهد مدرسه‌ها را طبق چه سيستمي مي‌شود بازديد برد. البته آنچنان سيستمي هم نبود. گفتند هر تعداد دانش‌آموز كه مي‌خواهيد هر زماني كه خواستيد بياوريد!

 

اين سبك جشنواره‌هاي محيط‌زيستي كه پر باشند از موسيقي و نمايش از زمان دولت مرحوم قبلي شروع شد. چقدر آن موقع‌ها خوشحال بودم عقل ملت دست‌اندركار رسيده است كه آموزش بچه‌ها راه و رسم خودش را دارد و بايد پر باشد از بازي و رنگ و تنوع و شادي. اما چيزي كه من امروز ديدم نشانه هفت دست بودن آفتابه و لگن و نبودن ناهار و شام بود! متاسفانه چهارمين جشنواره كودك و روز زمين پاك (اين چهارمين بودنش من را كشته! اين دولت انگار كلا هارد را فرمت كرده و نقطه صفر دنيا با خودش شروع مي‌شود!!) تا آنجايي كه من ديدم هيچ نشاني از روز زمين نداشت.

 

بي‌نظمي‌هاي جشنواره با اين حجم دانش‌آموز بماند. غر اين يكي را خيلي نمي‌خواهم بزنم، چون حوصله‌اش را ندارم. فقط همين كه دخترك‌هايم زير آفتاب كباب شدند!! چرا؟ چون در صف ايستاده بودند تا داخل نمايشگاه راهشان بدهند. نمايشگاهي كه غرفه‌هايش يا درباره بچه‌ها بود نه براي بچه‌ها يا به زور ربطش داده بودند به زمين پاك! يك بخش از شعار جشنواره را گذاشته‌اند سلامت كودكان و سلامت هم يعني خوراكي و آتش‌نشاني و روانشناسي و خمير بازي! كاش حداقل آن همه جامدادي و كيسه و دفترچه و اشانتيون‌هاي ديگر كه به بچه‌ها دادند يك شعار زيست محيطي رويش بود؛ محيط‌زيستي و بازيافتي بودنشان كه به كنار!

 

بروشورهايي كه در غرفه سازمان محيط‌زيست به بچه‌ها مي‌دادند را فكر كنم بزرگترها هم به زور حوصله كنند بخوانند؛ چه برسد به بچه‌ها! غرفه‌دارها با بچه‌ها نه حرفي مي‌زدند نه كار خاصي مي‌كردند. بروشور و اشانتيون دادنشان شبيه اين كارت پخش كن‌هاي داخل خيابان بود كه تبليغ دست مردم مي‌دهند! انگار درست مثل آن‌ها فقط مي‌خواهند كاغذهاي دستشان تمام شود و برايشان مهم نيست مخاطبشان مطلبي از چيزي كه دستشان مي‌دهند مي‌فهمند يا نه!

آخر از كارشناس جنگل‌ها و مراتع و سازمان حفاظت محيط‌زيست كه به عمرش دو تا شاگرد نداشته چه انتظاري مي‌شود داشت؟ مي‌شود انتظار داشت بيايد غرفه‌اش را طوري طراحي كند كه در آن با بچه‌ها بازي كند و آموزش بدهد؟ اين جنگولك بازي‌ها در نمايشگاه‌ها بيشتر اوقات مخصوص گروه‌هاي غيردولتي است نه دولتي‌ها. گروه‌هاي غيردولتي هم كه مدت‌ها است از ادبيات سازمان محيط‌زيست حذف شده‌اند. **

 

يك قسمت از جشنواره بازديد اجباري از موزه بود و براي راهنماها مهم نبود قبلا بچه‌ها آنجا را ديده‌اند يا نه. اين بازديد اجباري انگار تنها براي اين بود كه كمي بچه‌ها را معطل كنند تا بتوانند به فضا نظم بدهند. هيچ كدام از راهنماهاي موزه حتي جلو نمي‌آمدند تا براي بچه‌ها يك كلمه درباره موزه توضيح بدهند. دخترك‌هاي من بعضي از اين حيوانات را مي‌شناختند. برايشان ‌شدم راهنماي موزه. بچه‌هاي بنده خداي ديگر كه فقط دور موزه راه مي‌رفتند.

 

آن اول‌ها كه جشنواره‌هاي سازمان پر شد از موسيقي و نمايش حداقل موسيقي‌ها و نمايش‌ها يك ربط درست و حسابي به موضوع جشنواره داشت. موسيقي و نمايش و دعوت از چهره‌هاي مشهور فرعياتي بود كه به كمك آموزش آمده بودند. اما چيزي كه من امروز ديدم چسبيدن به فرع بود و فراموش كردن اصل.

اي خاله نرگس عزيز! بقيه برنامه‌ات به كنار، خب تو كه ميخواهي آخر برنامه‌ات دعا كني حداقل يك‌جوري ربطش بده به مناسبت اين جشنواره. علاوه بر دعا براي مريض‌ها يك دعاي نمادين هم براي زمين بكن اين بچه‌ها بفهمند آمده‌اند جشنواره چي!

 

اين دخترك‌ها امروز درباره روز زمين چه چيز ياد گرفتند؟ كجاي اين جشنواره زيست‌محيطي بود؟ ليوان‌هاي يك‌بار مصرف سن‌ايچش كه همه جا پراكنده بود؟ دفترچه‌ها و جامدادي‌هاو مدادرنگي‌هاي تك‌ماكارون و دراژه كه فقط تبليغاتي بود؟ آهنگ‌هاي شادش كه درباره بابا و نمي‌دانم چي بود؟

 

***

سوار ميني بوس شده‌ايم تا به مدرسه برگرديم. ميني‌بوس از شيخ فضل ا.. وارد حكيم مي‌شود. يكي از دخترك‌ها داد مي زند: "خانوم بريم سيرك!"*** انگار آب يخ ريخته‌اند روي سرم. عيش روز زمينمان با اين سيرك كامل شد. اين سازمان محيط‌زيست واقعا چقدر نقش بزرگي در آموزش درباره محيط‌زيست و دوست داشتن زمين و حيوانات و گياهان به اين بچه‌ها دارد!  آخر من معلم چطور این تناقض‌ها را برای این بچه‌ها توضیح بدهم؟؟! یاد حرف‌های یک معلم دیگر افتادم که می‌گفت دانش‌آموزانش را برده بوده است سینما برای دیدن فیلم توفیق اجباری. می‌گفت وقتی هنرپیشه محبوب این کشور در فیلم حین رانندگی با موبایل صحبت می‌کند چطور انتظار دارند که بچه‌ها احترام به قانون را یاد بگیرند؟!

 

مغزم پر مي‌شود از احساس تاسف ... تاسف ... تاسف ... انگار تمام چیزهایی که در مغز دخترک‌ها رشته بودم پنبه شد. نکند دخترک‌ها از این به بعد روز زمین را با ماکارونی و سن‌ایچ و آرزوی رفتن به سیرک به یاد بیاورند؟

 

-----

* من نمي‌فهمم چرا در ايران اسم اين روز را تغيير داده‌اند كرده‌اند روز زمين پاك! كلي محدودش كرده‌اند با اين كار. در روز زمين مي‌شود كلي درباره دوست داشتن زمين و طبيعت و حيوانات و گياهان حرف زد، درباره آلوده نكردن و از بين نبردن، درباره رعايت الگوي مصرف و ... . اما وقتي اسمش شده است روز زمين پاك انگار فقط باید درباره آلودگي‌ها حرف بزني. درباره زباله نريختن، هوا را آلوده نكردن و ... . من نمی‌فهمم ما ایرانی‌ها چرا باید در همه چیز دست ببریم!!!؟؟!

 

** البته برای اینکه بی‌انصافی نشود باید از کار غرفه‌دارهای غرفه آتش‌نشانی تعریف کنم. دو آقای جوان بودند که با بچه‌ها بازی کردند و کلی خنداندنشان. در غرفه خمیر آریا هم یک کار خوب انجام می‌شد. اگر تعداد افراد گروه بازدیدکننده کم بود بچه‌ها می‌توانستند بنشینند و خمیر بازی کنند. البته بچه‌های ما به علت زیاد بودنشان نتوانستند. راستی! یک البته دیگر اینکه این تعریف‌ها باعث نمی‌شود بی ربطیشان را به روز زمین پاک نادیده بگرم و غر نزنم!

 

*** تا امروز فرصتي پيش نيامده بود درباره سيرك با بچه‌ها حرف بزنم. امروز فهميدم كه بچه‌ها تصوير كاملي از چيزي كه در سيرك‌ها اتفاق مي‌افتد ندارند. كمي درباره‌اش با آن‌ها حرف زدم؛ اما كم است. يك فكري بايد برايش بكنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت   توسط safzav  | 

همین الان رسیده‌ام خانه. نشست وبلاگ‌نویسان محیط‌زیستی بودم. یک سری‌ها بودند و البته خیلی‌ها نبودند.

یک سری‌ها به کنجکاوی‌ها جواب دادند و خودشان را معرفی کردند. یک‌سری‌های دیگر هم همان‌طور مجازی باقی ماندند. به حوزه شخصی آدم‌ها احترام گذاشته شد و آن اول ورود، ثبت نامی و اجبار به اعلام هویتی در کار نبود.

جالب بود همه سراغ خانم ژاله . ف و گربه‌هایش را می‌گرفتند که نیامده بود. از معروف‌ها خیلی‌ها نیامده بودند.

یک چیز دیگر هم جالب بود. یک سری‌ها آمده بودند که وبلاگ نداشتند؛ اما از خواننده‌ها یا دوستان وبلاگ‌های زیست‌محیطی بودند و آمده بودند ببینند چه خبر است.

از همه جالب‌تر برای من دیدن مهدی گرین بلاگ بود که قیافه‌اش کلی با تصورات قبلی‌ام فرق داشت! دیدن آقای مجابی از نزدیک هم خوب بود. البته کلی با عکس وبلاگش فرق داشت! خوشحال شدم روشنک شهبازی، آقای وبلاگ بازیافت و آقای وبلاگ کویرهای ایران را هم دیدم. راستی! بالاخره موفق شدم آقای درویش را ببینم و حضوری بابت کمک‌هایش تشکر کنم.

فرداد دولتشاهی و نگار سلیمانی هم نبودند که بالاخره بفهمیم این بحث زرد وبلاگ‌های زیست محیطی که آقای عبادی راه انداخته، نتیجه‌اش چیست و زردی خونمان بالا برود!!

جایزه‌های ۵ نفر اول نظرسنجی برترین‌های وبلاگ‌های زیست محیطی سال ۸۶ را که دادند، اصل فضولی مجبورم کرد کتاب درخت‌های آقای درویش را امانت بگیرم ببینم چه‌جور کتابی است. فضای سبز شهرداری چاپش کرده است. چقدر دلم میخواست این کتاب با این چاپ خوب و شکل و شمایل زیبایش به جای ترجمه بودن کاربردی بود و درباره درخت‌های تهران؛ نه دوباره گویی مطالب علمی درباره درخت‌ها. یاد کتاب درختان شهر تهرانمان افتادم. ۷ سال پیش یک گروه بچه دبیرستانی بودیم که تالیفش کردیم. کلی برای متن و عکس‌هایش زحمت کشیدیم. کتابی که اگر چاپ می‌شد کلی به تهرانی‌ها برای شناخت درختان و محیط‌زیست طبیعی شهرشان کمک می‌کرد.

باز هم از من پرسیدند چرا عکس کنار وبلاگت اینجوری است؟ و من باز هم پاسخ دادم برای اینکه از این فیلتر فتوشاپ بر روی عکسم خوشم آمد!

نارنجی و قرمز بودم. غیر از مژگان که کمی رنگ قرمز داشت و یکی دیگر از خانم‌ها که بنفش بود بقیه بیشتر به سیاه می‌زدند. هنوز هم نمی‌فهمم چطور آدم می‌تواند محیط‌زیستی باشد و رنگ نداشته باشد. کلی کیف کردم آقای مجابی سفید بود.

نمی‌دانم چرا پیش از این دقت نکرده بودم که خانم‌های وبلاگ نویس زیست‌محیطی کمتر از آقایان هستند. آنجا وقتی احساس غربت کردم این موضوع برایم پر رنگ شد. البته از وسط‌های مراسم به بعد تعداد خانم‌ها بیشتر شد و باز هم البته خیلی‌هایشان را نفهمیدم نویسنده کدام وبلاگ هستند.

روابط‌عمومی پرشین‌بلاگ در سخنرانی‌اش بعد از کلی تعریف و تمجید از محیط‌زیستی‌ها چند پیشنهاد برای بهتر شدن اوضاعمان داد. یکی‌اش کار روی مسایل فنی وبلاگ‌هایمان بود. راست می‌گفت. قیافه وبلاگ که تر  و تمیز و جذاب نباشد خواننده‌ها را نگه نمی‌دارد. درباره تولید محتوای انگلیسی هم صحبت شد؛ برای اینکه در دنیا خودی نشان بدهیم. هر کس توان و وقت و حال و حوصله‌اش را دارد بسم ا...!

با بچه‌ها که صحبت می‌کردیم همه موافق بودند دو نفر نقش بزرگی در شکل‌گیری جامعه وبلاگ‌نویس‌های زیست محیطی‌ به شکلی که الان هست داشته‌اند. یکی‌اش آقای درویش است که شروع کرد و استمرارش را حفظ کرد تا موتور بقیه راه بیفتد. یکی دیگر مهدی گرین‌بلاگ که به قول خودش با کمک حر منصوری سایت گرین بلاگ را راه انداخته‌اند. اگر این سایت نبود محیط‌زیستی‌ها همین مقدار انسجام را هم نداشتند.

امیدوارم وبلاگ‌های زیست‌محیطی طبل تو خالی نباشند و نشوند. چیزهایی بنویسند که معلوم باشد رویش کار کرده‌اند و دیگران را ترغیب به خواندن کند. چیزهایی بنویسند که برای وبلاگ‌های زیست‌محیطی هر روز بیشتر و بیشتر اعتبار بیاورد و جریان ساز باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت   توسط safzav  |