من خروجی (فارغالتحصیل) ۸۱ هستم و این دخترها که الان دوم دبیرستانیاند؛ وقتی فارغالتحصیل شوند میشوند خروجی ۸۹. برای درس جغرافیشان ۳ روز آمادهایم یزد. من را به عنوان کارشناس محیطزیست آوردهاند. از بین فارغالتحصیلهای خودمان و دوست و آشناهای ما کارشناس معماری، شهرسازی، مردمشناسی و زیستشناسی هم داریم. از همان اول که وارد ایستگاه قطار میشوم و این لشکر ۱۸۰تایی مانتو طوسی را میبینم شروع میشود. دلتنگیام را میگویم. کم کم یادم میآید که چقدر دلم برای خودمان تنگ شده است. بین ما علاوه بر مغزهای ریاضی و فیزیک و ... پر است از هنرمند. خیلیها ساز میزنند، خیلیها میکشند ... . یک چیزی برایم خیلی جالب است. این چند سال اخیر بین آدمهای دیگر بارها احساس بیهنری کردهام. هر بار که به یک کنسرت رفتم یا به دیدن یک نمایشگاه نقاشی یا کار دست. اما بین خودمان هیچ وقت این حس بیهنری را ندارم. انگار اینها که میزنند و میکشند بخشی از وجود منند. انگار من و اینها نداریم ... حس جالبی است.
خیلی وقت است که مدرسهمان نرفتهام. تا یکی دو سال بعد فارغالتحصیلی میرفتم. البته منظورم از رفتن، مرتب رفتن است و گرنه که مثل خیلی از فارغالتحصیلها هنوز افطاری و جشن فارغالتحصیلیها و کارگاه علومها را اغلب میروم. به خاطر همین نرفتن، این بچهها را خیلی نمیشناسم. آنها هم من را نمیشناسند. آخرین گروهی که من را میشناسند الان سال دوم دانشگاهند. باید بتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم. البته کار آنقدر سختی نیست. رشته سمپادی بودنمان خوب ما را به هم پیوند میدهد. دو کوپه را به من سپردهاند. باید مراقب باشم کسی جا نماند و گم و گور نشود. فعلا تنها آشناهایم همینها هستند. خودم را معرفی میکنم و خودشان را معرفی میکنند. من خوش حافظه عمرا اسم همهشان را با این بار اول یاد بگیرم!
قرار است به عنوان یک کارشناس و معلم محیطزیست این دو روز همراهشان باشم. کمی نگرانم. یعنی کمی بیشتر از کمی نگران بودم! جایی که میرویم طبیعت است و اوضاع و احوال درس دادن در آن با کلاس فرق میکند. باید بتوانی همه چیز را ببینی و علاقمندشان کنی ببینند. باید بتوانی برای هر چیز حتی کوچک قصه ببافی و جذابش کنی. هیچ چهارچوبی وجود ندارد. فضای اطرافت است که به تو خط میدهد. باید هوشیار باشی که خطها را بگیری و بعد باید آنقدر سواد داشته باشی که بتوانی قصه آن خط را برای بچهها تعریف کنی. سواد ... سواد ... سواد ... مسئله این است! امیدوارم از پسش بر بیایم. قبل از سفر با یکی از دوستانم حرف زدم. کاری که من میخواستم انجام بدهم را خوب بلد است. حرفهایش اعتماد به نفسم را برگرداند. من میتوانم ... من میتوانم ... من باید بتوانم ... پیش از سفر دو قانون برای خودم می گذارم: ۱. خودت باش! خود صفورا! همان چیزهایی را به بچهها نشان بده که بهشان اعتقاد داری. اعتقادهایت کلی ارزشمندند. شک نکن! و ۲. هر چیزی را که بلد نبودی راحت بگو نمیدانم ...
بچهها تعدادشان زیاد است. برای همین دو گروه ۹۰ نفریشان کردهاند. یک گروه روز اول برای گشت و گذار داخل شهر یزد میروند و گروه دیگر که من هم همراهشان هستم راهی روستای خرانق میشویم. قرار است در کاروانسرای خرانق بمانیم. از هیجان دارم میمیرم. یکبار دیگر هم آنجا رفته بودم فکر میکنم دوسال پیش بود. کارگاه آموزشی سرشماری وحوش منطقه بود. آن سفر شگفتانگیز بود. خرانق، کاروانسرایش، قلعهاش و منارجنبان داخلش را بسیار دوست دارم. در این سفر است که به یمن وجود کارشناسهاس معماری و شهرسازی و مردمشناسی کلی بخش آثار باستانی دوستی مغزم ارضا میشود. فکر نمیکنم گروه دیگری اینقدر دقیق تمام زیر و بمهای این منطقه را در آورده باشد. آخر روز برای خودم یک پا کارشناس شدهام و افاضات میکنم!
با خودم یک کوه کوچک (!) کتاب آوردهام: کتاب سنگین مارمولکهای ایران اندرسون، مارهای ایران لطیفی، پرندگان ایران منصوری، پستانداران ایران ضیایی. آوردهام شاید بهدرد بخورد. حداقلش این است بچهها ببینند یک چنین کتابهایی هم وجود دارد. فلورهای قهرمان سنگین بود و نیاوردمشان. کاش یک کتاب جمع و جورتر گیاهی داشتم. مجبورم فقط سواد نیمبند گیاهشناسیام را به کار بیندازم و بقیه چیزها را هم بگویم نمیدانم!
از یک چیز رشتهمان خیلی خوشم میآید. اینکه مثل رشتههای علوم پایه در بند اسمها نمیمانی. سر و کار ما بیشتر با رابطهها است. چیزی را میشناسیم برای اینکه بتوانیم رابطهاش را کشف کنیم. ما معمولا مثل زیستشناسهای جانوری و گیاهی تاکسونومیستهای فوقالعادهای نمیشویم که بخواهیم گونهها را با کوچکترین جزییاتشان از هم تشخیص بدهیم و اسم همهشان را حفظ باشیم. اما به جایش قصههای دنیای اطرافمان را خوب بلدیم. ما اگر محیطزیستدانهای درست و حسابی باشیم میتوانیم در دل کوه و دشت تمام آدمهای دنیا را با قصههای طبیعت سرگرم کنیم و بهشان یادآوری کنیم که چقدر نمیدانند. یادآوری کنیم که دنیا پر از شگفتی است. یادآوری کنیم که مراقب باشند پایشان را کجا میگذارند و چه میکنند ...
دخترها صبح را به دیدن قلعه گذراندهاند و یک دنیا اطلاعات تاریخی و باستان شناسی و مردمشناسی گرفتهاند. هنوز گنگم. غیر از چلچلههای داخل کاروانسرا، یک سوسک، گلدفیشهای چاق و چله داخل حوض که خیلی بیربطند و چند گیاه، موجود زنده دیگری اینجا پیدا نشده است که به درد کار من بخورد. یکی از دخترها خوب کنجکاو است. از صبح تابحال دو تا لانه پرنده پیدا کرده است. یک مدتی هم سر ۱۰ - ۱۲ نفر را با ور رفتن با یک سوسک گرم کردم! ساعت حدودهای ساعت ۴ است. خدا دوستمان دارد. هوا کمی ابر شده است و ما میتوانیم بیرون برویم. حالا نوبت من است که قصههایم را برای بچهها بگویم. اول از همه یک جا جمعشان میکنم و میگویم از نظر هر رشتهای یزد سرزمین یک چیزی است. از نظر معمارها سرزمین بادگیرها است، از نظر آبخیزداریها سرزمین قناتها و از نظر ما محیطزیستیها سرزمین یوزپلنگها! پس به سرزمین یوزپلنگها خوش آمدید! بعد کمی اطلاعاتشان را درباره حیات وحش بالا و پایین میکنم و برایشان از نزدیکترین منطقه حفاظت شده به اینجا که دره انجیر است میگویم. بعد معنی منطقه حفاظت شده و اینکه چرا وجود دارد و ... . بچهها جمجمه یک قوچ اهلی پیدا کردهاند. کلی سر همین برایشان قصه میگویم. مغزهایشان را کار میاندازم. وادارشان میکنم فکر کنند و بگویند چرا گوزنها که شاخشان میافتد در جنگلها زندگی میکنند و حیوانهایی که شاخشان نمیافتد در مناطق بیابانی. قصههایم همینجا تمام نمیشود. یک اتفاق جالب میافتد. یک پرنده سفید. یک اگرت کوچک. اینجا چه کار میکند؟ احتمالا هنگام مهاجرت از دستهاش جا مانده. کلی برای بچهها هیجان انگیز است. باز هم سوال پیچشان میکنم و وادارشان میکنم فکر کنند از روی شکل ظاهری این پرنده (پاها، گردن و نوک بلندش) حدس میزنند زیستگاهش چهجور جایی باید باشد؟ دخترها فکر میکنند، جواب میدهند، شلوغ میکنند و ... و کمکم وارد فضای خودم میکنمشان. خیلی جالب است. تغییرشان کاملا مشهود است. هر چه جلوتر میرویم و تپهها را بیشتر بالا و پایین میکنیم تعداد کسانی که سوال میپرسند و چیزهای جدیدی در اطرافشان میبینند بیشتر میشود. آن اول وقتی ازشان پرسیدم پرندههای داخل کاروانسرا را دیدهاند یا نه بیشترشان با تعجب گفتند: "کدوم پرنده؟!" این دخترها که آن اول چلچلههای به آن خوشگلی را که روی سطح آب حوض کاروانسرا و بعد داخل پیش از این اصطبلهای کاروانسرا شیرجه میرفتند را ندیده بودند، حالا شروع کرده بودند به دیدن. تنها با صرف یک نیم روز. تنها توسط یک نفر که تهییجشان کرده بود ببینند. وای که چقدر دیر در این کشور به ما یاد میدهند که جزییات طبیعی اطرافمان را ببینیم. راستی! اصلا یاد نمیدهند که! مگر چه بشود که خود آدم برود دنبالش! یا درسش را بخواند یا علاقهاش بکشاندنش ... از آدمهایی که درختهای کوچهشان را نمیشناسند چقدر میشود انتظار داشت دلشان به حال قطع شدن یا نشدنشان بسوزد؟! همین را بگیر برو تا آخر ...
موتورم راه افتاده است. بارها به خودم یادآوری کردهام فلان چیز برای تو تکراری و عادی شده، اما برای اینها تازه است؛ پس بگو ... با فضایی که ایجاد شده کیف میکنم. علاوه بر دخترها حتی معلمها هم سوال میکنند و بعد رویش بحث میکنیم و فکرهای جدید در مغزمان جرقه میزند. معلمهایی که یک سالهایی معلمم بودهاند و هنوز هم معلمم هستند ...
دخترها از ذوق در حال ترکیدن هستند! آخر زنبورخوار دیدهاند با آن رنگ سبز شگفتانگیزش و سبزهقبا دیدهاند با آن رنگ آبی خوش رنگش. دخترها باورشان نمیشود یک چنین پرندههایی هم پیدا میشود. دخترها نمونه کامل یک شهرنشین از همه جا بیخبر هستند! مثل همه ما ... ذوق کردنشان را دوست دارم. من هم هنوز خیلی چیزها را از نزدیک ندیدهام که میدانم وقتی ببینمشان از شدت هیجان خودم را حلقآویز خواهم کرد! چون دیدن از نزدیک با خواندن در کتاب فرقش از زمین است تا آسمان! یاد توله پلنگ بغل کردن و قرقاول دیدن خودم افتادهام ...
بعضی دخترها تک و توک سراغم میآیند. درباره پروژههای تحقیقاتی که در ذهنشان دارند و به محیطزیست مربوط است صحبت میکنیم. درباره رشتههای تحصیلی آیندهشان و خط زندگیشان هم صحبت میکنیم. همینطور درباره تردیدهایشان و اینکه نترسند از در خلاف جریان آب شنا کردن. من از بخش رسمی ساختار مدرسه نیستم، برای همین ترسی از گفتن حرفهایم، عواقب بعدیاش و واکنشهای والدین ندارم. برایشان میگویم نترسند از اینکه برخلاف نظر خانوادهها و جامعه که انتظار دکتر و مهندس شدن از همهشان دارند، چون باهوشند، دنبال چیزهای دیگری بروند. برایشان میگویم شما توانایی ساختن راههای جدید دارید، چرا فکر میکنید که حتما باید حرف بزرگترها را گوش کنید و جا پای دیگران بگذارید. برایشان میگویم آنقدر راه ناشناخته در این دنیا مانده که هنوز نیاز به آدمش دارد تا پیه سختیهایش را به تنش بمالد و در آن قدم بگذارد ...
قرار است دخترها برای درس جغرافیشان داخل روستا بروند، یک روستانشین پیدا کنند و سوال پیچش کنند! قرار است درباره معیشتشان بپرسند، درباره دلایل مهاجرت در روستایشان، درباره شیوههای آبیاری و ... . دخترها تصور روشنی از صحبت با روستاییها ندارند. میدانم تجربه فوقالعادهای برایشان خواهد بود. گروهی که با من هستند را شیر میکنم و کمکشان میکنم سر صحبت را باز کنند. چند آقا و خانم پیر مهربان و دوستداشتنی را به صحبت گرفتهایم. دخترها مرتب سوال میپرسند و صحبتهایمان حسابی گرم شده است. وای که اگر دخترها بلد باشند و یا یاد بگیرند نکتهها را از حرفهای این آدمها بیرون بکشند و تحلیل کنند چقدر فوقالعاده است. دخترها چیزی را تجربه میکنند که هیچ کتابی یادشان نمیدهد. چیزی که تقریبا هیچ دختر دبیرستانی دیگری (حتی آدم بزرگهایش) در این کشور فرصت تجربه کردنش را ندارد.
طبق انتظاری که دارم خفاش برای دخترها موجود غریبی است. برای همین وقتی نزدیکهای غروب برایشان میگویم شب خفاش خواهیم دید بینشان ولوله میافتد. کلی برایشان با هیجان درباره خفاشها حرف میزنم و از اینکه چه میشود که ما آدمها برای بعضی موجودات شگفتانگیز قصههای عجیب و غریب و دوست نداشتنی میسازیم. شب میشود. دخترها با ذوق و جیغ جیغ هر بار که خفاشی روی سطح آب حوض کاروانسرا شیرجه میزند و دوباره بالا میرود صدایم میزنند و میخواهند با دست توجهم را جلب کنم. از دیدن ذوقشان کیف میکنم. برای یک معلم دیدن این تغییرهای محسوس و سریع در شاگردها شگفتانگیز است و آدم را تا آن بالا بالاهای آسمان میبرد ...
ما فارغالتحصیلها با رشتههای مختلفمان در آخر روز به یک نتیجه مشترک رسیدهایم. اینکه یکسری مفهومهای یکسان وجود دارد که در هر رشتهای یک لباس نو تنش میشود. مثلا مفهوم سازگاری. هم ما محیطزیستیها داریمش، هم معماریها دارند و هم مردم شناسها. فکرمان را با دخترها هم در میان میگذاریم. آنها هم به همین شباهتها فکر کردهاند. آنها به عنوان یک بیرونی حرفهایمان را شنیدهاند و اشتراکاتمان را کشف کردهاند. خوشحالم از اینکه در شکلگیری این جرقهها و تحلیلها در ذهن دخترها نقش داشتهام. میدانم این جرقهها خاموش شدنی نیست ...
ساعت سه نصفه شب است. دخترهایی که روی پشت بام بودند و با تلسکوپها مشغول رصد آسمان شب هم پایین آمدهاند. البته خیلی هم رصد موفقیتآمیزی نبود. آسمان غبار داشت و آلودگی نوریاش هم زیاد بود. غیر از یک گروه بقیه از خستگی بیهوش شدهاند. باد می آید. همه سردشان است و در کیسه خوابها مچاله شدهاند. اما نمیدانم چرا من حالم زیادی خوب است. با پای برهنه کف کاروانسرا راه میافتم. بالای پشت بام هم میروم. وای چه کیفی دارد! قرار است تا چند ساعت دیگر گروه بعدی دخترها بیایند. حالا دیگر میدانم چه قصههایی میتوانم برایشان بگویم. منتظرشان هستم و دیگر نگران نیستم. شب با پای برهنه کف کاروانسرای قدیمی که یک زمانی اسبها و آدمهای زیادی روی آن رفتهاند قدم میزنم و پر از احساس شادی و رضایتم ...
صبح که میشود تا گروه بعدی برسند تارش را بر میدارد و میرود وسط یکی از این پیش از این اصطبلهای کاروانسرا مینشیند و شروع میکند به زدن. صدا میپیچد. چقدر شگفتانگیز است ... انگار روی ابرها هستم ... شاید بیشتر شبیه یک شوخی است، اما من واقعا واقعا دلم میخواهد یک کاروانسرا داشته باشم که درونش زندگی کنم و کسی را داشته باشم که تار بزند و مسافرهایی که بیایند و بروند و من برایشان غذا بپزم و ... و برایشان قصه درختها و پرندهها و ابرها را بگویم و دعوتشان کنم اطرافشان را با دقتتر ببینند ...







