تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

تا روز زمین که در ایران به روز زمین پاک معروف است یک هفته بیشتر نمانده است. اینجا و اینجا را ببینید. برای مادر‌ها و پدرها، معلم‌ها و یا آن‌هایی که با بچه‌ها سر و کار دارند بسیار مفید است. برای روز زمین می‌توانید یکی از کاردستی‌ها را درست کنید یا این مطلب را بخوانید که در آن درباره "ده روش آموزش به بچه‌ها درباره روز زمین" توضیح داده است.

در اینجا هم تاریخچه روز زمین توضیح داده شده است. در این یکی هم کتاب‌ها، فیلم‌ها، آهنگ‌ها، بازی‌های آنلاین، نمونه برگه‌های نقاشی و چیزهای دیگری که به درد این روز می‌خورد را معرفی کرده‌اند. متاسفانه فیلم‌ها، کتاب‌ها و آهنگ‌ها انگلیسی است و به درد ما فارسی‌زبان‌ها نمی‌خورد. البته به جز کارتون "فراتر از پرچین" که می‌دانم دوبله شده‌اش وجود دارد.

روز محیط‌زیست (۱۵ خرداد) به علت مناسبت‌های هم‌زمانش بسیار مهجور است. برای همین فکر می‌کنم می‌توان بیشتر بر روی روز زمین مانور داد. درباره‌اش حرف زد، کار انجام داد، آموزش داد و ...

خلاصه‌اش اینکه با بچه‌ها درباره این روز حرف بزنید. البته فکر می‌کنم برای آنکه برای بچه‌ها حرفی برای گفتن داشته باشید باید این مسئله را با خودتان حل کنید: سرنوشت زمین برایتان مهم است یا نه؟ آیا شما هم معتقد هستید سرنوشت بچه‌هایمان که می‌خواهیم و می‌خواهند بزرگ شوند و زندگی کنند به سرنوشت زمین گره خورده است؟

راستی! اینجا و اینجا هم می‌توانید اطلاعات بیشتری درباره فعالیت کشورهای دیگر در روز زمین پیدا کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت   توسط safzav  | 

در کل هیچ وقت از قبرستان رفتن خوشم نمی آمده است. با این فضا نمی توانم ارتباط برقرار کنم. نمی‌توانم آدم هایی که به دنبال عزیزان فوت کرده‌شان زیر این سنگ‌ها هستند را بفهمم. من اگر دلم تنگ بشود جاهای دیگری دارم برای پیدا کردن این آدم‌ها. این سنگ‌ها و این جسدها که خوراک موجودات داخل خاک می‌شوند حسی به من نمی‌دهند. آن موقع‌ها که مجبور شدم مدتی بروم قبرستان و بیایم؛ وقتی که ملت در حال گریه و زاری و برقراری ارتباط با یک سنگ و یک جسد بودند می‌رفتم گردش!! سنگ قبر به سنگ قبر در هر ردیف جلو می‌رفتم و رویشان را می‌خواندم. معمولا حوصله خواندن شعرهای روی سنگ قبرها را که پر از کلیشه‌اند ندارم. دوست دارم بدانم کسی که فوت کرده و اینجا خاک است چرا و چطور فوت کرده است. خوشم می‌آید از آن سنگ‌ قبرهایی که رویش می‌نویسند: "فلانی که در طی سانحه رانندگی در تاریخ فلان رخت از جهان بربست". تکلیف آدم را روشن می‌کنند. قدم زدن بین این ردیف‌های سنگ‌ قبرها بدجور کنجکاوم می‌کند سر از زندگی هر کدام از آن‌ها در بیاورم. این سنگ قبرها درست مثل جلد روی یک کتابند؛ چون هیچ چیز از داخل کتاب را نمی‌گویند و نمی‌توانی سر در بیاوری قصه این آدم که نامش اینجاست چه بوده است.

اما با همه این‌ها که گفتم، اینکه گردشگر باشی و به دیدن قبرستان بروی فرق دارد. فرقش هم این است که این کار کلی کیف دارد. بسیار هیجان انگیز است دیدن جاهایی مانند: قبرستان انگلیسی‌ها در قشم، آرامگاه بزرگ و باشکوه تاج محل در آگرای هندوستان، تخت فولاد اصفهان با همه سوراخ و سنبه‌هایش و تاب بازی‌های شبانه روی سر قبرها (!) و ... و قبرستان قدیمی ابن‌بابویه در شهرری تهران.

***

تاریخ مدفون!

از چشمه علی تا ابن بابویه راهی نیست. چشمه علی بالای چهار راه است و دیوار شمالی ابن بابویه از پایین چهار راه شروع می‌شود.

آن‌طور که روی یکی از سر درهای قبرستان نوشته بود بابویه از اجداد شیخ صدوق بوده است. شیخ صدوق شیخ دانمشندی است که در ابن بابویه خاک است و کلی احترام دارد.

اولش که وارد قبرستان شدیم فقط می‌دانستیم تختی در این قبرستان خاک است، اما بعدش با راهنمایی‌های خادمین آرامگاه شیخ صدوق کلی آدم‌های معروف دیگر هم پیدا کردیم: حسین بهزاد و همسرش، خاندان دهخدا، پسر و دختر مظفرالدین شاه، امیراعلم و اعضای دیگر فامیلش، فاطمی، شهدای ۳۰ تیر، میرزاده عشقی، نسیم شمال و ...

قبر میرزاده عشقی در قبرستان ابن بابویه در تهران - نوروز 87

خادمین آرامگاه شیخ صدوق اگر نبودند هیچ کدام از این قبرها را نمی‌دیدیم. با آنکه مدت‌ها است که در این قبرستان کسی را خاک نمی‌کنند و پر از شخصیت‌های معروف است، اما به عنوان یک جای توریستی به آن نگاه نشده است. هیچ تابلوی راهنمایی نیست که بگوید کدام طرف بروی و یا تاریخچه آنجا را توضیح بدهد. 

قبرستان پر از دیوارهای خرابه بود. گویا خانواده‌ها مانند بسیاری از قبرستان‌های قدیمی برای خودشان اتاقک داشته‌اند. نمی‌دانم چرا همه را خراب کرده‌اند و خرابه‌هایشان را همین‌طور رها کرده‌اند.

قبرهای پسر و دختر مطفرالدین شاه و دیوارهای خراب شده و رها شده دورش در قبرستان ابن بابویه تهران - نوروز 87

نزدیک قبرهای شهدای ۳۰ تیر یک تندیس سنگی بزرگ سرنگون شده بود که می‌گفتند دوستان (!) همین اواخر سرنگون و شکسته‌اندش! گویا این تندیس برای مصدق بوده است.

تقریبا از اوایل انقلاب به بعد کسی را در این قبرستان خاک نکرده‌اند. اما یک استثناء وجود دارد. موذن‌زاده اردبیلی را همین چند سال پیش آورده‌اند اینجا و روی قبر پدرش خاک کرده‌اند.

تازه چند روز بعد از تهران‌گردیمان فهمیدم که مادر پدربزرگم و یکی دو فامیل دیگر در همین قبرستان، چند ردیف بالاتر از قبر تختی خاک هستند!! اگر زودتر می‌دانستم رفته بودم و پیدایشان کرده بودم. لطفا منتظرم بمانید تا دفعه بعد!!!

با اینکه این قبرها قدیمی هستند و می‌شود نتیجه گرفت یکی دو نسل بعدشان الان بزرگسال هستند و شاید این طرف‌ها نیایند، اما به نظر نمی‌آمد چندان غریب باشند! این را می‌شد از سبزه‌های بالای بعضی قبرها، رنگ نوی نوشته‌ها و تمیزی سنگ قبرها که معنی تازه شسته شدن می‌داد فهمید.

***

برجی که آسمان را می‌برد و می‌گذارد درون بغلت!

از در روبروی آرامگاه شیخ صدوق که بیرون می آیی برج طغرل درست روبرویت است. فکر می کردیم راه طولانی‌تری باید برویم. تشخیص دادنش سخت است.  سارا اتفاقی بالای برج را از بین ساختمان‌ها دید. شما پیدایش کردید؟

برج طغرل میان خانه‌های شهر تهران - نوروز 87

کلی ذوق کردیم از دیدن این بنای آجری بزرگ وسط شهر. فرض کنید آدم هر روز که از خواب بیدار بشود و از پنجره بیرون را نگاه بکند، یک برج تاریخی آجری بزرگ ببیند! هیجان‌انگیز است!

همیشه دوست داشتم ببینم این برج طغرل برج طغرل که می‌گویند چه‌جور جایی است. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم بیرون شهر است. فکر می‌کنم به همین دلیل هم از دیدنش وسط خانه‌ها کلی ذوق کردم!

روی تابلوی توضیحات برج نوشته بود این برج را ناصرالدین‌شاه بازسازی کرده است. بعید است از این شاه عزیز این کارها!!

برج طغرل - نوروز 87

وسط فضای داخلی برچ طغرل ایستادن یکی از هیجان‌انگیزترین کارهای زندگی آدم است! انگار یک تکه آسمان بریده‌اند گذاشته‌اند توی بغلت!

داخل بدنه داخلی برج مثل کبوترخانه‌های یزد و اصفهان برای کبوترها لانه داشت. البته فکر نمی‌کنم چلغوز (اصطلاح اصفهانی رو می‌کنیم!) این کبوترها را کسی جمع کند!

***

آخر تهران‌گردیمان هم به شکممان رسیدیم! در نزدیکی یکی از همین میدان‌های معروف شهر به جگرکی رفتیم تا به شدت فضا سنتی بشود!!!

-----

پ.ن ۱: این عکس‌ها را هم سارا گرفته است.

پ.ن ۲: سارا یک قسمت دیگر هم درباره تهران‌گردیمان نوشته است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت   توسط safzav  | 

در سفرم به هند، در شهر احمدآباد در توری شرکت کردم با نام "Heritage Walk" . این تور نیم روزه از یک معبد شروع و به یک مسجد ختم می‌شد و گردشگران بر روی هم ۲۰ مکان تاریخی را در بخش قدیمی احمدآباد می‌دیدند. جالبی این تور که از نامش هم پیداست این بود که تمام این مکان‌ها آنقدر به هم نزدیک بودند که همه راه را پیاده رفتیم (این پست مربوط به همان تور است). بخش دوم تهران‌گردی من و سارا هم من را یاد این تور انداخته بود. ما به یک شبه "Heritage Walk" هیجان‌انگیز در محله‌های جنوب تهران رفتیم!

از خانه که می‌خواستم خارج شوم کلی فکر کردم تا یک مانتو انتخاب کنم! محله‌هایی که قرار بود برویم تحمل رنگی‌ رنگی‌هایی من را نداشت! با آنکه کلی تلاش کردم کم رنگی رنگی‌ترین (چه اصطلاحی!!) مانتویم را انتخاب کنم؛ فکر می‌کنم آنچنان موفق نبودم! در کل من و سارا آنجا بسیار تابلو بودیم، و البته نه لزوما به خاطر لباس‌هایمان!! اما به هر حال روحیه‌مان را از دست ندادیم!!

نزدیک آخرهای تهران‌گردیمان سارا پرسید قبل از اینکه مترو راه بیفتد مردم چطور می‌آمده‌اند این محله‌ها؟؟! سوال خیلی خوبی است. اصلا فکرش را هم نمی‌توانم بکنم بدون مترو و یا وسیله شخصی بشود به اینجاها رسید!! این تهران چقدر بزرگ است و چقدر متنوع. آن طرف‌های تهران که بودیم با آنکه می‌دانستم اینجا تهران است؛ اما حسم شبیه رفتن به یک شهر دیگر بود. 

تهران‌گردیمان از ایستگاه جوانمرد قصاب در خط یک متروی تهران شروع شد، یعنی یک ایستگاه قبل از ایستگاه شهرری. پیدا کردن راه جایی که می‌خواستیم برویم کمی سخت بود. انگار آنقدر کارمان عجیب بود که کسی نمی‌دانست جواب سوال‌هایمان را چطور بدهد. دلمان را به دریا زدیم و با کمک نقشه‌هایی که داشتیم پیاده راه افتادیم. اولین جایی که باید می‌دیدیم نزدیک‌تر از آنی بود که دیگران گفته بودند و خودمان فکر می‌کردیم! فکر نمی‌کنم ۱۰ دقیقه هم پیاده‌روی کرده باشیم.

 ***

ایستگاه مترو، محله و بقعه‌ای به یک نام!

 قبل‌ترها که نام ایستگاه "جوانمرد قصاب" را از روی راهنمای ایستگاه‌های مترو خوانده بودم برایم جالب بود بدانم چرا این ایستگاه چنین اسمی دارد! در تهران‌گردیمان کشف کردیم جوانمرد قصاب تنها اسم یک ایستگاه نیست، بلکه نام یک محله است. محله‌ای که اسمش را از بقعه تاریخی جوانمرد قصاب که داخلش است گرفته است.

تابلوی میراث فرهنگی کنار بقعه تنها درباره ساختمان و قدمت آن توضیح داده بود نه صاحب بقعه. آن روزی هم که ما آنجا رفته بودیم روز تعطیل رسمی بود و امیدی برای سرک کشیدن به دفتر میراث فرهنگی که همان پشت بود و پیدا کردن یک نفر که به سوالاتمان جواب بدهد و بگوید این بنده خدا چه کسی بوده است نداشتیم! درهای بقعه هم بسته بود و نتوانستیم داخل برویم.

برای رسیدن به بقعه بر روی یک خط مستقیم از ایستگاه مترو پیاده رفتیم تا به خیابانی به نام کمیل رسیدیم. بقعه در کنار یک پارک در تقاطع خیابان کمیل و بزرگراه کریمی (شیخ صدوق) در محله جوانمرد قصاب است.

 ***

 و ناگهان دنیا دگرگون می‌شود!!

یک راننده تاکسی مهربان با نشانی دهی‌های درستش کارمان را برای پیدا کردن سه محل بعدی بازدیدمان راحت کرد. در کوچه و پس کوچه‌ها راه افتادیم و پیش رفتیم. تابلوی ابتدای خیابان می‌گفت که درست می رویم. خیابان تمام شد و ... و ما همین‌طور خشکمان زد. دنیا یک دفعه دگرگون شد! ما برای دیدن "چشمه علی" رفته بودیم و چیزی که جلوی چشمانمان بود با تصوراتمان یک دنیا فاصله داشت: یک تپه صخره‌ای سنگی با بخشی از دیوار قلعه تاریخی بالایش و یک تابلوی حجاری شده وسط شهر تهران با تمام کوچه‌ها و خانه‌های در هم و بر هم اطرافش! 

دیدن این صخره‌ها و سنگ‌ها وسط این خانه‌های قدیمی بسیار غیرمنتظره و جالب بود!

با آن کفش‌ها و لباس‌های پلوخوریمان (!) از صخره‌ها بالا رفتیم و دیوار قلعه را دور زدیم و از هیجان بالا و پایین پریدیم!

دیوار قلعه‌ای که دیدیم طبق نوشته بر روی تابلوها باقیمانده از برج و باروی ری است و قدمتی شش هزار ساله دارد. نقش برجسته حجاری شده را هم زمان قاجار ساخته‌اند.

روی تابلوها هشدار داده بود آب چشمه آلوده به موارد شیمیایی است، دست نزنید! اما کسانی که من می‌دیدم فکر نمی‌کنم این تابلو برایشان اهمیتی داشت!

 اطراف چشمه علی پارک ساخته‌اند و اسباب بازی برای کودکان گذاشته‌اند. خانواده‌های زیادی آن روز آنجا بودند. محل جالب و غیر قابل انتظاری بود.

برای رسیدن به چشمه علی در کنار بزرگراه کریمی به سمت شرق تاکسی سوار شدیم (تنها جایی بود که تاکسی سوار شدیم!). خیابانی که به چشمه علی می‌رسد روبروی دیوار شمالی "ابن بابویه" است و نامش خیابان برادران شهید تقوی‌نیا است. تابلوی به سمت چشمه علی هم دارد.

---

پ.ن ۱: عکس‌ها را سارا گرفته است.

پ.ن ۲: سارا هم درباره تهران‌گردیمان اینجا نوشته است. بخوانیدش؛ نکته‌های جدید و جالبی درباره آن‌هایی که در مطلب قبل نوشته بودم دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت   توسط safzav  | 

نمی‌دانم دقیقا از چه زمانی شروع شد، شاید یک یا دو سال پیش، شاید هم بیشتر! ... به هر حال مهم نیست! از خیلی وقت پیش عذاب وجدان من شروع شد. عذاب وجدان یک شهروند تهرانی که سوراخ و سنبه‌های شهرهای دیگر ایران (و جهان!) را بیشتر از شهر خودش می‌شناسد! فکر کنم تابستان پارسال بود که تصمیم گرفتم کمی از عذاب وجدانم کم کنم. به سارا، پای ثابت این‌جور کارها گفتم بیا حالا که تابستان شده برنامه بگذاریم حداقل موزه‌های تهران را ببینیم. خودم هم می‌دانستم کمی تا قسمتی جوک می‌گویم! چون تابستان من (و دوستانم) برخلاف تابستان آدم‌های دیگر شلوغ‌ترین فصل سال است. اما خب نمی‌خواستم امیدم را از دست بدهم! حداقل دلم خوش بود که نیت کرده‌ام، حالا اگر اجرا نشد کمتر عذاب وجدان می‌گیرم! ... خلاصه اینکه این نیت خیر به عمل خیر تبدیل نشد تا همین چند روز پیش. یادم نمی‌آید نوروزی مثل نوروز امسال بیشتر تهران بوده باشیم تا در سفر. فرصت خوبی بود تا تهران را بگردیم. چند نفر دیگر هم برای همراهی ابراز آمادگی کرده بودند که جور نشد بیایند. در این دو روزی که برای تهران‌گردی گذاشتیم کشف‌های هیجان‌انگیزی درباره شهرمان کردیم و البته هنوز چندین برابر جا مانده است برای دیدن و کشف کردن ...

***

طهران‌گردی رایگان!

چه می‌کند این معاونت اجتماعی و فرهنگی شهرداری تهران!!! اگر در ایام نوروز تهران بوده باشید و اگر با مترو این طرف و آن طرف رفته باشید؛ حتما میزهای ثبت نام تورهای رایگان "طهران‌گردی" را دیده‌اید. گویا چند سالی است که در ایام نوروز این طرح‌ اجرا می‌شود و امسال اولین سالی است که مبدا حرکت و محل ثبت نام ایستگاه‌های مترو بودند. از برخی ایستگاه‌ها بین ساعت 9 تا 12 صبح اتوبوس‌هایی به سمت دو یا سه محل دیدنی تهران مانند موزه‌ها، مکان‌های تاریخی یا زیارتی حرکت می‌کردند. ظرفیت کمتر از تعداد متقاضی‌ها بود. به من و سارا که جا نرسید و تصمیم گرفتیم خودمان این طرف و آن طرف برویم.

فکر می‌کنم برای گام‌های اول شروع خوب و جالبی باشد. اما این برنامه برای سال‌های بعد نیاز به سازمان‌دهی بیشتری، بخصوص برای ثبت نام متقاصی‌‌ها، دارد.

***

موزه‌ای پر از دیدنی‌های هیجان‌انگیز چند سانتی!

!. این موزه پست تهران چقدر ریزه‌کاری برای دیدن و ذوق‌کردن دارد. آآآآآآآآآآآآآآآی کف پاهایم!! نمی‌دانم یا ما عجیب و غریب بودیم یا بازدیدکننده‌های دیگر یک چیزیشان می‌شد که اینقدر زود همه جا را می‌دیدند و می‌رفتند و ما هنوز اندر خم یک کوچه بودیم! فکر کنم سر همین بود که خانم راهنما و نگهبان موزه تعقیبمان می‌کردند! فکر می‌کنم این طول دادنمان خیلی مشکوک بود!

!!. نمی‌دانم چرا در هیچ‌کدام از کتاب‌های تاریخ ما نگفته بودند که میرزا کوچک خان جنگلی خودش را "دولت انقلابی جمهوری شوروی ایران" می‌دانسته و برای خودش سیستم پستی جدا راه انداخته بوده است؟؟!

!!!. یکی از عکس‌های قدیمی موزه خیلی جالب بود. همانی که بسته‌های بزرگ تریاک را در دفتر پست گذاشته بودند تا تقسیم کنند و به سراسر مملکت بفرستند! آن موقع‌ها همه چیز قانونی و عادی بوده است و فکر می‌کنم تریاکش هم مرغوب‌تر بوده و همه می‌توانستند به کیفیت جنسی که مصرف می‌کنند اعتماد کنند!!! سر عکس گرفتن از این عکس بود که باطری دوربین عزیز عمرش را داد به شما!

!!!!. چقدر کیف داشت دیدن این تلفن‌های قدیمی که در فیلم‌ها همه‌اش دسته‌اش را می‌چرخانند! آنجا فهمیدم که به این تلفن‌ها تلفن مغناطیسی می‌گویند. وقتی دسته را می‌چرخانده‌اند، پلاک شماره‌ خطشان پایین می‌افتاده و اپراتور می‌فهمیده این خط می‌خواهد با جای دیگری تماس برقرار کند. بقیه‌اش را هم که حتما در فیلم‌ها دیده‌اید. یک صفحه با یک عالم سوراخ که اپراتور سر سیم‌ها را داخل آن‌ها می‌کند تا تماس‌ها برقرار شود.

!!!!!. یک‌جایی از موزه نمونه عریضه‌های کارمندان مخابرات را چسبانده بودند. همه‌شان خطاب به ملکه و یا شاه بود. سارا راست می‌گوید. از همان زمان تا امروز فرقی نکرده‌ایم. هنوز هم برای باز شدن گره کارت به جای نامه نوشتن به رییس اداره‌ات باید به شخص اول مملکت نامه بنویسی!

!!!!!. بغل عریضه‌ها نمونه فرم‌های استخدامی و سوابق کارمندان را چسبانده بودند. فرمی بود که در آن درباره ویژگی‌های کاری یکی از کارمندان توضیح داده شده بود. اینکه برای چه نوع کارهایی مناسب است یا نیست. جالب بود! نمی‌دانم امروزه هم چنین چیزی داریم یا نه ...

!!!!!!. بعضی از این تمبرهای مناسبتی چقدر هیجان انگیزند. این چند سانتی‌های کوچک با آنکه بهشان نمی‌آید اما چقدر خوب تاریخ و تحولات یک کشور را نشان می‌دهند. باید بروید طبقه دوم موزه پست و مجموعه تمبرهایش را ببینید تا منظورم را بفهمید.

!!!!!!!. می‌دانید "سورشارژ"یعنی چه؟ تمبر اوراق بهادار است و نباید آن را دور ریخت. وقتی دولت‌ها عوض می‌شوند به جای آنکه تمبرهای قبلی را دور بریزند، بر رویشان مهرهایی که نشانه دولت جدید است می‌زنند و سورشارژشان می‌کنند. آن قدر این کار را می‌کنند تا تمام شوند و بشود تمبر جدید چاپ کرد. پهلوی با تمبرهای قاجار این کار را کرده، و گویا جمهوری اسلامی هم با تمبرهای پهلوی ... من که آن موقع‌ها دنیا هم نیامده بودم برایم جالب است دیدن و دانستن این چیزها. این ریزه‌کاری‌های سیاسی و اجتماعی که در کتاب‌های تاریخمان به ما یاد نمی‌دهند ...

***

بازاری کهنه با جنس‌هایی مدرن!

بازار تو در تو! کمی میان جمعیت در حال خرید راه رفتیم. از این دالان به آن دالان رفتیم. جایی رفتیم که کسی نبود، چون مغازه‌ای باز نبود. چقدر شعبه بانک در کوچه پس کوچه‌های بازار وجود دارد. انگار یک شهر است برای خودش! فکر می‌کنم باید یکی را پیدا کنیم که ریزه‌کاری‌های این دالان‌ها و کوچه‌های باریک و تو در توی بازار تهران را بهتر از ما بلد باشد تا قسمت‌های قدیمی و تاریخی هیجان‌انگیز آنجا را نشانمان بدهد. فضای این بازارهای قدیمی سقف‌دار جالب است. ترکیب جنب و جوش امروزیشان با سقف‌ها و دیوار‌های قدیمی‌شان حس خوبی به من می‌دهد. مرام و مسلک قدیمی‌های اینجا هم جالب است. دوست دارم بیشتر از این‌ها اینجا را کشف کنم ...

---

پ.ن ۱: دو عکس‌ی که در مطلبم گذاشتم را سارا گرفته است. امیدوارم همین عکس‌ها را برای مطلب وبلاگش که هنوز ننوشته نشان نکرده بوده باشد!
البته سارا جان! بخش دوم مطلبم را هم می‌نویسم و بعد عکس‌ها را به دستت می‌رسانم! فحش ندهی‌ها! این‌ها به آن عکس خوشگل سال نو تبریک گفتنت در، که من گرفته بودم ولی چون تو داخلش بودی نتوانستم استفاده کنم!!!!!

پ.ن ۲: بالاخره مجموعه "تالاب‌های ایران" را پخش کردند! امشب موفق شدم سومین قسمتش که درباره تالاب هامون بود را ببینم. انگار نامنظم پخشش می‌کنند یا شاید هم به نظم رسم شده این روزهای شبکه یک، یک روز در میان پخش می‌شود! امیدوارم کسانی که می‌خواستند این مجموعه را ببینند از دستش ندهند.
راستی! باز هم یادآوری اینکه یادتان نرود به روابط‌عمومی صدا و سیما زنگ بزنید و نظر بدهید. دراین مطلب شهریار دلیل این درخواستش را توضیح داده بود.

پ.ن ۳: وقت‌هایی که ویرایشگر بلاگفا بازی در می‌آورد و عکس‌ها را وسط‌چین نمی‌کند؛ می‌خواهم سر به تنش نباشد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت   توسط safzav  | 

!. چند تا از دسته گل‌های شب بوی عیدی‌ام جا مانده بود. قبل از نو شدن سال هر بار آمدم بنویسم شد حکایت جهنم ایرانی‌ها!! ای صاحبین عیدی، چون مطمئنم شما گل و خوب و مهربان هستید و این چیزها را به دل نمی‌گیرید الان دارم عیدیتان را می‌دهم! 

آن موقع که در تهران گشت می‌زدم یکی از دسته گل‌هایم را باید به مهتاب دوران طلایی‌گذرون می‌دادم که قیافه‌اش خیلی مطلوم‌تر از نوشته‌های وبلاگش هستند! بعد از آن هم باید می‌رفتم و یکی از دسته‌ها را تحویل خانوم کوچیک می‌دادم و منت سرش می‌گذاشتم که ببین! باز به خانوم بزرگ!!! واقعا این دوره زمونه این جوان‌ها چقدر بی‌حیا شده‌اند!! بعد هم یکی از دسته گل‌ها را می‌رساندم آن ته تهران برای gholanjz جان! بغل دستی دوران جوانی!... بعد هم آنجا که دسته گل دوستان مجازی را بهشان می‌رساندم یکی را می‌فرستادم برای رازقی که مدت‌ها نبود و حالا دوباره هست ... و آخر سر هم همراه دوستان اصفهانی یکی از دسته گل‌هایم را می‌دادم به سمیرا تا او هم دلش تازه شود ...

!!. همیشه به این موضوع اعتقاد داشته‌ام که اگر کل اجزای عالم اطرافت اوضاع و احوالشان داغان باشد و ناراحت‌کننده، اما تو حالت "خوب" باشد، خیالی نیست! وقت‌هایی که حالت "خوب" است ناراحت‌کننده‌هایی را که گهگاه هوس می‌کنند خودی نشان بدهند راحت تحمل می‌کنی و سطح انرژی‌ات را پایین نمی‌آورند ... معلوم است این روزها حالم "خوب" است. یعنی خوشحالم که "خوبم"؛ چون حوصله پایین افتادن و تلاش‌کردن برای دوباره بالا رفتن را در این روزهای اول سال ندارم ...

یک کتاب هدیه گرفته‌ام: "یادداشت‌های مرد فرزانه"ی "ریچارد باخ". پشت کتاب نوشته است: "پرسشی در ذهنت مطرح کن، چشم‌هایت را ببند، حالا کتاب را باز کن و تصمیم بگیر راست را بخوانی یا چپ را ..." فکر می‌کنم روز سوم سال جدید بود که بازش کردم و تصمیم گرفتم صفحه راست را بخوانم. نوشته بود:

"رسالت تو
پیمودن آن مسیر درخشان است
چه باک از تاریکنای شب
در پیرامونت."

اول‌هایش که این سال داشت شروع میشد تصوری از اتفاقاتش نداشتم. نمی‌دانم چرا ولی اتفاقات این چند روزه یک‌جورهایی این فکر را در ذهنم شکل داده است که امسال سال لزوما آرام و شادی نیست؛ اما من حالم "خوب" خواهد بود ... یعنی باید حالم "خوب" باشد ...

!!!. پروانه سال گذشته (!) گفته بود از کتاب های ناتمامم بنویسم.

یکی‌اش کتاب "مادر" ماکسیم گورکی است. دو بار هم شروعش کرده‌ام اما جلو نمی‌رود! فکر می‌کنم تقصیر فضای داستانش باشد. انگار چون این کتاب نشانه آرمان‌خواهی یک نسل قبل‌تر از من بوده و حالا خیلی‌هایشان سرشان به سنگ خورده یک چیزی نسبت به تفکر جاری در کتاب بی‌تفاوتم می‌کند ...

یکی دیگر از کتاب‌ها "قرن من" "گونترگراس" است که چند سال پیش از آیدا کادوی تولد گرفته بودم. مشکلش مجموعه داستان کوتاه بودنش است. با "پلو خورش" هوشنگ مرادی کرمانی" هم همین مشکل را دارم!

نمی‌دانم چرا "دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم" "سلینجر" نصفه مانده است! یادم نمی‌آید آن موقعی که می‌خواندمش چه اتفاقی افتاده که ادامه‌اش نداده‌ام! باید دوباره شروعش کنم شاید یادم بیاید!

"۱۹۸۴" "اورول" را چند سال پیش به شوق خواندن اثر دیگری از نویسنده "قلعه حیوانات" شروع کردم اما با خواندن همان ۴-۵ صفحه اول گذاشتمش کنار! حس کردم از این داستان فضایی‌های تخیلی است که من خوشم نمی‌آید! بعد از آن چندین نفر سعی کردند این تصور باطل را از ذهن من پاک کنند و تشویقم کنند دوباره آن را بخوانم. ماجرا همین‌طور ادامه داشت تا اینکه "جیره کتاب" یکی از ماه‌ها برایم "خاطرات یک ندیمه" فرستاده شد. هم پشت جلد کتاب از زبان یکی از منتقدین نوشته بود و هم یکی از دوستانم گفت که این کتاب آن‌ها را یاد کتاب ۱۹۸۴ می‌اندازند. این نظرها انگیزه‌ای شدند برای دوباره دست گرفتن کتاب ... که نمی‌دانم چرا باز وسط‌هایش رها شد! ... فکر کنم افتاد در سر شلوغی‌هایم و اینکه دلم نمی‌خواست در آن موقع‌ها چنین کتابی بخوانم و وسطش کتاب هیجان‌انگیزتری را شروع کردم و یا یک چنین چیزی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت   توسط safzav  | 

عکس را از سایت کوربیس برداشته ام

برایتان سالی پر از اتفاقات هیجان‌انگیز و پر از زندگی آرزو می‌کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت   توسط safzav  |