تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

تا سال ۸۶ تمام نشده باید یک چیزهایی را نوشت. سال بعد که شروع بشود زمان این‌ها هم انگار تمام می‌شود. انگار سال جدید که می‌آید نباید این حس را داشته باشی کارهایی داشته‌ای که انجامشان نداده‌ای و دیگر هم نمی‌توانی انجامشان دهی ... پراکنده و بی‌ربط ۱۰ هم از همین جنس پست‌ها است. چیزهایی که باید همین امسال نوشتتشان؛ چون سال دیگر نوشتنشان موضوعیتی ندارد.

!. آخرین مطلب سایت "انجمن یوزپلنگ ایرانی" را با عنوان "یوز ایرانی، آرام اما پر حاشیه!" رک است و منطقی. این نوع نگاه به وقایع کشور را دوست دارم. اینکه عجول نباشی برای موضع‌گیری، همه جوانب را ببینی و یادت نرود که برای هر موضوعی تمام ذینفعان را در نظر داشته باشی نه یکی دو نفر را که در چشم‌ترند و بیشتر حرفشان است.

پاراگراف آخر مطلب یکی از قسمت‌های مورد علاقه‌ام در این متن است:

" اين پروژه نه وامدار يك يا چند نفر بلكه حاصل تلاش جمعي بيش از 200 نفر از  جامعه محيط زيست ايران از سالهاي آغازين دهه 1370 مي باشد. همه از محيط بانان، شكارچيان، روزنامه نگاران، كارشناسان، دانشجويان، اساتيد، مديران، سازمان هاي مردم نهاد، مشاورين بين المللي، فعالان زيست محيطي، رسانه ها، وب لاگ نويسان و غيره، نقشي در حد توان خود در سناريوي حفاظت از يوزپلنگ ايراني ايفا نموده اند. پس بهتر است اين مجموعه بزرگ توان خود را به رسميت بشناسد و به جاي برچسب زدن به افراد و گروه هاي مختلف، نقش هاي يكديگر را به رسميت بشناسيم، چرا كه يوز تازه پرده نخست اين نمايش است و پرده هاي پلنگ، گورخر، خرس سياه، هوبره، ميش مرغ و ... هنوز به روي صحنه آورده نشده اند."

!!. در مدرسه جشنواره راه انداختیم:

برای دخترک‌ها داستان پیدایش نوروز شاهنامه را پرده‌خوانی کردیم، به آن‌ها روش کاشتن و نگهداری گل و چگونگی نگهداری ماهی قرمز عید یاد دادیم، نوشتند که چرا درخت‌ها را دوست دارند، یاد گرفتند که درخت‌ها چرا مهم هستند، با سنت‌های نوروز آشنا شدند و فهمیدند چرا هر سال زمان سال تحویل جابجا می‌شود ... آخرش هم در گلدان‌های کوچکشان گل مینا کاشتند و رفتند تا نگهداری‌اش کنند و منتظر بشوند تا غنچه‌هایش باز شود ...

روز شاد و رنگی رنگی بود. دخترک‌ها با آن تاج‌های نوروزی‌شان شاد بودند و می‌خندیدند ... و ما هم  ...

!!!. اگر حدس زدید در این بشقاب خوش آب و رنگ چه غذایی است؟

نمی‌دانم مطلب "درخواست همکاری" من را یادتان هست یا نه! از علاقه‌ام به امتحان کردن غذاهای عجیب و غریب گفته بودم. سال ۸۶ سال برآورده شدن خیلی از آرزوهایم بود و آخری‌اش هم این آرزو بود. همیشه دوست داشتم این غذا را امتحان کنم.

"ماهی مرکب" خورده‌اید؟ من خوردم! با کمک گرفتن از کتاب هیجان‌انگیز و مفرح "کتاب مستطاب آشپزی؛ از سیر تا پیاز" "نجف دریابندری" "ماهی مرکب به شیوه فرانسوی" درست کردیم. البته چون بعضی مواد را نداشتیم از دریای ابتکاراتمان (!) هم استفاده کردیم! نتیجه فوق‌العاده بود. بسیار دوستش داشتم. خوشحالم که آن همه ماجرا را در سفر قشم تحمل کردم، پیدا و تا تهران حملش کردم! از همسفرهایم هم که بویش را تحمل کردند ممنونم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت   توسط safzav  | 

وقتی خانه را برای عید می‌تکانی معمولا یک چیزهایی بعد از مدت ها پیدا می‌شوند. یک بخشی از خانه‌تکانی عید می‌تواند وبلاگ‌تکانی باشد و در راستای همان اصل پیدا شدن گم‌شده‌ها، یافتن پست‌هایی که نصفه و نیمه نوشته شده و به حالت ثبت موقت باقی مانده‌ بوده‌اند. مطلب پایین یکی از این پست‌ها است. سیزدهمین و آخرین مطلب سری نوشته‌هایم درباره سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت، که پس از برگشتنم فرصت کردم شروعش کنم، تا یک جاهایی نوشتمش و بعد رها شد. موضوع مطلب کمی هم به اتفاقات آن روزها، سیرک پردیسان، مربوط بود که حالا کمی سوخته است، اما نه آنچنان که نشود دوباره حرفش را زد!

***

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت - ۱۳

برنارد هریسون را تازه شناخته‌ام. برنارد یکی از کارشناسان گروه کاری ما است و با آن موهای بلند و قد و قواره تقریبا بلند بالا، آسیای شرقی بودن چهره‌اش را دیر نشان می‌دهد. امروز برنارد برایمان درباره تجربه‌هایش برای جذب کمک‌های مالی، خودکفا کردن باغ وحش‌ها و در کل مدیریت مالی آنها صحبت می‌کند. تخصص برنارد طراحی باغ‌وحش‌، آکواریوم و پارک طبیعت در هر کجای دنیا که بخواهید است و یک باغ وحش نیز در کشور خودش در سنگاپور دارد.

اول‌های صحبت‌هایش است و در حال گفتن مقدمه‌ای است تا بحث اصلی‌اش را شروع کند. مقدمه‌ای که برای من به مهمتر از بحث اصلی تبدیل می‌شود. برنارد برایمان درباره تاریخچه پیدایش باغ وحش‌ها حرف می‌زند و اینکه در دهه ۶۰ میلادی چه شد که به این نتیجه رسیدند که سیرک‌ها را تبدیل به باغ وحش کنند. برنارد می‌گوید: "از یک زمانی آدم‌ها به این نتیجه رسیدند باید سیرک‌ها را تبدیل به باغ‌وحش کنند. چون در سیرک‌ها حیوانات کاری را می‌کنند که ما می‌خواهیم، نه کاری را که خودشان دلشان می‌خواهد." صحبت برنارد را می‌شنوم و در مغزم آه می‌کشم! خنده‌دار است! در کشور من رییس سازمان محیط‌زیستش تازه به این نتیجه رسیده است که سیرک‌ها جای خوبی برای تفریح کردن مردم هستند! با این حساب کشور ما یک ۵۰ سالی از دنیا عقب است!!

نمای سیرک پارک پردیسان تهران از بالای برج میلاد - 15 آذر 86

برنارد صحبت‌هایش را ادامه می‌دهد و جمله دیگری می‌گوید که باز مغز من را زیر و رو می‌کند. می‌گوید: "باغ‌وحش‌ها به وجود آمده‌اند برای آموزش. پس اگر آموزش نمی‌دهند برای چه وجود دارند؟!" خنده‌دار است! نه خنده‌دار نیست! تاسف‌برانگیز است! باغ‌وحش تهران که بزرگترین باغ‌وحش ایران است هیچ کارشناس آموزشی ندارد. یعنی اصلا چنین پستی در آن تعریف نشده بوده و نشده است. انگار اصلا سازندگان باغ‌وحش از اول نمی‌دانسته‌اند در حقیقت برای چه کاری دارند این حیوان‌ها را داخل قفس می‌کنند و به آن‌ها و خودشان زحمت می‌دهند!

برنارد به بخش اصلی صحبت‌هایش رسیده است. برای شنوندگانش توضیح می‌دهد که چرا و چطور باید به "برند Brand" شدن نام باغ وحششان فکر کنند و مثال‌هایی از باغ‌وحش‌های معروف جهان که موفق به این کار شده‌اند می‌زند. می گوید با این کار منافع زیادی را در راستای فعالیت‌های باغ وحش‌هایتان به دست خواهید آورد. این بار دیگر در مغزم پوزخند می‌زنم! با خودم می‌گویم ما هنوز آن پله‌های اولیم. هنوز خیلی مانده تا به این چیزها فکر کنیم. برنارد عزیز اول بگذار چیزی مثل کارشناس آموزشی در باغ‌وحش‌های ما جا بیفتد بعد به این چیزها هم فکر می‌کنیم!!

برنارد همین‌طور صحبت می‌کند و من در فکرهای خودم غرقم. متاسفم و شاید کمی نا امید ... اما نه! نا امید نه! باید کاری کرد. یک نفرم؟ خب باشم! به اندازه خودم می‌توانم کاری انجام دهم ... باید یک سری به باغ وحش تهران بزنم تا اوضاع و احوال دستم بیاید و بعد تولید یک فکر، یک طرح، یک حرکت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت   توسط safzav  | 

دلم می‌خواهد عیدی بدهم، مثل هر سال ... اما دلم یک عیدی غیر تکراری می‌خواهد. یک عیدی که بشود تعداد بالا تهیه کردش و به همه داد. دلم کارت پستال دادن نمی‌خواهد. دلم هم نمی‌خواهد فقط اس‌ام‌اس و ایمیل بزنم و فقط همین ... دلم می‌خواهد عیدی بدهم که تمام هیجانم را برای تبریک سال نو گفتن نشان بدهد. دلم می‌خواهد عیدی بدهم که دل همه را تازه کند ...

دلم می‌خواهد بروم با دوست گل‌فروشم (البته با پسر دوست گل‌فروشم که بعد از گذشت این همه سال حالا دیگر برای خودش مردی شده و جای پدرش می‌ایستد) که بساطش را در یکی از میادین اصلی همین شهر پهن می‌کند صحبت کنم تا برایم یک عالم شاخه شب‌بو بیاورد و به‌جای درست کردن دسته‌هایی ۵‌تایی همیشگی‌اش برایم دوتایی، یکی سفید و یکی بنفش، جفت کند و سلفون بپیچد. آن وقت دسته‌های شب‌بوهایم را بغل کنم (البته شک دارم در بغلم جا شوند!) و در شهر راه بیفتم و پخششان کنم ...

دلم می‌خواهد بروم پیش سارا و یکی از دسته‌ها را بگذارم در بغلش و بگویم ممنون بابت بودن‌هایت، اگر نبودی من بدجور تنها بودم ... بعد بروم پیش استاد و نیک لب سوخته و دایی، همسفرهای دوست داشتنی‌ام، گل‌هایشان را بدهم، لبخند بزنم و بگویم سال نویتان مبارک ... بعد بروم پیش مربع دور هرم، چشمه، و طبقه‌های پایینی هرم، عقدا و فائزه و زهرا، بالا و پایین بپرم، گل‌هایشان را بدهم و تشکر کنم ازشان بابت ساختن یکی از دوست داشتنی‌ترین تجربه‌های زندگیم در سال گذشته ... راستی! احسان را هم یادم نمی‌رود. دسته گلش را می‌برم می‌گذارم داخل ماشینش و آرزو می‌کنم لپ‌تاپش را پیدا کند ... بعد از این دلم می‌خواهد بروم پیش دوست‌های تازه یافته‌ام که در عرض همین زمستان در این شهر کشفشان کردم. اول از همه می‌روم پیش آیدین، دو تا دسته گل از بین دسته گل‌هایم جدا می‌کنم و در بغلش می‌گذارم. می‌گویم گل‌ها را بگذارد داخل دفتر شرکتشان که علیرضا و نریمان و آن پسرک تازه وارد هم که می‌آیند با بوی شب‌بوها مست بشوند. بعد ازشان تشکر می‌کنم بابت تمام اخلاق خوب کاریشان و از اینکه جهان من را زنده کردند ... بعد می‌روم پیش A.R.S.D.B (علی ر. سر خورده در برف!) که این روزها تبدیل شده به A.R.D.H.J (علی ر. در حال جنگ!)! دسته شب‌بویش را می‌دهم و ازش بابت انرژی‌هایی که می‌دهد تشکر می‌کنم و برایش آرزو می‌کنم آن رنگین‌کمان بزرگه را زودتر ببیند ... بعد می‌روم پیش کاپیتان و باز سر اینکه حلزون و هشت پا خوشمزه هستند یا نه با هم بحث می‌کنیم ومن باز هم پافشاری می‌کنم که جای خوبی این‌ها را نخورده، وگرنه با من هم عقیده بود که کلی خوشمزه هستند و بعد که این بحثمان تمام شد باز هم ذوق می‌کنم که از سر اتفاق دوستی پیدا کرده‌ام که او هم دلش می‌خواهد یک بچه کروکودیل داشته باشد!! ... بعد که این دوست‌های تازه یافته تمام شدند می‌روم پیش سمیرا که از خیلی قبل‌ترها می‌شناختمش، اما امسال و دست روزگار باعث شد که کشفش کنم. دسته گلش را می‌دهم، بغلش می‌کنم و آن وقت تشکر می‌کنم بابت تمامی محبت‌های بی غل و غش و قویش که همیشه من را خلع سلاح می‌کنند و بابت تمام چیزهایی که از بودن با او یاد گرفتم و آن وقت برای پسرکش و شوهرش و خودش آرزوهای خوب می‌کنم ...  بعد می روم سراغ زوج‌هایی که دوستشان دارم. می‌روم پیش لیلا و شهریار و بعد محبوبه و شهریار. دسته گل‌هایشان را می‌دهم، لبخند می‌زنم و برای تمام شادی‌ها و انرژی‌هایی که در سال گذشته باعثش بودند ازشان تشکر می‌کنم، لبخند می‌زنم و سال نو را تبریک می‌گویم ... بعد می‌روم سراغ فاطمه و محمد و بعد کاوه و لیلا. دسته‌های گلشان را می‌دهم و بهشان می‌گویم که خوشحالم می‌شناسمشان و خوشحالم که همکار و دوستم هستند و خوشحالم که سال گذشته را در کنارشان بودم و کلی چیز ازشان یاد گرفتم ... مرتضی را هم یادم نمی‌رود. دسته گلش را می‌دهم و می‌گویم امیدوارم در سال جدید کمتر به جانش برای کارهایمان غر بزنم و خوشحال می‌شوم از اینکه از عیدی که گرفته ذوق کرده است ... بعد می‌روم پیش لیلا، محکم بغلش می‌کنم، می‌گویم دوستش دارم و برایش سالی پر از اتفاق‌های هیجان‌انگیز آرزو می‌کنم ... بعد می‌روم پیش سپیده، گلش را می‌دهم، بغلش می‌کنم و می‌گویم امیدوارم در سال جدید باز هم بتوانیم با هم سر کلاس برویم و مثل امسال نشود که من غصه بخورم ... بعد هم می‌روم دسته گل‌های مریم و مهدی و آن یکی مریم و هادی را می‌دهم ... دسته‌گل‌های مهیار و حمیدرضا و ماندانا و کوروش و نسترن و مژگان و طاها را هم یادم نمی‌رود ... با دسته گل‌هایم پیش راد و دخترکش هم می‌روم. عکس‌های سفرهایم را نشانش می‌دهم و از ذوق کردن‌هایش ذوق می‌کنم. دسته گل شب‌بویش را می‌دهم، بغلش می‌کنم و باز از اینکه عیدی‌اش را دوست داشته و ذوق کرده ذوق می کنم ... یک سری از دسته گل‌ها را هم می‌رسانم به دوست‌های مجازیم مثل یونس و مهدی و علف هرزه و آن یکی مهدی و زیتون و تشکر می‌کنم از بابت بودنشان و برایشان یک سال جدید هیجان‌انگیز آرزو می‌کنم ...

راستی! همه کسانی که باید بهشان گل بدهم تهران نیستند. باید شهرهای دیگر ایران هم بروم. باید یک‌سر بروم کرج. اول از همه بروم سراغ ملیکا، دسته گلش را بدهم و بعد بگویم این قسمت سال قبل را، به خاطر اینکه مثل قبل‌ها پیش من نبود و اینقدر دور بودیم دوست ندارم. بعد بروم پیش کمال و دسته گلش را نشانش بدهم، اما برای اینکه کرم بریزم و کیف کنم گلش را بدهم گوسفند بخورد!!! و منتظر بشوم که ببینم چه‌طوری تلافی می‌کند! ... بعد باید بروم املش تا رنگرز را ببینم و گلش را بدهم و از بابت بودنش و تمام رنگ‌هایی که در سال گذشته به زندگی‌ام ‌زد تشکر کنم ... یک سر به اصفهان هم باید بزنم. یک دسته گل را باید بدهم به برادر محمد و یکی دیگر را بدهم به رفیق شفیق استاد که امسال برایم رونمایی شد!!!! ... یک راستی دیگر! چندتایی از دوستان مجازیم هم تهرانی نیستند. باید یک‌سر بروم به کم جمعیت‌ترین مدرسه ایران و یک دسته گل به هر کدام از آن دخترک‌ها و پسرک‌ها و آقای شعرانی، معلمشان، که هر بار با خواندن مطالبش دلم تازه می‌شود بدهم  ... بعد هم دسته گل محمدرضای هفت رنگ را برایش ایمیل کنم!! ...

این‌طور نمی‌شود! یک سری‌ها جا ماندند ... با دسته شب‌بوهایم خارج از ایران هم باید بروم. اول از همه می‌روم آلمان پیش آیدا و نونا. آیدا را بغل می‌کنم؛ از همان بغل‌های آیدایی. وقتی ببنمش مثل همین روزها نمی‌دانم چه باید بگویم. نمی‌دانم چه حرفی می‌تواند آرام و کمکش کند. فقط می‌خواهم شب‌بوهایم را بدهم و بگویم با اینکه از هم دوریم و من حرفی نمی‌توانم بزنم که کمکت کند، اما من برایت هستم و دلم برایت تنگ می‌شود، برای تمام شور و شوق‌ها و امیدهایت برای آن بغل‌هایی که آیدایی است ... نونا را هم همین‌طور! بغلش می‌کنم، شب‌بوهایش را می‌دهم و می‌گویم منتظرم تا باز هم بیاید ایران و برویم خانه‌شان مهمانی و شلوغ کنیم! ... بعد می‌روم کانادا پیش لنا، دسته شب‌بوهایش را می‌دهم، بغلش می‌کنم، کمی شلوغ می کنیم و  ... و می‌روم تا بقیه را ببینم و دسته شب‌بوهایشان را بدهم ... می‌روم آنجایی که بهار هست، آنجایی که شیما و شوهرش رفته‌اند و ... و آخر از همه می‌روم دبی پیش نظام و اقا شهبازش. یک دسته شب‌بو می دهم به خودش تا بگذارد در اتاق جمع و جور تنهایی‌اش و یک دسته را هم می‌‌گذارم روی داشبورد آقا شهباز که با آن حال کند و با هم دوست شویم ...

بعد دلم می‌خواهد در راه برگشت به تهران که دیگر دسته گل‌های شب‌بوهایم تمام شده به این فکر کنم که امسال سال رفتن خیلی‌ها بود ... سال دلتنگی بود ... سال گریه بود ... سال خنده بود ... سال از هیجان ترکیدن بود!! ... سال محکم‌تر شدن بود ... سال یاد گرفتن بود ... سال کشف بود، کشف آدم‌ها، کشف فکرها و کشف بخش‌هایی از وجودت خودت ... سال تجربه‌های شگفت‌انگیز بود ... سال برآورده شدن یک دنیا آرزو بود ... سال رشد دادن بخش‌های جدیدی از وجودت بود ... سال شروع دوره جدیدی در زندگی‌ات بود ... سال امید بود ... سال افسوس بود ... سال خستگی بود ... سال دوباره ایستادن بود ... سالی بود که بوی آمدن بهارش را خیلی دیر حس کردی و یا اصلا نکردی و در تعجبش ماندی ... سالی بود که انگار وسط‌هایش به پت پت افتاده بودی، اما آخرهایش آنقدر امیدوارکننده بود که اصلا آن موقع‌ها را یادت نمی‌آید ...

دلم می‌خواهد به همه‌ عیدی بدهم. عیدی که تمام هیجانم را برای تبریک سال نو نشان بدهد. دلم می‌خواهد به همه عیدی یک دسته شب‌بو بدهم. دسته‌ای با دو شاخه شب‌بوی سفید و بنفش .. شب‌بوهایی که که وقتی شب نزدیک می‌شود بویشان در می‌آید و آدم را مست می‌کند ... شب‌بوهایی که زیبا هستند ... شب‌بوهایی که بودنشان، نگاه کردن بهشان و بوییدنشان دل آدم را تازه می‌کند؛ حتی شده برای همان چند روزی که زنده هستند ...

دلم می‌خواهد عیدی بدهم که دلتان را تازه کند، حتی شده برای چند روز ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت   توسط safzav  | 


شاید خواننده‌های قدیمی اینجا "تئوری‌های پایه سفرمندی" من را یادشان باشد. طبق آن تئوری‌ها، سفری که می‌خواهم درباره‌اش بنویسم از نوع سفر "تفریحی"، "مجردی" و "حالا وقت برای خوردن و خوابیدن وقتی که برگردیم هست" بود. امسال با همسفران همیشگی این سفرهایم تصمیم گرفتیم سفر نوروزی ایران‌گردیمان را در زمستان برویم! مقصدمان قشم بود، بزرگترین جزیره ایران. سفر فوق‌العاده‌ای بود؛ حتی یک چیزی آن‌ورتر از فوق‌العاده. اما راستش را بخواهید خیلی حال و حوصله نوشتن کامل همه اتفاق‌ها را ندارم. برای همین تنها چند تا از هیجان‌انگیزترین‌های این سفر را می‌نویسم:

 

!. شب شده بود.با ماشینمان در جاده به دنبال جایی که بشود چیزی دید و کیف کرد ول بودیم! از سر اتفاق به سرمان زد برویم کنار ساحلی که چند تا چراغ روشن و ماشین کنارش بود و باز هم از سر اتفاق یک گروه فیلمبرداری آنجا بودند که برای فیلمشان 3 لاک‌پشت سبز از جزیره هنگام گرفته بودند و نتیجه همه این از سر اتفاق‌ها این بود که من لاک‌پشت سبز بغل کردم!! (دقت کرده‌اید تازگی‌ها افتاده‌ام در کار بغل کردن؟!!) لذت‌بخش‌ترین لحظه‌اش آن موقعی بود که پشت گردنش دست گذاشتم یا آن موقعی که یکی‌شان با باله‌اش زد توی صورتم!! یا آن موقعی که سنگین وزن بودن این موجودات را واقعا درک کردم!!!

 

راستی! این هم یکی دیگر از آرزوهایم بود که برآورده شد!

 

!!. چقدر دیدن داخل یک لنج در حال ساخت با تمام میخ‌ها و پیچ‌های غول پیکر و بوی چوب و خاک اره‌هایش هیجان‌انگیز است. آدم می‌ماند چطور آدم‌ها یاد گرفته‌اند چنین چیز شگفت‌انگیزی بسازند؟!

 

!!!. به دنبال یک ساحل خلوت و دنج برای آب‌تنی و خوردن ناهار گشت می‌زدیم. بالاخره ساحلمان را پیدا کردیم. ساحلی که نمی‌دانستم چنین هدیه‌ای به ما می‌دهد. در ساحل لاشه یک دلفین پیدا کردیم! دلفینی که معلوم بود مدت‌ها پیش مرده و تقریبا تمام گوشت‌هایش پوسیده بود. اولین بار بود که یک دلفین را اینقدر از نزدیک می‌دیدم. حالا گیریم که مرده بود و تنها اسکلتش مانده بود. اینکه چقدر فکر کردیم تا بفهمیم که این جمجمه برای یک دلفین است خودش کلی هیجان داشت. تابحال اسکلت یک پستاندار دریایی را به این شکل از نزدیک ندیده بودم. لب ساحل که با کشفمان ور می‌رفتیم تمام مدت به این فکر می‌کردم که چقدر فاصله است بین خواندن در کتاب‌ها و از نزدیک دیدن. چنین تجربه‌هایی آنقدر به آدم می‌آموزند و چنان حسی را به آدم منتقل می‌کنند که صد صفحه نوشته هم از پس آن بر نمی‌آیند.

 

!!!!. رفته بودیم یکی از جزیره‌ها و ساحل‌های دیدنی و معروف را ببینیم. همه جا دریا بود و ماسه و هیجان و سکوت و ... که یک دفعه فضا تغییر کرد. اول یکی بود، بعد دو، بعد سه، چهار، پنج، ... فکر می‌کنم ده‌تایی شدند. روی ماسه‌ها با سرعت می‌راندند. همه‌شان به یک جهت می‌رفتند. معلوم بود بی‌جهت نیامده‌اند و همه چیز سازماندهی دارد. آن پشت‌ها ساحلی بود که از دور چیزی معلوم نبود، اما نزدیک که می‌رفتی همه چیز را می‌دیدی: دو قایقی که پهلو گرفته‌اند و آدم‌هایی که به سرعت بارها را از قایق‌ها با پشت ماشین‌ها متقل می‌کنند. سه تا از ماشین‌ها برای بردن بار نبود. سرنشینانشان با دوربین‌ها و موبایل‌هایشان کشیک می‌دادند و ناظر کارها بودند. ما ایستادیم و کارهایشان را نگاه کردیم. فوق‌العاده بود. از هیجان در حال خفه شدن بودم!! سازماندهیشان بسیار جالب بود. با‌ آن‌ها سلام و علیک کردیم و آخرش پرسیدیم می‌شود ما را هم پشت ماشین‌هایشان تا کنار ماشینمان ببرند؟ آنها هم ما را بردند. همیشه وانت‌سواری را دوست داشته‌ام و این یکی از فوق‌العاده‌ترین‌هایشان بود. راستی! دوستانمان کمک کردند و ماشینمان که در ماسه‌ها به قول خودشان تپیده بود را هم درآوردند. در این کار بسیار حرفه‌ای بودند و چیز‌های جدیدی یادمان دادند ...

 

این جزیره، طبیعت و آدم‌هایش را بسیار دوست دارم. هنوز هم در آرزوی رسیدن به دومین پست این وبلاگ هستم. کی جور بشود نمی‌دانم!

 

-----

پ.ن 1: در مطلب قبلی به دلیل عجله‌ای که داشتم، تشکر از کمک‌های شهریار صیامی برای هماهنگی دیدار خانم توکلی و دخترک‌ها یادم رفت. اگر کمک‌های شهریار نبود این اتفاق هیجان‌انگیز نمی‌افتاد. بابت کمک‌هایت ممنون

 

پ.ن 2: این وبلاگ یک ساله شد! حدود یک ماه پیش شروع کردم به دوباره‌خوانی نوشته‌های یک سال گذشته. اتفاق‌ها و حرف‌هایی که نوشته نشده بسیار بیشتر از آن‌هایی است که نوشته‌ام، اما مرور همین‌ها هم خیلی خوب بود. به‌خوبی یادم می‌آورند موقع نوشتنشان چه حال و هوایی داشته‌ام.

اولین نوشته‌ام را 13 اسفند نوشتم. دو مسافرت پی در پی نگذاشت که به موقع تولد یک‌سالگی‌‌ اینجا را تبریک بگویم. برای همین با تاخیر تولدت مبارک ای "هنوز ایستاده در باران" ...!

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت   توسط safzav  | 

ملاقات دخترک‌ها و بانوی درناها

می‌خواهم به بهانه زمستان و فصل پرندگان مهاجر دو جلسه درسی دخترک‌ها را به معرفی پرندگان، ساختمان پر، شیوه‌های مختلف پرواز، چرایی مهاجرت و ... اختصاص دهم. همیشه سعی می‌کنم برای دخترک‌ها مثال ایرانی بزنم. به ذهنم می‌رسد که خوب است اگر برایشان از الن توکلی و انجمن "حمایت از درناهای سیبری" بگویم. با این کار هم درنای سیبری را به عنوان یک پرنده مهاجر در حال انقراض در ایران معرفی کرده‌ام و هم دخترک‌ها را با یک انسان عاشق طبیعت که برای رسیدن به علایق قابل تقدیرش تلاش کرده و حتی زندگی در کشوری دور را برگزیده است، آشنا کرده‌ام. 

دخترک‌ها داستان خیلی دوست دارند. تصمیم می‌گرم برای جذاب‌تر شدن درس درناها، داستانی از زندگی الن توکلی و درناها بنویسم و برایشان بخوانم. نام داستان را می‌گذارم: "بانویی که عاشق درناها شد!" قبل‌ترها هم برایشان داستان خوانده‌ام. معمولا برای جذاب‌تر شدن داستان‌هایم مجموعه عکسی آماده می‌کنم و مرتبط با جمله‌های داستان آن‌ها را نمایش می‌دهم. اما این بار فقط داستان را می‌خوانم. داستانی درباره الن و اینکه چرا آمد و در ایران ماندگار شد، درباره درناها و شکل و قیافه‌شان، عوامل تهدیدشان و ... . اما این بار هیچ عکسی نشان دخترک‌ها نمی‌دهم. داستان که تمام می‌شود از حس کنجکاوی دخترک‌ها که به شدت بالا زده کیف می‌کنم. تقریبا از کنجکاوی در حال مردن هستند! دخترک‌ها می‌خواهند هر چه زودتر چهره الن توکلی و درنای سیبری را ببینند. مرتب سوال‌ می‌پرسند و من پاسخش را حواله می‌دهم به فیلمی که خواهیم رفت و با هم خواهیم دید. فیلمی که برایشان پخش می‌کنم فیلم "مهاجران سرزمین شمالی" شهریار صیامی است. فیلم برای بزرگسالان است و دخترک‌ها همه جای فیلم را نمی‌فهمند، اما مثل هر کودک دیگری در حال بلعیدن تصاویر هستند. چقدر فیلم دیدن بچه‌ها را دوست دارم. با تمام وجودشان می‌بینند و تک تک صحنه‌ها را به معنای واقعی می‌بلعند.

تصمیم گرفته‌ام آخر کلاس، آموزشم که تمام می‌شود و دخترک‌ها شکل و قیافه و عادات درنای سیبری را شناخته‌اند ازشان بخواهم به کلاس برگردیم و در دفترهای محیط‌زیستشان درنای سیبری را بکشند و هر چیزی که یادشان است بنویسند. در حال اجرای همین فکر هستم که ناگهان فکر دیگری در مغزم جوانه می‌زند. می‌توانم از دخترک‌ها بخواهم هرکدامشان که دوست دارند برای هفته بعد یک نقاشی یا یک نامه برای الن توکلی بیاورند تا جمع کنم، یک نامه هم خودم رویش بگذارم و برایش بفرستم. فکر می‌کنم با این کار یک‌جور تشکر دوست‌داشتنی از تلاش‌های این آدم کرده‌ایم. دخترک‌ها از این فکر خیلی خوششان می‌آید و با خوشحالی می‌گویند برای هفته بعد حتما نامه خواهند نوشت و نقاشی خواهند کرد.

درنای سیبری نقاشی شده توسط یکی از دخترک‌ها - بهمن 86

نقاشی‌ها و نامه‌های دخترک‌ها که دانه دانه به دستم می‌رسد فوق‌العاده‌اند. زبان کودکانه نامه‌ها و فکرهایشان که با روان‌نویس‌های اکلیلی رنگ رنگ روی کاغذها نوشته‌اند من را بالای ابرها می‌برد. پر می‌شوم از غرور، پر از حس مفید بودن، پر از ... پر از این حس که توانسته‌ام دغدغه جدیدی در ذهن ۸۰ دخترک دوم دبستانی این کشور ایجاد کنم. دغدغه‌ای که هیچ‌کدام از سازمان‌های دولتی متولی آموزش و فرهنگ‌سازی و محیط‌زیست در ذهن این دخترک‌ها ایجاد نمی‌کنند. این دخترک‌ها حالا سرنوشت یکی از حیوانات کشورشان برایشان مهم است. چون حالا می‌شناسندش و طوری شناخته‌اندش که دوستش داشته باشند. به یاد شعار آموزشی انجمن یوزپلنگ ایرانی می‌افتم: "ما چیزی را حفظ می‌کنیم که دوست داشته باشیم / ما چیزی را دوست داریم که بشناسیم / ما چیزی را می‌شناسیم که به ما آموزش داده شده باشد" 

نامه یکی از دخترک‌ها - بهمن 86

 تصمیم گرفتم با شهریار مشورت کنم که چطور نقاشی‌ها و نامه‌ها را به دست الن توکلی برسانیم. نتیجه صحبتم با شهریار شنیدن یک خبر شگفت‌انگیز بود و شکل گرفتن یک ایده جدید که اگر شدنی می‌شد ... وای! یعنی می‌شود همه چیز جور بشود و الن توکلی که اتفاقی در تهران است سری هم به مدرسه و دخترک‌های من بزند؟ دخترک‌ها پر در خواهند آورد! ...

الن توکلی آمد. جلوی ۸۰ دخترک دوم دبستانی نشست. برایشان حرف زد. از آنها سوال پرسید و دخترک‌ها چقدر خوب جواب دادند. دخترک‌ها سوال پرسیدند و او چه خوب به آنها جواب داد. تمام مدت نمی‌توانستم لبخند و هیجانم را مخفی کنم. معلم‌های دیگر و معاون‌ها هم آمده بودند. برایشان جالب بود که ببینند اینجا چه خبر است. مهمانی که به مدرسه آمده کیست و برای چه کاری آمده است. ملاقات دخترک‌ها و بانوی درناها کوتاه بود اما آنها را به هیجان آورده بود. دل نمی‌کندند. حتی ترس جا ماندن از سرویس هم نمی‌گذاشت بروند. یکی از دخترک‌ها از دم در فریاد می‌زد : "I love you" و ما از شادی می‌خندیدیم!

این تصویر را دخترک‌های یکی از کلاس‌ها کشیدند تا به عنوان خوش‌آمدگویی در نمازخانه نصب کنند - بهمن 86

 مطمئنم این دخترک‌ها بزرگ هم که بشوند یادشان نمی‌رود روزی بانوی کهنسالی که عاشق درناها بود به مدرسه‌شان آمد و هیچ وقت یادشان نمی‌رود که روزی نقاشی درناهای سیبری را کشیدند و با روان‌نویس‌های اکلیلی رنگ رنگ برای او نامه نوشتند ...

دخترک‌ها از الن توکلی می‌خواهند تا کتاب‌هایشان را برایشان امضا کنند و الن با صبر فوق‌العاده‌ای شور و شوق بالا زده بچه‌ها را طاقت می‌آورد - بهمن 86

 و مطمئنم من هم هیچ وقت یادم نخواهد رفت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت   توسط safzav  | 


امروز که شنیدم معلم نمونه مدرسه‌مان شده‌ام، يادش افتادم ...

ياد اينكه هميشه كارهايم و بخصوص اولين‌هايم برايش مهم بود. اولين باري كه درس دادم، اولين باري كه مطالبم چاپ شد، اولين باري كه ...

هديه‌هاي كوچكش بزرگترين هديه‌هاي دنيا بودند ...

اگر حضور فيزيكي‌اش بود، اولين كسي بود كه خبرش مي‌كردم و بعد منتظر مي‌شدم تا با حرف‌هايش از انرژي سرشارم كند ...

راستي! حالا فهميدم چرا ديشب خوابش را ديدم. مي‌دانست امروز اتفاقي مي‌افتد كه باز دلم برايش تنگ مي‌شود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت   توسط safzav