تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...


 یک سفرهایی با آنکه کوتاهند، اما آنقدر پر از حادثه‌های جورواجورند که آدم هنگام برگشتن فکر می‌کند مدت طولانی از خانه و زندگی‌اش دور بوده است. سفر یک و نیم روزه اخیر من هم از همین دست سفرها بود.

یک دفعه دوستان به سرشان زد برویم میانکاله! قرار بود هفته قبل برویم که سنگ از آسمان بارید و نشد. اما انگار آدم‌ها از رو نرفتند. خیلی دیر معلوم شد که پنج‌شنبه صبح زود خواهیم رفت. برای صبح پنج‌شنبه کاری را هماهنگ کرده بودم که دیگر قابل پیچاندن نبود. دوستان رفتند و من ماندم و دلی که غصه می‌خورد از نرفتن، اما به خودش دلداری هم می‌داد! اما از قضای روزگار یک نفر پیدا شد که می‌خواست ظهر راه بیفتد و به گروه قبلی برسد. کسی که نه می‌شناختمش و نه تابحال دیده بودمش! چقدر اتفاق‌های عجیب و غریب افتاد که ما بالاخره هم را پیدا کردیم، بماند. مهم آخرش است که بالاخره ما راه افتادیم. تا ما به دوستانمان برسیم باز هم آنقدر اتفاقات عجیب و غریب اتفاق افتاد که فکر می‌کنم هیچ‌وقت این عصر پنج‌شنبه جاده‌ای را فراموش نکنم!

تهران می‌بارید و رادیوها مرتب هشدار می‌دادند جاده‌های ورودی به شمال خطرناکند. اوضاع به آن بدی که می‌گفتند نبود. یعنی اصلا به آن بدی نبود. تا دیشب که می‌خواستیم برگردیم آن طرف‌ها حتی یک قطره باران هم نیامد. فکر می‌کنم خدا با ابرها صحبت کرده بود یک مدتی دست نگه دارند تا ما خوشی‌هایمان را بکنیم و برگردیم و بعد شروع کنند.

نمی‌دانستم بچه‌ها با دوست وبلاگ نویسمان که البته مدتی است کم کار شده هماهنگ کرده‌اند تا همراهمان باشد؛ منظورم"دیده‌بان میانکاله" است با آن دوربین عکاسی غبطه برانگیزش. دیروز عکسی از عقاب دریایی دم سفیدی که یک خوتکا را شکار کرده بود گرفت که آدم از هیجان دیدنش می‌خواست بمیرد؛ با آنکه واقعی‌اش را هم دیده بودیم!

صبح میانکاله و چند آبگیر اطرافش و بعد از ظهر جزیره آشوراده را به دنبال پرنده‌های مهاجر زیر و رو کردیم. از بندر ترکمن با قایق می‌توان به آشوراده رفت. گویا این جزیره در اوایل دهه هفتاد به دلیل بالا آمدن آب دریا تخلیه شده است. بعد از ۲ سال آب پس روی کرده است، اما ساکنین قبلی‌اش به آن برنگشتند. ساکنین این روزهای جزیره تنها صاحبین رستوران، محیط بانان و برخی روزها صیادان هستند.

فلامینگو - میانکاله - بهمن 86

دیروز آنقدر قو، فلامینگو، حواصیل شب و باکلان دیدیم که دیگر حالمان از آنها به هم می‌خورد!! هیجان انگیزترین بخش دیدن قوها برای من آن موقع‌هایی بود که شروع به پرواز می‌کردند و یا می‌خواستند فرود بیایند. دویدنشان روی آب هنگام بلند شدن و یا اسکی بازی روی آب با آن پاهای پرده‌دارشان، شلپ‌کردن و نشستن داخل آب و بستن پرها. این صحنه‌ها را فقط در فیلم‌های "دیوید اتنبرو" دیده بودم! راستی! یک چیز دیگر قوها هم هیجان انگیز بود. صدای بالشان هنگام پرواز. صدایی که شبیه یک سوت است. باورم نمی‌شد این صدا از بالشان در می‌آید.

چکمه‌های ما - آشوراده (بالای دیوار یک قلعه مخروبه) - بهمن 86

اگر این چکمه‌ها نبود راه رفتن داخل آب تالاب، گل و لای کنار آبگیرها و لابلای تجن‌ها بسیار سخت بود. یک جاهایی هم ارتفاع آب آنقدر بود که آب از بالای چکمه‌ها داخل پایمان می‌رفت، مانند وقتی که برای از نزدیک دیدن فلامینگوها داخل تالاب رفتیم. آب یخ بود، اما هیجان این کارها آنقدر بود که کسی به این چیزها اهمیت نمی‌داد.

طی همه این سال‌ها دیگر یاد گرفته‌ام که وقتی برای طبیعت‌گردی و دیدن حیوانات می‌رویم باید تا جایی که می‌توان ساکت بود. کوچکترین صدا، حیوانات را فراری می‌دهد. اما شما بگویید، اگر مانند من بارها و بارها برای شاگردان و خواننده‌های مطالبتان درباره قرقاول ایران یا طاووسک صحبت کرده باشید و آرزوی دیدنشان در طبیعت به دلتان مانده باشد و یک مرتبه یک قرقاول یا طاووسک از پشت بوته کنار دستتان بالا بپرد و بالای سرتان پرواز کند، می‌توانید از شدت هیجان خودتان را نگه دارید و جیغ نزنید؟ این‌جور مواقع همسفرانت هر چقدر فحش هم به تو بدهند اهمیتی ندارد. این اتفاق‌ها مگر چند بار در زندگی آدم می‌افتد! پس جیغ می‌زنی و هیجانت را تخلیه می‌کنی!

پیاده‌روی لابلای گل و لای و جگن‌هابه دنبال پرندگان - آشوراده - بهمن 86

داشتن همسفران خوب بیشتر از هر چیزی یک سفر را دوشت داشتنی و پر هیجان می‌کند. همسفران بسیار خوبی در این سفر داشتم؛ همسفرانی با اخلاق سفر خوب و متخصص. بسیار از آنها در این سفر آموختم.

جایی آرام و ساکت که فقط تویی و دریا - آشوراده - بهمن 86

سوار بر قایق با یک حواصیل خاکستری کورس گذاشته بودیم! قایق‌سواری که می‌دانید چه کیفی دارد، آن هم در هوایی که می‌دانید منتظر است تا ببارد. فکر می‌کنم همسفر ما در این حال و هوا بهترین شعر را برای خواندن انتخاب کرد: "دریا، اولین عشق مرا بردی / دنیا، دم به دم مرا آزردی/ دریا، سرنوشتم را به یاد آور / دنیا، سرگذشتم را مکن باور / ..."
(اصلا یادم نمی‌آید این شعر برای کیست؟ فقط بسیار برایم آشناست و لحنش را دوست دارم)

امسال شکارچی‌ها بد بلایی بر سر پرنده‌های مهاجر شما آورده‌اند ...

این سفر کوتاه هیجان‌انگیز، اتفاقات غمگین‌کننده هم داشت. اتفاقاتی مانند دیدن تمام واحدهای صنعتی‌ای که اطراف تالاب میانکاله، بهشت پرندگان، ساخته شده و یا در حال ساخت است و نوید نابودی‌اش را می‌دهد و یا دیدن پوکه‌های فشنگ زرد و سبز و ... بر روی زمین و یا شنیدن مرتب صدای تیر از راه دور که نشانه مرگند و یا دیدن شکارچی از راه دور که با یک تیر ۵ خوتکا را بر روی آب می‌اندازد و بعد با قایقش مشغول جمع کردنشان می‌شود و یا پرندگان جان داده‌ای که محیط‌بان‌ها از شکارچی گرفته‌اند و داخل گونی روی هم تلمبار شده‌اند و یا ...

آنقدر چیز در این سفر یاد گرفتم که حد و حساب ندارد. شادم از این همه یاد گرفتن ... شاد ...

نمی‌دانم چطور تمام هیجان‌های دیروزم را بنویسم. هر جور بالا و پایین می‌کنم دیروز را نمی‌توانم خوب توصیف کنم. آن آخرها، نزدیک برگشتن، ایستادم به شمردن آرزوهایی که تنها در همین یک روز برآورده شده بودند، چیزی بیشتر از ۱۰ آرزو!! نمی‌دانم کس دیگری هم چنین رکوردی در زندگی‌اش دارد یا نه!

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت   توسط safzav  | 


این بار می‌خواهم دو کتاب معرفی کنم. این دو، کتاب‌هایی متفاوت هستند، چه با قبلی‌ها (۱ و ۲) و چه با کتاب‌هایی که بعدها معرفی خواهم کرد. تفاوت این کتاب‌ها در "رمان" بودنشان است. رمان‌هایی که به نظر من محیط‌زیستی هستند. یک رمان محیط‌زیستی از نظر من لزوما رمانی نیست که به عنوان مثال به طور مستقیم درباره سرگذشت یک حامی محیط‌زیست یا روند تخریب یک زیستگاه و ... صحبت کند. دو رمانی که می‌خواهم معرفی کنم را اگر کسی که اطلاعات حیات‌وحشی و یا اکولوژیکی ندارد بخواند شاید اصلا به ذهنش هم نرسد که این کتاب‌ها کلی مفاهیم محیط‌زیستی را برایش با زبان داستان توضیح داده‌اند و یک‌جور کلاس درس برایش بوده‌اند. اما وقتی من (به عنوان یک آموزشگر محیط‌زیست، که همیشه چطور جذاب و تاثیرگذار آموختن، از دغدغه‌های اصلی ذهنم است و همیشه از دست نویسندگان کتاب‌هایی که به بهانه داستان و قصه بودن، بر روی درست بودن پایه‌های علمی کتابشان وقت نمی‌گذارند، حرص خورده‌ام) خواندمشان درجمله جمله‌شان واقعیت‌ها و مفاهیم محیط‌زیستی پیدا کردم که من را به این نتیجه رساندند یک رمان خوب، برای مخاطبان غیرمتخصص، بارها بهتر از یک کتاب علمی و سنگین می‌تواند آموزنده باشد. 

***

اولین کتاب کتابی است پر و پیمان به نام "خانواده‌ی من و بقیه‌ی حیوانات". کتابی از زبان یک نوجوان درباره علاقه‌اش به بی‌مهرگان، پرندگان، لاک‌پشت‌ها، مارمولک‌ها، موجودات دریایی و هر موجود زنده‌ای که بتوان مدت‌ها نشست، نگاهش کرد و از ریزه‌کاری‌های رفتار و زندگی‌اش سر در آورد. 

این کتاب را تازگی‌ها کشف کرده‌ام. کتابی است درباره خاطرات ۱۰ تا ۱۵ سالگی نویسنده کتاب (جرالد دارل) و زندگی‌شان در جزیره‌ای به نام کورفو در یونان (نویسنده اهل انگلستان است). در نگاه اول شاید کتاب بیشتر کتابی نوجوانانه به نظر بیاید، اما اگر اهل "جک و جانور" بازی باشید (یا در کودکی و نوجوانی بوده باشید)، شمای بزرگسال هم بسیار از توصیف‌های زیبای نویسنده و ذوق و شوق‌هایش از کشف طبیعت اطرافش لذت خواهی برد. توصیف‌ها اینقدر سرخوش و زنده‌اند که مطمئن می‌شوی نویسنده با تمام وجودش آنها را تجربه کرده است و هیچ کدام از وقایع ساختگی نیست.

حال و هوای کتاب بسیار دوست داشتنی و طنز‌آمیز است. دوست داشتنی است برای توصیف‌های زیبا درباره جک و جانورها، آدم‌ها (چه خانواده و چه آدم‌های دور و برش) و ... و طنزآمیز است برای آنکه خب، طنز دارد دیگر! بارها هنگام خواندن کتاب نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بلند بلند قهقهه زدم! 

جرالد دارل این کتاب را به مادرش تقدیم کرده و در مقدمه کتاب توضیح کافی و جذابی برای این کارش داده است: " ... این که مادرمان به مرحله والایی از نیروانا رسیده است که دیگر هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز، شگفت زده یا خشمگینش نمی‌کند، یک واقعیت است و شاهد آن ماجرایی است که شرح خواهم داد: اخیرا آخر هفته‌ای که او تنها در منزل بود، کامیونی از راه رسید و بدون هیچ خبر قبلی، چند قفس محتوی دو پلیکان، دو لک لک قرمز، یک لاشخور و هشت میمون را جلوی خانه‌اش پیاده کرد. هر موجود دیگری در رو در رویی با چنین اتفاقی دست کم عصبانی می‌شد، اما مادر من نه. صبح روز دوشنبه که به خانه رفتم دیدم در گاراژ، یک پلیکان خشمگین دنبال مادرم گذاشته است، چون او می‌خواسته از ماهی‌های ساردین قوطی توی دهانش بگذارد. مادرم مرا که دید نفس نفس زنان گفت: "عزیزم، خوشحالم که اومدی، این پلیکان موجود نسبتا مشکلی است." وقتی از او پرسیدم از کجا می‌داند این حیوانات متعلق به من‌اند، جواب داد: "خب، البته که میدونم اونها مال تو هستن عزیزم. چه کس دیگه‌ای ممکنه برای من پلیکان بفرسته؟" و این نشان می‌دهد که او چه‌قدر، دست کم یکی از بچه‌هایش را می‌شناسد."

به این سوال فکر کنید: "اگر یکی از اعضای خانواده‌تان عاشق این باشد که دور از چشم شما یک عقرب سیاه ماده با ده‌ها بچه روی پشتش به خانه بیاورد تا مراحل رشد بچه‌ عقرب‌ها را مطالعه کند، و خیلی تصادفی تمام آن‌ها در وسط خانه و روی میز ناهارخوری‌تان پخش و پلا شوند، چه‌کار می‌کنید؟" این یکی از اتفاقاتی است که دارل در کتابش شرح داده است. به نظر من ماجراهایی که دارل از برخوردهای خانواده‌اش با علایق او تعریف می‌کند فوق‌العاده‌اند.

کتاب "خانواده‌ي من و بقیه‌ی حیوانات" را نشر چشمه با قیمت ۴۰۰۰ تومان چاپ کرده است. این کتاب ۳۲۶ دارد، "جرالد دارل" آن را نوشته و "گلی امامی" آن را به فارسی ترجمه کرده است.

***

 کتاب دوم کتابی است که از اسمش نمی‌شود فهمید اینقدر محیط‌زیستی است! نام کتاب این است: "پیرمردی که داستان‌های عاشقانه می‌خواند"

آن چند صفحه اول کتاب چند روزی طول کشید تا خوانده شود. این یعنی آنکه آنقدرها جذبم نکرد و یا از آن اول معلوم نبود که این کتاب اینقدر برایم هیجان انگیز خواهد بود. حتی متن اول کتاب نویسنده، که در آن کتاب را به یکی از نگاهبانان آمازون که در این راه کشته شده بود تقدیم کرده بود هم نتوانست کمک زیادی کند. تا آنکه بالاخره کتاب جلو رفت و ... و من دیگر نتوانستم زمین بگذارمش تا تمام شود ... و وقتی تمام شد از هیجان خواندنش روی ابرها بودم!

کتاب "پیرمردی که ..." کتابی کوچک و جمع و جور است و ۱۰۴ صفحه بیشتر ندارد. ماجرای اصلی کتاب از آنجایی شروع می‌شود که جسد مرد شکارچی سفید پوستی را که توسط پلنگ کشته شده پیدا می‌کنند. شکارچی توله‌های آن ماده پلنگ را کشته است و ماده پلنگ دیوانه شده از این ماجرا پیدایش کرده و تلافی کرده است و بعد از آن باز هم به دنبال آدم‌ها است تا تلافی‌اش را ادامه دهد. ترس از این شکارچی هوشمند ساکنین غیربومی را وادار می‌کند تا به دنبالش بروند و شکارش کنند. در این راه "پیرمردی که ..." به دلایلی مجبور می‌شود کمکشان کند.

داستان پر است از مصداق‌های تفاوت دیدگاه‌ها نسبت به طبیعت: دیدگاه غیربومی‌ها و سفیدپوستانی که جوینده طلا هستند و با خودشان ابزارهای مکانیکی، برق و تمدن آورده‌اند، اما چیزی از طبیعت و قانون‌هایش نمی‌فهمند، در مقابل بومیانی که انگار خودشان هم بخشی از تک تک عناصر طبیعی اطرافشان هستند ... و در بین این دو گروه "پیرمردی که ..." غیربومی است، اما بخشی از زندگی‌اش را در میان بومی‌ها در دل جنگل‌های آمازون گذرانده است و او هم مانند بومی‌ها روح جنگل و قانون‌هایش را می‌فهمد.

توصیف‌های کتاب بسیار دقیق و واقعی هستند. چه توصیفی که از رفتار حیوانی مانند پلنگ می‌کند و چه زمانی که روند اخلال در اکوسیستم‌های طبیعی آن منطقه را توضیح می‌دهد و چه ... . فکر می‌کنم دلیل این توصیف‌های دقیق آن است که نویسنده کتاب، خودش تمام آن‌ها را از نزدیک لمس کرده است. آن طور که جایی خواندم او واقعا مدتی را در کشور اکوادور بین سرخ‌پوستان شوآر زندگی کرده و همچنین به عنوان عضو هیئت اعزامی مطالعات یونسکو و همچنین همراه با افراد صلح سبز، تقریبا سراسر جهان را گشت زده است.

کتاب "پیرمردی که ..." نوشته لوئیس سپولودا، نویسنده شیلیایی است. کتاب را نشر هرمس چاپ کرده و ۸۰۰ تومان قیمت دارد. البته گویا چاپ دیگری نیز از این کتاب وجود دارد که متعلق به نشر روزگار است و ۱۳۰۰ تومان قیمت دارد.

راستی! این کتاب یکی از جیره‌های کتاب چند ماه قبلم بود. جیره کتاب را خیلی قبل‌ترها، اینجا، معرفی کرده بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت   توسط safzav  | 


خیلی "گیگیل" نیست این موجود؟؟؟!! دوستش دارم! تابحال ندیده بودمش!! وای وای! دست‌هایش را ببین! دلم می‌خواهد یکی از این‌ها را از نزدیک ببینم، مقابل هم بایستیم، کمی رسمی اما دوستانه با هم دست بدهیم و بعد هم را در آغوش بکشیم (موقعی که هم را بغل می‌کنیم، چون من شانه دارم و او ندارد، راحت‌ترین کار این است که خودش را یک‌وری کند و پوزه صاف و بزرگش را بگذارد روی شانه‌ام و من سر و گردنم را صاف بگیرم!) و خداحافظی کنیم و برای هم آرزوی موفقیت کنیم ... و بعد هر کدام برویم رد زندگیمان!!
(عکس را از اینجا براشته‌ام!) 

بزگترین سمندر دنیا در چین که درنسلش در معرض خطر است!


یعنی می‌شود یک روز من یک خرس قطبی ببینم، بنشیند روی زمین و بعد من در بغلش، وسط دست‌ها و تن پشمالوی نرمش بخوابم؟! ... نازم هم که بکند نور علی نور می‌شود!!

دلم می‌خواهد بچه یکی از این‌ها را داشته باشم و بعد هر جا که می‌روم با پاهای کوچکش دنبالم بیاید و من مرتب بر روی زمین (پشت سر و کنارم) را نگاه کنم که ببینم جا نمانده باشد! و وقتی می خواهیم سوار تاکسی شویم، چون می‌دانم قدش نمی‌رسد برای سوار شدن کمکش کنم و تمام طول راه بگذارمش روی پاهایم و سر زبرش را نوازش کنم! ... و به خاطر بودنش ذوق کنم و لبخند بزنم!!
(این عکس را در باغ وحش احمدآباد هندوستان گرفته‌ام)

توهم زده‌ام این روزها! خودم هم می‌دانم! (البته این دلیل نمی‌شود چیزهایی که در این پست نوشته‌ام واقعیت نداشته باشد ها!) تحمل کنید تا حالم خوب شود، آن وقت چند تا مطلب به شیوه قدیم‌ها مانند "دست نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست" یا "سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت" یا "محیط‌زیست در کتاب‌ها" که مدت‌ها است معطلند و ثبت موقت، می‌گذارم اینجا!! 

-----

پ.ن ۱: دانشجویان رشته تازه تاسیس اقتصاد محیط‌زیست دانشگاه علامه یک نظرسنجی را درباره دلفین‌های ایران آغاز کرده‌اند. بد نیست سری به وبلاگشان بزنید و کمکشان کنید. از نظر آموزشی برای غیر محیط‌زیستی‌ها هم می‌تواند جالب باشد. کاری که در این وبلاگ می‌بینید نمونه‌ای از رویکردی است که محیط‌زیستی‌ها مدت‌ها است برای قابل فهم کردن دلایل حفاظت برای ذهن‌های اقتصاد و پول فهم دنیا به کار گرفته‌اند.  

 پ.ن ۲: مطلب کلوپ مشتریان نشر چشمه را که یادتان هست؟ این هم وبلاگ تازه تاسیسش!

پ.ن ۳: چقدر این امکان جدید بلاگفا برای ویرایش کامنت‌ها خوب است. همیشه آرزو داشتم شبیه این باسوادهای کامپیوتری که وبلاگ دارند و می‌خواندمشان، جواب هر کامنت را زیر خودش بنویسم! ... حالا می‌توانم!

پ.ن ۴: نمی‌دانستم در ویکی‌پدیای فارسی صفحه‌ای به نام من وجود دارد!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت   توسط safzav  | 


شادی ...

شادی اینترنت پرسرعت بی‌سیم خانگی و ذوق تکنولوژی است!

شادی آن سیب قرمزی خوشرنگی است که همکارت صدایت می‌زند و وقتی برمی‌گردی جلوی صورتت گرفته است!‌
شادی صدای گاز زدن سیب قرمز نشُسته‌ات در ایستگاه اتوبوس هم هست!

شادی دیدن دستخط بچه‌ها روی تخته کلاس است. در کلاس برایشان فیلم پخش کرده‌ای و قصه خوانده‌ای، فیلمی درباره درناهای سیبری و داستانی درباره بانویی که عاشق درناها شد! ... دخترک‌ها این‌ها را نوشته‌اند و رفته‌اند: "الن و درناها"، "امسال یک درنا وجود دارد و سال دیگر هیچی" ... شادی فهمیدن این است که به هدف زده‌ای و با این ۵/۱ ساعت کار، دغدغه‌ی جدیدی در مغز دخترک‌ها پرورش داده‌ای ...

شادی درست شدن mp3ات و شنیدن آهنگ "ٰThe Smile" گروه شیلر بعد از مدت‌ها است.

شادی دیدن صورت دخترکی است که کنارت ایستاده، حرفی نمی‌زند اما نگاهش منتظر است. مغزت یک لحظه به کار می‌افتد. پاهایت را خم می‌کنی تا هم‌قدش شوی، گونه‌ات را جلوی لب‌هایش می‌گیری، او می‌بوسدت و شاد و خوشحال می‌رود ... شادی فکر کردن به این است که دخترکی ۸ ساله به تو یاد داده هر چهارشنبه معنی نگاهش را بفهمی ...

شادی شنیدن آهنگ "گل گلدون من" سیمین غانم از دستگاه پخش یک تاکسی درب و داغان است!

شادی ور رفتن با igoogle به پیشنهاد و معرفی یک دوست است و عوض کردن هر چند وقت یک بار  تم و امکانات صفحه‌ات!!

شادی ...

شادی دیگر چه چیزی است ؟ ...

گاهی وقت‌ها فراوانی‌اش کم می‌شود. اما به هر حال هست ... باید بگردی و پیدایش کنی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت   توسط safzav  | 


امروز پر بود از نا امیدی ...

 

چه‌قدر بد! این کلمه (نا امیدی را می‌گویم!) تک و توک در ادبیات روزانه من استفاده می‌شود (روزانه که به‌کنار! سالانه!)! اما امروز من را به جایی رساندند که بلند اعتراف کنم خسته شده‌ام! خسته و نا امید! آنقدر خسته و ناامید که انرژی برفی که امروز بارید فقط توانست سر پا نگهم دارد. سر پا برای اینکه داغان نشوم و اوضاع و احوالم زیر صفر نرود!

 

از همان صبحش هر جا که می‌روی، کارت به هر گروه و سازمانی که مرتبط می‌شود، فرقی نمی‌کند بانک است یا شهرداری یا یک شرکت خصوصی، همه‌شان وادارت می‌کنند غر بزنی! وادارت می‌کنند ناراضی باشی و وجودت پر از اعتراض شود! ... امروز حتی خواندن "شهروند امروز" نازنین و دوست‌داشتنی هم اعصاب خردکن بود! روی هر مطلبش که دست می گذاشتی پُرت می‌کرد از تاسف و ناامیدی! ...

 

و آن وقت همه این‌ها به کنار، خواندن این مصاحبه تیر خلاص می‌شود! سوال‌ها و جواب‌های رد و بدل شده در مغزت جا نمی‌گیرند! با دوستانت که دغدغه‌شان محیط‌زیست این کشور است جمع شده‌اید و مصاحبه را بلند بلند می‌خوانید و با هر کلمه‌اش حالتان بیشتر بد می‌شود ... در خودت فرو می‌روی ... خسته‌ای از این همه جلو نرفتن! ... خسته‌ای از این دورهای باطل! ... خسته‌ای از این همه نافهمی! ... خسته‌ای از این همه بی‌ارزش بودن شعور و تفکر و علم ...

 

راستی! این‌ها که 40، 50، 60، ... سال در این کشور عمر کرده‌اند چطور خسته نشده‌اند؟ منظورم آنهایی‌ است که می‌فهمند و خودشان جزء این توده اعصاب خرد کن نیستند ...

 

همه این‌ها را در مغزت می‌گویی و باز هم در همان مغزت می‌دانی که الان دلت پر است و یک ذره که بگذرد دوباره دلت گرم می‌شود. گرم به همین حرکت‌های کوچک که می‌کنی و می‌کنند، به همین چند آدمی که می‌شناسی که از خوب‌های این راهند ...

 

خسته‌ام از این همه دروغ ...

 

راستی! نکند یک روز من هم بشوم عین همین‌ها که بهشان غر می‌زنم؟ نکند من هم بشوم شبیه همان استادان بلند آوازه‌ای که بخشی از تخریب طبیعت این کشور تقصیر آنها است و کسی نمی‌داند و همه ظاهرشان را چسبیده‌اند ... نکند من هم بشوم شبیه آن طبل‌های تو خالی که ظاهر زیبایم مایه به به و چه چه اطرافیانم باشد ...

 

به آن محیط‌زیست ندان‌ها و داعیه محیط‌زیست ندارها که حرجی نیست! بنده خدایی مثل این یکی هیچ چیز نمی‌داند و این‌ها را می‌گوید و این اوضاع عملکردش است (خب رییس سازمان محیط زیست هست که هست! تعارف که نداریم، درباره این علم چیزی نمی‌داند!)! آن‌هایی که ادعای منم منم‌هایشان گوش فلک را پر کرده است و ظلم‌ها در حق طبیعت این کشور کرده‌اند چه؟ ...

 

باز هم راستی! نکند من هم یکی از همین‌ها بشوم؟! ...

 

صدا و سیما هم آخرین خوشی امروز را به من هدیه کرد. سفر استانی رییس جمهور به ایلام با تمام غم‌ها و دغدغه‌های کنارش جایگزین مستندی شد که به پخشش امید بسته بودم تا شاید به کمک شادی برف‌ها بیاید و حال امروزم را خوش کند ...

 

آن ضرب‌المثل معروف هست که می‌گوید: "سه پلشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید و ...!" ... امروز از همین روزها بود ...

 

ولش کن! ...

 

اما نه! یک سوال دیگر! ...... رنگین کمان این کشور کی خودش را نشان می‌دهد؟ به عمر من قد می‌دهد؟ ...

 

اشکالی ندارد ... باز هم میان تمام این غم‌ها چرخ می‌خورم و چرخ می‌خورم و آخرش می‌رسم به اینجا:

 من می‌مانم! ... من می‌مانم! ...

 

نمی‌دانم! شاید می‌نویسم برای آنکه بعدها بخوانم و یادم بماند که می‌خواهم بمانم! ... درست مثل آن جمله سمت چپ وبلاگ که وقتی که حالم خوب است که هیچ! اما وقت‌هایی که اوضاعم به هم ریخته است، خواندنش دوباره مغزم را کار می‌اندازد و روی پاهایم می‌ایستاندم!

 

"رنگین‌کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می‌مانند"

 

-----

حرف‌های مژگان جمشیدی را هم درباره این مصاحبه بخوانید!

این یکی مطلبش را هم که گزیده‌ای از فرازهای (!) مصاحبه است بخوانید!

 

این‌ها که مژگان جدا کرده به کنار، آنجاهایی از مصاحبه که حرف سر محیط زیست طبیعی است و به جای جواب درست و حسابی ربطش می‌دهد به مصرف انرژی و اینکه مردم باید صرفه‌جویی کنند، از شدت استیصال دیگر نمی‌دانستم باید چه کنم! مسخره کنم؟ عصبانی باشم؟ بروم پی کارم و عین خیالم نباشد؟ زار بزنم؟ ...

 

باز هم یک راستی دیگر! چرا آدم را وادار می‌کنند التماس کند؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت   توسط safzav  | 


شهریار گفته است:

"سلام دوستان
بالاخره مجموعه مستند تالاب‌های ایران فردا یکشنبه 7 بهمن مطابق با آنچه شبکه ی یک اعلام کرده است در ساعت 20:15 دقیقه پخش خواهد شد. ما بی گناهیم! امیدوارم آقایان دوباره ما را ضایع نکنند. هرچند از رو نمی رویم!
"

فهرست برنامه‌های شبکه‌ی یک را نیز در اینجا ببینید که فعلا برنامه در این فهرست وجود دارد!

حواصیل شب (شب واق!) - این عکس را شهریار در زریوار گرفته است!

شهریار قول داده است اگر پخش برنامه فر داده شد (!)، ترتیب اکران خصوصی‌اش را بدهد شاید کمی دلش خنک شود!!

دو هفته پیش که با شهریار درباره‌ی مجموعه‌اش صحبت می‌کردیم می‌گفتم: "آخر مگر می‌شود صدا و سیما این همه هزینه کند تا برنامه‌ای ساخته شود و بعد برایش مهم نباشد پخش شدن و پخش نشدنش؟؟!" پاسخ‌ها و بحثمان واقعیت دیگری در کشورمان را برایم روشن کرد! حتما درباره بودجه‌های پژوهشی سازمان‌های مختلف شنیده‌اید که دست روی دست می‌گذارند و آخر سال که می‌شود به هر کار چرتی پول می‌دهند تا بگویند پولشان را خرج کرده‌اند و بازگشت بودجه نداشته باشند تا سال بعد بودچه‌شان را کاهش ندهند؟! این وضعیت گویا در صدا و سیمای ما هم هست! چنین مستندهایی با بودجه‌هایی مانند همان بودجه‌های پژوهشی ساخته می‌شود و تنها انگار ساخته شدنش مهم است، نه حتما پخش شدنش که حداقل به یک دردی بخورد! و آن وقتی دل آدم می‌سوزد که مجموعه‌ای به دردبخور در این فرآیند گیر می‌کند! باز حداقل اگر مجموعه‌ای از سر باز کنی بود یک چیزی! 

همین‌طور جلوی مونیتور نشسته‌ام، چشم‌هایم را بسته‌ام و انگشت‌های اشاره‌ام را دور از هم گرفته‌ام و همین طور که به هم نزدیک می‌کنم تکرار می‌کنم پخش‌ می‌شود ... پخش نمی‌شود ... پخش می‌شود ...

نتیجه‌اش هر چه که بشود مهم نیست انگار! چون باز هم ممکن است اتفاقی که می‌افتد چیز دیگری باشد! ... چه‌قدر بد است ها! این که نمی‌شود روی هیچ برنامه‌ریزی در این کشور حساب کرد! ...

خودمانیم! چه‌قدر غر زدم! ...

راستی! اگر پخش شد درخواست شهریار برای نظر دادن در مورد مجموعه که اینجا توضیحش را داده بود، فراموش نشود لطفا!

-----

پ.ن: ای دوستان جبهه سبزی سابق (!) یادتان است سال گذشته دیروز عصر کجا بودیم و چه می‌کردیم؟ ... سال گذشته دیروز عصر به این نتیجه رسیدیم که هر چه در توانمان بوده کرده‌ایم و دیگر راهی و امیدی نیست ... و چند روز بعد این نوشته را منتشر کردیم ... آن روز عصر و وقایع با ربط و بی‌ربط قبل و بعدش به دلایل مختلف خوب در ذهن من ماندگار شده است ...

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

 تهرانی‌های عزیز (و حتی غیر تهرانی‌های عزیز!) نشر چشمه را که می‌شناسید؟ همانی که زیر پل کریمخان است. مغازه‌ای نبش خیابان که ویترینش هم کلی هیجان انگیز است چه برسد بخواهی بروی داخل آن!

 

در یکی از همین شب‌های برفی چند هفته گذشته که شهر و مردمش از ترس سرما تعطیل شده بودند، با سارا به دنبال خرید کادوی تولد یکی از دوستانمان بودیم و سر از نشر چشمه در آوردیم. بعد از خرید، برگه‌ای به دستمان دادند تا اگر می‌خواهیم عضو "کلوپ مشتریان نشر چشمه" شویم.

 

قبل از اینکه بقیه حرف‌هایم را بزنم  "قصه چشمه" به قلم علی رستگار از شرکت هزاره سوم که به تازگی برای اعضای کلوپ ارسال شده است را بخوانید. فکر می‌کنم تا یک حدی دستتان بیاید این کلوپ ار کجا آمده است:

 

  

"یكی بود، یكی نبود

زیر پل كریم خان،    

یه « چشمه » بود ...

 

1

كمتر كسی می دونه كه قصه، از یه مغازه‌ی 12 متری شروع شد، یه جایی زیر پل كریم خان، دو سه تا پلاك اون‌ور تر از جایی كه الان بهش می‌گن نشر چشمه.

بیست و سه سال پیش بود كه یه مرد جوون، با ته لهجه‌ی شمالی، تصمیم گرفت زندگیش رو روی چیزی قمار كنه به اسم كتاب (كه شاید حتی رتبه‌ی صد و سی و چهارم رو هم توی اولویت‌های زندگی یه ایرونی نداشته باشه)

البته امروز، نشر چشمه دو سه تا مغازه اومده این‌ور تر، بزرگتر شده، معروف‌تر شده و آدم وقتی از جلوش رد میشه، یه جورایی خوش به حالش میشه. اون جوون ماجراجو هم حالا میانسال شده و با یه چهره‌ی همیشه نگران، داره فكر می‌كنه كه چه‌جور میشه كاری كرد كه مردم، یه وقتایی هم با كتاب برن توی رختخواب. خیلی كمن اونایی كه بدونن اون مرد، چیا كشید تا چشمه "چشمه" شد.

این روزا، پسرای جوونش راه پدر رو ادامه می دن، كارشون آسون تر از كار پدره، چون دیگه نشر چشمه جا افتاده، و سخت تر از كار پدره، چون توی این زمونه، با وجود دغدغه‌ی ماكروفر و رینگ اسپرت و نوسان قیمت سكه و گرونی مسكن و ایر بگ و سینمای خانگی و سریال‌های سركاری تلویزیون، كسی حس كتاب خوندن نداره. بهانه‌ی گرونی كتاب رو هم كه بذاریم كنارش، وضع خراب‌تر میشه.

 

2

قصه از اونجایی یه جورایی شد، كه سر و كله‌‌ی یه شركتی پیدا شد به اسم هزاره سوم. كه بر خلاف اسمش، چندان هم بزرگ نبود. اونا سرشون درد می كرد واسه ایده‌های نو و دائم از این شاخه به اون شاخه می‌پریدن و به مرض لاعلاج "ارضا نشویدگی" دچار بودن.

اما همچین كه یه‌هویی به یه چیزی به اسم CRM رسیدن، كلی ذوق كردن و تصمیم گرفتن روی این چیز قمار كنن و صد البته، كارشون خیلی خطرناك‌تر از حسن كیائیان در 23 سال پیش بود؛ چون CRM ، نه مثل كتاب بود كه قیمت پشت جلد داشته باشه، نه جزو پونصد و چهارده اولویت اول شركت‌های ایرانی بود، نه می‌شد به كسی كادو دادش، نه می‌شد به جای پایه شكسته‌ی كمد ازش استفاده كرد.

راستی یادم رفت بگم CRM یعنی چی. یعنی هوای مشتری رو داشتن و احترام گذاشتن به اون (البته منم می‌دونم كه یه خورده خنده داره)

 

3

اما این قصه یه شخصیت دیگه هم داره:

نمی‌دونم هیچوقت دقت كردین توی نشر چشمه، علاوه بر یه‌عالمه كتاب‌های خوب، علاوه بر یه تعداد فروشنده‌ی دوست داشتنی (مثل آقای حقیقت) و علاوه بر اون تابلوی كوچولوی توی ویترین (كه آدمایی رو میشناسم كه باهاش فال می‌گیرن) و علاوه بر دكور و تزئینات و غیره و ذالك، یه چیز با ارزش دیگه هم هست؟

یه خورده فكر كنین، یادتون میاد ...

می دونم كه یادتون نیومد. اون چیز باارزش خود شما هستین. همه می‌دونن كه اگه چشمه مشتریای خوبی نداشت، هیچ‌وقت چشمه نمی‌شد.

*   *   *

نوزدهم آذر هشتاد و شیش، یه قرارداد بین چشمه‌ای‌ها و هزاره سومی‌ها بسته شد تا نتیجش، یه كلوپ باشه. هزاره سومی‌ها كه خودشون از كشته مرده‌های چشمه بودن، قول دادن بچه‌های خوبی باشن وكاری كنن؛ كارستون.

این همه قصه و روده درازی برای این بود كه یه چیز خیلی مهم رو بدونید:

این‌كه برخلاف تصور همه، قرار نیست كه هزاره سومی‌ها همه كاره‌ی این كلوپ باشن. بلكه قراره این كلوپ با كمك همه‌ی اعضای اون شكل بگیره و یه جامعه‌ی كوچیك (یا به قول فرنگیا یه Community) باشه. یه جامعه‌ای كه همه‌ی اعضاش، عاشق كتابن.

گرچه همه می‌دونن كه روحیه‌ی پهلوونی ما ایرونی‌ها، با كارای گروهی مثل این در تضاد كامله، اما هزاره سومی‌ها نهایت سعی‌شون رو می‌كنن تا بتونن با كمك اعضای كلوپ و با همكاری چشمه‌ای‌ها، یه كلوپ مدرن رو راه بندازن، یه كلوپی كه اخبارش رو خود اعضا تهیه می‌كنن، سایتش با همكاری و همفكری خود اعضا طراحی میشه، شكل و شمایل بروشورها و تبلیغ‌ها و خبرنامه‌هاش، كار بچه‌های خود كلوپ باشه ...

خداكنه واسه یه بار هم كه شده، هوای همدیگه رو داشته باشیم."

 

در برگه‌ای که بعد از خریدمان به ما دادند، نوشته شده بود که بعد از هر بار خرید با تحویل دادن فاکتورمان 5 درصد مبلغ خریدمان به عنوان ذخیره اعتباری اعضا در نظر گرفته می‌شود و عضویت در کلوپ می‌تواند برای با خبر شدن از تازه‌های کتاب، خرید بلیت‌های کنسرت‌ها و ... مفید باشد.

 

به گفته خود هزاره سومی‌ها و نشر چشمه‌ای ها این کلوپ تازه کار است و به همین خاطر هنوز همه چیزش معلوم نیست. حتی هنوز سایت و  Forum و ... هم ندارد. باید زمان بگذرد و با همفکری بخش‌های مختلفش ساخته شود. تا آنجایی که من فهمیده‌ام این کلوپ را خود مشتریان باید بسازند، مانند بسیاری از گروه‌هایی که به طرفداری از یک بازیگر یا خواننده یا ... وجود دارند و خودشان به عنوان طرفداران، جامعه‌ای کوچک را تشکیل می‌دهند، خود را سازماندهی می‌کنند، برنامه می‌گذارند و ...

 

طبق آخرین گزارشی (تا 30 دی ماه 1386) که برای اعضا ارسال شده است، کلوپ در حال حاضر 525 نفر عضو دارد که 53٪ اعضا خانم‌ها هستند (خواستم کمی فخر بفروشم!)!! می‌توانید گزارش کامل را که به صورت فایل pdf است از اینجا دانلود کنید.

 

نمی‌دانم این حرکت جدید به کجا می‌رسد، اما از آنجایی که از کتاب، نشر چشمه، ارتباطات با پست الکترونیک و ... خوشم می‌آید از پیوستن به این کلوپ خوشحالم.

 

و خلاصه اینکه اگر شما هم موجودی به نام "کتاب"‌ و این ایده را دوست دارید یک سری به نشر چشمه بزنید و برگه عضویت کلوپ مشتریان نشر چشمه را بگیرید و پر کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

ساعت از ۹ شب گذشته است و در حال بیرون آمدن از دفترمان هستیم. چند اتفاق پشت سر هم ما را وا داشته است که درباره توجه رو به گسترش سازمان‌ها و گروه‌هاي مختلف به آموزش محيط‌زيست صحبت كنيم. اينكه همين طور از اين طرف و آن طرف سازمان‌هاي جديدتري درخواست داشتن كلاس‌هاي آموزشي با موضوع محيط زيست، به خصوص براي كودكان، دارند و به طبعش گروه‌هاي جديرتري در حال درگير شدن در اين زمينه هستند.

دوستمان معتقد است این‌ها نتيجه كارهاي اين چند سال ما است! ما با تمام سختي‌هايش نتيجه‌هايي گرفته‌ايم كه حالا دارد كم كم نظرها به اين طرف جلب مي‌شود. با او موافقم! موافقم كه ما با حدود ۱۰ سال تجربه پشت سرمان، بخشي از سازندگان اين راه هستيم.

اما يك چيزي دوستمان را نگران كرده است. نگران آنكه اين نوع كلاس‌ها و آموزش‌ها مصداق "مثل قارچ سبز شدن" نشوند. نگران انجام ناقص و بد كار توسط گروه‌هاي بي‌تجربه است. مي‌گويد: "تو چرا اينقدر راحت با اين آدم‌ها همراه مي‌شوي و تجربه‌هايت را مي‌گويي؟" مي‌گويم: "براي اينكه نمي‌خواهم اين‌ها چرخ را از اول اختراع كنند! نمي‌خواهم راهي كه ما رفته‌ايم را از اول طي كنند. مي‌خواهم از پله ۲ شروع كنند. اين كشور عقب است! اين كشور خيلي عقب است! وقت نداريم. بگذار گروه‌ها و نيروهاي جديد وارد شوند و تجربه‌كنند اما از جلوتر، نه از صفر!" (حرف كه مي‌زنم با خودم فكر مي‌كنم نفست از جاي گرم در مي‌آيدها! معلوم است امروز حسابي روز خوبي بوده و به دنيا و اين كشور اميدواري!!!)

دوستمان مي‌گويد: "حرف‌هاي تو را به جاي حرف‌هاي خودشان مي‌گويند بعد مي‌روند وسط كار و خراب مي‌كنند." راست مي‌گويد! اما باز هم با خودم مي‌گويم اشكالي ندارد! ... در راه خانه بيشتر روي حرف‌هايي كه زديم فكر مي‌كنم. بر روي نگراني دوستمان ... با خودم به اين نتيجه مي‌رسم مطلبي بنويسم و خواهشي بكنم. خواهشي از تمام متخصصين و فعالان محيط‌زيست اين كشور كه با پيشنهادهاي سازمان‌هاي مختلف براي برگزاري كلاس‌هاي محيط‌زيستي مواجه مي‌شوند و علاقمندند اين كار را انجام دهند. خواهش مي‌كنم ... خواهش مي‌كنم بي‌گدار به آب نزنيد! خوب مطالعه كنيد. به دنبال بهترين روش‌هاي آموزشي بگرديد. آموزشگران خوبي انتخاب كنيد و در يك كلام تمام سعيتان را بكنيد كه كارتان را به بهترين شكل انجام دهيد. آخر مي‌دانيد؟ انجام ندادن يك كار بهتر از آن است كه كاري بد و ناقص انجام شود. آن وقت براي بعدي‌ها، حتي اگر بخواهند كار فوق‌العاده‌اي هم انجام دهند راه را سخت مي‌كنيد. خاطره بدي براي حاميان مالي و سفارش دهندگان كار به جا مي‌گذاريد كه پاك كردن و كمرنگ كردنش انرژي زيادي را بيهوده به هدر خواهد داد. باور كنيد وقت نداريم! براي سعي و خطا و كم كاري اين كشور وقت ندارد. ما خيلي عقب هستيم. خيلي ... حق اين كشور اين همه عقب بودن نيست ...

راستی! یک خواهش دیگر هم دارم! لطفا اشتباه ما را نكنيد و حتما حتما حتما تمام تجربه‌هايتان را مستند كنيد. براي تمامي مراحل آموزش منظورم است. از زماني كه طرح درس مي‌نويسيد، هماهنگي‌ها را انجام مي‌دهيد، ابزارها را آماده مي‌كنيد، سر كلاس مي‌رويد، ارزيابي مي‌كنيد و ... نگذاريد تجربه‌هايتان تنها فايل‌هايي در مغز تعدادي آدم باقي بمانند. كشور ما به تجارب مكتوب احتياج دارد. تجربياتي كه بتوان به اشتراكشان گذاشت و بر رويشان حرف زد و تجزيه و تحليلشان كرد. متاسفانه در اين بخش هم بسيار ضعف داريم.

 -----

 پ.ن: يكي از دوستانم يك وبلاگ فوق‌العاده معرفي كرد. وبلاگ يك سرباز معلم كه در يكي از روستاهاي توابع شهرستان بوشهر معلم كم جمعيت‌ترين مدرسه ايران است. پيشنهاد مي‌كنم بخوانيدش ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت   توسط safzav  |