تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

کمی جا مانده‌ها!

!. یکی از دوستانم می‌گفت آنجا که بودی آدم بهتری بودی! مرتب می‌نوشتی! راست می‌گوید! با او موافقم! اما بیشتر از موافقت کار دیگری از دستم بر نمی‌آید! هفته گذشته ماراتن سنگینی بود و هفته بعد هم خواهد بود! و هفته بعدترش هم! و ... پریشب، نزدیک‌های ساعت ۱۰، در راه برگشت به خانه  هوایی شده بودم! همان حرف محمدرضای هفت رنگ که در کامنت‌دانی مطلب قبل هشدار داده بود یک وقت نوستالژی‌زده نشوی! ... پریشب دلم بدجور حال و هوای سفرم را می‌خواست. دو هفته‌ای که بسیاری از اتفاقاتش باور کردنی نبود، و نشدنی‌ترین چیزها شدنی بود ... و با تمام وجودت احساس توانایی و توانستن می‌کردی ... می‌دانم تمام این حس و حال‌ها برای کلاف سردرگم کارهای عقب مانده و متولد شده این روزها است. کمی که اوضاع بهتر شود، حال من هم بهتر می‌شود ...

!!. یک موردی را درباره تاج‌محل و شهر آگرا یادم رفت برایتان بگویم. حتما شنیده‌اید که طی یک رای‌گیری، عجایب هفت‌گانه جدیدی در دنیا انتخاب شده‌اند که یکی از آنها تاج‌محل است. حتما عکس‌های تاج محل را دیده‌اید. سنگ اصلی به کار رفته در این بنا مرمر سفید است و چندین سال است که برای آسیب ندیدن این بنای تاریخی، تمامی صنایع از آگرا خارج شده‌اند و حتی از فاصله حدود یک کیلومتری تاج‌محل شما دیگر حق ندارید ماشینتان را جلو ببرید. شما ماشینتان را در پارکینگ پارک می‌کنید و سوار ریکشاهای دوچرخه‌ای و یا برقی می‌شوید. در بازدید هنگام ورود به تاج‌محل هم شما را می‌گردند، به شکلی که انگار می‌خواهید وارد ساختمان مجلس شورای اسلامی شوید! حتی mp3ی من هم در امان نماند و مجبور به تحویل دادنش شدم. در بازدید از هیچ کدام از آثار تاریخی دیگر من به این مورد برخورد نکرده بودم. خلاصه ... اصل مطلبی که می خواستم بگویم این است که دولت هند به دلیل آنکه دیگر صنعتی در آگرا وجود ندارد، یک امتیاز برای ساکنین شهر و صاحبین مشاغل قائل شده است و آن هم این است که مالیات بسیار بسیار کمی، چیزی در حدود صفر، از آنها می‌گیرد. دولت با این کار باعث شده است ساکنین از قبل اثر تاریخی‌شان، سود ملموس ببرند و برای همین با تمام وجود بخواهند که محدودیت‌هایی داشته باشند تا اثر تاریخی شهرشان حفظ شود ... یک وقت‌هایی یک کارهایی به ضرب و زور جریمه و قانون و نصیحت شدنی نیست و نیاز به یک سری ترفندهای هوشمندانه دارد. بخصوص زمانی که پای معیشت، آن هم در یک کشور در حال توسعه، در میان است ... موافق نیستید؟

!!!. عکس توله پلنگی که تعریف کرده بودم را می‌خواهید ببینید؟

توله پلنگ هندی - 14 آذر 1386

 

!!!!. مرکز آموزش محیط‌زیست (CEE) احمدآباد هند که با همکاری یونسکو و یونپ، این کنفرانس را برگزار کرده بود، یک پارک طبیعت به نام "سونداروان Sundarvan" دارد. در این پارک طبیعت چندین اکوسیستم، مانند: اکوسیستم تالابی، جنگل‌های بارانی و ... بازسازی شده است و تعدادی حیوان نیز نگهداری می‌شود.

در صحبتی که با مسئول آموزش CEE داشتم، ابراز علاقه کردم که کارهای آموزشی‌شان را ببینم. او هم این مرکز را معرفی کرد و گفت هماهنگ می‌کند تا از آنجا بازدید کنم. از سر اتفاق، من روز یکشنبه از جنگل گیر به احمدآباد بر می‌گشتم و قصد داشتم شب به سمت جایپور بروم. اما رفتنم را یک نیم روز عقب انداختم و شب را در احمدآباد ماندم تا بتوانم برنامه "نمایش مارها" را ببینم.

 مردم آن منطقه می‌دانند که هر یکشنبه حدودهای ساعت ۵ بعدازظهر این نمایش اجرا می‌شود و جمع می‌شوند: خانواده‌ها با فرزندان کوچکشان، زوج‌های جوان، دخترها و پسرهای کودک و نوجوان ... و بعد نمایش شروع می‌شود. یک کارشناس ۵-۶ نوع مار غیرسمی و سمی که در هند زندگی می‌کنند را از محفظه‌های نگهداریشان بیرون می‌آورد و درباره آنها برای بینندگان توضیح می‌دهد. برخی از مارها را هم میان جمعیت دور می‌گرداند تا مردم لمسشان کنند. هدف برگزاری این برنامه هم آن است که تصورات سیاهی که معمولا درباره مارها وجود دارد از میان برود و مردم شناخت علمی و درستی از مارها پیدا کنند.

 نمایش بسیار ساده‌ای است. امکاناتی که می‌خواهد تنها یک کارشناس است، بازدیدکننده، جایی برای نشستن یا ایستادن بازدیدکنندگان و چند نوع مار!

حس زیبایی بود دیدن مردمی که آنجا جمع شده بودند تا درباره مارها بشنوند. چقدر دلم می‌خواست همین کارهای ساده را ما هم می‌کردیم.

راستی! این هم شاید برایتان جالب باشد. با این مرکز، ۵-۶ دانشجو به طور داوطلبانه همکاری می‌کنند و یکی از کارهایشان اجرای همین برنامه "نمایش مارها" است.

!!!!!. به نظرم بد نباشد سری به سایت کنفرانس بزنید. برای خودم دیدن آخرین آمار جالب بود: در این کنفرانس ۱۵۸۵ نفر از ۱۰۱ کشور جهان شرکت کرده بوده اند ...

بیانیه کنفرانس را هم می توانید بخوانید و همین طور کتاب خلاصه مقالات را اگر علاقمند هستید سفارش دهید.

راستی! نام سایت، tbilisi plus 30، می‌دانید از کجا آمده است؟ tbilisi که همان شهر تفلیس در کشور گرجستان است. 30 سال قبل اولین کنفرانس آموزش محیط‌زیست در این شهر برگزار شد و این کنفرانس نماد آغاز حرکت جهانی "آموزش محیط‌زیست برای زندگی پایدار" است (می‌گویم نماد است، چون حرکت‌ جهانی اصلی چند سال قبل شروع شده بوده است).

امیدوارم برای 10 سال بعد که پنجمین کنفرانس آموزش محیط زیست برگزار خواهد شد، ایران بیشتر از این‌ها حرف برای گفتن داشته باشد و نمایندگانش کمتر آه بکشند و حسرت بخورند و افسردگی بگیرند!!!!

 -----

پ.ن ۱: "کامنت یک ایرانی مقیم ایران!!" را در کامنت‌دانی مطلب قبل، درباره تصور لحظه ورود من به فرودگاه بخوانید!!!  ‌‌
البته یک توضیح لازم دارد و آن هم اینکه من تنها ایرانی حاضر در کنفرانس نبودم. سه روز آخر، دو نماینده از آموزش و پرورش هم آمدند.

 پ. ن ۲: یک زمانی فکر می کردم مطالب وبلاگم که به ۱۰۰ برسد حتما حواسم خواهد بود و برایم مهم است! انگار ۱۰۰ تایی شدن نشانه رسیدن به یک مرحله است ... اما مطالب این وبلاگ از ۱۰۰ گذشت بدون آنکه بفهمم ... دلیلش جایی دیگر بودن بود! ... 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. یک چیزی را می دانید؟ اگر شما از آن دسته آدم هایی هستید که به تاریخ و فرهنگ و آثار تاریخی علاقه دارید و از بازدید این چیزها لذت می برید٬ اگر تاج محل و آگرا گیلا در شهر آگرا را نبینید٬ ۹۰ درصد عمرتان بر فناست!!! پس پیشنهاد می کنم اگر چنین آدمی هستید و علاقمندید مانند من از دیدن این مکان های شگفت انگیز خر کیف (!!) شوید و از شدت هیجان بنشینید بر روی زمین و زار بزنید (!!!)٬ یکی از هدف های زندگیتان را این بگذارید که پول جمع کنید و به هند سفر کنید٬ حتی اگر شده فقط بیایید تاج محل و اگرا گیلا را ببینید و بر گردید!!!

آنقدر نکته داشت این بازدید که عمرا همه شان یادم مانده باشد تا در دفترچه ام بنویسمشان ... فکر می کنم حداقل دو بار دیگر باید این مکان را بازدید کنم تا این نکات در حد قابل قبولی یادم بماند!!!

راستی! اگر خواستید بیایید و ببینید حتما مطمئن شوید که راهنمای خوبی پیدا می کنید.

 

!!. با آنکه از لحظه لحظه این سفر دو هفته ای لذت برده ام و ۹۵ درصد اوقات آن بالا٬ بر روی ابرها بوده ام٬ اما دلم پر می کشد برای فردا و برای برگشتن ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت   توسط safzav  | 

کمی فوران هیجان های بالا زده!!! ...

همه چیز به نظر هماهنگ می رسید. طبق برنامه ای که با دوست دوستم ریخته بودیم باید سوار قطار ۱۰:۵۰ صبح می شدم. ظرف ۲:۳۰ ساعت به سوایمادوپور٬ شهر همجوار پارک ملی باهاراتپور می رسیدم.  اما قطار تاخیر داشت و من ساعت ۳ بعدازظهر به هتلم که دوست دوست دوست دوستم٬ شیوا*٬ رزرو کرده بود رسیدم. خبر بد آن بود که من سافاری بعد از ظهر که ماشین هایش ساعت ۲ حرکت می کنند را از دست داده بودم. ناراحت کننده بود٬ اما در این سفر بارها یاد گرفتم که غصه چیزی را نخورم. هر اتفاقی دلیلی دارد و حتما اتفاقی هیجان انگیزتر از آنچه من آدم به آن فکر کرده ام و برایش برنامه ریزی کرده ام در انتظارم است.

شیوا آمد. یک پیشنهاد داشت. گفت حالا که سافاری را از دست داده ای می توانم تو را یک جای دیگر ببرم تا چیزی را ببینی. چیزی که می شنیدم را باور نمی کردم. غریب تر از آن بود که واقعی باشد. بارها در آروزهایم به آن فکر کرده بودم و همیشه تحقق یافتنش بسیار دور به نظر می آمد ...

هزینه گرفتن ماشین زیاد بود٬ اما ارزشش را داشت. من هم که کار دیگری برای بعد از ظهر نداشتم ... راه افتادیم ... راهی بسیار زیبا با طبیعت زیبا٬ خانه ها٬ مزرعه ها و مردم روستایی ... رسیدیم ... ساختمان جنگلبانی و جنگلبانی که در آن زندگی می کرد ...

پیش از سفرم٬ وقتی که هنوز آمدنم معلوم نبود٬ با هیجان برای سارا درباره چیزهایی که امکان دیدنش هست و یا آرزوهایم برای کارهایی که می شود در اینجا کرد حرف می زدم. یکی از آنها این بود که چقدر هیجان انگیز است که من بروم آنجا و از سر اتفاق یک توله ببر در جنگلبانی آنجا باشد و من بغلش کنم!! ... چه آرزوی خنده دار و نشدنی به نظر می آمد. چند در هزار چنین امکانی وجود دارد؟ ...

اما ... آرزویم برآورده شد ... کمی متفاوت٬ اما برآورده شد! ... من یک توله پلنگ بغل کردم ... توله پلنگی که مادرش را گم کرده بود و چند روز بود در جنگلبانی نگهداری می شد ... من بغلش کردم٬ با آن چشم های آبیش٬ با آن موهای نرمش٬ با آن صدای خرخرش٬ با آن ناخن های ریزش٬ با آن زبانش که کف پاهایش را لیس می زد ... من توله پلنگ بغل کردم ...

... نمی دانم زمان چه طور گذشت ... چقدر دور بود این آرزو ... چقدر دوست داشتم در کشور خودم تحقق پیدا کند و امکانش نبود ... برای آرزویم باید سفر می کردم ...

اما این پایان ماجرا نبود ...

راه افتادیم و به زون کنار جنگلبانی رفتیم تا یک گشت کوتاهی بزنیم ... دو راهی بود. به نظر می آمد راه اصلی سمت چپ باشد. اما راننده به سمت راست پیچید و در جواب سوال شیوا گفت که اشکال ندارد! از آن طرف بر می گردیم ... بعد از دیدن یک سامبار ماده (نوعی گوزن) و چند گوزن خالدار٬ ناگهان صدای اعلام خطر گوزن ها بلند شد ... صدا خیلی نزدیک بود٬ خیلی ... همراهانم گفتند حتما به خاطر حضور ما است. اما من می دانستم که این حیوانات به حضور این ماشین ها عادت دارند و چنین صدای ممتدی به خاطر ما نمی تواند باشد. چیزی از مغزم گذشت ... نه! امکان ندارد! مگر می شود در این نزدیکی ... این قدر نزدیک ... مگر می شود من چنین چیزی ببینم ... و باز یاد گرفتم که زود قضاوت نکنم ... هر چیزی در این دنیا امکان دارد ... و من دیدمش ... یک پلنگ زیبا که درست جلوی ما در جاده می دوید ... بسیار نزدیک ... کمتر از ۱۰ متر با ما فاصله داشت و می دوید ... آنقدر دنبالش کردیم تا از جاده بیرون رفت و ناپدید شد ...

طبق حدس همراهانم شاید مادر همان توله بوده است ... این را نمی دانم٬ اما بعد از این دو اتفاق غیر منتظره هیجان انگیز دیگر نمی خواستم از جایم تکان بخورم ... از شدت خوشی کرخت شده بودم ... دلم می خواست یکی اینجا باشد که فارسی بفهمد و من بلند بلند٬ در حالیکه بالا پایین می پرم و دست هایم را در هوا تکان می دهم برایش تعریف کنم که چه اتفاقی افتاده است ... بلند بلند فریاد بزنم و تعریف کنم ... دلم نمی خواهد هیجانم درونم بماند ...

...

با این نوشته شاید پاسخ این دعوت را هم داده باشم ...

 

* باگوان (به معنی خدا) سیو (Shiv: هندی ها "ش" را "س" تلفظ می کنند) نام یکی از خدایان هندوهاست که به طور مختصر و برای راحتی خارجی ها این نام را به صورت "شیوا" تلفظ می کنند. من شیوا را به سیو ترجیح می دهم. این دومین اسمی است که در این کشور دیده ام که در ایران نام دختر است و در اینجا نام پسر. آن یکی پسر نامش رضوان بود.

-----

پ.ن: در سافاری امروز صبح ببر ندیدم ... اما کروکودیل دیدم ... در کل بسیار خوشحالم ... امروز عصر برای آگرا و دیدن تاج محل بلیت قطار دارم ... آنجا دوست دوست دوست دوست دوستم که هنوز نمی دانم چه کسی است کمکم خواهد کرد ... در این سفر شهر به شهر٬ با رابطه ها گشته ام و چیزهایی دیده ام که توریست های دیگر معمولا موفق به دیدنش نمی شوند ... گاهی اوقات رابطه چیز بسیار خوبی است ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. می دانید چنگال برای چه اختراع شده است؟ برای غذا خوردن؟ برای طاهره خانم که کلانتر محل باشد؟ ... همین؟ اما نه! چنگال یک استفاده دیگر هم دارد. آن هم وقتی است که شما در طی یک حرکت دور از ذهن٬ در آخرین لحظات٬ برس تان را در خانه جا می گذارید و به یک سفر طولانی مدت می روید که نیاز دارید موهایتان مرتب باشد. آن وقت است که چنگال همراهتان در این راه به شما کمک زیادی خواهد کرد! ... این ابتکار را مدیون کمپانی والت دیسنی و کارتون "پری دریایی کوچولو" هستم!! .. با تشکر فراوان!!! ...

!!. راستش دیگر حال ندارم عکس ادیت کنم و بگذارم! دردسرش با کامپیوترهای اینجا بسیار زیاد است. پس فعلا شرمنده! با آنکه عکس های بسیار بسیار زیبا و هیجان انگیزی دارم و مطالب زیر با عکس زیباتر و مفهوم تر می شوند ... 

!!!. در نزدیکی هتلم در احمدآباد یک سالن عروسی وجود داشت (نه مثل سالن های ما! بیشتر شبیه یک خانه دوبلکس با یک حیاط). دیشب زمانی که به هتل بر می گشتم دیدم سالن تزیین شده و صدای طبل عروسی می آید و یک گروه خانم رنگی رنگی در حالیکه بقچه ها و چیزهای رنگی رنگی در دست دارند پشت طبل عروسی به طرف سالن می آیند. این خانم ها فامیل های داماد بودند و آن شب مراسم حنابندان بود. زمانی هندی ها هم مراسم حنابندانشان ساده بوده ولی امروزه هر چه طراحی با حنا بر روی دست ها و پاهای عروس بیشتر٬ بهتر!  صاحبین مهمانی بسیار مهربان بودند و من را به داخل راه دادند تا فضولی ام ارضا شود ... از این مراسم هم عکس دارم اما شرمنده! حس و حال و وقتش نیست!!!!

!!!!. ایالت راجستان بسیار متفاوت از ایالت گوجورات است. درباره این تفاوت های هر ایالت شنیده بودم٬ اما حالا دارم به چشم می بینم. می دانستم که مردم هر ایالت زبان خاص خود را دارند و صحبت های مردم ایالت های دیگر را نمی فهمند! اما حالا دارم تفاوت در لباس ها٬ در سر و شکل ساختمان ها٬ ماشین ها٬ حیوانات شهری٬ نوع مغازه ها و اجناسشان و ... می بینم.

ایالت راجستان ایالت صنایع دستی است: پارچه و چاپ روی پارچه٬ کارهای چوبی٬ مینیاتور٬ جواهرات و سنگهای تزیینی و ...
هر کسی که من و روحیاتم را بشناسد٬ با این تفاسیر می فهمد که این ایالت٬ ایالت من است!!! خلاصه که زدم در لانه شان!!! و البته از قبل نمی دانستم که اینجا با چه چیزی مواجه خواهم شد ...

این ایالت٬ ایالت مهاراجه ها نیز هست. هر شهر یک مهاراجه دارد. "محل" ها یا "palace" ها ساختمان های متعلق به مهاراجه هستند که امروزه بسیاری از آنها تبدیل به موزه شده و برای بازدید توریست ها بازسازی شده است. چیزهایی که در گردش امروز بعد از ظهرم دیدم فوق العاده بود. کلی ارضا شدم از دیدن تاریخ ... جالبی اش این بود که در تمام آن در و دیوارها٬ نوشته ها٬ نقاشی ها٬ سلاح ها و لباس ها ردپای ایران را بارها و بارها پیدا می کردی ...

مهاراجه ها هنوز هم وجود دارند٬ درست مانند ملکه در انگلستان. مهاراجه فعلی شهر جایپور یک دختر دارند و پسر دار نشده اند. برای همین یک پسر را به فرزندی قبول کرده اند که بعد از مهاراجه فعلی مهاراجه جایپور خواهد شد ... راستی! به خانم مهاراجه ها "مهارانی" گفته می شود.

!!!!!. به کمک یکی از دوستان کاندارپ عزیز که در اینجا (جایپور) ساکن است٬ برنامه ۳ روز بعدم را ریختیم. باز قطار سواری خواهم داشت و قرار است جاهای هیجان انگیزی بروم ... برایم آرزو کنید حتما ببر ببینم ...

راستی! هتلی که این دوست عزیز برایم پیدا کرده بسیار بسیار زیباست. من را به شدت یاد خانه های قدیمی یزد که بازسازی کرده اند و قهوه خانه یا هتل شده است می اندازد ... از همه بیشتر عاشق قفل در اتاقم هستم! ... دلم بدجور هوای یزد و اصفهان کرده است ... دلم ایران گردی می خواهد ...

!!!!!!. امروز بعد از نه روز سفر بالاخره یک ایرانی دیدم! همراه یک تور آمده بود. در کل ایرانی ها اینجا بسیار کم هستند و اگر هم به هند بیایند بیشتر به مکان های تاریخی توریستی مانند ایالت راجستان می آیند. بسیاری از مردم ساکن روستای ساسان گیر به جز من تابحال ایرانی دیگری ندیده بودند! البته به غیر از صاحبخانه من که یک ایرانی دیگر هم دیده بود. این ایرانی از سر اتفاق از دوستان من است و من را برای این سفر بسیار کمک کرد و سال گذشته در سفر دو ماهه حیات وحشی اش به هند مهمان او بوده است.

در کل از این موضوع احساس تاسف می کنم. البته با یک دید واقع بینانه منطقی است که ایرانی های کمتری به این کشور بیایند٬ چون به هر حال قدرت مالی سفرهای خارجی برای ما به نسبت یک اروپایی یا آمریکایی بسیار کمتر است. اما اینجایش برایم تاسف آور است که ما وقتی پول داریم می رویم دبی یا آنتالیا٬ نه جایی مانند جنگل گیر که آخرین زادگاه شیر آسیایی است ...

!!!!!!!. به شهر جایپور٬ "Pink City" می گویند. رنگ غالب در و دیوارها قرمزی است که این ها به آن صورتی می گویند! گویا این رنگ از همان قدیم ها رنگ غالب شهر بوده و از همان موقع ها جایپور به شهر صورتی معروف بوده است.

شهر مراکش در کشور مراکش (مغرب) هم همین رنگ بود ... همین رنگش کلی خاطرات خوب و دوست داشتنی را در من زنده کرد ... در کل از شهرهایی که ساختمان هایشان رنگ و نمای همسانی دارد خوشم می آید. در تهران هم یادم می آید یک زمانی شهرداری شروع به این کار کرد و هنوز هم بعضی یادگارهایش وجود دارد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. بعضی وسایلم که ارتباطم با آنها چیزی بیشتر از یک شی است اسم دارند٬ جنسیت دارند و شخصیت. یعنی خودشان می گویند که این ها را می خواهند. مثل این یکی کامپیوترم که پسر است و اسمش جهان. کوله پشتی جدیدم هم از همان روز اول گفت که اسم می خواهد. می دانستم که پسر است اما هر اسمی که به ذهنم می رسید نه او خوشش می آمد و نه من. اما حالا٬ در این کشور٬ در سومین سفری که با هم رفته ایم نامش را پیدا کردم. نام کوله پشتی ام "کاندارپ" است. نام یک فرشته زمینی اهل هندوستان که نیمه دوم سفرم را مدیون او و کمک هایش هستم و می خواهم نامش همیشه در یادم بماند. برایش آرزوی بهترین ها را دارم ... شما هم نام این فرشته زمینی در یادتان بماند ...

!!. برای رفتن از احمدآباد به روستای ساسان گیر در کنار جنگل گیر سوار چنین اتوبوسی شدم:

جنگل های گیر آخرین پناهگاه شیر آسیایی است که روزگاری در ایران نیز بوده است:

در روستا دو شب مهمان خانه یکی از محلی ها بودم که دخترکان زیبایی داشت. دخترکانی که کارهایشان من را بدجور به یاد حشره خورهای کوتوله ام می انداخت:

برای سافاری پس از پرداختن هزینه ها سوار چنین ماشین هایی می شوید و راهنما و راننده شما را در راه های مشخص پارک شما را می گردانند تا حیوانات را ببینید.

بسیای از توریست ها معتقدند اگر به اینجا بیایند و شیر نبینند٬ حتی اگر حیوانات بسیاری ببینند انگار هیچ چیز ندیده اند. عکسی که می بینید یک شیر نر ۴ ساله است که بعد از غذایش لم داده و خوابیده است و با شنیدن سر و صدای ما کمی سرش را بالا آورد و دوباره خوابید! ۲ روز بود که هیچ ماشینی در پارک شیر ندیده بود. آن روز عصر ما ۲ شیر دیدیم.

 اما به نظر من اینجا جذابیت های دیگری هم دارد. مثلا محل هایی مثل عکس زیر که هر از چند گاهی در جنگل به آنها بر می خورید. صحنه آشنایی نیست؟ به این محل ها "درگاه" می گویند که قبر یک "پیر" است و برای زیارت به این محل ها می آیند. چیزی که برایم جالب است این است که مسلمان های این منطقه سنی هستند و این سبک رسم ها برای سنی ها نیست. فکر می کنم این رسم از تاثیرات فرهنگ ایرانی ها است٬ بخصوص اینکه اسامی درگاه و پیر هم ایرانی است. البته درباره این چیزها باید یک متخصص نظر بدهد.

همیشه یکی از آرزوهایم این بوده که یک میمون بغل کنم! هنوز این آرزو به سرانجام نرسیده اما برای اولین بار میمن ها را لمس کردم. البته این میمون ها اهلی نیستند و از لمس شدن خوششان نمی آید اما اگر چیزی برای خوردن داشته باشید خیلی سریع دورتان جمع می شوند و سر و کله زدن با آن دها لحظات فوق العاده ای برایتان می سازد. نام این میمون ها صورت سیاه است که در زبان محلی به آنها لانگور می گویند و همه جا پر هستند!

یکی دیگر از جذابیت های این منطقه دیدن این درخت ها با اسم محلی "کاکا" بود. برگ های بزرگ این درختان بسیار جالب به سمت تجزیه شدن می روند. سبزینه از بین می رود و رگبرگ ها و بافت برگ می ماند. به نظر من این برگ ها بسیار بسیار زیبا هستند.

دو مغازه در روستا بود که بخشی از مواد اولیه درست کردن غذا در خانه ها را تهیه کرده و می فروختند. دیدن مراحل ساخت این مواد بسیار برایم جالب بود. این آقا در حال درست کردن رشته است. اینجا مرحله آخر است که رشته های سرخ شده را از روغن در می آورند و می گذارند روغن اضافه اش برود و خشک شود.

ببخشید عکس زیادی تاریک است! اما مشخص است چه چیزی در عکس است نه؟! مدت ها بود از این ماشین ها ندیده بودم! من را یاد سال های سال قبل در کوچه پس کوچه های خودمان انداخت ...

!!!. همین طور که سوار جیپ سافاری هستم و یکی یکی حیوانات را می بینم و موفق به عکس گرفتن می شوم یا نمی شوم٬ در ذهنم مطالبی را که در جلسه بعدی برای حشره خورهای کوتوله ام خواهم گفت مرور می کنم ... حتی به ایده های جدیدی برای شیوه های آموزشی هم می رسم ... در کل پر از حس های خوبم و ... و جواب دغدغه ام را چند روزی است که پیدا کرده ام ...

!!!!. فردا دارم می روم به سمت ایالت راجستان ... سرزمین مهاراجه ها و دومین ایالت توریست پذیر هندوستان ... البته برای من بیشتر از آدم ها ببرهای راه راه پارک ملی رانتامپور مهم هستند ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. به معجزه اعتقاد دارید؟ ... من دارم ...

!!. این جمله کیتی در انتهای پاورپوینتش بسیار به دلم چسبید:

Give children time to connect with the earth
                                                   and learn to love it,
                                                         
 before we ask them to save it!

!!!. کنفرانس تمام شد. تقریبا همه رفته اند. برنامه ام برای ادامه سفر کمی تغییر کرده است. تغییرش بد نیست٬ بلکه برعکس چندین برابر بهتر شده است ... نمی دانم از پس فردا به بعد به تکنولوژی دسترسی دارم یا نه. اما از چیزهایی که خواهم دید حتما خواهم نوشت٬ حتما ...

!!!!. دو چیز است که خیلی دلم می خواهد درباره شان حرف بزنم. اما نمی شود! آخر عواقب دارد! از خیر عواقب فردی اش هم که بخواهم بگذرم٬ عواقب سازمانی دارد! ... اما بدجور دلم می خواهد این دو نکته را بگویم! ... یک چیز بدجور قلقلکم می دهد که بگویم ... حداقلش این است که بگویم خیلی دلم می خواهد درباره دو نکته حرف بزنم! ... خیلی! ...

!!!!!. امروز یک غرفه جدید جالب در کنفرانس متولد شد که چنین پوستری داشتند:

"Footprint" یا "ردپای اکولوژیک" هر فرد٬ تا جایی که می دانم آن بخشی از محیط زیست است که یک فرد برای ادامه حیاتش از آن استفاده می کند. ردپای اکولوژیک میزان منابع طبیعی را که یک انسان استفاده می کند با میزان توانایی طبیعت برای بازیابی خودش می سنجد و یک جورهایی تخمینی است از میزان زمین های بارور و منابع آبی که برای احیای منابع استفاده شده توسط انسان لازم است.

مرکز آموزش محیط زیست هند این طرح را با معرفی شاخص جدیدی به نام "Handprint" شروع کرده است. Handprint شاخص نمادینی است برای سنجیدن تاثیر خوبی که شما بر سه پایه توسعه پایدار: محیط زیست٬ اجتماع و اقتصاد می گذارید.

شعارشان را دوست دارم:

"Increae your handprint,
                              Decrease your footprint"

در اینجا امکانی وجود دارد تا هر فرد ردپای اکولوژیکش را محاسبه کند. البته در کشورهای آسیایی اش ایران وجود ندارد!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. همزمان با برگزاری کنفرانس برای بزرگسالان٬ کنفرانسی هم برای کودکان در حال برگزاری است. امروز با جویس (در مطلب قبل گفته ام چه کسی است) و کیتی (مدیر آموزش باغ وحش ویکتوریا در ملبورن استرالیا) تصمیم گرفتیم به دیدن کارگاه های کودکان برویم. بعد از کمی پرس و جو یک نفر راهنمای ما شد تا ما را به آن محل ببرد. شخص مذکور دچار سوء تفاهم شده بود و ما را به محل اشتباهی برد!!!! اما چیزی که دیدیم تجربه شگفت انگیزی بود. ما از یک مدرسه کودکانی که دچار مشکلات روانی و مغزی هستند سر در آورده بودیم!!!!

 

در عکس کیتی را می بینید که در حال نشان دادن عکسی که از یکی از پسرها گرفته به او است. آن آقا هم معلم کلاس بچه ها است که ۲۳ سال سابقه کار دارد.

دیدن این کودکان که از ۷ ساله بودند تا ۲۰ ساله٬ کارهای دستی شان٬ فعالیت های درسی شان و ... بسیار فوق العاده بود. به این کودکان در خانواده هایشان به دلیل مشکلاتی که دارند زیاد رسیدگی نمی شود. این کودکان از شهرهای دور و نزدیک به اینجا می آیند تا یاد بگیرند چگونه گلیمشان را از آب بیرون بکشند. بیشتر این کودکان خوب می فهمند شما چه می گویید اما از بیان چیزی که فکر می کنند و یا انجام کار عاجزند. به نظرم چیزی که در این مدرسه بسیار جالب بود این بود که اتاقی مخصوص انجام فعالیت های مذهبی داشتند و در آن برای هر دینی که بچه ها به آن مربوط هستند اسباب انجام مراسم دعا وجود داشت.

کیتی و جویس می گفتند در باغ وحش هایشان برنامه های مخصوصی برای چنین کودکانی دارند. کیتی می گفت برنامه های آنان بیشتر شامل لمس کردن٬ بوییدن و ادای حیوانات را در آوردن است و به این شکل به این کودکان درباره حیوانات می آموزند. در ایران هم چنین چیزی داریم؟ آیا اصلا به چنین چیزی توجه کرده ایم؟ نمی دانم! کسی خبر دارد؟

!!. اینجا نمایشگاهی از صنایع دستی های هند که با موضوع محیط زیست توسط هنرمندان هندی درست شده است برپا است. فوق العاده اند! گذاشتن عکس هرکدام و توضیحشان فکر می کنم چند پست بخواهد! فعلا عکسی نمی گذارم تا سوژه حرام نشود!!

!!!. یکی از شرکت کنندگان کنفرانس برای انجام پژوهشی یک سوال از ما پرسیده است. او از ما خواسته است تا ۱۰ چیزی را که به نظر ما برای داشتن زندگی با کیفیت بالا لازم است فهرست کنیم. اگر شما بودید چه می نوشتید؟

!!!!. امروز جلسه سخنرانی همگانی درباره گرمایش جهانی داشتیم. این بخشش هیجان انگیز است که فعالان این حوزه از سراسر جهان را می بینی و حس می کنی به یک حرکت جهانی متصل هستی.

 

!!!!!. "آدم باید حرف و عملش یکی باشد!" غرفه ای در نمایشگاه جنبی کنفرانس وجود دارد به نام "Offset your Flight" در این غرفه میزان دی اکسید کربنی که شما با پروازتان به احمدآباد تولید کرده اید را حساب می کنند٬ سپس طبق آن برایتان مبلغی تعیین می شود تا در عوض این کار بدتان بپردازید و عذاب وجدانتان کمی تسکین پیدا کند!!! گروه "Asia Carbon" پولی که از این راه جمع می شود را برای حمایت ۴ پروژه بیوگاز در ۴ روستای هند استفاده خواهد کرد.

من هم در این کار شرکت کردم. خوشبختانه عذاب وجدان من در مقایسه با خیلی ها باید کمتر باشد. چون من برای آمدن از بمبئی به احمدآباد از قطار استفاده کردم نه هواپیما! دی اکسید کربنی که من با پروازم از تهران تا بمبئی تولید کردم ۸۹۹ کیلوگرم بوده است.

!!!!!. فردا روز آخر کنفرانس است و بعد ... و بعد قرار است من در هند گم شوم!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت   توسط safzav  | 

کمی دغدغه ...

!. دیاگو پسری هم سن و سال من و اهل کشور پرتغال است. زیست شناسی خوانده و هنوز برای ادامه تحصیل و زندگی اش تصمیم قطعی نگرفته است. بسیار علاقمند به ریزه کاری های فرهنگی کشورهای مختلف است و به قول خودش کشورهایی که هنوز چیزهای خالصی در آنها پیدا می شود و مثل کشورهای اروپایی یک شکل نشده اند را بسیار دوست دارد و اصلا از آن اروپایی های لوس مسلک (!) نیست. دیاگو در باغ وحشی در پرتغال کار می کند و طراح آموزشی و آموزشگر است.

بخش زیادی از خصوصیات دیاگو شبیه من است٬ به جز یک چیز ... دیاگو در یک باغ وحش کار می کند با تمام استانداردهایی که یک باغ وحش باید داشته باشد و کارش آموزش است. دیاگو کاری را دارد که داشتنش آرزوی من است: آرزوی کار در یک پارک ملی یا یک باغ وحش و آموزشگر بودن در آنجا. دیاگو این کار را دارد و برای من انگار تنها یک آرزو است و متاسفانه انگار یک آرزو خواهد ماند. هیچ کدام از باغ وحش های ایران چنین قابلیتی را ندارند و فکر نمی کنم تا سال های سال بعد هم چنین قابلیتی را پیدا کنند ...

جویس هم دختری بزرگتر از من است که در پارک اقیانوس هنگ کنگ کار می کند. وقتی درباره شیوه های آموزشی شان و کارهایی که در آنجا می کنند حرف می زند٬ می خواهم از شدت هیجان کف زمین پهن شوم!

مانده ام میان دو راهی ... ایران پر است از نیازهایی که من می توانم بخشی از آنها را تامین کنم. اما اگر بمانم و بشوم ۴۰ - ۵۰ ساله٬ آیا دیگر ذوق و شوقی درونم برای این کارها مانده؟ یا اگر بمانم من تنها مگر چقدر در ساختن این راه نقش دارم؟ (البته می دانم که در ساختن این راه نقش دارم و نباید از نقشم فرار کنم) و در این راه از کجا باید بیاموزم؟ ... یا اگر بروم ... یک جای دیگر دنیا برای کودکان آنجا کار کنم. بالاخره آنها هم کودکند٬ بخشی از حیات این کره اند ... اما٬ من اینجا دنیا آمده ام. چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ...

دیدن دیاگوها و جویس ها اشتیاق درونی ام را چند برابر می کند ... و وقتی یاد اوضاع و احوال کشورمان می افتم دوباره همه چیز کمرنگ می شود ...

نمی توانم انتخاب کنم ... سخت است ... نمی دانم انتخاب بین بد و خوب است  یا بین بد و بدتر یا بین خوب و خوب تر و یا حتی بین خوب و خوب ... نمی دانم ... حتی نمی توانم بفهمم شرایط موجود چیست٬ چه برسد به آنکه تصمیمی بگیرم  ...

!!. نمی دانم اروپایی ها و استرالیایی ها و امریکایی های اینجا چرا این قدر بی حس و حالند! درست است که کنفرانس قبلی که ۴ سال پیش در مراکش شرکت کرده بودم کنفرانس جوانان بود و فضایش مانند اینجا علمی نبود اما به هر حال آنها هم آدم بودند این ها هم آدمند! آنجا مرتب در حال خواندن آهنگ های کشورهایمان برای هم بودیم و یا گروه گروه کسانی را می دیدی که حتی در نصفه شب ها به جای استراحت٬ در حال یاد گرفتن رقص های دیگر کشورها از همدیگر هستند ... اما به جایش اینجا ... اینجا چپ و راست به شکل های مختلف برایمان فرهنگشان را نمایش می دهند٬ اما انگار نه انگار! دریغ از یک نفر که جلوی یکی از گروه های موسیقی ثانیه ای توقف کند و یا لبخندی بزند٬ حداقل به نشانه احترام به فرهنگ این کشور ... منی که خودم شرقی هستم و در مقایسه با این ها نه چندان بیگانه با این فرهنگ٬ اکثر اوقات از شدت هیجان دیدن این چیزها در آسمانم!!! انگار آدم های بی حس و حال فقط در محل کار و آشنایان من نیستند٬ همه جای دنیا پیدا می شوند!!!

 !!!. امروز در باغ وحش احمدآباد یک چیز فوق العاده دیدم:

یک تشی (سیخور) آلبینو (زال)  که در خواب ناز است! برای اینکه بتوانم عکس خوب بگیرم مجبور شدم کمی قانون شکنی کنم و دور از چشم نگهبان ها از نرده ها بالا بروم!!!! از این آلبینوها دو تا داشتند. نمی شود یکی اش را به من بدهند؟؟ تا عمر دارند دعایشان می کنم ها!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

اول از همه یک ماشین عروس ببینید روحتان شاد شود تا بعد!! این ماشین عروسی که می بینید را یک گروه ساز و آواز با لباس های متحدالشکل با یک ارابه که بلندگوهای بزرگ (از آن ها که زمان جنگ در کوچه ها راه می افتادند و سرود انقلابی پخش می کردند!) و سیستم صوتی پیشرفته ای (!) را حمل می کند همراهی می کند و می زنند و می رقصند!

 

حدس می زنید این ستون چه چیزی باشد؟ این ستون ها که می بینید جایگزین درخت ها هستند! باور کنید راست می گویم. گویا سال های سال قبل در محل فعلی احمدآباد جنگل بوده و برای ساخت خانه ها درخت ها را قطع کرده اند و به جایش در کوچه پس کوچه ها این ستون ها را با جاهایی برای ریختن دانه و غذا ساخته اند تا برای پرنده ها و سنجاب ها غذا بریزند.

جدا از بحث چرایی قطع درختان٬ فکر می کنم اینقدر به فکر پرنده ها و سنجاب ها بودن در محله های فقیرنشینی مانند اینجا بسیار جای تقدیر دارد و در مقام مقایسه تاحدودی آدم را افسرده می کند!

 

این هم یک نمونه دیگر از توجه این آدم ها به حیوانات هم محله ایشان. بر روی دیوار سوراخ هایی برای زندگی طوطی ها وجود دارد. الان بیشتر افسرده شدم!!!

 

شهرها پر از سگ هستند. نژاد سگ ها را خوب نمی شناسم تا بگویم از چه نوعی هستند. تنها چیزی که ممکن است سنجاب ها را در محله ها اذیت کند این سگ ها هستند! این یکی فکر کنم رییسی چیزی بود که آن بالا جا خوش کرده بود!

 

می دانید این آقایان در حال چه کاری هستند؟ آنها با این ردیف های نخ در حال بافتن طناب برای فستیوال بادبادک ها که در ژانویه برگزار می شود هستند.

 

 

احمدآباد بیشتر از ۱۶۰۰ معبد دارد و این نشانه قدیمی بودن این شهر است. هندوها نیز مانند دین های دیگر فرقه های مختلفی دارد. در هر کوچه و پس کوچه ای معبدها را می بینید. معماری های برخی از آنها بسیار فوق العاده است.

  

مسجدی که می بینید مسجد جامع احمدآباد است. این مسجد دو مناره داشته که در زلزله خراب شده است. راهنمای ما داشت با هیجان تمام  برای دیگران توضیح می داد که این مناره ها جنبان بوده اند و چطور کار می کرده اند. به او یادآوری کردم که آقا جان معمارش ایرانی بوده!! او هم تایید کرد! اینجا یکی از جاهایی بود که از شدت افسردگی ام کم شد!!!

 

این آقا در یکی از معابد در حال سابیدن چوب نوعی درخت است. آب خردلی رنگی را که از این راه به دست می آید٬ برای گذاشتن خال در وسط پیشانی در حین انجام مراسم دعا استفاده می کنند.

 

اینجا Gandhi Ashram است. محلی که گاندی در آن زندگی و انقلاب هند را رهبری کرده است. این محل ساختمان های متعددی دارد که بخشی از آنها مربوط به موسسه گاندی برای تربیت کودکان است. این ساختمان هم خانه اش است.  

 

 

گاندی را به خاطر فلسفه فکری اش بسیار دوست دارم.  این یکی از تابلوهایی است که در Gandhi Ashram می توانید ببینید و به خوبی فضای فکری او را نشان می دهد.

 

این هم یکی از ابتکارات شرکت کنندگان در کنفرانس برای کم کردن عذاب وجدان استفاده از پت های آب معدنی و نوشابه. در هند این گل ها در مراسم های مذهبی استفاده می شوند و اینجا با یک تیر دو نشان زده شده است. 

-----

پ.ن: امروز در کارگاهی با موضوع "توسعه پایدارانه کردن آموزش در باع وحش ها" شرکت کردم. خانمی از باغ وحش دریایی هنگ کنگ که طراح آموزشی بود از تجربه های آموزشی شان در باغ وحششان گفت. اینجا بود که رسما دیگر افسرده شدم!! مدیران باغ وحش های ایران کی به چنینی دیدگاهی درباره رویکرد آموزشی در باغ وحش ها خواهند رسید ... در این اوضاع و احوال یاد سیرک پردیسان که می افتم افسردگی ام بیشتر می شود!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت   توسط safzav  | 

کمی گزارش تصویری از آنچه گذشت! 

 

اینجا محوطه بیرونی فرودگاه بمبئی است. بیرون که می آیید علاوه بر محلی برای تبدیل ارز٬ دفاتر هواپیمایی٬ قطار و اتوبوس های بین شهری نیز وجود دارد که شما برای ادامه مسیرتان می توانید بلیت تهیه نمایید. حتی دفاتری نیز برای رزرو هتل وجود دارد.

در پایین تصویر قمستی از صف بزرگ چرخ دستی ها را می بینید که خدماتی های مسئول این کار در حال برگرداندن آنها به درون سالن های فرودگاه هستند. آن ماشین های آبی سمت راست تصویر هم تاکسی هستند. یک سری دیگر از تاکسی ها سیاه و زرد هستند.

راستی اینجا سیستم رانندگی انگلیسی است.

 

این هم یک تاکسی متر! نمی دانم برای قرن چندم است!!

 

من در اینجا توریستی را ندیدم که با قطار جابجا شود. اما من باید قطارهای اینجا را از نزدیک می دیدم. تجربه فوق العاده ای بود. دقیقا شکل عکس هایی بود که از قطارهای هند وجود دارد! از سر و کول قطار آدم می ریزد. به نطرم این امر طبیعی است. شبکه قطار هند برای هر سوراخ و سمبه ای خط و ایستگاه دارد و وسایل نقلیه دیگر گران در می آیند.

این واگنی که می بینید یک واگن درجه دو است و مخصوص خانم های تنها که نمی خواهند قاطی دیگران شوند.

 

این هم داخلش است! در این واگن مانند واگن های دیگر جای سوزن انداختن نبود و دیدن خانم های هندی رنگ وارنگ در آن بسیار هیجان انگیز بود.

اگر در عکس دقت کنید٬ در بالای عکس در وسط٬ یک پنکه می بینید که رویش پر کفش است! آن مسافرینی که طبقه بالا که در اصل جای بار بوده می نشینند کفش هایشان را در آورده و آن بالا می گذارند. صحنه عجیب و بامزه ای است. هنوز نتوانستم عکس بهتری از آن بگیرم٬ انشالله در قطار سواری های بعدی!

 

برای خرید بلیت دو حالت وجود دارد. یا شما از روزهای قبل بلیت رزرو کرده اید و شماره صندلی دارید و یا مثل من همان روز دنبال بلیت می گردید و به شما Open Ticket می فروشند و این یعنی باید خودتان را پرت کنید داخل و تا آخر مسیر یا بایستید و یا یک معجزه رخ دهد و جا پیدا کنید! پیاده شدن از این قطارها هم مانند سوار شدنش ماجرای پیچیده ای برای خودش دارد! شما باید از مدتی قبل همه را له کنید و تا جایی که می توانید خودتان را به در خروجی نزدیک کنید. سپس در حالیکه دستتان را جلویتان گرفته اید تا آدم هایی که می خواهند بالا بیایند نتوانند٬ به طور مرتب فریاد بزنید صبر کنید! صبر کنید! و سپس خودتان را از در به بیرون پرت کنید! یک چیزی در مایه های سوار و پیاده شدن در متروی امام خمینی است اما کمی پیشرفته تر!!!

این دو آقایی که می بینید بخشی از معجزه من بودند. آن آقای پیرمرد پدربزرگ همراه یک خانواده ۱۱ نفره بود که بلیت داشتند. آنها من را از وسط آن شلوغی ها پیدا کردند و ۹ ساعتی که از بمبئی تا احمدآباد در راه بودیم را تبدیل به یکی از هیجان انگیزترین خاطرات من کردند.

آن بشقاب هایی هم که دستشان می بینید شامشان است که به من هم دادند. غذاهایی عجیب و خوشمزه که کاملا از سبزیجات درست شده بود.

 

اینجا یکی از ساختمان های محل برگزاری کنفرانس است. محل کنفرانس که برای مرکز آموزش محیط زیست هند احمدآباد است یک جنگل شهری است. گردش کردن درون آن هیجان انگیز است و از همه هیجان انگیزتر دیدن حیواناتی است که در آن چرخ می زنند.

 

این هم یکی از آن حیوانات: سنجاب راه راه. طبق نوشته خبرنامه روزانه کنفرانس اینجا حیوانات دیگری نیز وجود دارند مانند میمون های لانگور٬ لاک پشت لاک نرم هندی٬ نوعی کبرا (!) و ... .

 

این هم یکی از آقایانی که در زمان ناهار برایمان نوعی از موسیقی کشورشان را با ساز عجیب و غریبش می نواخت.

-----

پ.ن ۱: راستی! امروز فهمیدم از ۲ ماه پیش که من از مسئولین کنفرانس درباره شرکت ایرانی های دیگر پرسیده بودم دو نفر ثبت نام کرده اند. این دو نفر از طرف وزارت آموزش و پرورش هستند. هنوز که نیامده اند. امیدوارم بیایند و آدم های خوبی باشند و بتوانیم کارهای خوبی در کنفرانس انجام دهیم.

پ.ن ۲: مرکز آموزش محیط زیست هند کتاب های فوق العاده ای برای آموزش محیط زیست چاپ کرده است. وقتی می گویم فوق العاده اغراق نمی کنم. باید همه شان را بخرم و بیاورم (و یا مخشان را زدم و برای انجمن مجانی گرفتم!). فقط مشکل این است یک بار سنگین است که حمل و نقلش برای روزهای بعد از کنفرانس که در هند سرگردانم بسیار سخت است. باید یک راه حل پیدا کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت   توسط safzav  | 

اعلام وضعیت!

من اینجا هستم. با کلی ماجرای فوق تصور هیجان انگیز در روز گذشته. هنوز هیچ چیز نشده است یک عالم از برگ های دفترچه ام را نوشته ام. اما یک مشکل وجود دارد. در آخرین لحظات تصمیم گرفتم جهان (کامپیوترم) را نیاورم و این یعنی آنکه نمی توانم بیایم بنشینم در به قول خودشان Cyber Cafe و مثنوی های هفتاد منم را تایپ کنم! اما خواهم نوشت و شاید کاملش بماند برای بعد از برگشتنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت   توسط safzav  | 

پیش سفرنامه

 

در مجمع عمومی سال 2002 سازمان ملل متحد، با توجه به اهمیت نقش آموزش در ترویج مفاهیم توسعه پایدار در سطح جهان، تصمیم گرفته شد تا دهه‌ای به عنوان دهه آموزش برای توسعه پایدار اعلام شود. پیش بینی شده است که در این دهه که از سال 2005 آغاز شده و تا سال 2014 ادامه دارد این چشم‌انداز پیگیری شود:

 

هر کس در جهان بایستی فرصت بهره گیری از آموزش برای شناخت ارزشها و اخلاقیات و یادگیری شیوه زندگی پایدار را داشته باشد.

 

نهاد جهانی که به عنوان نهاد راهنما برای ترویج آموزش و تقویت این دهه در نظر گرفته شده است؛ یونسکو است.

 

در همین راستا یونسکو با همکاری برنامه محیط زیست سازمان ملل متحد و مرکز آموزش محیط زیست هندوستان چهارمین کنفرانس بین المللی آموزش محیط زیست را از 24 الی 28 نوامبر (3 الی 7 آذر) امسال برگزار خواهند نمود.

 

این کنفرانس محلی خواهد بود برای به اشتراک گذاشتن تجربه‌ها، آموخته‌ها و ابتکارات در امر آموزش محیط‌زیست (EE) و آموزش برای توسعه پایدار (ESD) در سراسر جهان. همچنین محلی خواهد بود برای نشان دادن فعالیت های آموزشی و وارد کردن آن‌ها در فرآیندهای تصمیم سازی. همچنین در این کنفرانس بر مشارکت دو بخش آموزش‌دهندگان محیط زیست به عنوان طلایه دار آموزش برای توسعه پایدار و سایر سازمان‌ها و مجموعه‌ها بحث خواهد شد.

 

در این کنفرانس افراد مختلفی از سراسر جهان با موضوعات کاری مرتبط شرکت خواهند نمود: آموزگاران مباحث محیط زیست، سلامت، آب و فاضلاب، حقوق بشر، جنسیت، صلح، حقوق شهروندی, عدالت اجتماعی و ...، و همچنین نمایندگانی از نهادهای مدنی / گروه‌های مردم نهاد، شرکت‌ها، دانشگاه‌ها، رسانه‌ها، دولت‌ها و دفترهای سازمان ملل متحد.

 

این مقدمه را گفتم برای آنکه برسم به این نکته که ایران در این کنفرانس بین‌المللی یک نماینده دارد (متاسفانه یک نماینده! البته در این اوضاع و احوال گویا همین یک نماینده هم غنیمت است!) انجمن یوزپلنگ ایرانی در طی سال‌های گذشته تجربه‌های موفق و فوق‌العاده‌ای در زمینه آموزش محیط‌زیست بخصوص در خصوص محیط‌زیست طبیعی و حیات وحش داشته است. تجربیاتی که به نوعی جزء اولین‌ها هستند. احساس غرور می‌کنم از اینکه حرفی برای گفتن داریم ...

 

امیدوارم بتوانم نماینده خوبی برای انجمن و همین طور کشورمان در این کنفرانس باشم ...

 

-----

پ.ن 1: با حشره‌خورهای کوتوله‌ام برای دو هفته خداحافظی کردم. یکی از دخترک‌ها که نامش صبا است یک ستاره کوچک خندان از آن‌هایی که شب‌ها نور می‌دهند به من داد تا ببرم و دلم تنگ نشود ... زیباترین هدیه‌ای است که گرفته‌ام ...

 

پ.ن 2: تصمیم دارم زود به زود از تمام چیزهایی که می‌بینم، از تمام هیجان‌هایم و از تمام چیزهایی که گفتنی هستند بنویسم ... امیدوارم بشود ...

 

پ.ن 3: ... چیزی را می‌خواهم بنویسم ... اما نه! ولش کن ....

برایم آرزوهای خوب کنید ... ممنون ...

 

پ.ن ۴: این سفر من مصداق بارز این ضرب المثل است: "همسایه ها یاری کنید تا من سفرداری کنم!!"

از همه‌تان که می‌دانم می‌دانید منظورم چه کسانی هستند ممنونم ...

 

پ.ن ۵: ای کسانی که نرسیدم ازتان خداحافظی کنم ... خداحافظ! ... زنده ماندم بر می‌گردم!!

  

پ.ن ۶: راستی! کسی برای طوطی‌های هند پیغامی ندارد؟؟!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت   توسط safzav  |