تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

 

دو بار در زندگی‌ام سیرک رفته‌ام. اولین بار فکر می‌کنم راهنمایی می‌رفتم و سیرک خلیل عقاب با تبلیغات بسیار در پارکینگ نمایشگاه بین‌المللی تهران برنامه داشت. به این سیرک رفتم برای ارضای حس کنجکاوی‌ام درباره سیرک‌ها. سیرکی که من آن بعد از ظهر دیدم بیشتر حرکات آکروباتیک بود و نمایش حیوانات نقش زیادی در آن نداشت. صدای حیوانات را شنیدم و قفس‌هایشان را دیدم اما بخشی از برنامه آن شب ما نبودند و من نمی‌دانم چرا. آن یک بار گذشت تا آنکه برای بار دوم دعوت به رفتن و تماشای سیرک شدم. این بار بلیت مجانی و از طرف یک ارگان دولتی بود. آنقدر بلیت بود که تمام دوستان و همکاران جمع شده بودند تا شبی را با هم و در کنار هم بگذارند. آن شب را تنها به خاطر در کنار دوستان بودن و شلوغ کاری‌های داخل مینی‌بوس دوست دارم و هر بار سعی کرده‌ام خاطره دیدن آن سیرک را از ذهنم پاک کنم و بعد از آن برای همیشه تصمیم گرفتم که دور چیزی به نام سیرک را خط بکشم. در آن سیرک کذایی من 10 – 12 شیر دیدم که با هر حرکت مربی‌شان از ترس به میله‌های اطراف محل نمایش مدورشان می‌چسبیدند!!! آن‌ها شیر بودند ... شیر ... اما هیچ رنگ و نشانی از ابهت نامشان درونشان نمانده بود ... آن شب بیشتر از همه دلم برای کودکانی سوخت که بیننده این نمایش‌ بودند. آن‌ها چه چیزی به دست آورده بودند؟ چقدر دوست داشتن حیوانات و احترام به طبیعت را آموخته بودند؟ برنامه تفریح آن شب با کدام استاندارد تفریح سالم که اینقدر در بوق و کرنا می‌شود تطابق داشت؟

یک بخش زیادی از مخالفتم با این اتفاق به این خاطر است که اکثر مخاطبین سیرک‌ها کودکان هستند و معمولا اگر بزرگترها می‌روند به دلیل همراهی با بچه‌ها است. سر و کارم بیشتر با بچه‌ها است و دعدغه‌ام آموزش محیط‌زیست و حیات وحش به آن‌ها. می‌ترسم از تاثیر نامطلوبی که این جریان بر ذهن کودکان خواهد داشت.

این روزهایم پر از دویدن و شلوغی است. به همین خاطر نتوانستم زودتر درباره این موضوع بنویسم. سفر تقریبا طولانی در پیش دارم که مدت‌ها است می‌خواهم درباره‌اش بنویسم اما نمی‌شود. امروز که از سفر آمدم صحبت با دو نفر از دوستان و خواندن مطالب تازه دوباره انگیزه نوشتن درباره این ماجرا را در من تقویت کرد و ترجیح دادم به جای نوشتن پیش سفرنامه‌ام، درباره "بلاهت آشکاری که رخ داده است" بنویسم. مصاحبه روز جمعه را ندیدم، اما هر نوشته‌ای که درباره‌اش دیدم را خواندم و هر نقل قولی که می‌شد شنید را شنیدم. یک وقت‌هایی یک اتفاقاتی دوز بلاهتی که درونشان جریان دارد بسیار بالا است! آنقدر که با هر جمله‌ای که می‌شنوی یا می‌خوانی احساس می‌کنی به شعورت توهین شده است.

 

موافقم که در این باره حرکتی انجام بدهیم. حداقلش همان سر و صدای مجازی و رسانه‌ای است که تجربه نشان داده از پسش بر می‌آییم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

در سایت نشنال جئوگرافیک یک کشف فوق‌العاده کرده‌ام. نمی‌دانم چرا تابه‌حال این‌ها را ندیده بودم. مجموعه عکس‌هایی با عنوان کلی "Patterns in Nature" که من دوست دارم "نقش و نگارهای موجود در طبیعت" ترجمه‌اش کنم.

 

عکس زیر عکسی از پر یک پرنده، از مجموعه "حیوانات" است:

 

 

 

و این عکس، عکسی از تخمه‌های گل آفتابگردان از مجموعه "گل‌ها":

 

 

مجموعه‌ها را در لینک‌های زیر می‌توانید پیدا کنید:

 

 فوق‌العاده‌اند ... فوق‌العاده ... از زمانی که این‌ها را یافته‌ام بدجور در توهم مانده‌ام ... توهم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

امروز با حشره خور‌های کوتوله‌ام کلاس داشته‌ام، اما تعصیل رسمی است. بعد از مدت‌ها یک خواب طولانی درست و حسابی کرده‌ام. امروز تعطیل است و من کلاس ندارم اما به جایش خواب کلاس با بچه‌هایم را می‌بینم. با تمام جزییات کلاس‌هایم با چهره‌های تک تکشان و …

 

پنج شنبه گذشته سفر بودم، با دوستانی از انجمن یوزپلنگ ایرانی. برای بازدید از پناهگاه حیات وحش قمشلو و آهوها و گرگ‌هایش رفته بودیم. به علت تعداد زیادمان شب را در منطقه نمی‌توانستیم بمانیم و مهمان یکی از آشنایانمان بودیم. 4 همراه از دنیایی دیگر. منظورم دنیای ما محیط‌زیستی‌ها و حیات وحشی‌ها است. دور نشستیم تا خودمان را معرفی کنیم و با هم آشنا شویم. بچه‌ها خودشان را معرفی می‌کردند و من زیرنویس می‌آمدم! یکی می‌گفت اداره کل و من زیرنویس می‌آمدم که منظورش اداره کل محیط‌زیست استان است! یکی می‌گفت تالاب و من می‌پرسیدم معنی‌اش را می‌دانید؟ یکی می‌گفت گربه‌سان و من برای نوجوان این جمع 4 نفره معنی‌اش را زیرنویس می‌کردم و … . بچه‌ها از این زیرنویس‌ها هم کلافه شده بودند و هم نشده بودند. اما من نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. انگار خصوصیتی در من است که از ابتدا وجود نداشته و هر روز بیشتر و بیشتر رشد می‌کند. انگار تعداد حس‌گرهایی در مغزم تعدادشان بیشتر می‌شود. حس‌گرهایی که جمع را آنالیز می‌کند و با توجه به اطلاعات جمع کلمات دشوار را فیلتر می‌کند و به بخشی از مغز می‌فرستد که به من فرمان دهد: "حواست جمع باشد! تو باید این مشکل را حل کنی! کلمه را توضیح بده!" و البته این اصرار بر توضیح دادن‌ها و حس معلمی یک وقت‌هایی هم دردسر ساز می‌شود!

 

بارها و بارها دیده‌ام متخصصینی از هر رشته‌ای را که در اصطلاحات تخصصی رشته‌شان گم می‌شوند و خودشان هم متوجه نیستند. تا وقتی که در جمع هم رشته‌ای‌هایمان هستیم مشکلی نیست اما در برخورد با افراد دیگر مشکل خودش را نشان می‌دهد. ساده‌ترین اصطلاحات نیاز به تعریف دارند و این مسئله‌ای است که هر کسی متوجهش نیست (متوجه آنکه برخی کلماتش اصطلاحاتی هستند که تنها خودش می‌فهمد) و هرکسی نمی‌تواند آن را انجام دهد (توضیح دادن ساده اصطلاحات را).

 

برای کودکان و نوجوانان مطلب می‌نویسم. به تک تک کلماتم باید توجه کنم. آیا مخاطب نوشته‌ام در این سن و سال معنی‌اش را می‌داند؟ آیا می‌فهمد من چه می‌گویم؟ همین سوال‌ها است که موجب می‌شود یاد بگیری ساده و ساده‌تر بنویسی و این خودش هنر می‌خواهد و هر قلمی از پسش بر نمی‌آید. تو ممکن است نویسنده توانمندی باشی اما قلمت قلم بزرگسال باشد …

و وقتی مطلب را نوشتی مشکل بزرگتری خودش را نشان می‌دهد. مطلب کودک و نوجوان باید پر از عکس‌های خوب باشد؛ اما کدام عکس؟ از بسیاری از سوژه‌ها به خاطر نبودن عکس قابل چاپی از آن‌ها صرف نظر می‌کنی …

 

و تمام این تجربه‌ها است که موجب می‌شود هنگام دیدن فیلم کوتاه درباره یوزپلنگ که چندین سال پیش برای کودکان ساخته شده است متاسف شوی. تاسف برای اینکه چرا اینقدر فاصله است بین متن این فیلم و آن چیزی که باید باشد. فیلم برای کودکان است اما پر است از کلماتی که نیاز به توضیح دارند و در هیچ جای فیلم توضیحی برایشان داده نشده است. متن فیلم را یک بزرگسال نوشته است با همان اصطلاحات علم محیط‌زیست. آخر این متن را هرچقدر هم بچه‌گانه بخوانی باز هم کمکی به قابل فهم شدنش نمی‌کند! اما منِ معلم با وجود دانستن تمام این نقص‌‌ها این فیلم را برای حشره‌خورهای کوتوله‌ام پخش می‌کنم. چون فیلم دیگری برای کودکان به زبان فارسی وجود ندارد. نکته تاسف آور دیگرش اینجاست فیلم جذاب درباره محیط‌زیست و حیات وحش ایران برای بزرگسالانش هم نداریم (نداشته‌ایم) و تازگی‌ها کارهایی توسط معدود افرادی در حال انجام است. نمی‌دانم چه زمانی نوبت به کودکان می‌رسد؟ و چه زمانی فیلم‌هایی با استانداردهای مورد نیاز این مخاطب، در دسترس معلم‌ها قرار می‌گیرد؟

 

بسیار راحت است که درباره نبودن آموزش محیط‌زیست در سیستم آموزش رسمی‌مان غر بزنیم. اما مشکل اینجا است که اگر کسانی هم بخواهند این کار را انجام دهند ابزارش را ندارند. از همه نمی‌توان انتظار داشت که تولید کننده باشند. همیشه همین طور بوده است که بخش بیشتری از جامعه مصرف کننده هستند. به هر طرف این رشته که فکر می‌کنی پر از سوراخ‌هایی است که نیاز به پر شدن دارند. یکی‌ از بزرگترین‌هایش هم اینجا در حوزه‌ای است که من کار می‌کنم و کمتر کسی به آن علاقه دارد؛ یعنی آموزش محیط‌زیست. آموزش، بخصوص بخصوص بخصوص آموزش محیط زیست ابزار می‌خواهد (این "بخصوص" در محیط‌های شهری چون تهران و در مدارسی که بیشتر دخمه هستند تا فضای آموزشی و به زور 2 درخت را در گوشه‌ای از حیاط مدرسه جا داده‌اند پر رنگ تر می‌شود. تو از طبیعت حرف می‌زنی در حالیکه دانش‌آموزانت کمترین طبیعت را در اطرافشان می‌بینند و این وظیفه توی معلم است که این نقص را به نحوی جبران کنی. در مدرسه حتی یک باغچه درست و حسابی نیست که با بچه‌ها بروید و با کرم‌هایش ور بروید! پس به نظر می‌رسد بهترین راه حل عکس‌های خوب و فیلم است). وظیفه‌ای که از یک معلم انتظار می‌رود این است که توانایی استفاده از آمار و اطلاعات و ابزار و تبدیل مفاهیم به زبان کودکان را داشته باشد. نمی‌شود از یک معلم انتظار داشت که خودش محقق حیات‌وحش باشد و به عنوان مثال به دنبال دوزیستان ایران که اطلاعات بسیار بسیار کمی از آنها داریم برود، عکس بگیرد، فیلم بسازد و بعد طرح درس بنویسد و درس بدهد! کجا هستند کسانی که به این مشکل فکر کنند و کاری درباره‌اش انجام دهند؟

 

خواب حشره‌خورهای کوتوله‌ام و آخرین خبرنامه آموزشی نشنال جئوگرافیک این دغدغه قدیمی را در من زنده کرد … یک زمان‌‌هایی وقتی به جای نگاه به پشت سر و راهی که رفته‌ایم به جلو نگاه می‌کنم و راهی که مانده، وحشت می‌کنم …

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

به یک عدد فرد حواس جمع جهت ضبط و ربط امور و جبران نقصان‌های حافظه‌ای بنده به سرعت نیاز است! فرد مذکور می‌بایست به دنبال من از این سر شهر تا آن سر شهر بدود و حواسش باشد من چیزی را جا نگذاشته و گم نکنم؛ بخصوص مدارک مهم و کیف پولم را!

شخص مذکور در ساعت‌های خالی کاری‌اش نیز می‌تواند به پاکسازی و مرتب‌سازی وسایل و اتاق اینجانب بپردازد.

از موارد دیگری که از این شخص انتظار می‌رود آن است که شخص مذکور برنامه‌های روزانه من را به گونه‌ای تنظیم نماید که اینجانب نه تنها به انبوه کارهای عقب مانده و نمانده و متولد شده و نشده‌ام برسم بلکه حتی فرصت کافی برای کتاب خواندن و فیلم دیدن و البته خوابیدن نیز داشته باشم!

شخص مذکور می‌بایست توجه داشته باشد که سفر جزء جدایی ناپذیر زندگی من است و آشتی دادن  حجم انبوه کارها و سفرهایم به من ربطی نداشته و خود ایشان می‌بایست یک گِلی به سرشان بگیرند!

همچنین ایشان زمان‌های کوتاهی در هفته را نیز به امر وبلاگ نویسی و وبلاگ‌خوانی بنده اختصاص دهند ...

و در انتها لازم به ذکر است که این شخص می‌بایست از روحیه داوطلبی بالایی برخوردار باشد؛ زیرا حقوق و مزایای شخص مورد نظر محفوظ بوده و هیچ‌گاه به ایشان پرداخت نخواهد شد!

آنم آرزوست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت   توسط safzav  | 

 ادامه ماجراي عشق صفورا و مرد كابلي!!

 

قسمت اول ماجرای عشق صفورا و مرد کابلی را که در مطلب پیش خواندید ... و حالا ادامه ماجرا:

 

به كابل رفتم  از براي ديدار

نديدم هيچ نشاني من از اين يار

 

بگفتند كه صفورا نيست اينجا

برفته سوي ايران او به ناگاه

 

خيال درس خواندن او به سر داشت

به هر جايي كه بودش دردسر داشت

 

گهي قورباغكان را خواب مي كرد

گهي مارمولكان در آب مي كرد

 

پدر ديگر نداشت آسايش جان

فرستادش به دانشگاه تهران

 

چو اين قصه از ايشان بشنيدم

به سمت ترمينال غرب دويدم

 

برفتم سوي شهر آرزو ها

كه تا شايد ببينم روي او را

 

پياده كردنم در پل فرديس

برفتم من پياده تا به پرديس

 

بگفتند كه كجا آهاي عمو جان؟

مگر هستي تو دانشجوي تهران؟

 

بگفت اين جمله را مردي دم در

بدو گفتم غريبم من در اين شهر

 

بدنبال صفورا آمدم من

از آن گوشه دنيا آمدم من

 

بگفتا به من اي عاشق سركش

صفوراي تو رفته است مراكش!

 

نگفتم حرفي و رفتم فرودگاه

به همراه دلي پر سوز و پر آه

 

بگشتم كوه و جنگل ها و رودش

ولي افسوس، آنجا هم نبودش

 

خبرآمد به خوزستان برفته

دل من از سر و سامان برفته

 

چو خوزستان رسيدم من به صد جان

بگفتند رفته حزب سبز ايران

 

دويدم سوي حزب سبز اما

خبر آمد برفته است او از آنجا

 

ندا آمد كه استعفا بداده است

دل اندر يوزپلنگان او نهاده است

 

به NGO ي! يوز گشتم  روانه

نديدم آخر از او من نشانه

 

دگر قلبم ز بي تابي برفته است

چو بشنيدم به بافق يزد رفته است!

 

دلم چون عاشق شوريده شيدا

نهادم  در ره عشق صفورا

 

ندانستم كه اين عشقم چه خام است

تو گويي ديدن يارم حرام است

 

 ولي آخر از اين عشقم  چه سودا

به ياد آمد مرا اين شعر زيبا

" دل از من برد و روي از من نهان كرد

خدايا با كه اين بازي توان كرد."!!

 

زبهر ديدنت گشتم چو توپ قلقلي

تو گويي من شدم مرغ و تو  دزد فلفلي!!

 

نوشتم نامه اي از بهر مادر

كه مامي بيخيال بابه صفدر!!

 

بگرد اندر در و همسايه شايد

تو را از دختري ديگر خوشايد

 

زبس گشتم دگر جاني ندارم

براي آمدن Money ندارم

 

صفورا كرده ويران روزگارم

دگر حال سفر كردن ندارم

 

اگر ديدي دختري ناز و حسابي

نگهدارش به  زنجير و طنابي

 

مگر ماركوپولو ياري رساند

صفورا را زتنهايي رهاند

 

-----

 

با تشکر فراوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان از "رنگرز" که به درخواستم پاسخ داد و رنگ زد به این روزهایم ...

 

راستی! آخر این هفته باز هم دارم می روم سفر! تازه!! از سفر بعدی ها و قبلی ها خبر نداری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

 

!. دوستی دارم که نشان دادن عکس‌های سفرهایم به او یکی از شادی‌های زندگی‌ام است. این دوست مصداق بارز "بر سر ذوق آوردن صاحب سخن" است. سفر می‌روم و عکس خوب می‌گیرم برای خودم و برای او ... بعد از هر سفر به دیدنش می‌روم تا عکس‌هایم را نشانش دهم. از ذوق کردن‌هایش ذوق می‌کنم و از حس‌های خوبش پر از حس خوب می‌شوم ...

 

!!. مدرسه‌ای مذهبی است. داعیه مذهبشان گوش فلک را پر کرده است. خانواده‌ها متعصبند. موسیقی در این مدرسه حرام است. به کار بردن کلمه "رقص" در این مدرسه عواقب دارد؛ حتی اگر درباره حرکات خاص زنبورها باشد! ... یکی از دانش‌آموزان برایم تعریف می‌کند در سال گذشته عادت داشته است در پایان زنگ ناهار به خدماتی مدرسه‌شان برای جمع کردن ظرف‌ها کمک کند و در تمام آن مدت دوستانش آن دور می‌ایستاده‌اند و زیر لب به او می‌گفته‌اند: "حمال ... حمال ... حمال ..." ... او دیگر امسال به خدماتی مدرسه‌شان کمک نمی‌کند ... نمی‌توانم این تناقض و این فاصله را بفهمم ... چقدر میان درک ما از مذهب و خدا فاصله است ...

 

!!!. تازگی‌ها کمی رنگ‌های گرم زندگی‌ام کم شده‌اند ... کسی رنگ اضافی دارد که به زندگی‌ام بزند؟ ...

 

!!!!. فصل فصلِ ترشی درست کردن و ترشی خوردن است (البته برای من ترشی خوردن فصل ندارد!). ترشی‌های رنگ و وارنگ را که می‌بینم دلم غنج (قنج؟) می‌رود! همین ترشی، سفری یک روزه با دوستان را به سفری مفید تبدیل کرد! تابحال به عمرم نه ترشی انگور دیده و نه خورده بودم! ترشی فوق‌العاده‌ای است. از مشتری‌های همیشگی‌اش شده‌ام ...

 

!!!!!. برایم نامه از کابل رسیده

دوباره خون به رگ‌هایم دویده

نوشته مادر پیرم که برگرد

جوان گشته صفورا قد کشیده

 

صفورا دختر همسایه ماست

قشنگ و تازه و تر مثل گل‌هاست

یگانه یادگار بابه صفدر

برایم نو عروس آرزوهاست

به شهر آرزوها می‌روم من

پر از عشق تمنا می‌روم من

به دوشم کوله‌باری از حوادث

به دیدار صفورا می‌روم من ... از اینجا می‌روم من.....

 

این شعر را یکی از خوانندگان وبلاگم به نام "مهدی ر." برایم فرستاده است (اگر مشکلی ندارید که نامتان را کامل بگویم اطلاع بدهید تا آن را درست کنم). گویا ترانه‌ای است که آقایی به نام "داوود سرخوش" آن را خوانده است. البته من تابحال این ترانه را نشنیده‌ام و این خواننده را نیز نمی‌شناسم * ...

خلاصه اینکه منظورم از نقل این ترانه در اینجا این بود که بگویم: "من معروفم! حتی برایم ترانه هم گفته‌اند! و یک بنده‌ خدایی به خاطر من می‌خواهد از یک جایی به جای دیگر برود! ... حساب کار دستتان بیاید!!!"

اما جدای از شوخی ترانه بامزه‌ای است ... دوستش دارم ... اسم من اسم معمولی برای ترانه‌ها نیست. برایم جالب بود که در ترانه‌ای اسم من آمده ...

 

!!!!!!. این روزها از بسته شدن کتابفروشی ثالث بسیار غمگینم. آنجا یکی از پاتوق‌های همیشگی‌ام بود. دو روز قبل از بسته شدنش هم آنجا بودم ... از راه رفتن میان ردیف‌های کتاب و آلبوم‌های موسیقی‌اش بسیار لذت می‌بردم ... امیدوارم اوضاع درست شود ....**

 

!!!!!!!. چرا مسئولین محیط زیست حتی از به کار بردن کلمه "آلودگی‌" در میان احتمالات مرگ دوباره دلفین‌ها فرار می‌کنند. همه جور احتمالی مانند اختلالات ناشی از رادار کشتی‌ها را می‌گویند اما احتمال مردن از آلودگی‌ها را نه ...

 

 -----

*

امروز که کاست های سال های سال پیشم را جابجا می کردم به کاستی از این خواننده برخوردم! من صدایش را می شناسم، اما مدت ها بود که فراموشش کرده بودم ...

 

** پس از نوشتن این مطلب در اینجا خواندم که کتابفروشی ثالث دوباره باز شده است ... نقطه امیدی است ... اما اوضاع کاملا درست شده است؟ ... فکر نمی کنم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

کتابی که این بار می‌خواهم معرفی کنم کتابی برای کودکان و نوجوانان است. کتابی پر از فعالیت‌های عملی برای شناخت بی‌مهرگان اطراف ما.

به نظر من مقدمه این کتاب بسیار عالی نوشته شده است. به همین خاطر ترجیح می‌دهم به جای آنکه خودم معرفی برای این کتاب بنویسم، بخشی از مقدمه کتاب به قلم آقای امیر صالحی طالقانی که مترجم این کتاب هستند را برایتان بازگویی کنم:

 

"هیچ وقت تابستان گرم سال 51 و دیوار کاهگلی خانه قدیمی‌مان را فراموش نمی‌کنم. آن زمان پنج – شش سال بیشتر نداشتم – درست هم سن محمد. هنوز برق به خانه ما نیامده بود و روشنی بخش شب‌های تاریک ما گردسوز کهنه و زنبوری زهوار در رفته‌ بودند. من راز بقا را در کنار چراغ زنبوری می‌دیدم. تماشای مورچه‌های پر داری که به خاطر نور چراغ دور آن جمع می‌شدند، سرگرمی شب‌های من بود. اما حالا محمد در همین خانه راز بقا را از پشت شیشه سرد تلویزیون می‌بیند. بازی با کرم‌های خاکی باغچه کوچک حیاط، تفریح روزهایمان بود. با تکه چوبی که از شاخه خشک درخت می‌کندم، کرم را بلند می‌کردم و روی آجرهای کف حیاط می‌گذاشتم. مشاهده وول خوردن‌های کرم و تلاشش برای فرو رفتن در سوراخ سنبه‌های کف حیاط نشاط عجیبی داشت. ولی بیشتر اوقات گنجشک‌های زبر و زرنگ کمین کرده در شاخ و برگ درخت مو، به کرم مجال پیدا کردن سوراخ را نمی‌دادند. یک فرود سریع و به نوک گرفتن کرم و پرواز بر لب دیوار. آن روزها هنوز پیف پاف و نگون و ... مد نشده بود. یادم می‌آید چند سال بعد که سال دوم – سوم ابتدایی بودم، برای اولین بار تلمبه و امشی را دیدم. آن هم برای دور کردن شته‌های روی درخت خرزهره نه برای نابودی نسل حشرات. آن روزها برای این که مانع مسیر طولانی لشکر کشی عظیم مورچه‌هایی که خرده‌های نان‌ را از کنار سفره به لانه‌شان می‌بردند، نشویم از جایمان بر می‌خواستیم، ولی امروز محمد ...!

هیچ وقت آب و هوای شرجی تابستان 67 رامسر و فضای سرسبز اردوگاه را از یاد نمی‌برم. پرواز زیبای سنجاقک‌ها با آن چشم‌های مرکب و بال‌های بزرگشان. بچه‌ها با راکت بدمینتون آنها را شکار می‌کردند. ساعت‌ها سرگرم تماشای آنها و پروازشان می‌شدیم و در پی آن کنجکاوی‌های فراوان بچه‌ها.

 

***

کتاب جاضر که ما نام فارسی آن را جانوران اطراف ما گذاشته‌ایم، حاصل تلاش‌های کنجکاوانه دوران کودکی ژیل بریون است. او از همان کودکی با راهنمایی‌های پدرش به جمع‌آوری، نگهداری و پرورش انواع بی‌مهرگان پرداخته و تحقیقات بسیاری زیادی بر روی گونه‌های مختلف حشرات کرده است. ژیل تحصیلاتش را هم به خاطر علاقه‌اش در رشته زیست‌شناسی جانوری آغاز کرده و در حشره‌شناسی به پایان رسانده است. وی هم اکنون در دانشگاه شربروک کانادا به تدریس همین رشته مشغول است.

او در این دو کتاب سعی دارد تمام تجربه‌هایی که در طول سالیان دراز کسب کرده است در اختیار نوجوانان قرار دهد. جلد اول به مطالعه و بررسی کرم خاکی، حلزون، لیسه، عنکبوت، صد پا، هزار پا و خر خاکی اختصاص دارد و در جلد دوم به ملخ، جیرجیرک، شته، مورچه، مگس خانگی، مگس سرکه و ... می‌پردازد.

..."

 

 

این کتاب را همان اولین بار که دیدم و شروع به ورق زدنش کردم عاشقش شدم! کتاب پر است از فعالیت‌های هیجان انگیز برای شناخت بی‌مهرگان. جلد اول کتاب 75 صفحه است و جلد دوم 7۹ صفحه و بیشتر فعالیت‌ها در یک صفحه توضیح داده شده‌اند. هر فعالیت شامل وسایل مورد نیاز، توضیح فعالیت و یک تصویر نقاشی شده است. شخصیت‌های کتاب دو پسرک کارتونی با مزه هستند.

کتاب‌ها سیاه و سفید و چاپ موسسه فرهنگی مدرسه برهان - انتشارات مدرسه هستند. هر کدام از جلدها نیز 900 تومان قیمت دارند.

 

فکر می‌کنم بد نباشد یکی از فعالیت‌های کتاب را اینجا بیاورم:

 

"قدرت بویایی حلزون

 

وسایل مورد نیاز: یک قطعه طالبی، سیب و کلم، خط‌کش 30 سانتیمتری

 

طالبی را در فاصله 5 سانتیمتری حلزون بگذار. اگر حلزون میوه را پیدا و شروع به خوردن آن کرد، آزمایش را تکرار کن. اما این بار میوه را در فاصله 10 سانتیمتری جانور بگذار. هر دفعه طالبی را 5 سانتیمتر دورتر از حلزون قرار بده. از چه فاصله‌ای جانور دیگر نمی‌تواند بوی طالبی را تشخیص بدهد؟

این دوست ما از حس بویایی قوی برخوردار نیست! به‌تدریج که طالبی دور می‌شود، مشکل جانور برای پیدا کردن آن بیشتر می‌شود. فکر می‌کنی اگر برای این آزمایش از میوه‌ای که بوی کمتری دارد، استفاده کنی، باز هم نتیجه همین می‌شود؟ آزمایش را با یک قطعه سیب یا کلم تکرار کن."

 

فکر می‌کنم این کتاب هدیه بسیار فوق‌العاده‌ای برای باز کردن درهای دنیای معمولا ترسناک حشرات برای بچه‌ها و آشتی دادنشان با آن است و علاوه بر این روحیه پژوهشگری آنها را نیز تقویت می‌کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت   توسط safzav  |