یکی از دوستان انجمن یوزپلنگ ایرانی است. ساکن ایران نیست و تابحال ندیدیمش؛ اما او را خوب میشناسیم ... از روی کتابهای فوقالعادهای که هر چند وقت یکبار برایمان میفرستد. از روی تماسهای تلفنی، ایمیلها، پیگیریها و دلگرمی دادنهای از راه دورش ...
خبر میرسد قرار است به ایران بیاید و قرار است به انجمن هم سری بزند. همه مشتاقند تا او را ببینند؛ این دوست نادیده دوست داشتنی انجمن را ...
با همسرش میآید. هر چه از گپ و گفتگوی دوستانهمان که بیشتر حول و حوش طبیعت و حیات وحش ایران است، میگذرد؛ هیجانم از دیدن این دوست نادیده که حالا جلوی رویم نشسته است بیشتر میشود. به قول یکی از بچهها یک Google Earth سیار است با فایلهای طبقهبندی شده چند دوره تاریخی، با قدرت روی هم اندازی نقشهها و ارائه تحلیل نهایی!! هر منطقهای از ایران را که نام میبریم مثل کف دستش میشناسد (چه رفته باشد و چه نرفته باشد) ... با تمام جزییات؛ حتی با میزان بارش سالانهاش! ... به عنوان یک علاقمند به محیط زیست و حیات وحش که رشته تحصیلیاش ربطی هم به این بحثها ندارد اطلاعاتش فوقِ فوقالعاده است ...
هر چه میگذرد علاوه بر هیجان، افسردگیام هم بیشتر میشود ... به یاد مغز مشغولیهای قدیمیام افتادهام ... به یاد ادعاهایم که گوش فلک را کر کردهاند و در اصل طبل تو خالیاند ...
به یاد عذاب وجدانهایم سر کلاسهایم افتادهام ... زمانهایی که به شاگردانم درس تفکیک زباله میدادهام و خودم روز قبلش عجله داشتهام و تنبلیام آمده که فلان کاغذ را در کیسه مخصوصش بریزم ... زمانهایی که به شاگردانم درس الگوی صحیح مصرف انرژی میدادهام و شب قبل طبق معمول در عجلههایم، چراغهای اتاق، پشت سرم روشن مانده است ... زمانهایی که ...
به یاد تمام کارهای نکردهام افتادهام ... به یاد این افتادهام که خود را یک تهرانی میدانم؛ اما سوراخ و سنبههای اصفهان و شوشتر را بیشتر از تهران میشناسم (با وجود آنکه هنوز خیلی از سوراخ و سنبههای این دو شهر مانده که ندیدهام و چیزی دربارهاش نمیدانم) ... اینکه مدتها است با یکی از دوستانم قرار گذاشتهایم تا موزههای تهران را بگردیم و هنوز در حد ایده و تصمیم عملی نشده باقی مانده است ... اینکه ...
به یاد این افتادهام که خود را یک ایرانی میدانم اما مکانهایی از ایران که دیدهام یا دربارهشان اطلاعات دارم در مقابل کل چیزهایی که باید دید و دانست هیچ است ... اینکه هنوز باید فکر کنم تا یادم بیاید اول ایلامیها بودند بعد هخامنشیها، یا برعکس! یا یک زمانهایی هر دو بودند!!! ... اینکه باید فکر کنم تا یادم بیاید رنگ زرد در کاشی کاریها برای عصر صفویه بود یا قاجاریه! ... اینکه حتی نمیتوانم به ترتیب شاههای قاجاریه و اتفاقات مهم تاریخی هم عصرشان را نام ببرم ... اینکه قومیتهای کوچک و بزرگ ایران را هنوز خوب نمیشناسم (تعارف که نداریم! بیشترشان را اصلا نمیشناسم!) ... اینکه هنوز معنی بسیاری از نقوش و نمادهای حکاکی شده بر روی آثار باستانیمان را نمیدانم ... اینکه ...
به یاد تمام ندانستنهایم و نکردنهایم افتادهام ... به یاد اینکه خود را یک محیطزیستی و حیاتوحشی میدانم اما هنوز بسیاری از پرندگان ایران را نمیتوانم درست از هم تشخیص بدهم (جهان را که حرفش را نزنید!)... اینکه هنوز نام بسیاری از درختان ایران را با هم قاطی میکنم (دانستن اسم علمیشان بماند!) ... اینکه ادعای حیات وحشی بودن و یوزپلنگی بودنم گوش دنیا را کر کرده و به اندازه این دوستم که کار و بارش آنچنان هم ربطی به این حرفها ندارد؛ برای روز یوزپلنگ که چند روز دیگر میرسد کاری انجام ندادهام ...
به یاد تمام کتابهایی که باید خوانده باشم و نخواندهام افتادهام ... اینکه خود را ایرانی میدانم و ادعای فردوسی دوستی و مولانا دوستی و حافظ دوستیام سر به آسمان برده؛ اما هنوز کتاب یک کدامشان را تا انتها نخواندهام؛ چه برسد که بفهممشان! ...
به یاد ...
دوست نادیده دوست داشتنی انجمن رفته است؛ اما عذاب وجدانی که در من زنده کرد هنوز داغ داغ است ... امیدوارم این عذاب وجدان هیچ وقت برایم عادی نشود ... گاهی اوقات از حجم کارهایی که باید انجام دهم و در مقابلش حجم وقتی که هر روز و هر روز تلف میکنم میترسم ... این ادعاهای توخالی برایم ترسناک است ... البته ترس از عادت کردن بهشان ترسناکتر ...
-----
پ.ن 1: امروز نتوانستم به تجمع بروم و هنوز هم کسی را پیدا نکردهام که کنجکاویام را ارضا کند. به وبلاگها سر زدم. تنها کوروش پست گذاشته بود و لینک خبر ایسنا را داده بود ... عکسها کمی فضا را برایم روشن کرد. شعارها جالب بودند. دوستشان داشتم ... هنوز منتظرم تا نوشتهها و برداشتها را بخوانم ... (البته تا این پست را بگذارم ۴ پست دیگر هم گذاشته شد. در خبرخوان وبلاگهای زیستمحیطی میتوانید نوشتههای در ارتباط با تجمع امروز را بخوانید.)
پ.ن 2: دلم میخواهد یک غُری را بلند بگویم
... یک چیزی که تازگیها در صحبتهای مسئولین محیطزیستی دولت جدید مد شده است بدجوری آزارم میدهد. اینکه همه تصمیمهای نادرست را به گردن دولت قبلی میاندازند. با بخشی از حرفشان موافقم؛ اما همه ما خوب میدانیم که آش اینقدرها هم شور نیست! (یا حداقل تحلیل من از دانستههایم در این سالها این است!
) ... بسیاری از خرابکاریها هم در همین دو سال گذشته اتفاق افتاده است ... حتی اگر هم این حرف درست باشد خوب یکی نیست بگوید مگر شما که این قدر ادعای ارزشی بودنتان میشود و به قبلیها ایراد میگیرید این دو سال را وقت نداشتید؟! پس چرا اوضاع بدتر از قبل است؟!!
... انگار در اوضاع و احوال نابسامان، از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردن و تقصیرها را به گردن دیگران انداختن آسانترین راه است
... قبلیها هم اگر این کار را میکردند، شما هم که بهشان ایراد میگیرید که شدهاید مثل آنها! پس چه فرقی بین شماست؟
... به قول یکی از دوستان که امروز میگفت: "کسی به دنبال پاسخگویی و یافتن و نشان دادن راه حل نیست. همه با گفتن اینکه به ما ربطی نداشته است سعی میکنند خودشان را خلاص کنند." ...
پ.ن ۲ پریم (!): حتی همین غر هم من را یاد آن ادعاهای تو خالی میاندازد! نکند من هم یک چنین آدمی بشوم؟؟!! یا شاید الان هم هستم و خودم را دست بالا گرفتهام!!! 
پ.ن ۳: به زودی خبر سرنوشت پیشنهاد تشکر از نجاتدهندگان فلامینگوهای بختگان را میدهم.