تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

 

!. اول از همه خبر پیشنهاد تشکر از نجات دهندگان فلامینگوهای بختگان را که پیش از این گفته بودم باید بدهم ... این هم از لوح‌هایی که فرستاده شدند:

لوح های تقدیر از نجات دهندگان فلامینگوها در بختگان

اگر بازخوردی گرفتم حتما خبرتان می‌کنم.

!!. دانشکده محیط زیست دانشگاه تهران در ۱۲ و ۱۳ آذر ماه "اولین کنفرانس مهندسي برنامه ريزي و مديريت سيستم هاي محيط زيست" را برگزار می‌کند. اطلاعات بیشتر درباره این کنفرانس را می‌توانید در اینجا پیدا کنید.

!!!. نمی‌دانم سایت دکتر بسکی را که گویا تازگی‌ها راه اندازی شده است را دیده‌اید یا نه؟! البته هنوز بسیاری از بخش‌هایش کامل نشده است. فکر می‌کنم اگر کامل شود سایت بسیار جالبی بشود ... آن مقدمه اول را که به قلم خود دکتر است وقتی می‌خوانم ناخودآگاه صدایش در گوشم می‌پیچد ... بعضی آدم‌ها کلام خاص خودشان را دارند که شناسنامه‌شان است. فکر می‌کنم این فرد هم از دسته همین انسان‌ها باشد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

باید بنویسم ... باید بنویسم  ... از تمام هیجانی که امشب در من زنده شد ... از تمام فریادهایی که زده‌ام و صدایی که خش دار شده است ... از تمام دوست داشتن‌هایی که در من زنده شد ... از تمام شیطنت‌ها و بالا پریدن‌ها که مدت‌ها بود نداشتمشان ... از تمام  گیجی و منگی‌هایی که هنوز مغزم درونشان دور می‌زند ...

باید بنویسم ... از آرزوهایم که به حقیقت تبدیل شدند ... از آرزوهایی که در جیب جا می‌شدند و یا آروزهایی که هر کار می‌کنم در کتابخانه‌ سر ریز کرده‌ام جا نمی‌شوند و همین طور کف اتاق مانده‌اند ... از آرزویی که یادم نبود بگویمش اما کسی در این دنیا یادش بود. برای واقعی شدنش دو دوست دیگر در شهری لهجه‌دار دنبالش رفته بودند و فرستاده بودندش اینجا ...

باید بنویسم ... از نوشته‌ها ... از تک تک برگ‌های آلبوم تولد ۲۳ سالگی‌ام ... از آلبومی که هر صفحه‌اش منم و یکی از دوستانم ... از جمله‌ها و آرزوهایی که هر چه می‌خوانمشان سیر نمی‌شوم ... از صفحه‌های آلبومی که هر صفحه‌اش دنیایی است ... باید من هم برایشان بنویسم ... جدا جدا ... برای هرکدامشان ... برایتان خواهم نوشت. فقط کمی وقت می‌خواهم. لطفا منتظر بمانید ...

باید بنویسم ... از آن برق چشم‌ها ... از آن لبخندها ... از آن رشته‌های نامرئی که ما را بهم پیوند می‌دهد ... از آن ...

باید بنویسم ... از آن هدیه‌های مرحله به مرحله (پیش پیش تولد، پیش تولد و تولد!) که صاحبش با وجود دور بودن سنگ تمام گذاشت ... و تو هر بار در مقابل محبت‌های این دوست عذاب وجدان می‌گیری که کم‌کاری کرده‌ای ... راستی! آقایشان سر بریده شده بود! نمی‌دانم چرا! انگار خانم و آقا در آن جعبه کوچک با هم نساخته بودند!!

باید بنویسم ... از آن نامه‌ای که پر بود از حرف‌های دوست داشتنی ... نامه‌ای که می‌خواهی تا پایان عمرت حفظش کنی ...

باید بنویسم ... از کسی که تنها به خاطر من آمده بود ... و من قیافه غمگینش را با علامت سوالی در ذهنم دیدم و تازه بعد فهمیدم که اوضاع و احوالش چقدر به هم ریخته است ... مانده‌ام بین دو راهی! نمی‌دانم باید شرمنده باشم و احساس کنم لیاقت این همه محبت را ندارم و یا بروم آن بالا، روی ابرها از ذوق اینکه کسی در این دنیا تمام غم‌هایش را می‌گذارد پشت سرش تا بیاید پیش من ...

باید بنویسم ... از تمام هیجانی که امشب در من زنده شد ... هیجانی که تمام انرژی‌ جسمی‌ام را کشید و بی‌حالم کرده است ... اینکه فقط آنقدر جان دارم که خودم را به تختخواب برسانم و بخوابم ... اما قبلش ... باید بنویسم ... باید بنویسم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

این روزها اگر دنبال کننده خبرهای محیط زیستی باشید داغ ترین بحث روز بحث از سر گرفته شدن تخریب جنگل‌های لویزان و سرخه حصار در تهران است. تخریبی که این بار مجوز دادگاه دارد ... خوب یادم هست ... دو سال پیش در یک شب زمستانی، یک اس ام اس من را از خواب پراند ... اس ام اس خبر از هجوم شبانه لودرهای شهرداری برای قطع درختان لویزان می‌داد ... تمام روزهای بعد از این واقعه ما (چه کم و چه زیاد ... هر کس به اندازه خودش ...) حول و حوش زندگی این درختان گذشت ... آن روزهایم پر از تاسف بود ... تاسف برای شهرداری که خانه‌اش آن حوالی بود و معلوم بود زودتر می‌خواهد از ترافیک آنجا خلاص شود، آن هم به هر قیمتی! و راحت ترین راه را به یافتن راه حلی با سود طولانی مدت ترجیح می‌دهد ... تاسف برای مشاور شهرداری که در سال‌های قبل نامش گره خورده گروه‌های غیردولتی زیست محیطی بود و جشنواره‌های زیست محیطی و دانش آموخته محیط زیست ... و شده بود توجیه‌گر فعالیت‌های رییسش ... و شد دلیل دیگری برای اثبات آنکه بیشتر ضربه‌ها را به محیط زیست این کشور متخصصان این رشته زده‌اند؛ چون راه و چاه‌های دور زدن را خوب می‌شناسند ... تاسف برای شهروندانم که آنقدر در تامین نیازهای اولیه زندگی‌شان در مانده‌اند که دیگر جایی در ذهنشان برای نگران بودن برای ریه‌های شهرشان باقی نمانده است ... تاسف برای ساکنین محله پایین جنگل که در بازی قدرت یک فرد بازیچه شده بودند ... تاسف برای اطلاعات ریز و درشت موثقی که غیر قابل انتشار بوده و هست و آنهایی که می‌دانستند کاری از دستشان بر نمی‌آمد ... تاسف برای خودم که در خواب ناز به سر می‌بردم و جایی دیگر در شهر فاجعه‌ای در حال اتفاق افتادن بود ... 

این همه مدت که خبری از لویزان و سرخه حصار نبود دادگاهی در جریان بود که من به عنوان یک شهروند هیچ جایی در آن نداشتم. یعنی کسی جایی برای من در نظر نگرفته بود. اما در طرف دیگرش سازمانی بود که به دنبال رسیدن به خواسته‌اش بود ... و رسید ... طی این چند سال بارها و بارها برای موضوعات مختلف به اینجا رسیدم که "دیگر تمام شد! کاری از دست من ساخته نیست ..." ... این آب پاکی بارها روی دستم ریخته شده است ... آن جلسه‌ای که در آن به نتیجه رسیدیم که کاری از دست گروه کوچک ما که مدتی بود بر روی ذخیره گاز در پارک ملی کویر کار می‌کرد تا شاید بتواند کاری انجام دهد، ساخته نیست؛ همینطور بی حرکت بر روی صندلی نشسته بودم و نمی‌داستم با این حجم بزرگ ناامیدی در مغزم چطور کنار بیایم. یکی از دوستان قدیمی که خودش از فعال‌ترین‌های محیط زیست این کشور است گفت: "مشکل تو اینه که تمام زندگیت محیط زیسته! ماها رو که می‌بینی فعالیت فوق برنامه‌مونه. ما شغل و کار خودمون رو داریم و در کنارش محیط زیست دغدغمونه. اما تو درست، کارت، زندگیت همش محیط زیسته ... برای همیه که برای تو سخت تره ..." ... راست می‌گفت ... من مثل خیلی‌ها ناخواسته در این راه پرت نشدم. من این راه را انتخاب کردم ... به بن بست رسیدن‌های این راه بخش زیادی از زندگی من را تحت تاثیر قرار می‌دهد ...

اما یا تمام این‌ها عبارت‌های زیر نقطه روشنی هستند برایم:

"همه سروهای شرقی را هم که ببرند

هر روز که خورشید از آن سمت بیاید

قلمی هست که همه زمین پاک تراشیده رااز نو درخت بنویسد "

این نوشته را اولین بار در وبلاگ مژگان دیدم ... انگار حرف از امیدی می‌زند که بعد از بسته شدن تمام درها به خودت می‌دهی ... و یک جور هشدار است ... و من از اینکه کسانی هستند که این هشدار را بدهند بسیار خوشحالم ... بودن این افراد به من برای ادامه دادن امید می‌دهد  ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

کیک تولدی برای تمام فصول!!!

می‌دانم دوره جدیدی در حال شروع شدن است. حال و هوایی که با آنچه در سال‌های قبل گذشته تفاوت دارد. این تفاوت را حس می‌کنم. مانند حسی که در تولد ۱۸ سالگی داشتم یا در تولد ۱۴ سالگی یا ...

به هر حال در کل تولدم مبارک!  ایشالله به جای ۱۰۰ ساله شدن تا یک وقتی زندگی کنم که کاری برای انجام دادن روی زمین دارم!

آن کیک تولد بالا هم برای شما! (عکس دزدیه! لینکش رو گم کردم که بگم از کجا بر داشتمش!) ...

 می‌توانید از خاطره‌های قبلی کیک خوردنتان کمک بگیرید تا یک کم از شدت مجازی بودنش کم بشود!  

برای اینکه کمکی هم به تقویت ریاضیاتتان کرده باشم، آن علامت سوال را رویش گذاشته‌ام که خودتان حساب و کتاب کنید! ... حساب و کتابتان که تمام شد به تقارن جالبی می‌رسید. البته برای من جالب است، تضمین نمی‌کنم برای شما هم اینقدر جالب باشد! به هر حال این اتفاق برای همه یک بار در عمرشان می‌افتد!!! نمی‌دانم آن سال اصلا به آن دقت کرده‌اید یا نه! یا اصلا آن سال مذکور برایتان رسیده است یا نه!

خلاصه اینکه باز هم تولدم مبارک!  این  و این  هم برای خودم!

 -----

پ.ن: راستی! قالب وبلاگم را عوض کردم! بالاخره دوست نداشتن رنگ تیره‌اش به دوست داشتن آن "پیغول‌های" کنارش چربید! ... شاید هم دلم تغییر می‌خواست و این مسئله وزنه آن طرف را سنگین‌تر کرد ... دلم یک قالب هیجان انگیز می‌خواهد که برای خود خودم باشد. یک چیزی در مایه‌های رنگ و طرح روشنان ... خدا آخر و عاقبت وبلاگ ما را با این بی‌سوادی ما به خیر کُناد!!! ... یادم باشد این آرزو را در فهرست آرزوهای تولد یک سالگی وبلاگم بنویسم! شاید برآورده شد! آرزو که بر جوانان عیب نیست ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. یک زن است. سنش به 70 نرسیده است. شوهرش را چندین سال پیش از دست داده و چند سالی می‌شود که همه فرزندانش را به خانه بخت فرستاده است. خانه‌اش را با یکی از پسرها و عروسش مشترک است. اوضاع و احوال خوبی ندارد؛ نه نظر سلامتی و نه از نظر روحی و خانوادگی. از هرکس بپرسید خواهد گفت مشکلاتش است که بر روی سلامتی‌اش تاثیر منفی دارد. در یک شهر سنتی و در خانواده‌ای سنتی‌تر زندگی می‌کند. نمی‌تواند ابروهایش را بردارد یا صورتش را اصلاح کند چون برایش حرف در می آورند. کسی که یک پایش لب گور است را چه به این کارها! نمی‌تواند مانتوی یک کمی از ساده آن طرف تر هم بپوشد. چون باز هم کسی که پایش لب گور است را چه به این حرف‌ها! ... یکی از بزرگترین مشکلاتش با فروختن خانه فعلی‌اش و خرید یک خانه جدا حل می‌شود. اما نمی‌گذارند! فرزندان می‌گویند تو نمی‌توانی تنها زندگی کنی؛ اما در اصل نگران ارث و میراثشان هستند. ارث و میراثی که به زودی به دست خواهند آورد و نمی‌خواهند با یک خرید و فروش، یک موقع مشکلی پیدا کند. با کارهایشان می‌گویند:  "تو که داری می‌میری! این چند وقت را هم تحمل کن!" خودش هم انگار باورش شده است. قبل‌ترها این‌طور نبود؛ اما این روزها مرتب از مردن حرف می‌زند.

 

!!. یک زن است. شوهرش را چندین سال پیش از دست داده و با تنها دخترش زندگی می‌کند. هنوز که هنوز است وقتی از شوهرش حرف می‌زند چشم‌هایش برق می‌زند. در شهر و خانواده سنتی به دنیا آمده است. شوهرش هم. آن موقع‌ها جوان‌های ناخلفی بوده‌اند و تا توانسته‌اند خلاف جریان آب شنا کرده‌اند. این روزها دخترش هم مثل خودشان شده است و در حال شنا کردن بر خلاف جریان آب است. اما او گاهی طاقتش طاق می‌شود. تا یک جایی می‌تواند جلوی حرف‌های دیگران تاب بیاورد و کارهای دخترش را توجیه کند. دخترش به جانش بسته است. می‌گوید هیچ دلیلی به جز دخترش برای زندگی ندارد. من هم ندیده‌ام کاری داشته باشد برای خودش. برای خود خودش، به عنوان یک انسان. تک تک سلول هایش فریاد می‌زنند که تنها دلیل زنده بودنش دخترش است ...

 

!!!. یک زن است. جوان است. 28 سال بیشتر ندارد. 2 پسر باهوش و فوق‌العاده دارد. اهل درس و دانشگاه بوده، اما این روزها خانواده بدجور دست و پایش را بسته است. یادم می‌آید شب عقدش بدجور به شک افتاده بود. می‌گفت من در این مدت کم چطور باید فهمیده باشم که فرد مقابل من همانی است که به درد من می‌خورد. اما کسی از اطرافیان به این حرف‌ها توجه نداشت. همین که شوهرش پسر شهید بود و کار داشت و مدرکش لیسانس بود کافی بود. می‌گفتند 23 سالش شده و از وقت ازدواجش خیلی گذشته و دیگر صلاح نیست در خانه بماند. شوهرش با اینکه پدر 2 بچه است؛ اما افکارش هنوز مجرد است - افکار بعضی آدم‌ها هیچ وقت متاهل نمی‌شود - بعد از ظهرها که شوهرش به خانه می‌آید بچه‌ها را بر می‌دارد و از خانه بیرون می‌رود تا شوهرش آرامش داشته باشد. تا بتواند درس بخواند و مدرکش را بگیرد. تا بتواند ... تا پسر کوچکترش بی اعتنایی‌های پدر را نبیند. آخر شوهرش بچه دوم را نمی‌خواسته است. پسرک آنقدر خواستنی است که آدم نمی فهمد چطور می‌توان دوستش نداشت ... این روزها شروع کرده است به درس خواندن برای ادامه تحصیل. می‌خواهد برای دل خودش کاری بکند. شرایطش سخت‌تر از این حرف‌ها است ... آیا موفق می‌شود برای دل خودش کاری کند؟ ...

 

!!!!. یک زن است. توضیح دقیق‌ترش این است که یک فرشته است. یک فرشته که روی زمین متولد شده است. سال‌ها پیش یک ازدواج ناموفق داشته. ازدواجی که تا سال‌ها شرایطش را تحمل کرده بوده است. به خاطر دو بچه‌اش ... و بعد یک روز دیگر نتوانسته و با کلی دردسر بالاخره این رشته را بریده است ... بعد از سال‌ها دوباره ازدواج کرده است. فرزند تازه‌ای دارد و محروم است از دیدن دو فرزند دیگرش. این محرومیت را هم شوهر اولش و هم شوهر فعلی‌اش به او تحمیل کرده‌اند. در این ازدواجش هم شرایط خوبی ندارد. شوهرش از آن مردهایی است که فکرشان انگار هیچ وقت متاهل نمی‌شود. اگر فرزند کوچکش نبود شاید شرایط بهتر از این بود. می‌توانست جدا شود. می‌توانست خودش باشد. اما ... اما نمی‌تواند. نمی‌خواهد دوباره چهارچوب امن خانواده یک کودک را بشکند. این روزها تنها رشته پیوند او شوهرش فرزند کوچکشان است ... او طاقت می‌آورد به خاطر کودکش ... راستی! 8 سال پیش که با او آشنا شدم تک تک سلولهای بدنش پر از شادی و آرامش بود. اما این روزها باید هوایش را خیلی داشت. با هر چیزی که بتواند به او شادی بدهد. هر چیزی ...

 

!!!!!. یک زن است. استاد دانشگاه است؛ شوهرش هم. سال‌های سال است که با هم زندگی می‌کنند. از یک نظر زن و شوهر جالبی هستند. چون این زوج از نظر فکری تقریبا هیچ شباهتی با هم ندارند. جهان بینی‌شان دنیایی از هم فاصله دارد. زن عارف است و مرد معتقد به هر چیزی که بشود با آزمایش ثابتش کرد. اما با وجود این تفاوت بزرگ که عواقب بزرگتری هم دارد زندگی آرامی دارند. حاضرم با دلایل بسیاری ثابت کنم که بخش زیادی از این آرامش نتیجه رفتارهای این زن است ... این زن طناب ارتباطی بسیاری از اطرافیانش است (اینکه اگر نباشد آن آدم‌ها توانایی برقراری ارتباط درست را با هم ندارند). این زن دلیل آرامش ارتباطی بسیاری از اطرافیانش نیز هست. ریشه‌های این زن را در بسیاری از جاها می‌توانید بیابید. میان افراد خانواده‌اش، میان همکارانش، میان دوستانش، میان دانشجویانش، میان ... این زن علاقمندی‌های شخصی زیادی دارد. کارهای بزرگی که دوست دارد به آنها بپردازد. اما او خانواده دارد. دو فرزند دارد و بسیاری دغدغه‌های دیگر که او را مجبور به انتخاب می‌کند. در بسیاری از مواقع او خانواده‌اش را انتخاب کرده است. خانواده‌ای که آنچنان هم خانواده انرژی دهنده و ایده‌آلی برای او نیست ... نکته بزرگش این است که او هیچ گاه احساس عدم رضایت نمی‌کند. او با شادی تمام این کارها را انجام می‌دهد. تمام کارهایی که مجبور به انجامشان می‌شود و گاهی انرژی گیری‌شان بیشتر از انرژی‌دهندگی‌شان است. کارهایی که مجبور می‌شود آنها را به جای کارهای بزرگ مورد علاقه‌اش انجام دهد ... این زن همیشه مرا متعجب کرده است. اینکه چطور زمانش را تنظیم می‌کند تا نه جای شکایت برای دیگران بگذارد و هم به کارهای خودش برسد ...

 

!!!!!!. یک زن است ...

 

چند شماره دیگر می‌توانید اضافه کنید که با این جمله: "یک زن است ..." شروع شود. فکر می‌کنم به تعداد زنان روی زمین، می‌توان این شماره‌ها را ادامه داد. چون به تعداد زن‌های روی زمین سرگذشت وجود دارد.

 

همیشه به جن.سیتم افتخار کرده‌ام. به خاطر توانایی‌هایی که در وجودم دارم و می‌توانم زنده‌شان کنم ... اما ... اما همیشه غمگینم کرده‌اند زنانی که دلیل وجودشان تنها و تنها دیگرانند و نه خودشان! این یعنی برداشت اشتباه یک زن از توانایی‌هایش ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

 

به اینم خوش میگذره!

باید به یک سفر بروم که چندان راضی به رفتن نیستم. از مقصد و موضوعش آنچنان خوشم نمی‌آید. یک‌جورهایی حتی با بعضی اعتقاداتم در تضاد است. با تمام این‌ها اما چاره‌ای نیست. باید رفت. جبر شرایط است. پس ... پس می‌روم و به شیوه خودم حسابی به خودم خوش می‌گذرانم. در آنجا دل خوشی‌هایی از جنس خودم پیدا می‌کنم. چیزهایی که من را شاد کند. غر زدن فایده‌ای ندارد. اوضاعی است که هست. پس می‌شود به نفع خودت تغییرات کوچکی در آن بدهی و نقطه‌های دوست داشتنی‌ترش را پیدا کنی؛ یعنی همان "دل خوشی‌های از جنس خودت" را . مثل همیشه عمل می‌کنی. اگر کسی از تو پرسید: "خوش میگذره؟" خیلی سریع لبخند می‌زنی و می‌گویی: "معلومه که خوش میگذره!" و حتی اگر اوضاع و احوالت خیلی قاطی باشد، باز هم می‌گویی: "بله! خوش میگذره! اگر هم نگذره ما بالاخره خوشش می‌کنیم!" ...

 

یک دوست قدیمی است. شرایطش طوری تغییر کرده است که برخلاف میل و اعتقاداتش باید تغییر بزرگی در زندگی‌اش بدهد. باید برود به یک نقطه دیگر این دنیا ... از روزی که بوی رفتنش می‌آید نگرانی‌هایم شروع می‌شود. لازم نیست زیاد حرف بزنیم و ریز کارهایش را بدانم. من روحیه‌اش را در این چیزها خوب می‌شناسم. نگران کجا رفتن یا چه کردنش و یا موفق نشدنش در کارش نیستم یا تنها ماندنش یا از این دست نگرانی‌ها. خوب می‌دانم که از پس همه چیز بر می‌آید. خوب هم بر می‌آید ... من نگران "دل خوشی‌هایش" هستم. "دل خوشی‌های از جنس خودش" که شاید آنجا پیدایشان نکند ... او هم از آن دسته از آدم‌هایی است که وقتی بپرسی "خوش میگذره؟" بی‌معطلی جواب می‌دهد: "معلومه که خوش میگذره!" یا پرسیدن سوالی مثل: "خوبی؟" در موردش هیچ معنایی ندارد. چون جواب همیشه همین است: "من همیشه خوبم!" حالا چه در واقعیت اوضاع و احوال رو به راه باشد، چه نباشد ... حالا نگرانی‌هایم رفع شده است. زندگی‌اش دارد دوباره پر می‌شود از "دل خوشی‌های از جنس خودش" که دوست نداشتن جایی که در آن هست را کمرنگ می‌کند ... این قدر که دانستن این‌ موضوع که یک فروشگاه پر از وسایل باغبانی پیدا کرده و اولین گلدان را در اتاق خالی از مبلمانش مهمان کرده می‌توانست نگرانی‌هایم را کم کند، دانستن مدل ماشینش یا محله‌ای که در آن خانه گرفته یا نام بزرگ شرکت محل کارش نتوانست من را راضی کند ... می‌دانم که بسیاری از آدم‌های اطرافم اینطور نیستند. بسیاری از آدم‌ها خوشی را در چیزهای دیگری می‌بینند ...

 

یک دوست قدیمی دیگر است. از ایران رفت و ساکن کشوری دیگر شد. آنجا درس می‌خواند. او هم در پاسخ سوال‌های "خوش میگذره؟" و "خوبی؟" شبیه من و آن دوست دیگرم است. چند وقت پیش با خواندن مطلبی در وبلاگش نگران حالش شدم. مطلبش اینطور نشان می‌داد که "دل خوشی‌های از جنس خودش" را در آنجا پیدا نکرده است. اما خوشبختانه اشتباه فهمیده بودم. با هم حرف زدیم و نگرانی‌ام رفع شد. تا مادامی که بدانم "دل خوشی‌هایش" را دارد، خیالم راحت است و از شادی‌هایش شادم ...

 

دوست قدیمی دیگری است. تازه از ایران رفته است. این‌جور رفتن‌ها تغییر بزرگی است. یک زندگی را با تمام جزییاتش بایستی دوباره از اول بسازی ... هی دوست ستاره ای! خوب که جا افتادی و دل خوشی‌های از جنس خودت را پیدا کردی؛ لطفا به من هم خبر بده. نگرانت هستم. نگران "دل خوشی‌های از جنس خودت" که میدانستم اینجا داشتی و امیدوارم آنجا هم پیدایشان کنی. دوست دارم زودتر جواب سوالم را که می‌پرسم: "خوش میگذره؟" این‌طور بدهی: "معلومه که خوش میگذره!" ...

 

هر کدام از ما شیوه‌ای برای شناختن آدم‌های اطرافمان داریم. من هم راه مخصوص به خودم دارم. من از شما می‌پرسم: "خوش میگذره؟" و از پاسخ شما و از لحنتان خیلی چیزها را می‌فهمم. می‌فهمم که آیا شما آدمی از جنس من هستید یا نه؟ ... آیا شما یک انسان همیشه ناراضی هستید و یا کسی هستید که قدرت کنترل شرایطتان را دارید. اینکه آیا می‌توانید نقطه‌های نورانی را در تیرگی‌های اوضاع و احوالتان ببینید و دنبالشان بروید و یا در شرایطتان حل می‌شوید و نمی‌دانید برای چه به دنیا آمده‌اید و زندگی می‌کنید ...

 

راستی! اگر یک روزی از من پرسیدید: "خوبی؟" و جوابی به غیر از این گرفتید: "من همیشه خوبم! حالا یک کم بالا، یک کم پایین!!" و یا پرسیدید: "خوش میگذره؟" و پاسخی به غیر از این گرفتید: "معلومه که خوش میگذره! اگر هم نگذره خوشش می‌کنیم!"  بدانید و آگاه باشید که صفورای اصلی را آدم فضایی‌ها دزدیده‌اند و این صفورایی که جلوی شماست قلابی است!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

آمدم تا از بخشی از آرزوهایم را بنویسم. آرزوی چیزهایی که دوست دارم داشته باشم. چیزهایی که می تواند پیشنهادی باشد برای هدیه‌هایی که دوستانم برای تولدم تهیه خواهند کرد. اما ... اما یک خبر ... خواندن یک خبر کلی غصه دارم کرد ... پاواروتی خواننده تنور محبوب من رفت ... رفت برای همیشه ... در سن 71 سالگی بر اثر سرطان ... یکی از آرزوهای زندگی‌ام شرکت در یکی از کنسرت‌هایش بود ... اینکه عمق صدایش را از جایی به غیر از اسپیکرهای کامپیوتر و ضبط صوت بشنوم ... اما حالا این آرزوی سخت‌شدنی اما به هر حال شدنی، تبدیل به یک آرزوی نشدنی شده است ... برایش یک عالم آرزوی خوب دارم؛ به خاطر تمام شادی‌هایی که به انسان‌ها هدیه کرد ... دلم برایش تنگ می‌شود ...

 

خب می‌روم سر همان آرزوهایی که هنوز شدنی هستند ...

 

 

خیلی‌ها دوست دارند تنها کادوی تولدهای غافلگیر کننده بگیرند. اما برای من فرقی نمی‌کند. همان‌طور که از هدیه دادن لذت می‌برم، از گرفتنش هم خوشحال می‌شوم و اگر این هدیه چیزی باشد که لازمش و دوستش دارم چه بهتر! چه بهتر که نیازش و دوست داشتنش گره بخورد به خاطره دوست داشتن یک دوست ...

 

فهرست آروزهایم سه قسمت دارد. یکی قسمت کتاب‌جات، یکی قسمت فیلم‌‌جات و یکی دیگر هم قسمت کامپیوتری‌جات!

 

الف) آنچه از کتاب‌جاتم آرزوست!

(هر کدام را که قیمتش را هم می‌دانم می‌نویسم که دلتان شاد شود!)

 

  • اطلس پروانه‌های ایران – انتشارات سازمان حفاظت محیط زیست – قیمتش چیزی بین 20 هزار تا 30 هزار تومان است تا جایی که یادم می‌آید!
  • اطلس مناطق حفاظت شده ایران – انتشارات سازمان حفاظت محیط زیست – 34 هزار تومان است به گمانم!
  • هر چند تا از مجموعه کتاب‌های 70 جلدی (شاید الان بیشتر هم شده باشد!) "از ایران چه می‌دانم؟" (دو جلدش را هم خودم دارم: آموزش و پرورش در ایران و عشایر ایران) - انتشاراتش را یادم نیست! – قیمت هر جلدش از 950 تومان تا 1500 تومان است.
  • دیوان شاعران بزرگ معاصر (به غیر از سپهری، در ضمن اخوان ثالث و شاملو ارجحیت دارند!)
  • سرزمین سوخته – رضا رییس طوسی – نشر گام نو – 4000 تومان
  • نان سنگک؛ مطالعه موردی مردم شناختی – سید داوود روغنی – 4400 تومان
  • قبضه قدرت – چسلاو مینوش – نشر نی
  • نفرین ابدی – داستایوفسکی – انتشارات نیلوفر – 1900 تومان
  • هم نام – جومپا لاهیری – انتشارات ماهی – 3300 تومان
  • داستان خانوادگی – نشر پنجره – 1500 تومان
  • معضلی برخاسته از جهنم – سامانتا پاور – نشر چشمه – 7500 تومان
  • بیلی باتگیت – ترجمه نجف دربابندری – نشر طرح نو – 1200 تومان
  • نام گل سرخ – اومبرتواکو – نشر شباویز – 3700 تومان
  • دریانورد جبل الطارق – مارگریت دوراس – نشر ققنوس – 2400 تومان
  • آذر و امجدیه - ویدا مشایخی - انتشارات خجسته - ۲۵۰۰ تومان
  • آرزوهای نمیدانم چی!! که پیشنهادش را در چند مطلب قبل شهریار عیوض زاده داده بود؛ اما الان هر چه می‌گردم پیدایش نمی‌کنم!

 

 

ب) آنچه از فیلم‌جاتم آرزوست!

 

  • ادوارد دست قیچی
  • Sleepers
  • Closer
  • Stay (کارگردانش فورستر است)
  • City of Angels
  • و هر فیلم هیجان انگیزه دیگه‌ای که من دوست داشته باشم!

 

ج) آنچه از کامپیوتری جاتم آرزوست!

 

  • یک کابل شبکه که طولش حداقل 5 متر باشد!
  • فعلا همین!

 

جالب است که آرزوهای این شکلی‌ات را یک‌جا جمع کنی! همه‌شان کنار هم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

 !. می‌پرسم: "چه خبر؟ کارها خوب پیش رفت؟"

 

شاکی است! از دست مردم شاکی است! در جوابم می‌گوید: "نه! این مردم حیوون‌ها و شناختنشون اصلا براشون اهمیت نداره. معلوم نیست پس چرا اومدن موزه تاریخ طبیعی و حیات وحش!! همین طوری رد میشن و میرن بدون اینکه براشون مهم باشه چیزی که می‌بینن چیه؟ چرا اینجاست؟ برای چی اینقدر مهم بوده که اینجا گذاشتنش؟!!"

 

این‌ها حرف‌های یکی از بچه یوزپلنگ‌ها*یی است که روز یوزپلنگ (9 شهریور) در موزه تاریخ طبیعی و حیات وحش ایران (دارآباد) راهنمای موزه** بود. این‌ها حرف‌های یک دختر نوجوان 17 ساله به نام راحیل است. راحیل در دو سال گذشته در کلاس‌های تابستانی موزه دارآباد*** شاگردم بوده است. هنگامی که در موزه توضیحاتش را به عنوان راهنما مرور می‌کردیم از اطلاعاتی که از تابستان گذشته در ذهنش مانده بود و شور و علاقه‌اش در هنگام حرف زدن درباره حیوانات، به وجد آمدم. چنین شادی تعریف نکردنی است ...

 

برای اینکه راحیل را آرام کنم می‌گویم: "در مدرستون چند نفر مثل تو هستن که براشون محیط زیست و حیوون‌ها اهمیت دارن؟ چند نفر دیگه هستن که مثل تو در اینجور کلاس‌ها شرکت می‌کنن یا اینجور جاها میان؟"

 

کمی فکر می‌کند و پاسخ می‌دهد: "هیچی! هیچ کدوم از بچه‌های ما این چیزها براشون مهم نیست! هر وقت حرف این چیزا میشه میگن برو بابا!" و بعد فوری خودش راه حل می‌دهد: "راهش همین چیزهاست. اینکه به آدم‌ها آموزش بدیم. اینکه باهاشون درباره این چیزا حرف بزنیم ..."

 

 امیرعلی، یک بچه یوزپلنگ - روز یوزپلنگ - موزه دارآباد

 

!!. می‌پرسم: "چه خبر؟ کارها خوب پیش رفت؟"

 

شاکی است! از دست مردم شاکی است! می‌گوید: "خانوم! همش به من میگن پلنگ!! آخه چرا؟!"

 

او هم یکی از بچه یوزپلنگ‌ها است که در روز یوزپلنگ راهنمای موزه است. نامش امیرعلی است و امسال به کلاس چهارم می‌رود. با آن تی‌شرت زردِ خال خال قهوه‌ایِ گل و گشاد تنش و گریم یوزپلنگی روی صورتش خوش تیپ‌ترین یوزپلنگی است که به عمرم دیده‌ام! امیرعلی هم از شاگردان سال گذشته‌ام در موزه بوده است. با وجود سن و سال کمش اطلاعاتش درباره حیات وحش مدهوش کننده است. تمام فیلم‌های مستند تلویزیون را به معنای واقعی کلمه بلعیده است!!! یادم می‌آید تابستان گذشته در کلاسمان با امیرعلی سر اینکه چیتا (Cheetah) همان یوزپلنگ است تا مدت‌ها بحث داشتیم! آخر امیرعلی مستندی در تلویزیون دیده بود که در آن به یوزپلنگ، چیتا می‌گفته است. کلی طول کشید تا امیرعلی قبول کرد که کلمه چیتا انگلیسی همان یوزپلنگ است! امان از دست این تلویزیون با این ترجمه‌های عجیب و غریبش!!!

 

به امیرعلی می‌گویم: "خب دعواشون کن! بگو که من یوزپلنگم! بهشون بگو امروز روز یوزپلنگه اون وقت شما به من با این خط اشک خوشگلمو و خال خال‌های توپر روی تنم میگین پلنگ؟!!" امیرعلی حق دارد! واقعا بعضی‌ها بدجور حرص آدم را در می‌آورند!! خیلی زور دارد که روز یوزپلنگ باشد و همه جا پر از عکس و حرف یوزپلنگ؛ آن وقت به امیرعلی با آن شکل و شمایل تابلویش بگویند پلنگ!!! من هم باشم شاکی می‌شوم!

 

...

 

آخرهای روز که پاهایم از شدت راه رفتن و بدو بدو تا زانو زق زق می‌کرد و از خستگی در حال بیهوش شدن بودم دیدن این عکس کلی سرحالم آورد. اینکه بنشینی روی "یوز و پله****" و دستت را تکیه بدهی به تاسش و ... و استراحت کنی ... 

 

 تاس هیچان انگیز یوز و پله برای بچه کوچولوها - روز یوزپلنگ - موزه دارآباد

 

*بچه یوزپلنگ‌ها از نوجوانان مرتبط با انجمن یوزپلنگ ایرانی هستند که چندین و چند سال است با تی‌شرت‌های زرد خال خال قهوه‌ای یوزپلنگی‌شان معروفند.

 

** در روز یوزپلنگ کودکان و نوجوان‌هایی با شکل و شمایل یوزپلنگ در سالن‌های حیات وحش ایران موزه ایستادند و درباره حیوانات مرتبط با یوزپلنگ در این دو سالن برای بازدیدکنندگان صحبت کردند. این طرح به ابتکار انجمن یوزپلنگ ایرانی در این روز اجرا شد.

 

*** موزه دارآباد هر تابستان کلاس‌هایی با موضوع محیط زیست دارد که کلاس‌های حیات وحشش را تیم آموزش انجمن یوزپلنگ ایرانی اداره می‌کرد و من هم یکی از آموزشگران این تیم بودم

 

**** یوز و پله یک بازی آموزشی ابتکاری انجمن یوزپلنگ ایرانی است. چیزی است شبیه همان مار و پله؛ اما این بار یوزپلنگی‌اش! جاهایی که به غذای یوزپلنگ بر می‌خورید از نردبان بالا می‌روید و جاهایی که به عوامل تهدید نسل یوزپلنگ می‌رسید از فلش‌ها پایین می‌آیید. تاثیر آموزشی این بازی فوق‌العاده است؛ چه برای بچه‌ها و چه بزرگترها. درست است که اغلب بچه‌ها این بازی را می‌کنند و از قِل دادن تاس بزرگش لذت می‌برند، اما بزرگترها هم که در دور زمین بازی ایستاده‌اند؛ با حرف‌های آموزشگر درباره یوزپلنگ چیزهای زیادی می‌آموزند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

بالاخره روز یوزپلنگ از راه رسید. کمتر از 24 ساعت تا شروع برنامه‌های این روز باقی مانده است. برنامه‌های مختلفی که در یکی از جنوبی‌ترین شهرهای ایران، آبادان، تا یکی از شهرهای شمالی ایران، فومن، به همت دوستداران محیط زیست ایران، و به طور خاص یوزپلنگ ایرانی، اجرا خواهد شد.

 

نمی‌دانم ساکن کدام شهر هستید، اما ما خبر داریم در این شهرها: آبادان، اصفهان، بافق، جاجرم، زابل، شیراز، عباس آباد، فومن، مشهد، نایین و یزد برنامه‌ای با روز یوزپلنگ اجرا خواهد شد که می‌توانید در آن شرکت نمایید.

 

پوستر روز یوزپلنگ

 

اگر هم در تهران هستید و اگر به مسافرت نرفته‌اید در موزه دارآباد به ما سر بزنید (البته یک گروه غیردولتی نیز غرفه‌هایی در باغ وحش تهران خواهد داشت). با برنامه‌های متنوعی که در این روز اجرا خواهد شد یوزپلنگ ایرانی را که آخرین بازمانده نسل یوزپلنگ آسیایی است بیشتر خواهیم شناساند.

آیا تابحال پرده خوانی از نوع یوزپلنگی‌اش را دیده‌اید؟ آیا تابحال یک خارپشت یا یک سوسمار خاردم را لمس کرده‌اید؟ آیا شکل و قیافه یوزپلنگ را خوب می‌شناسید و می‌توانید از بقیه گربه‌سانان تشخیصش دهید؟ آیا می‌دانید چرا یوزپلنگ مهم است؟ آیا مشکلات یوزپلنگ را می‌دانید؟ آیا ...

 

برای دیدن این برنامه‌ها و یافتن پاسخ این سوالات، روز جمعه به موزه دارآباد بیایید. به رفیق و دوست و فامیل، بخصوص بچه‌دارهایشان هم خبر بدهید و برای شرکت در برنامه‌های این روز دعوتشان کنید.

 

 

                                         منتظر دیدارتان هستیم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت   توسط safzav  | 

 

یکی از دوستان انجمن یوزپلنگ ایرانی است. ساکن ایران نیست و تابحال ندیدیمش؛ اما او را خوب می‌شناسیم ... از روی کتاب‌های فوق‌العاده‌ای که هر چند وقت یک‌بار برایمان می‌فرستد. از روی تماس‌های تلفنی، ایمیل‌ها، پیگیری‌ها و دلگرمی دادن‌های از راه دورش ...

 

خبر می‌رسد قرار است به ایران بیاید و قرار است به انجمن هم سری بزند. همه مشتاقند تا او را ببینند؛ این دوست نادیده دوست داشتنی انجمن را ...

 

با همسرش می‌آید. هر چه از گپ و گفتگوی دوستانه‌مان که بیشتر حول و حوش طبیعت و حیات وحش ایران است، می‌گذرد؛ هیجانم از دیدن این دوست نادیده که حالا جلوی رویم نشسته است بیشتر می‌شود. به قول یکی از بچه‌ها یک Google Earth سیار است با فایل‌های طبقه‌بندی شده چند دوره تاریخی، با قدرت روی هم اندازی نقشه‌ها و ارائه تحلیل نهایی!! هر منطقه‌ای از ایران را که نام می‌بریم مثل کف دستش می‌شناسد (چه رفته باشد و چه نرفته باشد) ... با تمام جزییات؛ حتی با میزان بارش سالانه‌اش! ... به عنوان یک علاقمند به محیط زیست و حیات وحش که رشته تحصیلی‌اش ربطی هم به این بحث‌ها ندارد اطلاعاتش فوقِ فوق‌العاده است ...

 

هر چه می‌گذرد علاوه بر هیجان، افسردگی‌ام هم بیشتر می‌شود ... به یاد مغز مشغولی‌های قدیمی‌ام افتاده‌ام ... به یاد ادعاهایم که گوش فلک را کر کرده‌اند و در اصل طبل تو خالی‌اند ...

 

به یاد عذاب وجدان‌هایم سر کلاس‌هایم افتاده‌ام ... زمان‌هایی که به شاگردانم درس تفکیک زباله می‌داده‌ام و خودم روز قبلش عجله داشته‌ام و تنبلی‌ام آمده که فلان کاغذ را در کیسه مخصوصش بریزم ... زمان‌هایی که به شاگردانم درس الگوی صحیح مصرف انرژی می‌داده‌ام و شب قبل طبق معمول در عجله‌هایم، چراغ‌های اتاق، پشت سرم روشن مانده است ... زمان‌هایی که ...

 

به یاد تمام کارهای نکرده‌ام افتاده‌ام ... به یاد این افتاده‌ام که خود را یک تهرانی می‌دانم؛ اما سوراخ و سنبه‌های اصفهان و شوشتر را بیشتر از تهران می‌شناسم (با وجود آنکه هنوز خیلی از سوراخ و سنبه‌های این دو شهر مانده که ندیده‌ام و چیزی درباره‌اش نمی‌دانم) ... اینکه مدت‌ها است با یکی از دوستانم قرار گذاشته‌ایم تا موزه‌های تهران را بگردیم و هنوز در حد ایده و تصمیم عملی نشده باقی مانده است ... اینکه ...

 

به یاد این افتاده‌ام که خود را یک ایرانی می‌دانم اما مکان‌هایی از ایران که دیده‌ام یا درباره‌شان اطلاعات دارم در مقابل کل چیزهایی که باید دید و دانست هیچ است ... اینکه هنوز باید فکر کنم تا یادم بیاید اول ایلامی‌ها بودند بعد هخامنشی‌ها، یا برعکس! یا یک زمان‌هایی هر دو بودند!!! ... اینکه باید فکر کنم تا یادم بیاید رنگ زرد در کاشی کاری‌ها برای عصر صفویه بود یا قاجاریه! ... اینکه حتی نمی‌توانم به ترتیب شاه‌های قاجاریه و اتفاقات مهم تاریخی هم عصرشان را نام ببرم ... اینکه قومیت‌های کوچک و بزرگ ایران را هنوز خوب نمی‌شناسم (تعارف که نداریم! بیشترشان را اصلا نمی‌شناسم!) ... اینکه هنوز معنی بسیاری از نقوش و نمادهای حکاکی شده بر روی آثار باستانی‌مان را نمی‌دانم ... اینکه ...

 

به یاد تمام ندانستن‌هایم و نکردن‌هایم افتاده‌ام ... به یاد اینکه خود را یک محیط‌زیستی و حیات‌وحشی می‌دانم اما هنوز بسیاری از پرندگان ایران را  نمی‌توانم درست از هم تشخیص بدهم (جهان را که حرفش را نزنید!)... اینکه هنوز نام بسیاری از درختان ایران را با هم قاطی می‌کنم (دانستن اسم علمی‌‌شان بماند!) ... اینکه ادعای حیات وحشی بودن و یوزپلنگی بودنم گوش دنیا را کر کرده و به اندازه این دوستم که کار و بارش آنچنان هم ربطی به این حرف‌ها ندارد؛ برای روز یوزپلنگ که چند روز دیگر می‌رسد کاری انجام نداده‌‌ام ...

 

به یاد تمام کتاب‌هایی که باید خوانده باشم و نخوانده‌ام افتاده‌ام ... اینکه خود را ایرانی می‌دانم و ادعای فردوسی ‌دوستی و مولانا دوستی و حافظ دوستی‌ام سر به آسمان برده؛ اما هنوز کتاب یک کدامشان را تا انتها نخوانده‌ام؛ چه برسد که بفهممشان! ...

 

به یاد ...

 

دوست نادیده دوست داشتنی انجمن رفته است؛ اما عذاب وجدانی که در من زنده کرد هنوز داغ داغ است ... امیدوارم این عذاب وجدان هیچ وقت برایم عادی نشود ... گاهی اوقات از حجم کارهایی که باید انجام دهم و در مقابلش حجم وقتی که هر روز و هر روز تلف می‌کنم می‌ترسم ... این ادعاهای توخالی برایم ترسناک است ... البته ترس از عادت کردن بهشان ترسناک‌تر ...

 

-----

پ.ن 1: امروز نتوانستم به تجمع بروم و هنوز هم کسی را پیدا نکرده‌ام که کنجکاوی‌ام را ارضا کند. به وبلاگ‌ها سر زدم. تنها کوروش پست گذاشته بود و لینک خبر ایسنا را داده بود ... عکس‌ها کمی فضا را برایم روشن کرد. شعارها جالب بودند. دوستشان داشتم ... هنوز منتظرم تا نوشته‌ها و برداشت‌ها را بخوانم ... (البته تا این پست را بگذارم ۴ پست دیگر هم گذاشته شد. در خبرخوان وبلاگ‌های زیست‌محیطی می‌توانید نوشته‌های در ارتباط با تجمع امروز را بخوانید.)

 

پ.ن 2: دلم می‌خواهد یک غُری را بلند بگویم ... یک چیزی که تازگی‌ها در صحبت‌های مسئولین محیط‌زیستی دولت جدید مد شده است بدجوری آزارم می‌دهد. اینکه همه تصمیم‌های نادرست را به گردن دولت قبلی می‌اندازند. با بخشی از حرفشان موافقم؛ اما همه ما خوب می‌دانیم که آش اینقدرها هم شور نیست! (یا حداقل تحلیل من از دانسته‌هایم در این سال‌‌ها این است!) ... بسیاری از خرابکاری‌ها هم در همین دو سال گذشته اتفاق افتاده است ... حتی اگر هم این حرف درست باشد خوب یکی نیست بگوید مگر شما که این قدر ادعای ارزشی بودنتان می‌شود و به قبلی‌ها ایراد می‌گیرید این دو سال را وقت نداشتید؟! پس چرا اوضاع بدتر از قبل است؟!! ... انگار در اوضاع و احوال نابسامان، از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردن و تقصیرها را به گردن دیگران انداختن آسانترین راه است ... قبلی‌ها هم اگر این کار را می‌کردند، شما هم که بهشان ایراد می‌گیرید که شده‌اید مثل آنها! پس چه فرقی بین شماست؟ ... به قول یکی از دوستان که امروز می‌گفت: "کسی به دنبال پاسخگویی و یافتن و نشان دادن راه حل نیست. همه با گفتن اینکه به ما ربطی نداشته است سعی می‌کنند خودشان را خلاص کنند." ...

 

پ.ن ۲ پریم (!): حتی همین غر هم من را یاد آن ادعاهای تو خالی می‌اندازد! نکند من هم یک چنین آدمی بشوم؟؟!! یا شاید الان هم هستم و خودم را دست بالا گرفته‌ام!!!

 

 پ.ن ۳: به زودی خبر سرنوشت پیشنهاد تشکر از نجات‌دهندگان فلامینگوهای بختگان را می‌دهم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت   توسط safzav  |