تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

 

!. این روزها از لابه لای سطرهای نوشته‌ها هم می‌شود گرمای کشنده را حس کرد ... می‌شود تشنگی را حس کرد ... می‌شود التماس قطری‌ای آب را درک کرد ...

از بین تمام نوشته‌هایی که این روزها خواندم، این یکی را بیشتر از همه دوست داشتم ... فکر نمی‌کنم خودم بتوانم بهتر از آن را برای فلامینگوهای بختگان یا گوزن زردهای جزیره اشک بنویسم ...

!!. این روزها با دیدن یک عکس هم می‌شود سوختن را فهمید ... سوختنی که می‌توانست نباشد ... یا می‌توانست زودتر از این‌ها کنترل شود ...

!!!. این روزها ... همه جا پر از خبرهای بد است. خبرهای ناراحت کننده ... و البته پر از ندانستن‌ها و شفاف نبودن‌ها ... گاهی وقت‌ها مغزم دیگر توان تحلیل و تصمیم گرفتن ندارد ...

  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

یکی از بچه‌ها زحمت کشید و اصل ماجرای نجات فلامینگوهای بختگان را پیگیری کرد. گویا این اتفاق هر سال در آنجا رخ می‌دهد و البته متاسفانه امسال گستردگی‌اش بیشتر بوده است و گویا امسال محیط‌زیستی‌ها دیر متوجه شده بودند و بعد از چند تلاش ناموفق به این نتیجه می‌رسند که خودشان نمی‌توانند فلامینگوها را نجات دهند. پس به پیشنهاد اهالی تصمیم به استفاده از نیروهای محلی و دانش آنها گرفته می‌شود. یک تصمیم خوب و در انتها یک نتیجه خوب ... به همین خاطر به نظر می‌رسد که علاوه بر اهالی روستای بسترم، از مدیر کل محیط زیست استان هم بایستی بابت تصمیمش تشکر کرد. کسانی که با محیط‌زیست چی‌ها سر و کار دارند می‌دانند که این نگرش منحصر به فرد است و متاسفانه هر مدیری معتقد به همکاری با مردم محلی و استفاده از نیرو و دانش آن‌ها نیست.

 

دو متن زیر را بخوانید. متن‌ها را هادی کاشانی زحمتش را کشیده است. این متن‌ها را به صورت یک لوح تقدیر در خواهیم آورد و برایشان خواهیم فرستاد. اگر نظری دارید بگویید و اگر موافقید نامتان را بنویسید تا پیوست لوح‌ها شود. به نظرم اگر رشته تحصیلی، محل سکونت و سن و سالتان را هم بگویید خوب باشد. معلوم می‌شود جمعی از فعالین و دوستداران محیط زیست چه کسانی هستند.

 

 

متن لوح اهالی روستای بسترم:

 

سپاس

مرحمت بي‌دريغ آفتاب را

که به وسعت آغوش شما مي‌وزد،

به وسعت بازوان توانمندي که مهاجران پَر بسته بختگان را در آغوش کشيده و نجات مي‌دهند؛

 

اهالي محترم روستاي بسترم،

نمي‌خواهيم خشکيدگي نمک را بر بستر بختگان باور کنيم.

نمي‌خواهيم فشار پنجه نمک را بر گلوي هستي فلامينگوها باور کنيم، در اين وانفسا همت دستان صاف و باز شما که به ياري و نجات اين مخلوقات بي‌نظير خداوند آمد، بارقه‌اي از اميد را در دل‌هاي ما و ساير دغدغه‌مندان محيط‌زيست و طبيعت نشاند.

مراتب همگامي و همدلي ما را از مسافت دور پذيرا باشيد. دستان خداوند گره‌گشاي روزي سبزتان باد.

 

جمعي از فعالان و دوستداران محيط‌زيست

 

 

متن لوح مدیر کل محیط زیست استان فارس:

 

دستان داغ تابستان و آستين کم تدبير بشر،

فشار حلقه‌هاي نمک دلمه بسته بر گردن و پرهاي فلامينگوها،

خاطرات تلخ روزگاري است که در آن مهاجران بختگان جان مي‌دهند.

 

جناب آقاي ....

مدير کل محترم محيط‌زيست استان فارس

 

مرحمت بي‌دريغ آب و آفتاب نثارتان که با همت شما سهمي از محيط‌زيست ما و آيندگان همچنان زنده مي‌ماند. بدين‌وسيله مراتب قدرداني خويش و جمعي از دغدغه‌مندان طبيعت و محيط‌زيست سرزمين را به پاس نيک انديشي و تدبير خردمندانه‌تان در نجات جمعيتي از فلامينگوهاي بختگان در حادثه تابستان 86 اعلام داشته و اميدواريم در راه دشوار نبرد با پليدي‌ها همچنان پايدار و سبز بمانيد.

 

جمعي از فعالان و دوستداران محيط‌زيست

 

 لطفا نظراتتان را هر چه سریعتر بدهید. حداکثر تا چهارشنبه ... ممنون!

 

 -----

پ.ن: این مطلب مرتبط را هم ببینید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

تازگی‌ها یک کتاب از یکی از دوستانم هدیه گرفته‌ام:

 

 صفورا و سه خرس

 

کلی ذوق مرگ شدم!!!!!! ... البته این را هم بگویم که معرفی این کتاب هیچ ربطی به تیتر و اصل این مطلب ندارد. تنها می‌خواستم شما هم هدیه‌ام را ببینید!

 

خوب برویم سر اصل موضوع ... یک تصمیم جدید گرفته‌ام! می‌خواهم از این به بعد در اینجا برخی کتاب‌های محیط‌زیستی را معرفی کنم. کتاب‌هایی که معرفی خواهم کرد اغلب کتاب‌های کودک و نوجوان هستند و یا اگر برای بزرگسالانند، کتاب‌های عام خواهند بود نه تخصصی متخصصان این رشته. این کتاب ها را طی این چند سال در ارتباط با فعالیت‌هایم شناخته‌ام و فکر می‌کنم بد نباشد که این تجربه را با شما به اشتراک بگذارم. این کتاب‌ها کتاب‌هایی است که می‌توانید به اطرافیانتان هدیه بدهید یا تشویقشان کنید که بخرند و بخوانند یا خودتان بخوانید. فکر نمی‌کنم که لازم باشد درباره لزوم این کار و نتایجش توضیح خاصی بدهم. همه خودتان می‌دانید.

 

اولین کتابی که معرفی خواهم کرد، یک کتاب تقریبا قدیمی و معروف است که به نظر من هیچ‌گاه تازگی‌اش را از دست نخواهد داد.

 

 کتاب اکولوژی - دارآباد

 

این کتاب را موزه تاریخ طبیعی و حیات وحش ایران (دارآباد)، 10 سال پیش، آن موقع‌هایی که دوران اوج فعالیت‌های آموزشی‌اش بود چاپ کرده است. متاسفانه آن شرایط دیگر وجود ندارد و با تغییر نگرش‌ها دست و پای موزه برای بسیاری از کارها بسته شده است. آن سال‌ها می‌شد ادعا کرد که موزه به نقش واقعی که باید داشته باشد نزدیک شده است، اما ... اغلب کتاب‌هایی که در آن دوران توسط موزه تدوین و چاپ شدند از کتاب‌های ماندگار محیط‌زیستی و به خصوص حیات وحشی هستند، بخصوص کودک و نوجوان‌هایش.

 

نام کامل کتاب این است:

"اکولوژی (شناخت راه‌های شگفت‌انگیزی که حیوانات، گیاهان، انرژی و مواد را به یکدیگر پیوند می‌دهد)"

 

این کتاب 29 بخش دارد: اکولوژی چیست؟، تولیدکنندگان اولیه در طبیعت، انتقال انرژی، شبکه‌های غذایی، چرخه حیات، نقش آب، تغییرات کربن، بارور نگه داشتن زمین، خاک بستر زندگی، توزیع حیات، جایگاه اکولوژیک، مطالعه جمعیت‌ها، تاملی بر رشد جمعیت،استراتژی‌های خانواده، زمان و طبیعت، اکولوژی و تکامل، زندگی در اقیانوس، بقا در مناطق خشک، دنیای جرز و مد، برگ‌ها و سوزن‌ها، غنای مرجان‌ها، سهیم شدن در مراتع، جایی که رودخانه به دریا می‌رسد، مقیاس‌های ارتفاعی، آب‌های شیرین، تنوع باور نکردنی، اکولوژی انسان، تاثیر انسان بر محیط، اکولوژی عصر ما

 

این کتاب ترجمه کتابی است به نام:

Ecology (Why are meat-eaters rare? Do lemmings really commit suicide? Why are there more people than tigers? How do worms help to keep the world alive?)

که در سال 1993، توسط انتشارات Eyewitness Science، در انگلستان چاپ شده است.

 

به نظر من خواندن این کتاب نوجوان و بزرگسال ندارد. آنقدر متنوع و ساده نوشته است که هرکس که بخواهد یکی از اصلی‌ترین مفاهیم پایه علم محیط‌زیست (اکولوژی یا همان بوم‌شناسی) را بداند، می‌تواند آن را بخواند و فکر می‌کنم اولین نتیجه‌اش این است که می‌فهمیم چرا می‌گوییم در این دنیا همه چیز به همه چیز ربط دارد و چرا بخشی از جامعه این‌قدر از ساخته شدن یک سد غیر اصولی یا رد شدن لوله گاز از میان یک پارک ملی، قطع شبانه درختان یک باغ و ... ناراحت می‌شوند و واکنش نشان می‌دهند. ... و اینکه می‌توان امیدوار بود که دیگر کسی نگوید: "در جایی که این همه انسان فقیر و مشکل‌دار هست، شما چرا چسبیده‌اید به گیاهان و حیوانات!" و البته به نظر من یک فایده دیگر هم دارد و آن این است که به جای احساسی برخورد کردن با این مسایل می توانیم دلیل و توجیه علمی بیاوریم.

 

این کتابِ عکس دار، تمام رنگی و بر روی کاغذ با کیفیتی چاپ شده است. جلد کتاب نیز گالینگور است. قیمت آن در زمان چاپ 980 تومان بوده که در حال حاضر با آخرین خبرهایی که دارم 1800 تومان فروخته می‌شود. کتاب را از فروشگاه کتاب در محل موزه که در کنار کارگاه تاکسیدرمی قرار دارد می‌توانید تهیه کنید. تلفن تماس موزه برای اطلاعات احتمالی که بخواهید بدانید نیز این است: 22290002-021

 

-----

پ.ن: یک زنده باد بزرگ برای ساکنین روستای بسترم شهرستان نی‌ریز بابت کاری که کرده‌اند ... چه خوب میشد اگر یک نامه تشکر می‌نوشتیم، امضایش می‌کردیم و به دست شورای روستایشان می‌رساندیم ... موافقید؟ ... پیگیری‌هایش با من و هر داوطلب دیگری ... البته قبلش کاش کسی اطلاعات کامل‌تری از اتفاق رخ داده، یعنی چیزی بیشتر از آن چیزی که در این خبرها گفته شده، بدهد ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

اسمشان را گذاشته‌ام حشره خورهای کوتوله! حشره خور کوتوله کوچکترین پستاندار دنیا است. این گونه در ایران تابحال تنها در دشت گرگان مشاهده شده است و در بخش‌هایی از اروپا و غرب آسیا نیز وجود دارد. حشره خورها بسیار شبیه موش‌ها هستند؛ اما برخلاف آنها پوزه دراز و خرطومی شکل دارند. آنها به دلیل متابولیسم بالای بدنشان مرتب در حال خوردن هستند و اگر چند ساعت غذا به آنها نرسد خواهند مرد! بعضی از حشره خورها روزانه بیش از وزنشان غذا می‌خورند! دانش آموزان کوچک من هم به طور شگفت آوری مرتب در حال خوردن هستند؛ بخصوص در اردوها.

 

قرار است با هم به دیدن باغ گیاهشناسی سازمان جنگل‌ها و مراتع برویم. بسیاری از دانش‌آموزانم بخصوص آنهایی که اول دبستانند و به دوم می‌روند؛ هنوز هیچ تصور روشنی از جهات جغرافیایی و تنوع آب و هوا و تنوع اقلیم‌ها ندارند. لواسان به نظرشان یک جای بسیار دور است که چون درخت دارد، پس حتما همان جنگلی است که من سعی دارم برایشان توصیف کنم! با نشان دادن فیلم کمی این مشکل را برطرف می‌کنم؛ اما کافی نیست. خیلی چیزها را انسان خودش باید تجربه کند تا برایش ملموس شود.

 

ادامه در ادامه مطلب ...

 

-----

پ.ن 1: منبع اطلاعات درباره حشره خور از کتاب "راهنمای صحرایی پستانداران ایران" هوشنگ ضیایی بود.

 

پ.ن 2: کلاس‌های تابستانی‌مان یک هفته‌ای می‌شود که تمام شده و من از همان آخرین روز دلم برای حشره‌خورهای کوتوله‌ام تنگ شده بود. همه‌ تیم‌مان همین طورند. کلیپی که از کلاس‌ها ساختیم را بارها دیده‌ام ...

 

پ.ن 3: بالاخره یک باسواد به فریاد من بی‌سواد رسید! آقای مهدی "خبرخوان وبلاگ‌های زیست محیطی" لوگوهای وبلاگم را در قالب جا داد. بسیار ممنون

 

پ.ن 4: دیروز روز خبرنگار بود. به تمام خبرنگارها و بخصوص محیط زیستی‌هایشان این روز را تبریک می‌گویم. می‌دانم اوضاع آنقدرها خوب و امیدوار کننده نیست؛ اما برایتان آرزوی پیشامدهای خوب می‌کنم و انرژی‌های پایدار در کارتان

پ.ن ۵: دوست دارم کامنت محسن برای پست قبلی را اینجا هم بیاورم:
"پراکنده و بی ربط!! امروز رفته بودیم روزنامه بگیریم(من و دوستم). به آقای روزنامه فروش گفتم: روزنامه‌ها اومده (آخه اینجا روزنامه های صبح از ظهر به بعد میاد!)؟  گفت: "چی بدم؟" گفتم: "شرق رو که بستن یه اعتماد بده." مرد میانسالی که توی روزنامه فروشی بود به طرف ما برگشت و نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداخت و با غرور خاصی گفت: 55 ساله که هیچ روزنامه ای نخوندم. واسه همین اصلا نگران این چیز ها نیستم. توی تمام عمرم فقط دو تا کتاب خوندم! در عوض تمام اخبارهای تلویزیون رو با دقت تماشا می کنم و سریال های خوبش رو دنبال می کنم. چنان با غرور و افتخار اینها رو گفت که نمیدونستم چی باید بگم. اما از همه عجیب تر وقتی بود که گفت: "معلمم!!" روزنامه فروش گفت : "هنوز نیومده" ما هم از روزنامه فروشی بیرون اومدیم. اما هنوز به این قضیه فکر میکنم و به دانش آموز هایی که باید از این مرد درس علم و زندگی رو یاد بگیرند."
نگران کننده است ...

پ.ن ۶: این پست چقدر طولانی شد!!!  تلافی مرتب ننوشتن‌هام!! سر صبر بخونیدش!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. می‌خواهم لوگوی "خبرخوان وبلاگ‌های زیست محیطی" را داخل وبلاگم بگذارم؛ اما بلاگفا اجازه نمی‌دهد. می‌گوید سهمیه‌ات پر شده است! تنها راهی که به ذهنم می‌رسد این است که لوگوی "سه وبلاگ برتر زیست محیطی" را بردارم. اما می‌ترسم همنهاد مثل جریان گرگ خاکستری من را هم تحت تعقیب قرار دهد! برای همین تنها به دادن یک لینک معمولی مانند دیگر وبلاگ‌ها و سایت‌ها اکتفا می‌کنم. کسی راه حل دیگری به ذهنش نمی‌رسد؟

 

!!. این یکی کمی به مورد قبلی ربط دارد. این مورد یک پیشنهاد است. دوستانی که "خبرخوان وبلاگ‌های زیست محیطی" را راه انداخته‌اند می‌شود یک امکانی هم در آن قرار بدهند که بشود برخی مطالب را از داخلش حذف کرد؟ کسی که وارد این وبلاگ می‌شود برای دیدن آخرین مطالب وبلاگ‌های زیست محیطی آماده است، نه مثلا مطلبی از من درباره طرز تهیه کیک شکلاتی!!!

این پاکسازی را یا خود دوستان انجام دهند یا امکانی باشد که ما انجام دهیم. به طور مشخص درباره سه پست اخیر خودم که هیچ ربطی به محیط زیست ندارد صحبت می‌کنم.

 

!!!. 200 نفری می‌شدیم. از آخرین باری که تحت نام واحد "دانش آموز" در کنار هم بودیم 5 سال گذشته است. اغلب دیگر همه لیسانس‌هایشان را گرفته‌اند (اگر مهندسند) و یا سال‌های آخرند (اگر قرار است دکتر بشوند). عده‌ای رفته‌اند و عده‌ای دیگر هم در حال رفتن هستند. به اقصی نقاط کره زمین ... در مدرسه ما هر پایه برای خودش یک سرود دارد که به آن "سرود ملی" می‌گوییم ... گویا سرود پایه ما محبوب‌ترین سرود بوده و هست ... 6 سال پیش برای اولین بار بر روی آهنگ شاد "چه گوارا" از نگرانی‌هایمان خواندیم:

چون رود لحظه‌ها گذشتند

دستمان از هم جدا شد

رفتيم در دل نور پيمان

ابر و دريا گريه كردند

 

از کاری که در آن زمان باید کرد هم خواندیم:

در ميان طوفان

چون تيره شد نور اميد

ياد آريم سرود ديروز

چون گرماي نور خورشيد

ديروز اميد پريدن

بالا رفتن و رسيدن

راهي كه با هم پيموديم

ديروزي كه با هم بوديم

 

و از امید خواندیم:

فردا صد ستاره رويد

از آسمان‌ها بريزد

فردا از قلب ظلمت‌ها

نور گرمي برمي‌خيزد

 

فردا صد ستاره روید ...

 

حالا 6 سال گذشته است. 6 سال در داخل آن فردا جلوتر رفته‌ایم ...

 

یکی از آن 200 نفر کلیدش را زد. گفت بیایید قبل از اینکه همه این طرف و آن طرف دنیا پراکنده شویم هم را ببینیم. سرود بخوانیم. وحشی بازی در بیاوریم. یادمان بیاید که چقدر دلمان برای خودمان تنگ شده است ... و ما جمع شدیم ...

 

حالا شده‌ایم مصداق این بخش از سرودمان:

امروز هر گوشه دنيا

گر با هميم و گر تنها

با هم همراه و هم پيمان

ره پيماييم سوي فردا

فردا صد ستاره رويد

از آسمان‌ها بريزد

فردا از قلب ظلمت‌ها

نور گرمي برمي‌خيزد

 

 !!!!. پروانه پرسیده بود: "چرا کم پیدا شدی؟" ... دو دلیل دارد. یکی اش سرشلوغی فوق العاده است که البته همیشه هست. اگر دقت کرده باشید حتی هنوز نتوانسته ام لینک هایم را اصلاح کنم ... دلیل دومش هم چیزی شبیه به بخش اول  این مطلب سارا است. یک وقت های وسط های نوشتن یک سوژه بی خیالش می شوم. خسته می شوم از تکرار این همه تلخی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

 

روزهای گذشته روزهای شادی نبوده‌اند. شب خوابیده‌ای به امید فردا و صبح بلند شده‌ای به امید دخترکانی که هر چه قدر هم اعصابت را نرمش دهند و انرژی‌های داشته و نداشته‌ات را مصرف کنند؛ باز هم برای تو انرژی و شادی به همراه دارند. ساعت از 6 گذشته است. از خانه بیرون می‌روی. در کوچه‌های روشن شده محله تک و توک آدم‌هایی رد می‌شوند. موسیقی ... مغزت موسیقی می‌خواهد. تنها آهنگ‌های  Cher است که به حال و هوای آن موقع مغزت می‌خورد...

 

مدرسه و سر و کله زدن با دخترها می‌گذرد. عصر برنامه‌ای در پیش است. 3 سالی می‌شود که در حوالی این روزها برنامه‌ای در پیش است. یک تولد ... فرصتی برای جمع شدن برخی دور هم ... بهانه کسی است که خیلی‌هایشان تابحال حتی ندیده‌اندش، اما خوب می شناسندش ... حتی بهتر از کسانی که سال‌ها و سال‌ها در کنار این فرد زندگی کرده بودند ... بهانه یک شخص است. اما انگار هرکس با دلیل خودش می‌آید. با دید خودش. با فکر خودش ... و من این را دوست دارم ... این روز متفاوت است به همین خاطر ... برای اینکه به یک بهانه جمع شوی؛ اما هرکس بتواند آخرش با خودش چیزی بردارد و برود ...

 

تک تک افراد این جمع آنقدر سرشلوغ هستند که به این راحتی‌ها نتوان در یک ساعت مشترک دور هم جمعشان کرد. چندین بار مکان و ساعت قرار جابجا می‌شود. آخرش هم دو نفر که دوست داشتی و دوست داشتند حتما حضور داشته باشند؛ می‌گویند که نمی‌توانند بیایند. اما یک معجزه رخ می‌دهد و می‌آیند. مثل هر سال ... هر سال این موقع‌های سال منتظر یک معجزه‌ای و این بار هم بخشی از معجزه رخ می‌دهد ...

 

کم کم دور هم جمع می‌شوند ... شوخی‌ها و کل کل‌ها همه را به وجد آورده است ...

 

امسال خیلی اتفاقی چند رخداد، موازی برنامه‌مان شده است... تولد یک دوست ... و خداحافظی یک دوست دیگر برای رفتن به جای دیگری در این دنیا ...

 

هر سال عادت داریم سوالی بپرسیم و همه جواب بدهند ... سوال اول پرسیده می‌شود ... چهره‌ها فکور می‌شود ... بعضی‌ها دوست دارند افکارشان را بگویند و بعضی‌ها نه ... مهم این نیست که همه حرفی بزنند. مهم این است که فکر کنند. چیزی که شاید تابحال به آن فکر نکرده‌اند ... سوال این است: "آن چه چیزی است که فقط فقط مادرتان به شما می‌دهد و اگر نباشد دیگر کسی نیست که آن کار را برایتان انجام دهد؟" ...

 

سوال دوم هم پرسیده می‌شود: "یک خاطره بامزه یا خنده‌دار با مادرتان بگویید؟ یا خاطره‌ای که هر بار یادش می‌افتید بی اختیار لبخند می‌زنید؟" ... باز هم هر کس چیزی می‌گوید و بعضی‌ها فکر می‌کنند و حرفی نمی‌زنند ... باز هم این مهم نیست که همه حرف بزنند. این مهم است که همه به این موضوع فکر کنند ...

 

در بین پاسخ این سوال‌ها یک نفر می‌گوید: من مامانم را خیلی دوست دارم، ولی مادربزرگم .... حرفش که تمام می‌شود آن یکی فرصت می‌خواهد تا حرفی بزند. می‌گوید: "هیچ وقت از واژه‌های سلبی مثل ولی، اما و ...  استفاده نکنیم. بهتر بود می‌گفتی: من مامانم را خیلی دوست دارم و مادربزرگم ..."

نکته‌ای که می‌گوید چقدر به دلم می‌نشیند. با شناختی که ازش دارم می‌دانم که عالم بی عمل نیست. خودش انجام می‌‌دهد که حالا به ما هم تذکر می‌دهد. به خاطر همین چیزهایش است که اینقدر برایم عزیز است ... سال‌ها است که از او می‌آموزم و خوشحالم که این آموختن دو طرفه است ...

 

...

 

ساعت نزدیک‌های 10 شب است که قدم زنان در کوچه‌های تاریک و روشن محله به طرف خانه می‌روی. موسیقی ... باز هم مغزت موسیقی می‌خواهد. اما این بار نوعش متفاوت است. این بار فقط و فقط دلت آهنگی مثل Amen را می‌خواهد. چه تفاوتی! ... مغزت صبح اصلا تحمل اینجور آهنگ‌ها را نداشت ... راه می‌روی ... نه جایی روی زمین ... انگار جایی وسط‌های آسمان ... و دلت می‌خواهد این راه‌ها تا ابد ادامه داشت ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 
تولد ۵۲ سالگی‌ات رسید ... تولدت مبارک ... تولد آن سال اول افتاده بود روی روز مادر و تولد امسالت افتاده است شب روز پدر!! ... سومین سال است که تولد می‌گیرم و هنوز که هنوز است به غیر از تعدادی از دوست و آشناها کس دیگری شیوه من را دوست ندارد و هم پای من نیست ... اتفاقات حاشیه‌ای تولد امسالت کمی عجیب و غریب و دور از انتظار بود. ظرف همین یکی دو روز فهمیدم که دو تا از بچه‌ها دارند می‌روند ... قرار بود مهمانی داشته باشم با حال و هوای خودم، اما حالا به جایش ۶ مهمان دارم با حال و هوایی دیگر ... قرار بود خانه نباشم و پیش خودم باشم؛ اما خانه‌ام و پیش دیگران ... اما یک اتفاق که باید می‌افتاد افتاد ... هدیه‌ روز تولدت آماده است ... از یک دوست که زحمتش را کشیده متشکرم. مثل بقیه هوایش را داشته باش ...

یک چیزی خیلی خنده‌دار است ... همه این حرف‌ها را خودت می‌دانی ... حتی آن جمله‌هایی که در مغزم می‌آیند ولی روی صفحه نوشته نمی‌شوند را ... انگار بیشتر با خودم حرف می‌زنم و برای دل خودم ... مثل آن فنجان قرمزهای هیجان انگیز که سال اول برای تولدت و برای روز مادر برایت خریدم ... فکر می‌کنم بیشتر برای خودم خریده بودم ... برای این مطلب می‌خواستم عکس انتخاب کنم. عکسی به عنوان هدیه. هم تو گل‌ها را دوست داری و هم من ... اما خنده‌دارش این است که رفته‌ام سراغ گلی که خودم خیلی دوستش دارم ... خودت میدانی که این گل چقدر به من آرامش می‌دهد ...

زنبق

باز هم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت   توسط safzav 

 

این متن را خیلی پیش‌تر نوشته بودم:

 

!. تولدش است. 16 ساله می‌شود. دوستان قدیم و جدید مدرسه ایش را دعوت کرده است. روز قبل‌ترش تولدی با یک ناهار شاهانه داشته است و روز قبل‌ترش مهمان مادربزرگش بوده است. شده است مثل عروسی‌های شمالی‌ها! انگار یک هفته بساط مهمانی و شادی برپاست!

 

!!. خانه پر از "تینیجر" است! "اگر مُردم من را حلال کنید!" ظهر این اس ام اس را وقتی که هنوز گروه "تینیجرها" گرم نشده‌اند و تازه اول شیطنت‌هایشان است برای دو دوست می‌فرستم. یادم می‌آید تقریبا هر سال چنین اس ام اسی فرستاده‌ام. اما امسال اولین باری است که به این قوم مغول جماعت، "تینیجرها" می‌گویم. دفعات قبل این قوم مغول بچه بوده‌اند. پسرک‌های پر شر و شوری که هر سال بزرگ و بزرگ‌تر شدند ... این را علاوه بر قد و قواره‌شان از مدل موها و نوع لباس پوشیدنشان هم می‌شود فهمید ...

 

!!!. "تینیجر" جماعت، آن هم از نوع پسرش! سر و کله زدن با این بخش از جامعه فوق العاده است. کله‌شق‌هایی که میان حال و آینده نامعلومشان گم شده‌اند! با همه چیز سر جنگ دارند و اعصاب همه اطرافیانشان را چرخ می‌کنند!! اما من سر و کله زدن با آنها را دوست دارم. احساس جوانی می‌کنم! هر چند که از نظر آنها من یک دخترم! یک خواهر بزرگ‌تر که با آنها فرق دارم ... و از نظر آنها پیرم و متعلق به دنیایی دیگر!

 

!!!!. 10 نفری می‌شوند. همه‌شان در اتاق کوچکی چپیده‌اند که با آن همه وسایل، دو نفر هم به زور در آن جا می‌شوند. صدای موسیقی بالا می‌رود: "تهران شهری که ... خدا پاشو! پاشو! باهات حرف دارم! ..." دسته‌جمعی و بلند با آن همخوانی می‌کنند. ناگهان صدای موسیقی قطع می‌شود. اما آنها همچنان می‌خوانند. آنقدر خوب می‌خوانند که لازم نیست خواننده اصلی خودش را دیگر خسته کند! ... من این سمت خانه‌ام، میان کارهای عقب افتاده و نیفتاده‌ام ... به من هم خوش می‌گذرد ... از خوشیشان می‌خندم ...

 

!!!!!. یکی از خاله‌هایش کیکش را که می‌خورد می‌گوید: "خیلی خوشمزه بود! حتما امسال سال خیلی خوبی برات میشه!" جواب می‌دهد: "فکر نمی‌کنم! سال‌های قبل کیکش از این هم خوشمزه‌تر بود، ولی اتفاق خاصی نیفتاد!"

چقدر این نسل ناامیدند!  این را از نوشته‌ها و شعرهایشان خوب می‌شود فهمید. از هر 3-4 دوچرخه‌ای که می‌خرم؛ حداکثر 2 شعر با آن مفهوم‌هایی که من دوست دارم پیدا می‌کنم. همه‌اش ناامیدند. همه‌اش از سیاهی‌ها و سکوت‌ها و تنهایی‌ها حرف می‌زنند ...

یکی از دوستانم که معلم همین "تینیجرها" است می‌گوید به خاطر این است که این‌ها بی دغدغه بزرگ شده‌اند. نه بچه انقلابند، نه بچه جنگ ...

نمی‌دانم ... انگار گم شده‌اند ... من فکر می‌کنم هویت این‌ها را کشته‌اند. تمام گذشته‌شان را نفی کرده‌اند. چیزی ندارند که خودشان را با آن تعریف کنند. دلیل گم شدنشان همین است ...

 

!!!!!!. مدیرشان می‌گوید: "سال دوم دبیرستان خیلی مهم است. بیشتر سوال‌های کنکور از همین سال است. به همین خاطر امسال دیگر با بچه‌ها شوخی نداریم. سفت و سخت می‌گیریم! ..."

می‌گویم: "حرفتان قبول! فقط یک سوال داشتم ... دانشجویی که بلد نباشد چطور با مشکلاتش روبرو شود و گلیمش را از آب بیرون بکشد ... دانشجویی که لجباز باشد ... دانشجویی که نفهمیده باشد جایش در این دنیا کجاست ... دانشجویی که نتواند از داشته‌هایش لذت ببرد و مرتب در حسرت نداشته‌هایش باشد ... دانشجویی که مغزش کار نکند ... به چه درد این مملکت می‌خورد؟ درد کجای این مملکت را دوا خواهد کرد؟"

مدیرشان حرف من را نمی‌فهمد یا می‌فهمد و سایه سنگین مد تست و کنکور نمی‌گذارد به آن فکر کند ...

 

!!!!!!!. 7 سال دیگر من 30 سالم می‌شود و او 23 سالش. یعنی سنی که من الان هستم. آن موقع من چه کار می‌کنم؟ او چه کار می‌کند؟ آن موقع در مغز من و او چه می‌گذرد؟ ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. سفری که اولش سخت باشد و اعصاب آدم را خرد کند و آخرش با خوبی و خوشی تمام شود را ترجیح می‌دهم به سفری که با خوبی و خوشی و تصور خوش آغاز شود و آخرش با ناراحتی تمام شود ... خوشحالم که آدم سختی‌ها و ناراحتی‌ها زود از یادش می رود ...

!!. هر دویمان به سمت پریزهای برق سالن انتظار راه آهن می‌رویم برای شارژ گوشی‌هایمان. من آلرژی‌ام عود کرده و بدجور شیر بینی‌ام شل شده است!! حواسم نیست که سیگار دستش است. تا فین فین من را می‌بیند سریع می‌گوید: "دودش اذیتتان می کند؟" و می رود و خیلی دورتر از من بر روی صندلی‌ای می‌نشیند. سیگار کشیدنش را دوست ندارم؛ اما به خاطر شعورش و اینکه می‌فهمد دود سیگارش آزاردهنده است و باید رعایت کند از او تشکر می‌کنم.

!!!. باید کار کرد، اما نه هر کاری! باید از کار لذت برد. آسانی کاری که می‌کنی مهم نیست. مهم این است که کارت با تمام سختی‌هایش به تو انرژی بدهد ... اما اگر روزی کارت بیشتر از آنکه به تو انرژی بدهد از تو می‌گرفت و فرسوده‌ات می‌کرد؛ باید رهایش کنی ...اما موضوع به همین سادگی‌ها نیست. گاهی اوقات رها کردن سخت است. می‌شوی مثل مادری که به خاطر بچه‌هایش زندگی با پدر بچه‌ها را تاب می‌آورد. هیچ رشته‌ای نیست که مستقیم این زن را به آن مرد وصل کند. همه رشته‌ها بریده‌اند و فقط مانده‌اند بچه‌ها ... بچه‌ها در کار، تعلق خاطرها هستند یا روابط دوستانه یا تعهدهای اخلاقی یا نیاز مالی ... خیلی بد است که به اینجا برسی ... نمی‌دانم این طناب چقدر سفت است؟ به کجا باید برسد که آن مادر قید بچه‌ها را هم بزند و دست‌هایش را از گرفتن طناب آن‌ها هم آزاد کند؟ ...

 !!!!. گاهی وقت‌ها دیدن یک آدم تو را می‌برد به چنیدن سال قبل ... گاهی وقت‌ها یک شباهت جرقه‌ای می‌شود برای باز شدن فایل‌های قدیمی آرشیو شده مغزت ... فایل‌هایی که پر از تصویر و حرف و آدمند ... فایل‌هایی که اگر محتویاتشان شادی بخش باشند وجودت را پر می‌کنند از دلتنگی‌ها ...

دوست دارم درباره‌اش حرف بزنم. یعنی بیشتر دوست دارم درباره‌اش بنویسم. دوست دارم محتویات این فایل‌های باز شده را روی کاغذ بیاورم. راستش آورده‌ام. اما اشکال کار اینجا است که به جز تعداد محدودی کس دیگری آنچنان حرف‌هایم را نمی‌فهمد. لیلا دلم می‌‌خواهد متنم را برای تو بخوانم. متاسفانه اینجا جایش نیست. هم طولانی است و هم کسی نمی‌فهمدش ... تو احتمالا تنها کسی هستی که حرف‌هایم را می‌فهمی ...

!!!!!. گفته بودم هر بار من از این تهران خارج می‌شوم اتفاق جدیدی می‌افتد! حالا این بار بازار برخورد با "مدل موهای منحرف" داغ شده است!! عبارت "مدل موی منحرف" شده است دستاویز خنده‌مان! طنز تلخی است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت   توسط safzav  |