تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

 

آموزشگر طرح آموزشی "زباله و بازیافت" برای مقطع دبستان هستم. این طرح را مرکز مشارکت‌های زیست‌محیطی منطقه 7 و اداره بازیافت منطقه 7 با هم انجام می‌دهند. قرار است در کنار سطل‌های آبی رنگ "کاغذ زباله نیست" که به مدارس تحویل داده می‌شود؛ آموزش هم بدهیم تا موفقیت طرح بیشتر تضمین شود.

 

هر هفته یک مدرسه می‌رویم. روش‌های آموزشی که طراحی کرده‌ایم بسیار متنوع است و دانش ‌آموزان کلاس یک ساعته ما را دوست دارند. هدفمان این است با بازی، نمایش و تابلوهای آموزشی حداقل دو چیز را برایشان جا بیندازیم:

!. انواع زباله (تر، خشک و خطرناک) را بشناسند و بتوانند درست تفکیک کنند.

!!. بایستی زباله‌ها را از مبدا کم کرد.

 

مطالب را کاربردی برای سن و سال خودشان به آنها یاد می‌دهیم و برای آنکه بتوانند پدر و مادرها را در خانه سیخ بزنند که این کارها را انجام دهند.

 

نمایش‌هایمان را خیلی دوست دارند و همین طور بازیمان را. صدای خنده‌هایشان هنوز در گوشم است و صدای خنده‌های خودم هم! به عنوان یک معلم فرصت بسیار شگفت انگیز و منحصر به فردی است که بتوانی سر کلاس درس بدهی و در عین حال پا به پای شاگردانت در حال خوش گذراندن و کیف کردن باشی.

 

یکی از هفته‌ها به دلیل مسافرت من نتوانستم با تیم آموزشگرها بروم. مطلبی که می‌گویم را همکارانم  هفته بعد برایم تعریف کردند. به یک مدرسه پسرانه رفته بودند که معلم کلاس سومشان آقایی که متاسفانه نامش را نمی‌دانم بوده است. گویا بر روی دیوار کلاس این بچه‌ها یک نامه قاب کرده بوده، نامه‌ای از رفتگر محله. گویا چند وقت پیش به تشویق معلم کلاس دانش‌آموزان نامه‌ای برای رفتگر محله می‌نویسند و از او بابت زحماتی که می‌کشد تشکر می‌کنند. رفتگر محله هم پاسخشان را می‌دهد و در نامه‌اش می‌نویسد که از آن‌ها خیلی متشکر است؛ چون دخترش تا قبل از دیدن نامه بچه‌ها، مرتب به پدرش می‌گفته است این چه شغلی است که تو داری؟ بچه‌ها در مدرسه من را مسخره می‌کنند و حالا با دیدن نامه دانش آموزان این کلاس فهمیده است که شغل پدرش خیلی مهم است و از اینکه پدرش چنین شغلی دارد خوشحال است و به پدرش افتخار می‌کند.

 

هنوز که هنوز است حس بسیار خوبی که از شنیدن کار این معلم در آن روز به من دست داد، در من زنده زنده است. من به رشد درخت زیبایی از تخمی که این معلم با کارهایش در طی یک سال در ذهن دانش آموزانش کاشته است، بسیار امیدوارم. 

من به دلیل "معلم سیار" بودنم مدارس زیادی را دیده‌ام و می‌بینم. چیزی که تا امروز به آن رسیده‌ام این است که دانش آموزان، بخصوص دانش‌آموزان دبستانی، آینه تمام نمای معلمشان هستند. کلاسی که معلم‌شان غیرمنطقی و پرخاشگر است، شاگردانش هم درست همین طورند و کلاسی که معلمی منطقی و آرام دارد؛ بچه‌ها هم آرامند. کلاسی که معلم خوش فکر است، بچه‌ها هم مغزهایشان کار می‌افتد و کلاسی که یک معلم سرکوبگر دارد، دانش‌آموزانی خمود و کلاسیک شده دارد.

 

در سال تحصیلی جدید می‌خواهم ایده این معلم را در کلاس‌هایم امتحان کنم. حق کپی رایتش همیشه در ذهنم محفوظ است. اگر روزی ببینمش حتما بابت این فکر زیبا به او تبریک خواهم گفت و تشکر خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

این روزها خبر ورود یک پلنگ به روستا، زخمی شدن چند نفر و کشته شدن پلنگ مذکور مهم ترین و پر رنگ ترین خبر زیست محیطی بود که آه از نهاد همه برآورد! و البته همه می دانیم که تنها بخش کوچکی از جامعه ما آنطور که جماعت محیط زیستی به موضوع نگاه می کنند این واقعه را تفسیر می کنند. از نظر درصد بالایی از جامعه، این پلنگ است که وحشی است و باید کشته شود و این پلنگ است که به حریم امن و محترم انسان ها تجاوز کرده است.

 

در سال گذشته و سال قبل تر از آن نیز خبرهای مشابهی از کشتن حیوانات به گوشمان رسید. یک بار خرسی در خوابگاه دانشجویی در تبریز و یک بار دیگر خرسی دیگر در دامغان به علت نزدیک شدن به شهر کشته شدند و یک بار دیگر هم خبر کشتن گرازها را در اردبیل شنیدیم. متاسفانه این خبرها بخشی از خبرهای کشتار حیوانات در ایران است که به صورت رسمی منتشر می شود. کسانی که در حوزه حیات وحش فعالیت می کنند هر ساله خبرهای کشتار زیادی را می شنوند که توسط هیچ منبع رسمی اطلاع رسانی نمی شود.

 

در بهار سال گذشته بعد از کشته شدن دومین خرس در دامغان به صرافت افتادم تا مطلبی بنویسم در ارتباط با قوانین کنترل حیوانات بزرگ جثه ای که وارد حریم های خود ساخته انسان ها می شوند. در گیر و دار جستجوی مطلب، به پژوهش یکی از دانشجویان ارشد دانشگاهمان به نام خانم زهرا مشایخی برخوردم که دقیقا در ارتباط با همین موضوع و در ارتباط با خرس سیاه در آمریکا بود. همان چیزی بود که دنبالش بودم. خوشبختانه فرد دیگری قبل از من انجامش داده بود! مطلب را با کمک مژگان در اعتماد ملی چاپ کردیم.  شنیدن خبر کشته شدن پلنگ در اردبیل من را دوباره به یاد آن مطلب انداخت. فکر می‌کنم خواندنش جالب باشد و فکر می کنم دیدگاهی که در پشت این قوانین است به ما کمک خواهد کرد؛ البته اگر بخواهیم آن را در پیش بگیریم.

متاسفانه آرشیو اعتماد ملی مشکل دارد و مطلب را پیدا نمی کنم، به همین خاطر بخشی از مطلب را در اینجا می آورم:

 

"مطابق با بخش هاي 1801، 4181، 1/4181 قانون شکار و صيد کاليفرنيا اگر واقعه اي مبني بر حمله و خسارت خرس گزارش شود، نوع و سطح پاسخ پرسنل منطقه اي متناسب با واقعه گزارش شده مي‌باشد. البته ابتدا کارمندي از سازمان شکار و صيد بايد در محل حاضر شده و صحت شکايت صورت گرفته را تأييد کند. مجوز جبران خسارت در شرايطي خاص و فقط براي شخص آسيب ديده صادر مي شود و فقط خود شخص مسئول کشتن خرس سياه است؛ اما خرس سياهي که سلامت و امنيت عمومي را به خطر انداخته فوراً توسط مأمور امنيت عمومي کشته مي شود. در برخي موارد هم مصلحت در اين ديده مي‌شود که خرس آسيب رسان را به زيستگاهي مناسب منتقل کنند.

 

سياست ايالتي کاليفرنيا در مورد جمعيت خرس سياه در سراسر ايالت براي پاسخ به وقايع و حوادث گزارش شده خرس سياه مراحلي را در نظر گرفته است:

 

  • خرس سياه در يک منطقه جمعيتي سرگردان است و نمي تواند به زيستگاه اصلي اش برگردد. در اين موارد حذف عوامل گيج کننده خرس کافي است تا خرس به زيستگاهش برگردد.
  • خرس به انسان ها خو گرفته و ممکن است در آينده به يک حيوان مزاحم تبديل شود. در اين موارد تمهيدات اصلاحي مناسب و منطقي نظير تميز کردن مناطق، حذف آشغال ها و ديگر مواد غذايي جذب کننده ، حصارکشي الکتريکي و حصارکشي محل اردوگاهها پيشنهاد مي شود.
  • خرس سياه باعث آسيب جدي به ساکنان، ساختمان ها، وسايل نقليه و کندوهاي عسل شده است و يا يک خرس آسيب رسان مکرر شده است. اگر با وجود اجراي تمهيدات پيشگيري کننده باز هم خرس آسيب وارد کرد در اين صورت براي شخص متضرر يک مجوز جبران خسارت صادر مي شود.

 

جابجايي و انتقال خرس تابع قوانين خاصي است و اين انتقال بايد به ميزان حداقل 20 مايل و حداکثر 75 مايل از مکان اوليه به دام انداختن حيوان باشد. جابجايي در موقعيت هاي منحصر به فرد و با مجوز قبلي و تنها توسط پرسنل سازمان بايد صورت گيرد. خرسهاي به دام افتاده قبل از رها شدن مجدد در طبيعت بايد نشاندار شوند.

 

در اين سياست ايالتي همچنين براي توله خرسهايي که بعد از کشته شدن والدين شان در طبيعت يافت مي شوند نيز تمهيداتي درنظر گرفته شده است. اين توله ها را به روش مناسبي مي گيرند به آزمايشگاه پژوهش هاي حيات وحش منتقل مي کنند، به آنها غذا و آب مناسب مي دهند، نشاندار می‌شوند و دوباره بعد از مدتي که به توانايي لازم رسيدند به طبيعت بر مي گردانند.

 

براي تنوير افکار عمومي و آشنايي مردم با اکولوژي و بيولوژي خرس سياه، در سال 1996 بروشوري تحت عنوان "زندگي با خرس هاي سياه کاليفرنيا" توسط دپارتمان شکار و صيد تهيه شده و در اختيار مردم قرار گرفته است. اين بروشور، اطلاعات اساسي و پايه در مورد اکولوژي خرس سياه فراهم مي کند و پيشنهادات مفيدي در  مورد چگونگي اجتناب از برخوردهاي ناخواسته با خرس ها مي دهد.

 

همچنين در محل اردوگاهها و اماکن تفريحي پيشنهاد شده که از سطل زباله هاي ضد خرس استفاده شود تا از امکان جذب شدن خرس به اين اماکن جلوگيري شود."

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

دارم  برایشان از فرق ببر و گربه‌های اهلی می‌گویم. از این فرقشان که با اینکه با هم پسر عمو هستند، اما گربه‌های اهلی هیچ از آب خوششان نمی‌آید؛ اما در عوض ببرها عاشق آب بازی هستند ...

 

نامش کیمیا است و کلاس دوم دبستان را تازه تمام کرده است. دستش را بلند می‌کند. بسیار آرام و سر صبر حرف می‌زند. می‌گوید: "من میدونم چرا گربه‌های توی خیابون و ببرها با هم فرق دارن. چون گربه‌های توی خیابون کوچیکن و اگر برن تو آب نمیتونن خوب شنا کنن و ممکنه خفه بشن و چون کوچیکن حیوونای دیگه توی آب ممکنه بهشون حمله کنن، مثل کرودیل‌ها! اما ببرها بزرگن و قوی. به خاطر همین اگر برن توی آب هیچ حیوونی نمیتونه اذیتشون کنه. برای همینه که ببرها شنا دوست دارن، ولی گربه‌های توی خیابون نه!" ...

هر چقدر جلوتر می‌رود بیشتر شگفت زده می‌شوم. راست می‌گوید! شاید از همان اول دلیل در پیش گرفتن این سیر تکاملی متفاوت توسط این دو گونه یک چیزی در همین مایه‌ها بوده است. اطلاعات کافی ندارم؛ اما مطلبی که این دختر گفت فوق‌العاده است. مطلبی که هیچ وقت به آن فکر نکرده بودم ...

 

-----

پ.ن ۱: شاگردانم سه‌شنبه‌ها روز بازدیدشان است. امروز برای بازدید به باغ گیاهشناسی سازمان جنگل‌ها و مراتع بردیمشان. خیلی خوب بود و پر بود از اتفاقات و لحظه‌های جالب و قابل صحبت کردن. درباره اش در آینده خواهم نوشت؛ اما گفتم اینجا از کمک‌های مهندس درویش برای هماهنگ شدن بازدید امروز تشکر کنم. بسیار ممنون

 

پ.ن ۲: این جلسه بحث عزیز ارائه داده شد! اگر تنبلی نکنم و مشمول مرور زمان نشود مطالب ساده و کوتاهی در ارتباط با این موضوع در اینجا خواهم نوشت. فکر می‌کنم جالب باشد و تقریبا مطمئنم کسی تابحال در ایران از این حرف‌ها جایی نزده و ننوشته است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

فراخوان برگزاری اولین برنامه "روز یوزپلنگ ایرانی"

 

یوزپلنگ

 

انجمن يوزپلنگ ايراني تصميم به انتخاب يک روز در سال با عنوان "روز حفاظت از يوزپلنگ ايراني" گرفته است تا دوستداران حفظ محيط زيست اين مرز و بوم با انجام فعاليت هاي نمادين و معرفي يوزپلنگ، سعي در حفظ اين گربه سان در حال انقراض بنمايند.

 

سالروز حادثه بافق به عنوان مناسب ترين زمان ممکن براي اين رویداد انتخاب شده است.  در نهم شهريور  سال 1373 يک يوز ماده که به همراه سه توله اش براي خوردن آب به نزديكي شهر بافق آمده بودند مورد حمله چند کودک با چوب و سنگ قرار گرفتند. در اين ماجرا دو توله يوز کشته شدند، ماده يوز زخمي فرار کرد و تنها يک توله توسط محيط بانان نجات يافت که با نام ماريتا تا سال 1382 در پارک پرديسان تهران زندگی می کرد.

 

شعار منتخب امسال براي اين روز این است

                                     "چند ايراني يوزپلنگ را  می‌شناسند؟"

 

انجمن یوزپلنگ ایرانی در خبر منتشر شده خود از تمام علاقمندان به حيات وحش و فعالان محيط زيست دعوت کرده است تا در اين روز به فراخور علاقه و توانايي خود فعاليت نماديني را برای آگاه سازی عموم در مورد يوزپلنگ انجام دهند. تعدادی از فعاليت های پيشنهادی انجمن نیز عبارتند از: 

  • برگزاري مسابقات ورزشي نمادين با هدف آشنايي عموم مردم با يوزپلنگ
  • نمايش فيلم يا تئاتر هاي مرتبط.
  • تهيه و توزيع بروشور.
  • برگزاري تور بازديد از زيستگاه يوزپلنگ.
  • برگزاري مسابقه نقاشي و انشا با موضوع يوزپلنگ.
  • چاپ مطلب در روزنامه ها و نشريات محلي.
  • معرفي يوزپلنگ و خصوصيات آن در اجتماعات (دانشگاه، محل کار، خانواده و ... ).
  • توليد کار دستي با موضوع يوزپلنگ.
  • توليد محصولات با موضوع يا نشان يوزپلنگ.

 برای اطلاعات بیشتر و آگاهی از راه های تماس با مسئولین این برنامه به اصل خبر مراجعه نمایید.

لطفا شما هم در اطلاع رسانی برگزاری این روز کمک کنید.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. اسمش زهرا است. اول دبستان را تازه تمام کرده است. صورت زیبا و دوست داشتنی دارد ... سر کلاس نرفته است. پیش من می آید. بغض کرده است ... صبح با مادرش آمده است مدرسه و کیفش پیش مادر جا مانده. نگران است. می گوید تمام وسایل کلاس های امروزش داخل کیفش است ...

می گویم: "نگران نباش!" ... "نگران نباش! مادرت وقتی متوجه کیف بشه حتما بر می‌گرده" ...  "نگران نباش! مادرها حواسشون به همه چیز هست" ...

طولی نمی کشد که مادرش کیف در دست می آید و زهرا خندان به سر کلاسش می‌رود ... و من در این راهروی خالی ایستاده ام و جمله‌ام مرتب در مغزم تکرار می‌شود: "مادرها حواسشون به همه چیز هست" ... "مادرها حواسشون به همه چیز هست" ... "مادرها حواسشون به همه چیز هست" ...

و بغضی که از گلوی زهرا مهمان گلوی من می شود ...

!!. اینجا این نوشته را می خوانم:

    

مامان­ها آرامش بخش­اند

     حتی اگه صداشون رو فقط از پشت تلفن بشنوی

     حتی اگه بهت فقط اس­ام­اس بزنن

     حتی اگه فقط یاد یکی از عادتا یا کاراش بیافتی

     مامان­ها شادی بخش­اند

     مامان­ها می­تونن تمام بار هستی رو بدوش بکشن

     مامان­ها...

 و من یک جمله بهش اضافه می کنم ...

    حتی اگه فقط خوابشون رو ببینی

!!!. کادوی تولدت دارد آماده می شود ... کمتر از 20 روز دیگر مانده ... هنوز جایی که بتوانم مهمانی تولد امسالت را بگیرم پیدا نکرده ام ... دلم یک خانه می خواهد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت   توسط safzav 

 

دارم برایشان توضیح می‌دهم که ببر مازندران در جنگل های شمال ایران از بین رفته است ...

دستش را بلند می‌کند و می‌پرسد: "از کجا معلوم؟ شاید از بین نرفته. شاید ما دیگه نتونستیم ببینیمش!" ... نامش سارا است و کلاس اول دبستان را تازه تمام کرده است ...

سوالش شگفت زده‌ام کرده است و هوشمندی‌اش را دوست دارم. اگر سن و سالش بیشتر بود باید برایش استانداردهای جهانی مراحل اعلام انقراض یک گونه را توضیح می‌دادم و اعتراف می‌کردم که تا حدودی حق دارد. باید کلمات را با دقت‌تر به کار برد ...

می‌گویم: "درست مثل دکترها که کارشون خوب کردن آدم‌ها است، بعضی آدم‌ها هم هستن که کارشون تحقیق روی حیواناته و اون ها بعد از چندین سال تحقیق گفتن که دیگه ببر مازندران ندیدن!" ...

می‌گوید: "خوب شاید رفته است آن طرف تر! به همین خاطر ندیده‌اندش ..."

می‌گویم: "یادته گفتیم تو جنگل زندگی می‌کرده؟ پس نمی تونسته بره اون طرف تر! چون دیگه جنگلی نیست!"

بلافاصله می‌گوید: "خوب شاید رفته جای دیگه! چه میدونم ... رفته آفریقا شاید! مگه اونجا جای سرسبز و جنگل نداره؟!!" ...

منتظر پاسخ من است و من شگفت زده ام از این همه هوشمندی ... سوالش کلید بحث‌های علم اکولوژی در تمام طول تاریخ است. چند دانشجوی محیط زیست، زیست شناسی، یا حتی چند ساکن کره زمین در ذهنشان چنین سوال‌هایی وجود دارد و به دانستن و فهمیدن چنین چیزهایی اهمیت می‌دهند؟؟؟! ...

دلم می خواهد بحثمان را ادامه بدهم و ببینم سوالاتش را تا کجا پیش می‌برد. اما بقیه شاگردان کلاس چه؟! بقیه کلاس کم کم دارد از کنترلم خارج می‌شود. به همین خاطر یک پاسخ کوتاه می‌دهم و فعلا بحثمان را تمام می‌کنم ...

می‌گویم: "چرا جای سرسبز و جنگل هست! ولی جنگل‌هایش با جنگل‌های اینجا فرق دارند. برای همین ببرها آنجا نیستند."

 

کلاس تمام می‌شود و من می‌مانم و پرسش‌هایی که در مغزم تکان تکان می‌خورند ... مغز هوشمند و پرسشگر سارا و ساراها چند سال دیگر در این سیستم آموزشی دوام می‌آورد؟ تجربه به من ثابت کرده که در سن راهنمایی بیشترش را از دست داده‌اند و در دبیرستان تقریبا دیگر هیچ چیزی ندارند!! ... باید فرصت بیشتری برای سارا بگذارم و کمکش کنم پاسخ سوالاتش را پیدا کند؛ اما با این وقت کم و این تعداد دانش آموز تقریبا مجبوری یک نسخه‌برای کل کلاس بپیچی ...

 

کلاس تمام می‌شود و من می‌مانم و عذاب وجدانی که در مغزم تکان تکان می‌خورد ... نکند من هم یکی از آن معلم‌هایی باشم که به کور شدن روحیه پرسشگر سارا کمک کرده‌ام؟؟! نکند من هم یکی از آن معلم‌هایی باشم  که این همه از کارهایشان می‌نالم و بهشان ایراد می‌گیرم؟ ...

 

-----

پ.ن 1: سفرمان کنسل شد! (یعنی در اصل عقب افتاد. چون ما رویمان کم نمی‌شود!!) از دیروز هرکس را می‌بینم می‌پرسم: "تو بودی دعا کردی سفر ما کنسل بشه؟؟!!" تا الان که همه تکذیب کرده‌اند البته!!

راستی! هنوز استاد راهنمایم مانده! فکر می‌کنم کار کار همین استادم بوده و امید داشته من مغزم سرجایش بیاید!!

دلیل کنسل شدنش اتفاق خوبی نبود؛ اما کلی خیال همه را بابت کارهای عقب افتاده‌شان راحت کرد ...

 

پ.ن 2: هم میهن توقیف شد و صفورا ماند و حوضش! ... تازه دوباره داشت آن حس‌های روزنامه خوانی‌های زمان شرق سابقی‌ام زنده میشد ... اینکه روزنامه‌ای باشد که خواندنش طول بکشد ...

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

بازی آرزو در دبستان دخترانه نرگس- تیر 86

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت   توسط safzav 

 

!. چند سوژه مدت ها معطل مانده دارم که فرصت نمی کنم پر و بالشان بدهم ... کی فرصت می شود؟؟!! ... نمی دانم!

!!. جلسه بحثم با موضوع "مرور تجربه های جهانی در زمینه تدوین استراتژی آموزش محیط زیست" را هفته آینده ارائه می دهم. تاریخش به احتمال زیاد سه شنبه ۱۹ تیر ماه، ساعت ۱۳:۳۰ خواهد بود. اگر کسی به این موضوع علاقمند است و می خواهد بیاید به من خبرش را بدهد.

این جلسه بحث یکی از پایه های زندگی کاری و مطالعاتی من در آینده است. همیشه از اینکه پله های کاری ام را خودم بسازم لذت برده ام و از انرژی سرشارم می کند ...

!!!. این روزها به نتیجه رسیده ام که خیلی رو دارم!

فردا به یک سفر ۴ روزه می روم که هنوز وسایلش را کامل آماده نکرده ام. صبحی که خسته و کوفته به تهران می رسم، سه ساعت بعدش در مدرسه کلاس دارم و باید با ۲۰ دانش آموز کلاس اول دبستانی سر و کله بزنم و این یعنی که باید مغزم زنده زنده باشد! طرح درسم و ملزوماتش هنوز کامل نشده است و کلی کار دارد. دو روز قبل هم که معلوم شد ارائه جلسه بحثم هفته آینده است، عزمم برای رفتن به این سفر جزم تر شد! بین این همه قاطی بودن کارها، روز مادر و کادو خریدن ها هم خودش ماجرای دیگری است. ۳ نوع کادوی مختلف، چی؟ از کجا؟ ...

با تمام این ها من سفر را می روم!  ... و وبلاگ هم می نویسم!!!! ... حتی تئاتر هم می روم!!! ...

!!!!. برایش نگرانم ... می گوید: "نگران نباش! درست میشه" ... چقدر این جمله آشنا است. انگار بارها آن را برای دیگران گفته ام ... بلافاصله بعدش می گوید: "این جمله رو همیشه تو به من می گفتی" ... و لبخند می زند ... من هم لبخند می زنم ...

!!!!!. باید بنویسم. باید تجربه هایم در آموزش محیط زیست به سنین مختلف را مکتوب کنم. باید تفاوت ها را بنویسم. این تجربه ها باید مکتوب شوند برای استفاده خودم، برای استفاده دیگران، برای اینکه افراد دیگر بیایند تصحیح و یا کاملش کنند... باید بنویسم ... اما چرا نمی نویسم؟ چرا فرصت هایم را طوری تنظیم نمی کنم که زمانی برای این بخش کار هم داشته باشم. بخشی که شاید از اجرای خود آموزش هم مهم تر باشد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

زیارتگاه پیر چک چک - استان یزد

چقدر این حرف ها تازه اند ... و چقدر نیاز این روزهای ما ...

-----

پ.ن ۱: ممنون از سارا که در کامنت های مطلب قبل، من را یاد این عکس انداخت.

پ.ن ۲: به تاریخ مطلب قبلی که نگاه کردم اصلا باورم نمی شد! یک هفته بود که مطلبی ننوشته بودم و حتی متوجه این موضوع هم نشده بودم!! وقتی می گویم تابستان فصل به شدت شلوغی است باور کنید حرفم را ...

پ.ن ۳: دیروز با تعدادی از دوستانم کوه بودیم. چقدر صحنه هایی که نیاز به ثبت شدن داشتند و دوربینی که در کار نبود ... البته آنچنان ناراحت نیستم. انگار آن لحظه ها و آن صحنه های شگفت انگیز جایی بهتر از درون یک حافظه کامپیوتری، برای ثبت شدن پیدا کرده اند ...

پ.ن ۴: تابحال بالای یک قله معروف نبوده ام ... شدنی است؟! ... پایان این هفته معلوم می شود ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

همین دور و برهای این بار مهمان نوشته یکی از دوستان من است:

 

كرج – ميدان والفجر- ساعت 11 صبح

 

چراغ قرمز شد. ماشين ها ايستادند. به طرف ماكسيماي سياه رفت. كوچكتر از آن بود كه قدش به شيشه ماشين برسد. روي نوك پنجه ايستاد، دستش را بلند كرد و برگه هاي فال را به راننده نشان داد. دوربينم را از كوله پشتي در آوردم تا عكس بگيرم. راننده دستش را از شيشه ماشين بيرون آورد و خاكستر سيگارش را خالي كرد.

 

 

 

چراغ سبز شد. ماشين ها رفتند. دوربين را كه دستم ديد خنده كنان به طرفم آمد.

-         آقا از من يه عكس مي گيري؟

مي خنديد، خنده اي از جنس كودكان، مگر چند سالش بود؟

 كاغذ هاي فال را محكم در دست راستش گرفته بود. طوري ايستاده بود كه انگار اتفاق مهمي در زندگي اش در حال رخ دادن است.

-         حالا بخند.

-         خنديد و عكس را گرفتم.

 

 

 

صدايي از آن طرف خيابان.

-         آقا از من هم عكس مي گيري؟

و صدايي ديگر

- آقا از من .........

روي چمن ها نشستند. يكي تفنگ خيالي اش را به طرفم نشانه گرفت. يكي دست به سينه و مودبانه! يكي دست به شكم! با موهاي لختي كه در آفتاب برق ميزد، و لبخندي كه او را شبيه خرگوش ها مي كرد! و همان كودك اولي كه اينبار چهار زانو نشسته بود و پسركي كه دست كودك اولي را گرفته بود، با چهره اي نگران، مانند نگراني يك برادر بزرگتر.

 

 

 

 

صداي چيك دوربين را كه شنيدند،  به طرفم هجوم آوردند. با كنجكاوي به اطراف دوربينم نگاه   مي كردند، دنبال جايي مي گشتند كه بتوانند عكس ها را ببينند! نمي ديدند و از من ميخواستند.

-         آقا عكسا رو نشونمون ميدي؟

كاش دوربينم مي توانست عكس ها را همان لحظه ظاهر كند، يا حداقل ديجيتالي بود تا بتوانند عكس ها را ببينند.

گفتم: بايد فيلمش رو ظاهر كنم، هر وقت ظاهر شد براتون ميارم. كجا ميتونم پيداتون كنم؟

( چه سوال احمقانه اي)

 

پسرك خرگوشي! گفت: ما هميشه اينجاييم، هر وقت كه بياي.

امروز فيلم دوربينم را ظاهر كردم، اما نمي توانم عكس ها را به دستشان برسانم. غصه ام مي گيرد.

به عكس ها نگاه مي كنم. حتي نميدانم اسمشان چيست.

كاغذ هاي فالي كه در گوشه عكس روي چمن افتاده، توجه ام را جلب ميكند. دلم يك فال حافظ مي خواهد. در خوابگاه دنبال ديوان حافظ مي گردم. به زحمت يكي گير مي آورم و به صاحبش مي گويم براي من يك فال بگيرد.

....

نه هر درخت تحمل كند جفاي خزان

غلام همت سروم كه اين قدم دارد

ز سرّ غيب كس آگاه نيست، قصه مخوان

كدام محرم دل ره در اين حرم دارد

....

اميدوارم منتظرم نباشند و هر روز به اميد ديدن عكس ها به آنجا نيايند. اين فكر مثل خوره مغزم را مي خورد. گاهي چه ساده دلي را شاد مي كنيم و چه آسانتر آن را مي شكنيم.

 صداي پسرك خرگوشي در گوشم تكرار مي شود (( ما هميشه اينجاييم، هر وقت كه بياي)).

شايد روزي عكس ها را برايشان بردم. اميدوارم آنجا نباشند.

 

                                                                    محسن پوررمضاني

 

 -----

پ.ن: همین دور و برها - ۱

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

فوری ... فوری ...

یک شکم غریب و تنها به یک یا چند عدد شکم قبراق و سرحال که قِر و فِر ندارند و پایه خوردن همه نوع غذایی هستند نیاز مبرم و فوری دارد! از صاحبین شکم های داوطلب درخواست می‌شود، رزومه خود را برای نویسنده این متن در بخش کامنت‌های این وبلاگ بگذارند!!

 

در خانه ما غذاهایی که مورد توافق همه شکم‌های اعضای خانواده باشند بسیار بسیار انگشت شمارند. چون یکی قارچ نمی‌خورد، یکی مرغ و هر غذای مرغی شده‌ای را نمی‌خورد، یکی ماهی نمی‌خورد، یکی از نخود فرنگی فراری است، یکی در غذا گوشت تکه‌ای باشد نمی‌خورد، یکی دیگر اگر داخل غذا گوشت چرخ کرده باشد نمی‌خورد، یکی فلفل دلمه‌ای نمی‌خورد، یکی حالش از هر چه بادمجان و کدو است به هم می‌خورد، یکی از هر چی غذای تند فراری است، یکی دیگر استاد جدا کردن گوجه از هر نوع سالاد و غذاست، یکی دیگر سس سالاد با مایونز نمی‌خورد، یکی دیگر سس سالاد بدون مایونز نمی‌خورد، یکی دیگر اگر سبزی‌های آش بزرگ باشند سریع از خیر خوردن آن می‌گذرد، یکی دیگر غذا اگر قاطی باشد و اجزایش زیاد معلوم نباشد آنقدر غذا را زیر و رو می‌کند و لب بر می‌چیند که آدم را جان به سر می‌کند، یکی دیگر ...

 

این عادت‌های نخوردن مربوط به 20 شکم مختلف نیست! فقطِ فقط مخصوص 4 شکم اعضای دیگر خانواده من است و آن شکم پنجم غریب و تنها هم، صد البته شکم من است! که عاشق قارچ و نخود فرنگی و ماهی و مرغ و گوشت چرخ کرده و گوجه فرنگی و خوراک بادمجان و ... است و معتقد است غذا هر چه تندتر باشد بهتر است!! و معتقد است باید همه چیز را با هم قاطی کرد و خورد و امتحان غذاهای قاطی و جدید یکی از تفریحاتش است!!!!

 

صاحب این شکم تنهای غریب در میان چراغ‌های علاقمندی‌هایش، چراغی برای آشپزی دارد. این چراغ همیشه روشن نیست و یک وقت‌هایی خودش را نشان می‌دهد. اما هر بار که روشن می‌شود صاحبش را با کلی دردسر مواجه می‌کند. چون همیشه می‌خواهد غذای جدیدی را امتحان کند و همیشه هم تنها با درست کردن آن غذا برای شکم صاحبش راضی نمی‌شود و دلش می‌خواهد غذا را برای شکم‌های دیگران هم بپزد و بدهد بخورند و به به و چه چه کنند! و مشکل همین جا است که شکم‌های اعضای خانواده قابلیت ارضای این حس را ندارند!

 

به همین خاطر از تمام شما دوستان و آشنایان علاقمند به امتحان مزه‌های جدید درخواست می‌شود در صورت علاقمندی گوش به زنگ باشید تا زمانی که این چراغ روشن شد خبرتان کنم...

... با تشکر!

 

راستی یک نکته! از همین ابتدا بگویم که حواستان باشد. شکم هایتان بیمه نیستندها! من غذا را می‌دهم بخورید، ولی تضمین نمی‌کنم که خوشتان بیاید و البته این را هم تضمین نمی‌کنم که شکمتان زنده بماند!!

 

راستی یک نکته دیگر! اگر با خواندن این متن به این فکر افتاده‌اید که نویسنده آن چه آدم بی غمی است که تنها مشکل زندگی‌اش راحتی و شادی شکمش است؛ باید خدمتتان عرض کنم که نخیر! اشتباه می‌فرمایید! تاریخ ثابت کرده است که بخش زیادی از افراد جامعه وقتی شکمشان سیر و شاد و سرحال باشد دیگر غمی در دنیا ندارند و همه چیز بر وفق مراد است و وقتی امور مربوط به شکم ناجور باشد دیگر جایی برای چیزهای لوکسی مثل فرهنگ و محیط زیست و ... در زندگیشان باقی نمی‌ماند!

 

-----

پ.ن: امروز عصر بعد از یک تماس تلفنی که شروع کاری را به من یادآوری کرد؛ یکهو بدجور حالی‌ام شد که ای وای! تابستان شروع شد! یک فصل سال ۸۶ تمام شد و شلوغ‌ترین فصل کاری من در طی سال خودش را دارد نشان می‌دهد ... سلام تابستان ... امیدوارم به هردویمان خوش بگذرد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت   توسط safzav  |