تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

 

سفر هستم. به نوعی یک سفر کاری است. اما در اصل من در این سفر همسفر و مهمان تیم کاری اصلی هستم. یکی از همسفرها می رود و من تنها خانم این جمع مردانه می شوم. تنها در شهر قدم می زنم. تنها با همکاران محلیمان طرف می شوم. تنها از کوه بالا می روم. نه کسی از من سوالی می کند و نه من حرفی برای کسی دارم ... 

اینجا کافی شاپ مورد علاقه من در نزدیکی یکی از میادین اصلی تهران است. فضایش بدجور به دلم می نشیند. به خاطر شکل و شمایل لوسترها و مبلمانش با بچه ها نام آنجا را به شوخی کافی شاپ "رستم" گذاشته ایم. گاهی اوقات بی هیچ دلیل خاصی آنجا می روم. با روزنامه هایم یا با جهان (جهان نام رایانه همراهم است). تنهایی چیزی سفارش می دهم، روزنامه ام را می خوانم و یا کارهایم را انجام می دهم. نه آشنایی هست که من را مخاطب صحبت هایش قرار دهد و نه من کسی را دارم که حرفی برایش بزنم ... سکوت است و تنهایی ...

می روم دکتر. تنها هستم. از دوران دبیرستان اغلب دکتر رفتن هایم به تنهایی بوده است. بارها با تعجب از من پرسیده اند "کسی همراهت نیست؟" و من هم با تعجب پاسخ داده ام "مگر حتما باید کسی همراهم باشد؟" و جواب می شنوم "معمولا همه همراه دارند ..." کتاب و روزنامه ام را می خوانم تا نوبتم شود ... خودم تنها همه چیز را برای دکتر توضیح می دهم و خودم تنها تمام حرف های دکتر را می شنوم ...

هر چند فیلم یک بار، تنها سینما رفتن را تجربه می کنم. تنها و قدم زنان خودم را به سینما می رسانم. منتظر کسی نیستم. یک بلیت می خرم. طبق بلیتم تنها دنبال یک صندلی می گردم. تنها می نشینم. تنها فیلم را می بینم. کسی نیست تا درباره فیلم با هم حرف بزنیم. با هم به فیلم بخندیم یا با هم گریه کنیم ...

چه قدر این خانه خالی را به خصوص در شب ها دوست دارم. تمام چراغ ها را خاموش می کنم و شاید تنها چراغ جایی را که در آن هستم روشن می گذارم. کسی نیست تا به تاریکی اعتراض کند. صدای موسیقی را بلند می کنم بدون آنکه نگران اذیت شدن کسی باشم و یا نگران اینکه کسی آهنگی را که گوش می دهم دوست نداشته باشد ...

سفر می روم. ۱۱ نفر در یک کوپه ۶ نفره به زور خودمان را جا کرده ایم. ۳ نصفه شب است. تا توانسته ایم حرف زدیم و شلوغ کرده ایم. کم کم باتری ها دارد تمام می شود و همه می خواهند بخوابند. تیم دوستانه ما ۷ نفره است. داوطلب می شوم که من آن فرد اضافه باشم که به کوپه غیر آشنایان برود و بخوابد. دیگران دوست ندارند از هم جدا شوند. من و  mp3 ام با هم به کوپه نا آشناها می رویم. کسی نیست تا با هم حرف بزنیم ...

کمتر کسی را شبیه خودم دیده ام. همه معمولا یک پای خرید دارند. اما من اغلب تنها به خرید می روم. از این مغازه به آن مغازه ... از این خیابان به آن خیابان ... تنها می بینم، تنها انتخاب می کنم، تنها پول می دهم و تنها به خانه حملش می کنم ...

چقدر این سکوت ها و تنهایی ها برایم لذت بخش است و چقدر دوستشان دارم ...

اما یک نکته ...

مگر نه اینکه رنگ های شاد در کنار سیاه جلوه بیشتری دارند؟ مگر نه اینکه قدر نسیم کوتاه خنک را بعد از یک هوای گرم خفه بهتر می دانیم؟ مگر نه اینکه معنی سکوت را بعد از شلوغی بهتر می فهمیم؟ مگر نه اینکه ...

من این تنهایی ها و سکوت های لذت بخش را به همراه تمام جمع های دوستان و آشنایانم دوست دارم ... به همراه تمام کافی شاپ های دست جمعی ... به همراه خانه پر از حضور خانواده و یا پر از مهمان ... به همراه تمام خریدهای دسته جمعی ... به همراه تمام تنها نبودن ها ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

 پارچه زرد ۱۵ متری حین عملیات:

پارچه زرد ۱۵ متری بعد از عملیات:

خوشحالم که در انجمن یوزپلنگ ایرانی، با خال‌های گرد توپرش هستم؛ نه مثلا انجمن  پلنگ ایرانی با خال‌های توخالی شکل گلش!! برای اینجور کارها یوزپلنگ بودن صد بار بهتر از پلنگ بودن است! 

-----

پ.ن: این عکس‌ها را هنگام آماده سازی غرفه‌مان در جشنواره روز موزه که قبل‌تر خبرش را داده بودم، گرفته‌ام. با این پارچه‌ها دیوار غرفه را یوزپلنگ نشان کردیم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

کمتر از 2 سالی می‌شود که پشت در اتاقم کاغذ بزرگ سفیدی را چسبانده‌ام. چون پشت در است و در همیشه باز، کمتر کسی از وجودش اطلاع دارد. شاید اعضای خانواده هم طی این مدت ندیده باشندش. پشت این کاغذ، نقشه خراب کپی شده پارک ملی خجیر است که برای درس پارکداری لازمش داشتیم. آن روزها به جای آنکه دورش بیندازم این فکر به ذهنم رسید و آنجا چسباندمش. چسباندمش تا رویش برخی چیزها را بنویسم. خوشحالم که دارمش. هر مطلبش را با یک رنگ نوشته‌ام. در حد یک جمله‌اند بعضی‌هایشان و بعضی‌ها هم طولانی‌اند. فاصله زمانی مشخصی هم ندارند.

 

خوشحالم که هست برای نوشتن چیزهایی که تنها خودم می فهممشان. چیزهایی که اگر در جای دیگری، مثل این وبلاگ بنویسمشان کسی از آن ها سر در نمی آورد و می‌شود یک سری جملات مبهم که هر کسی با پیش زمینه ذهنی که دارد برداشت خودش را خواهد کرد و این برداشت‌های دور، اصل ماجرا را خراب خواهند کرد. راستی اصلا برای همین دلیل بود که با همه اشتیاقم برای نوشتن، تا این اواخر سراغ وبلاگ نویسی نیامده بودم. این شخصی نویسی‌ها که به اشتباه به اشتراک گذاشته می‌شوند را دوست ندارم و می‌ترسیدم که گرفتارش شوم. اما حالا از خودم مطئنم ...

 

اولین بار بر روی همین کاغذ بود که، نمی‌دانم از کجا، نوشتم: "رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می مانند!" و کنارش حاشیه نوشتم: " سخت است، خیلی سخت ... ولی می مانم به امید دیدن رنگین کمان!" ...

 

این کاغذ را گذاشته‌ام برای نوشتن چیزهایی که باید یادم بماند ...

 

-----

پ.ن: امروز دو نفر از دوستانم به صورت کاملا دوستانه به من گفتند که این چه عکسی است که در وبلاگت گذاشته‌ای؟؟!!! و به صورت کاملا دوستانه در روحم مشت زدند!!! خوب من از این فیلتر فتوشاپ خوشم آمد! همین! من اولش نمی‌خواستم عکس محو بگذارم، اما این عکس با این فیلتر کاشی، از نظر من، بسیار دوست داشتنی تر از حالت اصلی عکس شد!

گفته باشم! با روحیه لطیف (!!) یک انسان لطیف (!!) هنر دوست این طور برخورد نمی‌کنندها!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

در یکی دو هفته آینده چند همایش و جشنواره برگزار خواهد شد که گفتم بد نیست برای شما هم بگویم:

 

!. 28 اردیبهشت روز جهانی موزه و میراث فرهنگی است. به همین مناسبت دانشکده میراث فرهنگی جشنواره ای را برگزار خواهد کرد که گویا مکان آن در کاخ نیاوران خواهد بود. این جشنواره از 28 اردیبهشت تا 3 خرداد از ساعت 8 صبح الی 10 شب برگزار خواهد شد.

قرار بود چنین مراسمی را موزه دارآباد برگزار کند که به مشکل تامین نشدن بودجه برخوردند. به هر حال این جشنواره برگزار خواهد شد و تمامی موزه ها در آن غرفه خواهند داشت. موزه دارآباد در بخش موزه‌های علمی غرفه‌اش را برپا خواهد کرد و انجمن یوزپلنگ ایرانی نیز به عنوان همکار آموزشی موزه در سال‌های گذشته، غرفه خواهد داشت.

ممکن است در جشنواره های قبلی بازی یوز و پله ما را دیده باشید. در این جشنواره قرار است یک عالم بازی های محیط زیستی آموزشی هیجان انگیز دیگر هم برای کودکان داشته باشیم. منتظر شما و کودکانتان هستیم.

 در ضمن هنوز جایی خبر رسمی این جشنواره را درج نکرده (و یا من هنوز ندیده ام) که لینکش را برایتان اینجا بگذارم.

 

!!. دانشکده تحصیلات تکمیلی محیط زیست دانشگاه تهران به مناسبت روز جهانی محیط زیست (15 خرداد) همایشی را به نام "اولین همایش ملی روز جهانی محیط زیست – توسعه پایدار محیط زیست" برگزار خواهد کرد. این همایش در 21 خرداد ماه و در دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار خواهد شد. فرصت ارسال چکیده مقالات تا 30 اردیبهشت و فرصت ثبت نام برای شرکت در همایش تا 9 خرداد است. اطلاعات تکمیلی همایش و محورهای مقالات را در اینجا ببینید.

 

!!!. امسال شهرداری تهران صد ساله می شود. به همین مناسبت سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران جشنواره بادبادک‌هایی با نام "جشن صد سالگی شهرداری تهران (جشن بلدیه)" در روز 28 اردیبهشت ماه برگزار خواهد کرد. این جشنواره در پارک چیتگر برگزار می شود و شروع آن از 9 صبح است.

یک مطلب مرتبط درباره صد سالگی شهرداری تهران را در اینجا بخوانید.

 

-----

پ.ن 1: بعد از 2 ماه من بالاخره مشکل نیم فاصله را در کامپیوترم با کمک این راهنما حل کردم. راحت شدم از دست این بخش از عذاب وجدان غلظ نویسی!!!!

 

پ.ن 2: این هوا دیوونه شد باز! دلم برایش تنگ شده بود ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

جایی در مرز بین استان های لرستان و ایلام - نوروز 86

من به روشنی فردا ایمان دارم

و بهار را انتظار می کشم

گرچه هنوز فضا

آغشته به سرمای زمستانی ست

من به سبزی برگ

به آواز بلبلان

به رقص شکوفه بر درخت

من به بهار ایمان دارم

و تو ای نسیم

با من بیا

آرام و سبک بال

از سردی روزهای پایان

به لطافت آغاز برس

باید امروز مشتی برف

با خود برداری

شاید فردا شکوفه ها تشنه باشند!

(الناز مجیدیان - دوچرخه- ۱۶/۱/۸۶)

-----

پ.ن: این پست را برای خودم و برای چند نفری از دوستان ارزشمندم، در حال و هوای این روزهایشان، گذاشته ام ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

!. این چند وقت درگیر پژوهشی با موضوع "دگرگونی ها و تحولات آموزش و پرورش در ایران از ابتدا تا کنون" بودم. تجربه سودمندی بود. در حین پژوهش به سندی برخوردم که در سال 1356 انتشار یافته و آموزش و پرورش در 50 سال قبل از آن تاریخ را بررسی کرده است. آنجا که درباره آسیب شناسی آموزش و پرورش ایران صحبت می کند و وضعیت موجود را شرح می دهد، جملات به طرز ناراحت کننده ای تازه هستند. باورم نمی شود که همین مشکلات امروز را 30 سال پیش هم می دانسته ایم داریم و  ... و در طی این 30 سال چه اتفاقی افتاده است؟ تنها تفاوتی که از آن زمان رخ داده این است که، کلی مفاهیم و علوم جدید به تمام آن عقب ماندگی ها اضافه شده است! ... تغییر زمان می خواهد، می دانم ... اما اینقدر یک جا ماندن و حرکت نکردن، ناراحت کننده است ...

 

!!. این روزها اطرافم پر شده از زوج هایی که در الفبای اولیه زندگی مشترکشان هم درمانده اند. دلم دیدن یک زوج خوب می خواهد. زوجی که چندین سال از زندگی مشترکشان گذشته باشد و هنوز بشود برق نگاهشان را دید و به خاطرش لبخند زد.

 

!!!. امسال نمایشگاه کتاب نمی روم. دوستی از نمایشگاه کتاب رفتنش تعریف می کرد. از بی نظمی های بسیاری که این نمایشگاه دارد ...

می دانید خیلی جالب است! ما در تمام این قرن ها و سال ها عوض نشده ایم! انگار خراب کردن و دوباره از صفر شروع کردن جزو ژنوممان شده است! به خاطر یک اختلاف سلیقه و فکر تمام خوبی های گذشته را هم نفی می کنیم. تر و خشک را با هم می سوزانیم و راضی می شویم که با از صفر شروع کردنمان، حرکت رو به جلویمان را 10 سال، 30 سال، 100 سال، 15 قرن، 30 قرن و ...، بارها و بارها، به عقب بیندازیم.

 

!!!!. نمی دانم بالاخره کداممان شرط را خواهیم برد ... من به بستنی ام خواهم رسید یا او به پیتزایش! ... راستش حتی اگر شرط را هم من ببرم، بیشتر دوست دارم او به پیتزایش برسد. امیدوارم بتواند بیاید تا با هم بدون دغدغه تمام آن چیزهایی که می دانم این روزها خیلی آزارش می دهد و پر پروازش را بسته است، پرواز کنیم ... پرواز کنیم به جایی که دوست دارد و دوباره لبخند و آرامشش را برگرداند ...

 

!!!!!. گاهی اوقات از شیطنت های داخل مدرسه شان و بلاهایی که سر معلم ها و معاونانشان در می آورند تعریف می کند. گویا من به عنوان یک بزرگتر باید عاقل باشم و دعوایش کنم! اما من از شنیدن بیشتر کارهایشان قند در دلم آب می شود و کیف می کنم و یادم می آید این ها که چیزی نیست! ما آن موقع ها بیشتر از این حرف ها آتش سوزانده ایم!!! می گوید این روزها جدید ترین تفریحشان این است که تمام کلاس یک دفعه شروع می کنند صدای گوسفند درآوردن و بع بع می کنند!! انصافا صدای بع بعی که در می آورد فوق العاده است! ... دیدن قیافه معاونشان دیدنی باید باشد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

دیروز عصر در دفتر انجمن یوزپلنگ ایرانی اولین "عصرانه یوزپلنگ" را برگزار کردیم (عصرانه یوزپلنگ قرار است یک جور گردهمایی فصلی برای اعضا و دوستان انجمن یوزپلنگ ایرانی و هر دوستدار یوزپلنگی باشد. ضمنا تاریخ عصرانه بعدی هر بار در صفحه اول سایت نوشته می شود). 

 

البته اصل موضوع این نوشته عصرانه نیست. اصل موضوع درباره کار یک دوست قدیمی انجمنی است که چون شاید راضی به آوردن نامش نباشد نامش را نمی گویم. این دوست ما از آن دوست ها و عضوهای انجمن است که شاید گاهی اوقات حضور فیزیکی اش نباشد؛ اما حضور معنوی اش همیشه هست و روی بازش برای انجام هر کاری که بتواند انجام دهد و کمکی کند همیشه موجب دلگرمی بوده و هست. این دوست قدیمی امروز برای شرکت در عصرانه به دفتر آمده بود. قبلش چند مورد دیگر را توضیح بدهم، بعد آن ها، بقیه اتفاق را توضیح خواهم داد.

 

آن طور که من طی این سال های فعالیت های غیردولتی متوجه شده ام، هر گروهی برای انجام کارهای تیمی و اجرایی کردن تصمیم ها شیوه خودش را دارد. برخی گروه ها مکان محورند. یعنی باید حتما در دفترشان دور هم باشند تا کار انجام شود و شیوه گردش اطلاعات و اخبار گروهشان هم مکان محور است؛ یعنی معمولا در دفترشان اتفاق ها می افتد. مثلا جبهه سبز ایران (آن جبهه سبز واقعی را می گویم که بود! نه این تنها اسم باقی مانده را!) به این شکل بود. به نظر من یکی از دلایل تقویت این مدل در جبهه سبز هم وجود نیروهای کاری ثابت مرکز مشارکت های زیست محیطی شهرداری منطقه 7 بود که باعث میشد همیشه و همه وقت کسی در دفتر باشد که پاسخ تو را بدهد و یا تو بتوانی مراجعه کنی و کاری انجام دهی. در کنار این مدل، من و دوستانم مدل دیگری را هم تجربه کرده ایم. آن هم مدل ارتباط مجازی بدون تکیه بر حضور فیزیکی متمرکز در یک مکان است. در انجمن یوزپلنگ ایرانی بسیاری از کارها و ارتباط ها از طریق پست الکترونیک انجام می گیرد. برخلاف جبهه سبز ایران که پر از فایل های چوبی سنگین محتوی هارد کپی ها (Hard Copy) است، کارهای این انجمن اغلب بر پایه سافت کپی ها (Soft Copy) بنا شده است؛ یعنی آرشیومان متشکل از فایل های کامپیوتری و فولدرها است. البته در هر دو مثال استثناهایی هم وجود دارد و یک نکته دیگر هم اینکه من الان نمی خواهم این دو مدل کار را ارزیابی کنم و بگویم کدام خوب است و کدام بد! تنها فعلا این را داشته باشید که ما در انجمن بیشتر کارها، انتقال اطلاعات، خبر رسانی ها، نظرخواهی ها و ... را با پست الکترونیک انجام می دهیم.

 

بارها حتما این جمله را شنیده اید که: "تکنولوژی اش آمده، ولی فرهنگش نیامده!" مثال بسیار بارزش هم اکثر مزاحمت تلفنی هایی بود که آن زمان هایی که تازه تلفن ثابت در منازل باب میشد اتفاق می افتاد و تنها ارضا یک جور حس کنجکاوی نسبت به یک ابزار جدید بود. به همین نسبت من معتقدم که هر ابزاری فرهنگ استفاده ای دارد. یکی از این ابزارها هم پست الکترونیک است. این فرهنگ استفاده بندهای مختلفی دارد، اما بند مورد نظر مربوط به حرف امروز من این است:

ماده n – به نامه های دریافتی بایستی پاسخ داد. لزومی ندارد پاسخی برای متن نامه داشته باشیم، چون ممکن است نامه اصلا این قابلیت را نداشته باشد؛ مثلا تنها نامه ای برای اطلاع رسانی یک جلسه سخنرانی باشد. ما باید به یک چنین نامه هایی هم پاسخ بدهیم. پاسخ ما در این موارد تنها می تواند یک جمله باشد: "با تشکر، دریافت شد."

 

بخصوص به کار بستن این بند در نامه های کاری، هم تیمی های شما را مطمئن می کند که نامه را دریافت کرده اید. گاهی اوقات تنها برای فرستنده نامه مهم است که بداند شما نامه را دیده و خوانده اید؛ دعوت نامه جلسه به دستتان رسیده، فایل ارسالی را دیده اید، و ... و بالاخره شما زنده اید و پست الکترونیک و خط اینترنتان هم زنده است!!

 

متاسفانه این بند در بسیاری از اوقات توسط ما که به صورت تیمی کار می کنیم رعایت نمی شود (حتی منی که حرفش را می زنم هم گاهی اوقات فراموش می کنم!).

 

حالا بر می گردیم سر ادامه ماجرا ... این دوست قدیمی ما امروز یک هدیه داد. هدیه به کسی که به گفته خودش درسی به او داده بود. این دوست گفت که همیشه در پاسخ دادن به نامه ها تنبل بوده است و در مقابلش همیشه هم از دیوار بودن(!!) آدم ها در مقابل نامه هایش شاکی بوده! و آخر هم به این نتیجه رسیده که آدم هرچیزی را که برای خودش می پسندد باید برای دیگران هم بپپسندد و این درس را از کسی که هدیه را به او داد گرفته که به گفته او، بند n از فرهنگ استفاده از پست الکترونیک را رعایت می کند.

 

از این دوست قدیمی یک بار دیگر هم این کار را دیده بودم. در انتهای اجرای یک کار که باید طبق زمان بندی انجام میشد و پیگیری ها از طریق همین پست الکترونیک بود، به فردی که به زمانبندی وفادار بود و اول از همه کارش را تحویل داده بود؛ هدیه داد (هدیه اش آنقدر هیجان انگیز بود که همه ما از حسادت خودمان را کشتیم!!).

 

کار این دوست قدیمی خودش درس بزرگتری بود. درسی برای کسانی که کارهای تیمی می کنند و باید اخلاق کار تیمی را بلد باشند. ما باید به هم انرژی بدهیم. ما باید نقاط مثبت هم تیمی هایمان را که دیده ایم به آنها نشان بدهیم تا برای انجام بهتر کارها انرژی بگیرند. ما با این کار رابطه بهتری بین خودمان ایجاد می کنیم؛ چون به خودمان و همکارانمان می فهمانیم که کار و وقتی که در کنار هم می گذرانیم و کارهای مثبتی که انجام می دهیم؛ برایمان بسیار بسیار ارزش دارد و قدرش را می دانیم.

 

-----

پ.ن: راستی عصرانه یوزپلنگ دیروز آنقدر خوش گذشت و خوب بود که حد و اندازه ندارد! جدا از خوبی های کاری که داشت مثل آشنا شدن با اعضای جدید و ...، در جمع بچه ها کلی سرمایه اجتماعی جمع کردیم!! (خودتان بگیرید منظورم چیست!) آن آخرهایش هم که همه به تمام معنی ولو بودند و کارهای محیر العقول می کردند (!!) و کسی به مغرش نمی رسید که خانه هم باید برود (!!)، آنقدر خندیدیم و خندیدم که هنوز دلم کمی درد می کند!!!

 

این عصرانه بدون حضور مادر یکی از اعضا و دوستان تازه درگذشته مان اینقدر صفا نداشت. چون بسیاری از اتفاقات این روز حول همین حضور شکل گرفت.

... امیدورام از خنداندن های مادرت از ما راضی باشی و تو هم کیف کرده باشی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

کوهستان های اطراف ایذه

بسیاری از پرستشگاه ها در دل کوه ها و از جنس کوه ها ساخته شده اند ...

مامن بسیاری از پیامبران کوه ها بوده اند ...

بسیاری از پادشاهان فتوحاتشان به کوه ها خاتمه یافته است ...

ایستادن در مقابلش تنها تو را به یاد یک کلمه می اندازد:

"عظمت"

-----

پ.ن: این عکس هم از اندوخته های سفر خوزستان نوروزمان و کار مهدی شیخ صراف است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

شاید مدت زیادی نباشد که وبلاگ می نویسم؛ اما مدت زیادی است که وبلاگ می خوانم. موضوعی که امروز آن را مطرح می کنم موضوعی است که خیلی قبل تر از این ها دغدغه ام بوده، اما به علت نداشتن وبلاگ شامل آن نمیشده ام. اما امروز شامل آن می شوم و دوست دارم درباره آن صحبت کنم. این موضوع "اخلاق وبلاگ نویسی" است. این "نظام نامه اخلاقی بلاگرها" را که در زیر می آروم نویسنده وبلاگ علف هرزه از سایت "سایبر ژورنالیست" ترجمه کرده است. آن را قبول دارم و به رعایت آن متعهد هستم:

 

 

نظام‌نامه اخلاقي براي وبلاگ‌نويس‌ها

 

"امانت‌دار و منصف باشيد"

 

بلاگرها بايد در جمع‌آوري، گزارش و تفسير اطلاعات امانت‌دار و منصف باشند. پس وبلاگ‌نويسان بايد:

  • هرگز مطلب ديگران را سرقت نكنند.
  • تا جايي كه ممكن است منابع را معرفي كرده به آن لينك دهند. چون خوانندگان حق دارند براي مشخص شدن اعتبار منبع مطلب اطلاعات بيش‌تري درباره‌ آن داشته باشند.
  • مطمئن شوند كه عناوين، نقل‌قول‌ها، تيترها، عكس‌ها و ساير اجزاي مطالب غلط‌ اندازنباشد. آن‌ها نبايد از برخي اجزاي مطلب چشم‌پوشي كرده يا درباره‌ بعضي قسمت‌هاي آن اغراق كنند.
  • هرگز در عكسي بدون ذكر تغييرات انجام‌شده، دست نبرند. تنها تغيير قابل‌قبول به عنوان تصحيح، افزايش وضوح عكس است. مونتاژي بودن عكس بايد قيد شود و توضيحات عكس بايد ذكر گردد.
  •  هرگز مطالبي را كه مي‌دانند صحت ندارد منتشر نكنند و اگر اطلاعات مشكوكي را بيان مي كنند، آشكارا به شك به آن اشاره نمايند.
  •  ميان يادداشت‌هاي تفسيري و مطالب جانب‌دارانه با رويدادهاي عيني فرق قايل شوند. اين‌گونه مطالب نبايد به گونه‌اي نوشته شوند كه با خبر و رويداد عيني اشتباه گرفته شوند.
  •  مطالب [تحريري يعني] اخبار وقايع و تفسير آن‌ها را بايد از آگهي‌هاي تبليغاتي تفكيك كرد و از درج مطالب دوگانه‌اي كه مرز ميان نوشته‌ها و تبليغ را مخدوش مي‌كنند، بايد پرهيز نمود.

 

"آسيب‌ها را به حداقل برسانيد"

 

بلاگرهاي متعهد به اخلاق با منابع و سوژه‌هاي مطالب خود انساني رفتار مي‌كنند و حيثيت آن‌ها را محفوظ مي‌دارند. پس وبلگ‌نويسان بايد:

  • با كساني ممكن است كه محتواي وبلاگتان عليه آن‌ها باشد با مروت و مهرباني برخورد كنند. وقتي با افراد ساده و بي‌تجربه يا كودكان به عنوان منابع خبري يا سوژه‌ مواجه مي‌شوند بايد حساسيت ويژه‌اي به خرج دهند.
  • وقتي كه از مصيبت‌زدگان و يا كساني كه سوگوارند تقاضاي مصاحبه مي‌كنند يا در حال مصاحبه و عكس گرفتن از آن‌هايند، بايد مراقب باشند [و دقت كنند.].
  • بدانند كه جمع‌آوري و گزارش اخبار گاهي ممكن است ايجاد ناخشنودي و نارضايتي نمايد. پيگيري اخبار به معناي حقي براي گستاخي نيست.
  • بايد بدانند كه اشخاص غيردولتي و عادي به نسبت مقامات دولتي و كساني كه صاحب قدرت و نفوذ هستند، حريم خصوصي وسيع‌تري دارند و فقط يك ضرورت مهم اجتماعي مي‌تواند تجاوز به حريم خصوصي ديگران را توجيه كند.
  • خوش ذوق باشند و از پرداختن به كنجكاوي‌هاي بي‌ارزش بپرهيزند. از معرفي كردن متهمان نوجوان، قربانيان جرايم جنسي و مظنونان جنايي پيش از قطعي شدن اتهام بپرهيزند.

 

"پاسخ‌گو باشيد"

 

بلاگرها بايد:

  • اشتباهاتشان را بپزيرند و در اولين فرصت آن‌ها را اصلاح كنند.
  • رسالت و هدف وبلاگشان را تشريح كنند و خوانندگان را به گفتگو درباره‌ي محتواي وبلاگ و رفتار نويسنده‌ي آن دعوت نمايند.
  •  منافع، دلبستگي‌ها و وابستگي‌هاي خود را كه مي‌تواند در تعارض با بي‌طرفي‌شان باشد افشا و اعلان كنند.
  •  از بذل توجه ويژه به سازمان‌هاي تبليغاتي خودداري كنند. و در برابر تاثيرپذيري محتواي مطالب از نفوذ آن‌ها مقاومت نمايند. اگر استثنائا مواردي هم اتفاق افتاد، خوانندگان را به طور كامل در جريان آن قرار دهند.
  •  از منابعي كه اطلاعات را بنابر مصالح خود منتشر مي‌كنند آگاه باشند و اگر به اطلاعات آن‌ها اعتماد مي‌كنند، لازم است مصالح [و منافع] آن‌ها را نيز اعلام كنند.
  •  به عملكرد نادرست و غيراخلاقي ساير وبلاگ‌ها واكنش نشان دهند.
  •  به معيارهاي متعالي [اخلاقي] كه ديگران را با آن مي‌سنجند، خود نيز متعهد باشند.

 

 از زمان راه انداختن این وبلاگ یک سوال ذهنم را مشغول کرده است و این نظام نامه هم برای آن پاسخی نداشت. این سوال این است: "براي گذاشتن لينك يك وبلاگ بايد از صاحب آن اجازه گرفت يا نه؟". این سوال را با نویسنده وبلاگ علف هرزه هم مطرح کردم و او در اینجا نظرش را درباره این موضوع نوشته است. شما چه فکر می کنید؟ دوست دارم نظراتتان را بدانم.

 

-----

پ.ن: فکر می کنم باید یک نظام نامه اخلاقی وبلاگ خوان ها و کامنت گذارها هم وجود داشته باشد! البته تعهد اجرایی و نظارت بر حسن اجرایش (چه عبارت دولتی غلیظی!) سخت تر از این حرف ها است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

!. می بارند

اما فقط روی وسعت زمین

ای کاش ببارند

بر دل اهالی این سرزمین

و بشویند دل ها را

با قطرات آخرین

لااقل برای لحظاتی چند

فقط همین!

(نیلوفر سادات علمداری - دوچرخه -- ۱۶ فروردین ۸۶)

عکس دزدیه!! روش کلیک کنید میره تو سایتش!

!!. من مست و تو دیوانه ... ما را که برد خانه؟؟!!! ... هی آسمون با توام! وسط این همه سر و صدات صدای منو میشنوی؟؟!! ...

 !!!. Cher انگار آهنگ Rain, Rain از آلبوم LIVING PROOF را برای من و این روزها خوانده ... باید بشنویدش، خواندن متن شعرش تنهایی فایده ندارد ... باید بشنویدش ... آن هم با صدای بلند ... آن هم در زیر باران و یا در یک خانه خالی با پنجره های باز ...

-----

پ.ن: "اگر انسان از شبکه حیات حذف بشه چی میشه؟" آی محیط زیستی ها! برای این سوال سرباز زمین جوابی دارید؟ منتظر جوابه ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

من تنها رنگ ها را دوست دارم ...

من مانکن نیستم. من حتی مجسمه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را. من رنگ سیاه را دوست ندارم. آن روز روزش که همه سیاه می پوشیدند و گویا من هم باید سیاه می پوشیدم هم سیاه نپوشیدم؛ چه برسد به این روزها! آن روزها تیره ترین رنگی که داشتم یک مانتوی سرمه ای بود. تازه آن هم شلوارش آّبی آسمانی بود! جوراب هایم هم راه راه رنگ و وارنگ!! آن روزها جوراب هایم با رنگ هایشان نقطه فراری بودند از همه آن سیاهی ها ...

 

من مانکن نیستم. من حتی مجسه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را. من دوست دارم لباس و مانتویی که می پوشم به من انرژِی بدهد. من این ها را برای دیگران نمی پوشم. من این ها را اول اول برای دل خودم می پوشم. روزهایی که آن مقنعه آبی کمرنگم را سرم می کنم؛ شیطان تر می شوم! روزهایی که آن مانتوی سدری کم رنگم با حاشیه دوزی سنتی اش را با مقنعه و شلوار سبز تیره اش می پوشم؛ خانم تر می شوم! روزهایی که آن مانتوی بته جقه دار صورتی رنگ با شال بته جقه دار تقریبا هم رنگش را با شلوار عزیز خوش رنگ صورتی ام می پوشم و آن گردنبند "بنه" که کار دست زنی از عشایر بختیاری است را می اندازم احساس صنایع دستی متحرک را دارم!! من عاشق لباس های سنتی رنگ رنگم!

 

من مانکن نیستم. من حتی مجسه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را. هیچ اصراری بر قد و قواره خاصی برای مانتویم ندارم. مانتوی کوتاه بالای زانو یا مانتوی بلندی که روی زمین هم بکشد؛ هر دو را دارم! مهم این است که زیبا باشد و من دوستش داشته باشم. من همانقدر عاشق آن مانتوی آبی رنگ طرح دار کوتاهم با گل های گلدوزی شده رویش هستم؛ که عاشق آن مانتوی بلند روی زمین کش بنفش رنگم که مرا شبیه مردان آنجلس می کند!

 

من مانکن نیستم. من حتی مجسه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را. من عرف را می شناسم. تا جایی هم که بتوانم و به نظرم لزوم داشته باشد به آن احترام می گذارم. نه آنقدر تنگ می پوشم، نه آنقدر کوتاه و نه آنقدر نازک ... من عرف را می شناسم و می دانم عرف هر جایی فرق می کند. عرف تهران در مقایسه با شهرستان ها، حتی عرف محله های مختلف تهران با هم فرق می کند و من حریم ها را سعی کرده ام رعایت کنم و البته گاهی اوقات هم بر علیه شان شورش کرده ام؛ البته تا جایی که عواقبش متوجه خودم بوده است و نه دیگران (ممکن است 100 درصد در این کار موفق نبوده باشم. حتما اشتباهاتی هم بوده است)

 

من مانکن نیستم. من حتی مجسه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را. من این لباس ها را اول اول برای دل خودم می پوشم. اما فکر می کنم من به عنوان فردی در این اجتماع نقش ها و وظیفه های مختلفی دارم و یکی از آن ها هم این است که رنگ لباس و تمیز و مرتب بودن من باید به دوستانم، همکارانم و همشهری هایم انرژِی بدهد؛ نه آنکه بیشتر در سیاهی ها غرق، و خموده تر و افسرده ترشان کند.

 

من مانکن نیستم. من حتی مجسه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را ... اما این روزها در خیابان ها و میدان های این شهر مدام دلم می لرزد ... این روزها کسانی من را تنها با ظاهرم قضاوت می کنند که گویا می گوید من مانکن و مجسه زنده مد هستم ... اما من مانکن نیستم و نمی خواهم هم باشم. من مجسه زنده مد هم نیستم و این هم نمی خواهم باشم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را ...

 -----

پ.ن ۱: این روزها -۱ و  این روزها - ۲

پ.ن ۲: التماس یک کودک برای مادر بدحجاب (کامنت های مطلب جالب تر است!)

 پ.ن ۳: تناقض آن روزها و این روزهای یک انسان (مطلبی از مسیح علی نژاد در اعتماد ملی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

نمیدانم تابحال دست کسی از آن دست بندهای داخل عکس دیده اید یا نه. تا آنجایی که من می دانم این دست بندها 7 رنگ دارند و هر رنگ هم معنای مخصوص به خودش را دارد. شما با خرید هر رنگی که بخواهید، کمکی خیرخواهانه به موضوعی که آن دستبند نشانه آن است کرده اید. باید یادآوری کنم این دستبندها با آن دستبندهایی که این اواخر مد شده بود و روی آن مارک نایک و چیزهای دیگر بود فرق دارد.

 

حتما تابحال نوارهای قرمز رنگی را که نشانه بیماری ایدز هستند دیده اید. هر کجای دنیا، هرکس که این نوار قرمز رنگ را ببیند یاد بیماری ایدز می افتد؛ یعنی یک جور قرارداد جهانی است. دستبندهایی هم که من درباره آنها برایتان صحبت می کنم همین حالت را دارند. شما با خرید دستبندهای:

زرد رنگ از بیماران مبتلا به سرطان

صورتی رنگ از بیماران مبتلا به سرطان سینه

سفید رنگ از مدرسه سازی

سیاه رنگ از اهدای عضو

 آبی رنگ از مبارزه با اعتیاد

نارنجی رنگ از حقوق کودکان

و سبز رنگ از استفاده از انرژی های پاک و محیط زیست

حمایت می کنید.

 

6 رنگ اول دستنبدها متعلق به موسسه BELIEVE  است (سایتش از نظر طراحی فوق العاده است، نه؟) موسسه خیریه ایرانی به نام موسسه خیریه بهنام دهش پور که موسسه ای برای حمایت از بیماران سرطانی است؛ با مذاکره با موسسه اصلی، این دستنبدها را وارد کرده و برای جمع آوری کمک های خیریه می فروشد. من هنوز کسی یا جایی در ایران را ندیده ام که رنگ هفتم (رنگ سبز) را بفروشد. نوعی از این دستبند را دست کسی دیده ام که آرم WWF که موسسه ای بین المللی برای حفاظت از حیات وحش است بر رویش بود.

 

 

من این دستنبدها را خیلی دوست دارم. در دست کردن آنها به نوعی بخشی از هویت، زمینه علاقه و مغز مشغولی فردی را نشان می دهد که آنها را دستش کرده است. هر جا که بروی می توانی مچ دستت را نشان دیگران بدهی و اینطور سر صحبت را باز کنی که: "می دانید این دستنبدی که دست من است، نشانه چیست؟" آن وقت علاقمندشان کنی تا یکی از دستبندها را از تو بخرند و آخر کار نه تنها از جمع آوری کمک برای خیریه خوشحال باشی، بلکه از اینکه توانسته ای چیزی جدید به دیگران یاد بدهی و به نشر یک فکر مشغولی خوب کمک کنی ذوق زده باشی.

 

-----

 

پ.ن1: ایده عکس اول از من بود و عکاسش مهدی شیخ صراف. در سفر نوروزی خوزستان ۶ نفره مان که شرحش را نوشتم؛ با گل های متولد بهار ایذه این عکس را گرفتیم.

ایده عکس دوم هم از همه صاحبان آن دست ها است و عکاسش برادر اینجانب! این عکس را در پارک ملی خجیر هنگام ناهارخوران، بعد از بازاریابی های نفس گیر (!) من و سارا گرفتیم.

 

پ.ن 2: از حسام الدین نراقی که برای اولین بار این دستنبدها را به من معرفی کرد تشکر می کنم.

 

 پ.ن ۳: راستی! یک چیز جالب درباره این دستنبدها ... از این به بعد با دقت تر فیلم های خارجی، به خصوص آنهایی که درباره دکترها و پرستارها است را ببینید. معمولا دستشان از این دستبندها دارند. باران کوثری در فیلم خون بازی هم آبی آن دستش است.

 

پ.ن ۴: سارا در کامنت ها یک یادآوری خوب کرد. گویا این دستبندها یک نوع دیگر هم دارد. من هم شنیده بودم. این مدل رنگی رنگی است و ضد جنگ است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

یکی از غم های زندگی من دیدن آدم هایی است که برای بزرگ و خوب نشان دادن خودشان یا عقیده و فکرشان، دیگران یا عقیده و فکر دیگران را کوچک نشان می دهند.

و یا دیدن آدم هایی است که می خواهند عقیده و فکرشان را به زور در چشم دیگران فرو کنند. حالا این عقیده هر چه که باشد. یک نمونه اش می تواند ساختن گنبدی نقره ای در کنار پرستشگاهی باستانی باشد، بدون آنکه حواسشان باشد که هر دو یک خدا را می پرستیده اند و تنها روش هایشان متفاوت بوده است.

پرستشگاه آناهیتا - شهر کنگاور در استان کرمانشاه

و یکی از شادی های زندگی من دیدن کسانی است که با فکر و مطالعه مذهبی یا روشی یا مکتبی یا ... را به عنوان روش زندگیشان انتخاب می کنند و در انتخابشان ثابت قدم هستند و می دانند این راه انتخاب شخص خودشان است و به انتخاب های دیگران هم احترام می گذارند.

من دوستانی دارم که این گونه اند. وجود این دوست ها یکی از شادی های بزرگ زندگی من است.

 -----

پ.ن: شادی ها وغم های زندگی من - ۱

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت   توسط safzav  |