تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

 

!. تاریخ مخابره خبر: 28/1/86، ساعت: 17:46

احمدي نژاد در جمع مردم پاسارگاد: قدرت‌هاي زورگو با ديدن پاسارگاد تا تخت جمشيد قدرت تحول ايران را ببينند

!!. تاریخ مخابره خبر: ۳۰/۱/۸۶، ساعت: ۱۵:۰۱

آغاز آبگيري سد سيوند با دستور رييس جمهور

ایران سرزمین تناقض ها است این روزها ...

-----

پ.ن ۱: این روزها - ۱

پ.ن ۲: مطلبی با همین موضوع از دیده بان کوهستان

پ. ن ۳: اعتراض نویسنده فعال وبلاگ مهار بیابانزایی، محمد درویش

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

از هر فرد فعال در عرصه محیط زیست که در مورد میزان اهمیت آموزش محیط زیست بپرسید، به طور حتم جوابی به غیر از اهمیت بالای آن و کوتاهی ما ایرانیان در پرداختن به آن نخواهید شنید. نمی خواهم اینجا بحث علمی در این رابطه انجام بدهم و تعاریف مربوط را مرور کنم. تنها می خواهم از شروع یک حرکت جمعی جدید برایتان بگویم. برخی از ما محیط زیستی ها، بخصوص مایی که در گروه های غیردولتی مدت زیادی فعال بوده ایم، همه مان به شکلی تجربه آموزش دادن مسایل زیست محیطی را داریم: تفکیک زباله، آلودگی هوا، الگوی مصرف انرژی، فضای سبز، حیات وحش و ... مخاطبان آموزشمان هم بسته به کارهایی که انجام داده ایم بسیار متنوع بوده است: کودکان مهدکودکی، دبستانی ها، راهنمایی ها و دبیرستانی ها، بزرگسالان، روستاییان، چوپانان و ...

همه ما به تجربه دریافته ایم که آموزش بسته به هدف آموزش، موضوع آموزش، زمان آموزش، مخاطب و مکان آموزش رویکردی متفاوت می یابد و باید روش آموزشی متفاوتی را در پیش گرفت و از وسایل آموزشی متفاوتی استفاده کرد. بسیاری از ما متخصصین آموزش نبوده ایم، بلکه به تجربه به این استانداردها و نکات رسیده ایم. نکات و استانداردهایی که بسیار ارزشمند هستند و بخش زیادی از آنها بسیار کاربردی و صحیح هستند.

اما به نظر من به چند مسئله در بحث آموزش محیط زیست در ایران تا امروز چندان توجه نشده است. اولین و مهمترین آن این است که به آموزش محیط زیست به عنوان یک علم نگاه نشده است. آموزش محیط زیست نیز مانند رشته هایی مانند اقتصاد محیط زیست و یا حقوق محیط زیست مبحثی بین رشته ای است. یعنی تلفیقی است از علم آموزش و علم محیط زیست. ما در ایران رشته هایی مانند برنامه ریزی آموزشی، تکنولوژی آموزشی و ... را داریم که فارغ التحصیلان این رشته ها متخصص آموزش هستند (البته بگذریم از مشکل همیشگی فارغ التحصیلان بی کاربرد دانشگاهی ما!). مبحث آموزش اصول علمی خود را دارد و ما محیط زیستی ها تابحال از منظر این اصول به محیط زیست نپرداخته ایم و اگر بخواهیم به صورت علمی و اصولی به آموزش محیط زیست در ایران بپردازیم، دیر یا زود باید راه گره زدن این دو علم به هم را بیابیم. (البته همه محیط زیستی ها می دانند که رشته ای در ارشد با اسم کامل مدیریت، برنامه ریزی و آموزش محیط زیست وجود دارد که به گرایش مدیریت محیط زیست معروف است و باز هم همه می دانیم که آموزش تنها در اسم این رشته است و در اصل به آن پرداخته نمی شود).

یکی دیگر از مشکلات زیر ساختی آموزش محیط زیست در ایران نبود برنامه ریزی های کلان برای اجرای آن است. سندی مبنی بر "استراتژی آموزش محیط زیست ایران" که اولین مرحله برنامه ریزی است وجود ندارد و همین طور پله های پایین تر برنامه ریزی تا جایی که به اجرای آموزش می رسیم. سازمان های دولتی، غیردولتی، افراد، روزنامه ها و دانشگاه ها در حال آموزش محیط زیست هستند بدون آنکه کسی بداند واقعا برای چه دارد این کارها را انجام می دهد. از کجا شروع کرده ایم و قرار است به کجا برسیم. نیازهای آموزشی ایران در زمینه محیط زیست واقعا چه بوده است و ... ما بدون یک دیدگاه کلی و آینده نگر اولیه، از مرحله آخر، یعنی از اجرا شروع کرده ایم. هرکس با فکر و دیدگاه خودش و برداشتی که از وضعیت محیط زیست ایران دارد، کار و روشی را در پیش گرفته است و پیش می رود، اما به کجامی رود؟ نمی دانیم. آیا درست می رود؟ از کجا بدانیم! چون شاخصی برای سنجش وجود ندارد. آیا موضوعی که بر روی آن کار می کند اولویت کشور است؟ این را هم نمی دانیم. چون نمی دانیم کشور چه مشکلات زیست محیطی دارد که با آموزش محیط زیست حل می شود و اولویت هایمان کدام است. آیا فلان کار را که فلان سازمان انجام می دهد وظیفه آن سازمان است و یا آیا فلان آموزش فلان سازمان اثر گذار است؟ پاسخ این سوال را هم نمی دانیم! زیرا بررسی اولیه ای برای تعیین مشکلات، تعیین ظرفیت ها و سپس تعیین نقش ها در سطح کشور وجود ندارد.

آموزشگری محیط زیست سال ها است از علایق من بوده و هست و اولویت اول کارهایی است که انجام می دهم و می خواهم انجام بدهم و مسایلی که گفتم مدتی است که ذهن من را مشغول کرده است. به همین خاطر تصمیم به تغییر رشته ام برای کارشناسی ارشد و خواندن رشته تکنولوژی آموزشی گرفتم تا ادبیات آن علم را هم بشناسم و در انتها بتوانم این دو رشته را با هم تلفیق کنم و فکر می کردم در این راه تنها هستم، تا اینکه امروز یک اتفاق جالب افتاد ...

مدتی پیش عضو جدیدی از دانشجویان ارشد رشته مدیریت محیط زیست به انجمن یوزپلنگ ایرانی پیوست که همان ابتدا فهمیدیم که علاقه زیادی به مبحث آموزش محیط زیست دارد. امروز فرصتی فراهم شد تا بیشتر با دوست جدیدمان آشنا شوم. این دوست عریز و فعال به دلیل علاقه اش به مبحث آموزش محیط زیست جلسه بحثی با این موضوع در دانشکده محیط زیست ترتیب داده بود و از اساتید و دانشجویان زیادی برای شرکت در این جلسه دعوت کرده بود. (حضور استادان در یک جلسه غیر رسمی و تنها به دعوت یک دانشجو قابل تقدیر بود و به نسبت دانشجوها که کمتر آمده بودند قابل توجه بود!) یک مهمان نیز از دفتر تالیف کتب درسی داشتیم. جلسه جالبی بود. شروعی بود برای پرداختن بیشتر و متمرکز بر آموزش محیط زیست. شرکت کنندگان علاقمند، چه استاد و چه دانشجو در انتهای جلسه برگه هایی را پر کردند و برای تشکیل یک گروه مطالعاتی داوطلب شدند.

این جلسه از نظر من از آن جهت ارزشمند بود که موجب گرد هم آمدن افرادی با علاقه مشترک شد؛ افرادی که تا امروز به تنهایی و در مکان های مختلف به فعالیت مشغول بوده اند. ادامه این جلسات نیز به جمع شدن افراد علاقمند دیگر و پیش برد این مبحث در عرصه محیط زیست کشورمان کمک خواهد کرد.

علاقمندان به مبحث آموزش محیط زیست با توجه به موقعیت، امکانات و علاقه خود باید جایی را که بیشترین کارایی در این زمینه می توانند داشته باشند را بیابند و در آن زمینه فعالیت کنند. به نظر من دانشکده محیط زیست دانشگاه تهران و اساتید و دانشجویانی که امروز در این دانشکده گرد هم آمدند به دلیل وزن آکادمیکی که دارند بیشتر از هر گروه دیگری می توانند مباحث زیر ساختی آموزش محیط زیست در ایران، مانند کمک به تدوین استراتژی آموزش محیط زیست در ایران و نیازسنجی ها و برنامه ریزی های کلان این مبحث را مدیریت کرده و پیش ببرنند و وجهه علمی آن را تقویت کنند.

 -----

این دوست من در پست های اخیرش از بخش هایی از تاریخ ایران می نویسد. اطلاعات مفید و جالبی هستند.

با به اشتراک گذاشتن اطلاعاتمان، پاسخ سوال هایمان را خواهیم یافت و آن موقع است که می توانیم به تغییر دنیا به آن چیزی که بهتر است امیدوار باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

فروردین ماه امسال ماه عجیبی بود. چندین و چند کار جدید و متفاوت را در همین یک ماه انجام دادم یا شروع کردم که از قبل پبش بینی نکرده بودمشان. تراکم این "جدیدها" برای یک ماه، آن هم ماه فروردین به طرز جالبی زیاد بود و "انرژی مندم" می کند!

یکی از این کارهای جدید کمک به تولد یک "صفحه محیط زیست" در یکی از روزنامه های سراسری است ... یک ایده ... پیشنهاد همکاری از طرف یک دوست ... کمی فکر و تردید ... و در انتها تصمیم به انجام کار ...

 روزنامه ای که از آن صحبت می کنم روزنامه ای است به اسم "راه مردم" و قرار است سه شنبه هر هفته، صفحه 11 آن، صفحه محیط زیست باشد. این روزنامه خصوصی است، گویا 4 سالی است چاپ می شود و البته آنچنان هم شناخته شده و پرتیراژ نیست. گیشه سراسری دارد، ولی راستش را بخواهید خود من هم هنوز روی گیشه ای ندیدمش!!

چند خط قبل تر نوشتم کمی تردید ... دوست دارم دلیل این تردید را برایتان توضیح بدهم. تردید من دو دلیل داشت. یکی مسئله ای است که با کلمات قلمبه و سلمبه به آن  "شایسته سالاری"، "تخصص گرایی" و در کلام ساده تر به آن "پا در کفش دیگران نکردن!" می گویند. من آنقدرها هم با روزنامه نگاری بیگانه نیستم. 5 سالی است که برای مجلات و روزنامه های مختلف مطلب می نویسم و البته تخصصم هم کودک و نوجوان است. اما نوشتن مطلب یک چیز است و مسئول صفحه بودن و کار ثابت کردن یک چیز دیگر. مگر نه اینکه من و امثال من مرتب از دست آدم های بی تخصص همه کاره ای که در جای خودشان نیستند می نالیم؟!! پس من چطور می توانم برخلاف اعتقاد خودم عمل کنم؟

و دومین دلیل تردید من هم همین ناشناخته بودن این روزنامه بود. اینکه کلی وقت و انرژی گذاشته شود و آن وقت بازخورد آن کمتر از این حرف ها باشد.

خلاصه آنکه کلی با خودم کلنجار رفتم تا بتوانم تصمیم بگیرم. صحبت با مژگان کمی تردیدم را کمرنگ کرد. مژگان تابحال بارها به من گفته بود چرا مسئول صفحه مثلا چرخ سبز دوچرخه نمی شوم و من هر بار  با دلیل اینکه من که روزنامه نگار واقعی نیستم از زیر پیگیری اش در رفته بودم. کل حرف مژگان همان ضرب المثل تکراری آشنا بود که: "قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود!" خودم هم این را قبول دارم. ما اگر بتوانیم روی دو نفر از مخاطبین این روزنامه که بخشی از اجتماع ما هستند، اثر بگذاریم، خودش کلی کار ارزشمندی است.

و درباره مسئله تخصص هم کمی می توان آسان تر گرفت. شاید من و همکارم تخصص بالایی در این کار نداشته باشیم، اما توانایی هایی داریم که پیشبرد کار را آسان می کند. سابقه 8 ساله کار در نهادهای مدنی زیست محیطی، سابقه آموزش گری محیط زیست، سابقه همکاری با پروژه های مختلف زیست محیطی در ایران، تحصیلات دانشگاهی این رشته، ارتباطات مختلفی که در بخش های مختلف داریم و افراد متخصص و کارشناسی که می شناسیم و در جاهایی که ما ضعف داریم امیدواریم دست ما را بگیرند و کمکان باشند و همین طور علاقه و احساس مسئولیتمان نسبت به محیط زیست کشورمان ...

می دانم که گاهی اوقات انجام ندادن یک کار بهتر از بد انجام دادن آن است. چون با بد انجام دادن آن، راه را برای بعدی ها ناهموارتر و سخت دسترس تر می کنیم. به همین خاطر تمام تلاشمان را خواهیم کرد تا خوب از پس این کار بر بیاییم.

بر روی چند نکته هم  می خواهم تاکید کنم:

!. به دلیل هفتگی بودن این صفحه و البته ناشی بودن ما (و واقعی ترش تمام وقت نبودن ما)، این صفحه نمی تواند رویکرد پوشش خبرهای به روز را در حد روزنامه ای مثل آینده نو داشته باشد. رویکرد ما بیشتر آموزشی و تحلیلی خواهد بود.

!!. تمام سعیمان را خواهیم کرد که مطالب اصلی صفحه تولیدی باشد، اما در برخی موارد (مانند همین شماره اول) عینا از مطالب خبرگزاری ها استفاده خواهد شد. این مورد از نگاه ما و شما شاید نقص باشد اما جور دیگری هم می توان آن را دید: مگر چند نفر مثل من و شما این مطالب را در سایت ها می خوانند؟ شاید بازگویی این مطالب در یک رسانه مکتوب کارکرد خوبی داشته باشد.

!!!. اگر نوشته، سوژه، نظر، انتقاد و یا پیشنهادی دارید حتما با ما در میان بگذارید. (می توانید به من ایمیل بزنید) بسیار ما را خوشحال خواهد کرد.

!!!!. سایت این روزنامه در حال راه انداری است و هنوز آرشیو ندارد. تا زمانی که آرشیو آن درست شود، صفحه pdf آن را می توانم برای علاقمندان ایمیل کنم. اگر مایل به دریافت آن هستید به من اطلاع دهید.

 

معتقدم همه ما نسبت به حقایق اطرافمان دینی داریم. اگر حوزه کار و علاقمندی من حقایق علم محیط زیست است، پس نسبت به یادگیری درست، کاربرد درست و انتقال درست این حقایق مسئولیت دارم. مهم نیست این ها را به چه روشی انجام می دهم. مهم این است که روشی را که می توانم به آن صورت دینم را ادا کنم پیدا کنم و فکر می کنم با من هم عقیده باشید که این روش لازم نیست یک کار خارق العاده و بزرگ باشد که : "قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود!"

 

-----

لازم است بگویم همکار من و کسی که پیشنهاد همکاری را به من داد مریم گل آور از دوستان و همکاران چندین و چند ساله من است که صبرش در تحمل اخلاق کاری من مثال زدنی است!!! برایش آرزوی صبر و تحمل پایدار می کنم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

...

سفر مرا به سرزمین های استوایی برد.

و زیر سایه آن "بانیان" سبز تنومند

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.

من چه سبزم امروز ...

-----

پ.ن۱: عنوان و آن چند بیت بخشی از شعر مسافر سهراب است. عکس هم محصول مشترک من، سارا و پارک ملی خجیر است!!

پ.ن ۲: کسانی که به دنبال خواندن مطلبی درباره همان موضوعی که خودشان می دانند چیست به اینجا آمدند، متاسفم! کلی سبک و سنگین کردم تا به این نتیجه رسیدم که تا مدت ها ردپایی از این موضوع اینجا در محیط شخصی من پیدا نخواهید کرد. شاید روزهای بعد و یا بعدترش، وقتی که پرده ها برافتد و دانیم، آن وقت چیزی که نوشتم را برای خواندن بگذارم ...

پ.ن ۳: درباره پست هفته پیش در همین روز "دلم برایش تنگش شده است ..." نمی خواستم دیگه حرفی بزنم، ولی یک سری اتفاقات عجیب باعث شد تا بخواهم یک سوال را اینجا از شما بپرسم: چرا همه شماها فکر کردید این مطلب درباره یک مرده؟؟!!!!! چرا مغز ما آدم ها اینقدر کلیشه ایه؟؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

این عکس را ببینید:

 

 

 

مورد جالب یا عجیبی در آن نیست، درست است؟! یک لچکی (لَچَکی به فضاهای مثلثی داخل خیابان ها می گویند) با فضای سبز داخلش مثل تمام لچکی های تهران. حالا عکس دیگری را از همان جا ببینید (متن آن را به دقت بخوانید):

 

 

 

این فضای سبز امکانات آب رسانی هم دارد:

 

 

 

همین طور جایی برای نشستن:

 

 

 

و همین طور آبخوری صلواتی که ایام سوگواری محرم رو به راه تر است:

 

 

 

این فضای سبز کوچک رگه های باورهای مذهبی سازندگان آن را هم در خود دارد:

 

 

 

این لچکی سر سبز کار تعدادی از پیرمردهای این محله است؛ جایی در نزدیکی های انتهای جلال آل احمد، کنار پمپ گاز. گویا کار بعدی که در حال پیگیری اش هستند نصب پل عابر پیاده برقی برای عبور از بلوار است. نامه درخواستشان را همان دور و برها نصب کرده بودند تا ما رهگذران هم بخوانیم.

تابحال ندیدمشان، اما هر بار که از اینجا رد می شوم به تلاششان آفرین می گویم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

از یک اخلاق (شاید واژه سنت یا رسم واژه بهتری باشد) این اصفهانی ها خیلی خوشم می آید. آن هم بردن گلدان های شب بو در عید دیدنی ها است. نزدیکی های عید اصفهان پر از رنگ و بوی شب بو ها می شود و پای سفره های هفت سین حتما شب بوهای سفید و صورتی حضور دارند.

این شب بو تهرانیه!

(حیف که بوی دوست داشتنیشان را نمی توانم به همراه عکس آپلود کنم. چشم هایتان را ببندید و به شب بوها فکر کنید. بویشان هم حتما خواهد آمد!)

امسال گل ژربرا هم به این جمع پیوسته بود. ژربراهای رنگی رنگی که درست مثل شب بوها پر از طراوت زندگی هستند.

 این ژربراها اصفهانیه!

 -----

پ.ن ۱: راستی چرا من هیچ عکسی را نمیتونم وسط چین کنم؟ (مثل شب بو که الان راست چینه) 

پ.ن ۲: این همسفر ما هم نوشت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

انجام یک تحقیق و کمک یک دوست تو را می کشاند به یک ساختمان تقریبا بی نام و نشان در یکی از کوچه های این تهران بزرگ و شلوغ ... یک اتاق ... دور تادورش کتابخانه ... میزی که کتاب ها با نظمی که فقط خودش می داند چیست رویش چیده شده اند ... کاغذ سفید ... قلم ... چراغ مطالعه ... فیش های تحقیق ... برگ هایی پر از خلاصه کتاب ها و نوشته ... و مرد جوانی که جزیی از این تصویر بود ...

اتاق پر بود از ابن خلدون، ابوریحان بیرونی، روم باستان، هخامنشیان و ساسانیان، مغول ها و چینی ها، بین النهرین، ابن بطوطه، اسکندر، اندیشمندان عرب، تاریخ علم، تاریخ نوآوری ها ایرانیان، ریشه یابی تاریخی واژگان امروزی، مطالعات تطبیقی و درآوردن سوتی های تاریخی نویسندگان و ...

چقدر اینجا آشنا بود ...

روزی روزگاری کسی بود که تمام اینها را داشت ...

از آنجا که بیرون آمدم فهمیدم ...

فهمیدم چقدر دلم برای ابن بطوطه، ابن خلدون، امام محمد غزالی و ... تنگ شده است. من آنچنان نمی شناسمشان، ولی او می شناختشان، خوب هم می شناختشان. بارها و بارها در نوشته ها و مقاله هایش اسمشان را دیده بودم ...

فهمیدم چقدر دلم برای فیش های تحقیق و خلاصه کتاب تنگ شده است ...

فهمیدم چقدر دلم برای ریشه یابی تاریخی واژگان امروزی و تمام فرهنگ نامه ها تنگ شده است...

فهمیدم چقدر دلم برای تاریخ علم تنگ شده است ...

فهمیدم چقدر دلم برای فردوسی، مولانا و حافظ تنگ شده است...

فهمیدم چقدر دلم برای مداد، کاغذهای A4 سفید، کاورهای A4 و زونکن ها تنگ شده است ...

فهمیدم چقدر دلم برای آن گوشه دنج اتاق و آن میز چوبی ساده و صندلی داغانش که دیگر نیست تنگ شده است ...

فهمیدم چقدر دلم برای دیدن کسی که می خواند و می خواند و می خواند تنگ شده است ...

فهمیدم که چقدر دلم برای دیدن کسی که می نویسد و می نویسد و می نویسد تنگ شده است ...

فهمیدم ...

از آنجا که بیرون آمدم فهمیدم که چقدر دلم برایش تنگ شده است ...

 

یاد خواب دیروزم می افتم ... شاید می دانست که امروز اینجا می روم و این آدم را می بینم و دلم برایش تنگ می شود ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

   

عکاسش اسم این عکس را گذاشته است عشق حقیقی ...

یکی از شادی ها و کیف های زندگی من دیدن برق نگاه زوج های پا به سن گذاشته ای است که هنوز که هنوز است دلشان برای هم می تپد ...

یکی از غم های زندگی من دیدن هم سن و سال هایم است که تنها به خاطر تبعیت از یک روند سنتی شده زندگی، بخش زیادی از فرصت هایشان را صرف یافتن جفت می کنند و برق نگاه چشمانشان کوتاه مدت تر و ناپایدارتر از آنی است که حتی به چشم بیاید.

-----

پ.ن ۱: عکس را از اینجا برداشته ام و با تشکر از سیاورشن که من را در یافتنش کمک کرد.

پ.ن ۲: درباره جیره کتاب قبلا توضیح داده بودم. جیره این ماه من "شما که غریبه نیستید" هوشنگ مرادی کرمانی بود. آنقدر فوق العاده بود که به محض تمام شدن تحویل سارا دادمش! خودم به خودم خیانت کردم چون سارا زودتر از من جنبید و پستی در این باره نوشت.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

قسمت چهارم: دوستی ما و باران!

 این قسمت آخرین قسمت از سفرنامه های نوروزی است. آخرین سفر نوروزی من به مقصد شهرهای شمالی خوزستان و سفری از نوع "مجردی" و "حالا وقت برای خوردن و خوابیدن بعدا که برگردیم هست!" و "جاده ای" بود. گاهی وقت ها آدم دوست ندارد در مورد چیزی حرف بزند یا بنویسد. در مورد من این اتفاق در دو حالت می افتد. یکی آنکه آن اتفاق غم بطئی (فارسیش چی میشه؟!) و عمیقی برایم داشته باشد و یا برعکس خوشی اش بطئی و عمیق بوده باشد. در مورد این سفر حالت دوم بود. به همین خاطر تنها پاراگراف هایی پراکنده و بدون ترتیب زمانی از تصاویر حک شده ذهنی ام از این سفر برایتان می نویسم:

خونگ اژدر - ایذه - نوروز 86

ما شش تن بودیم! شش دیوانه! (یا به قول اصفهانی ها دیوونه (dyooneh)! چون بهتر حال و اوضاع ما را توضیح می دهد!) شش تن که قبل از سفر نمی دانستند اینقدر اخلاق سفرشان با هم جور است و این را در سفر فهمیدند.

اصلاح می کنم! ما هفت تن بودیم. شش دیوانه و باران! پا به پای هم، مکان به مکان، شهر به شهر، ماشین به ماشین، جاده به جاده قدم زدیم. به غیر از روز آخر که از هم جدا شدیم. او باید به راهش ادامه می داد و ما باید بر می گشتیم.

شهر بارانی شوشتر را هم به فهرست شهرهای مورد علاقه ام اضافه کرده ام. شهر مهندسی آب ... یک تصویر دیگر هم تا ابد من را به یاد این شهر خواهد انداخت. مغازه ای کوچک در کنار آسیاب های آبی شوشتر. مغازه ای پر از رنگ های هیجان انگیز و پر از مزه های هیجان انگیز تر و خانم جوانی که به گفته خودش از هم استانی هایش متلک می شنود و کار می کند. لواشک انار ... لواشک گردو ... ترشی هفت میوه ... نازخاتون جنوبی ... ترشی لیمو ... برایش آرزوی پایداری و موفقیت می کنم.

راهنماها داوطلب، عموما جوان، پرحوصله و با اطلاعاتند. کافی است گوش شنوا داشته باشی و یکی از  پرحوصله ترین هایشان را پیدا کنی. آن وقت جغازنبیلی که همه در عرض 20 دقیقه می بینند حدود 2 ساعت طول می کشد و وقت هم کم می آوری. راستی کسی به "بَسنه" دوست راهنمایمان گفته است که تصویر لحظه های شگفت انگیزمان را با دوربینمان گم کردیم؟

سوار بر ماشین میزبانمان در یکی از جاده های فرعی به سمت روستا در حرکتیم. تصویری آشنا از آن دورها پیدا می شود. علمکی با شعله ای نورانی بر بالای آن. 80 کیلومتر تا مسجد سلیمان فاصله است، اما این تصویر نزدیک تر از این حرف ها است.

دشت و تپه ماهورهایی سبز ... سکوتی بدون هیچ صدایی از دنیای ماشین ها ... سکون ... سکون ... سکون ... آرامش ... آرامش ... آرامش ... شگفتی ... شگفتی ... شگفتی ...

 محوطه اثر باستانی چغازنبیل - خوزستان - نوروز 86

ایذه شهر مسافرگیری نیست. بسیاری از مناطقش هنوز بکر هستند و کاوش نشده اند. دوستی پیدا می کنیم که زمانی حفار غیرمجاز بوده است. علاقه بسیار زیادی به آثار باستانی دارد. ارزش آنها را می فهمد، بسیار بیشتر از من و شما. علاقه اش اینطور بروز کرده است. واقعا فرقی می کند؟ تکه تکه آن اطراف را می شناسد. شماره اش را می گیریم. یادمان باشد اگر باز هم خواستیم آن طرف ها برویم با او تماس بگیریم. مطمئنم بهتر از هر راهنمای رسمی از اطلاعات لبریزمان خواهد کرد.

شب شده است. میزبانمان سفره ای رنگین تر از آنی که بشود تصورش را کرد برایمان چیده است. برای آنکه بی احترامی نشود تا جایی که می شود می خوریم! (تصویر سالادهای این سفره، زیباترین تصویر سالادی خواهد بود که تا مدت ها در مغزم خودش را نشان خواهد داد!) میزبانانمان چپ چپ بهمان نگاه نمی کنند، اما خودمان عقلمان می رسد که بهتر است در اتاق های جدا بخوابیم. میزبانانمان هم دو قسمت می شوند. تا ساعتی از شب گپ می زنیم و باز هم برای آنکه بی احترامی نشود در شکم هایمان به زور چایی و میوه می چپانیم! هر چه می گذرد سوال ها خصوصی تر و خانوادگی تر می شوند. ما می پرسیم، آنها می پرسند. منتظر آن سوال هستم. تجربه اش را دارم، کُلانی بلوچستان، محله سیدطاهرالدین بم، میاندشت، ... "ازدواج کردی؟" "نه! چطور؟! (می دانم برای چه پرسیده اند، ولی باز هم می پرسم!)" "به خاطر ابروهات ..."

یکی ویژگی فوق العاده آثار باستانی های ایذه سخت دسترس بودن آنها است. مدت ها بود صخره نوردی خونم پایین آمده بود، حالا حسابی بالا رفته است!

باران این شهر را زیباتر کرده است. مطمئنم اگر این باران نبود غم دیدن واقعیت این شهر بیشتر از این ها اذیتم می کرد. شهر پر است از یادگارهای فرسوده آن دوران: رستوران ها، مجتمع های مسکونی، تفریحگاه ها، ساختمان ها و ... واضح است که شهر به طور غم انگیزی سال های سال نادیده گرفته شده است ... شهر اولین چاه نفت کشور ...

جوجه پرستوهایی که آرامششان را با عکس گرفتن هایمان به هم زده ایم ... مادر و پدرشان برای سیر کردنشان سخت در تلاشند ... به ما می گویند: بروید دیگر! ما بخشی از حیاتیم. شما نمی گذارید ادامه اش دهیم ...

 حمام یک خانه روستایی - شوشتر - نوروز 86

-----

پ.ن ۱: یکی از همسفرها شروع به نوشتن سفرنامه کرده است. این یکی سفرنامه نمی نویسد، ولی مطالبش مرتبط با سفرمان است. این یکی هم منتظر عکس ها است تا شروع کند. این یکی و این یکی هم  گم شده اند!

پ.ن ۲: عکس های ۱ و ۲ کار همسفرمان مهدی شیخ صراف است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

قسمت سوم: سفر اکتشافی!

شروع این قسمت کمی نیاز به تشریح بیشتر "تئوری های پایه سفرمندی" دارد. از یک نظر دیگر هم می توان سفرها را تقسیم بندی کرد:

  • سفر شهر محور (یعنی شما جای ثابتی دارید و همان حوالی می چرخید، دیدنی ها را می بینید،می خورید و می خوابید و در آخر به جای ثابتتان بر می گردید.)
  • سفر جاده محور (یعنی مدام در راه هستید، دیدنی ها را می بینید، می خورید و می خوابید! و مکان به مکان جلو می روید. جای ثابتی ندارید و هر شب دغدغه پیدا کردن جا و دوش گرفتن و حفظ قیافه آدمیزادهای متمدن را دارید!!)

سفرهای "خانوادگی" ما که "خوردن و خوابیدنی" است، از نوع دوم یعنی "جاده ای" هستند. خانواده من (بخصوص پدرم) بسیار اهل سفر هستند، آن هم سفرهای طولانی و جاده ای. هر بار از روی نقشه یک مسیر انتخاب می شود، بار و بندیلمان را جمع می کنیم و راه می افتیم. از یک نظر این نوع سفر جالب است، برای آنکه در سفرمان مکان های مختلف و متنوعی را می بینیم. اما یک بدی دارد و آن هم اینکه به دلیل طولانی بودن مسیری که باید طی شود، در هر مکان دیدنی نمی توانیم زمان کافی صرف کنیم و بسیاری از مکان ها ندیده باقی می مانند و تنها از آنها گذر می شود.

به نظر من سفرهای "خانوادگی" ما یک ویژگی فوق العاده دارند و من همیشه به آنها به عنوان یک فرصت بسیار مناسب برای سوء استفاده نگاه می کنم!! من با همین سفرها تا الان تمام نقاط ایران به جز دشت مغان در شمال غرب ایران را دیده ام (همانطور که گفتم با یک دید کلی و نه با جزییات کامل). این سفرها به من این فرصت را می دهد که مکان هایی از ایران را که دوست دارم بشناسم و نشانشان کنم تا بعد با یک سفر "مجردی" حسابی زیر و زردچوبه شان را بیرون بکشم! در همین سفرها بوده که من علاقه ام به جنوب ایران بخصوص هرمزگان و سیستان بلوچستان، شهر خلخال و جاده های ورودیش در جایی بین استان های گیلان و اردبیل و استان یزد در حاشیه کویر مرکزی ایران را کشف کرده ام.

جایی در مرز بین لرستان (پیشکوه) و ایلام (پشتکوه)

آخرین اکتشاف من که در سفر نوروز امسال به آن رسیدم استان ایلام است. جایی که هنوز بکر و خلوت است و از انبوه گردشگران نوروزی که در هم می لولند (ببخشید اگر بی ادبیه! ولی هیچ کلمه ای بهتر از این اوضاع رو توضیح نمیده!) آنچنان خبری نیست. راهنماها جوان، شاداب، پر تعداد و پر از حوصله اند. ایلام سرزمین لرهای پشتکوه، لک ها، کردها، عرب ها و کولی ها است. اگر یزد برای من پر از سازه های انسان ساخت فوق العاده است، ایلام را به خاطر طبیعت بکر و بسیار زیبایش دوست دارم و آثار باستانی که بسیار با این طبیعت همخوانی دارد.

سازمان میراث فرهنگی کتاب های جالبی درباره سیمای میراث فرهنگی استان های مختلف چاپ کرده و می کند. هشتمین کتاب از این مجموعه برای استان ایلام است. کتاب بسیار بسیار جالب و کاملی است. توصیه می کنم مجموعه این کتاب ها را حتی برای مطالعه آزاد هم که شده هرجا دیدید بخرید و بخوانید. پشیمان نمی شوید. از سیر تا پیاز هر استان در این کتاب ها توضیح داده شده است: محیط طبیعی، پیشینه تاریخی، جغرافیای انسانی، جغرافیای سیاسی و اقتصادی، فرهنگ عامه، آثار تاریخی، جاذبه های طبیعی و مراکز فرهنگی و ... و خوبی اش این است که می توان به سندیت مطالب اطمینان کرد.

آخر این مطلب هم می خواهم یک چیستان لری برایتان بگویم که از همین کتاب انتخاب کرده ام:

"یه قوطی ده چل قوطی دره القوطی" (یک قوطی را داخل چهل قوطی گذاشته، در آن را ببندید)

جوابش خیلی ساده است ها! چیستان از این ساده تر و آشناتر نداریم، فقط زبانش عوض شده! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

قسمت دوم: جایی در سکوت خبری!

گاهی اوقات در فامیل کسانی پیدا می شوند که بیشتر از آنکه فامیل آدم باشند، دوست آدمند و وقتی مدتی در خانه شان پلاس می شوی (هیچ واژه ای بهتر از این وضعیت را روشن نمی کند!)، حتی اگر تلخی هم پیش بیاید، نیروی آرامش و راحتی که آنجا وجود دارد باز هم باعث می شود آنجا خوش بگذرد. یکی دیگر از شگفتی های این خانه و این خانواده این است که در شهری که مرکز فامیل های دور و نزدیک است می توانی در سکوت کامل خبری رها و آزاد روزهایت را بگذرانی بدون آنکه کسی متوجه شود. در چنین خانه ای تحویل کردن سال اتفاق دوست داشتنی است.

این سفر که ۴ روز طول کشید، با توجه به تقسیم بندی هایی که گفته بودم، سفری "نیمه مجردی" و این بار از نوع "خوردن و خوابیدن" بود.

به طور کل بیشتر سفرها ما را از فضای معمول که در زندگی روزانه مان داریم جدا می کنند و نوعی تغییر کوتاه مدت هستند. در این بین در برخی سفرها این ویژگی پر رنگ تر است و فضای طوری است که آدم را به سمتی می کشد که نوعی از فعالیت ها را تجربه کنیم که در روند عادی زندگی مان کمتر به آنها می پردازیم. برای من آشپزی یکی از این موارد است. البته کم پرداختن به آن دلیل بر بی استعدادی نیست، که البته واضح و مبرهن است که آدم هایی چون من برای رو کم کنی هم که شده گلیمشان را از آب بیرون می کشند! اما به هر حال این هنر (من کاملا به هنر بودن آشپزی اعتقاد دارم و معتقدم مثل هر حرفه و کار دیگری آدم خودش را می خواهد تا بتواند در این حرفه حرفی برای گفتن داشته باشد و روح آن را درک کند) معمولا به دلیل کم حوصلگی، بخش بسیار کمی از زندگی من را در بر می گیرد.

خلاصه آنکه ... در عرض ۳ تا ۴ روزی که ما آنجا بودیم آنقدر پختیم و خوردیم که مردیم!!! این هم یک نمونه از شاهکارهای غذایی ما:

گفتگوی تمدن ها با غذا!

آن استوانه های قهوه ای رنگ اسمش "کِروکه" است که یک نوع غذای ژاپنی است که با آن سس مخصوص که در ظرف دیگری است خورده می شود. غذای پر کاری است، ولی خوشمزه و جالب است. سسش هم باید سس سویا باشد که انگار در غذای ژاپنی ها و چینی ها کاربرد زیادی دارد، ولی خدا بیامرزد پدر خلاقیت را!! ما این سس را نداشتیم و خودمان سس جدیدی اختراع کردیم بسیار خوشمزه! اصلا لطف آشپزی به همین خلاقیت هایش است! البته تا جایی که معده بیچاره خورندگان اجازه بدهد!!!

آن غذای زیری هم "تابه ماکارونی و قارچ" است که یک غذای آلمانی است که روحیه ماکارونی پسند من را بسی ارضا می کند!

و باز هم خلاصه آنکه ما شرق و غرب را در این بشقاب به هم پیوند زدیم و گفتگوی تمدن ها به وجود آوردیم!  آن هم تنها در عرض ۳ ساعت! حالا این سیاستمداران بروند هی دیپلماسی خرج کنند سال های سال و به هیچ جا نرسند!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

قسمت اول: تئوری های پایه سفرمندی!!

به نظر من سفرها را نیز می توان مثل هر چیز دیگری طبقه بندی کرد. از یک نظر سفرها  ۳ نوع کلی دارند:

  • سفرهای "کاری"
  • سفر "تفریحی"
  •  سفرهای "خاص" مانند اردوهای دانشگاهی که در بخش خاصی از زندگی آدم وجود دارند.

خود سفرهای تفریحی هم به ۳ گروه مختلف می توانند تقسیم شوند:

  • سفرهای "مجردی"
  • سفرهای "خانوادگی"
  • سفرهای "نیمه مجردی" (یعنی سفرهایی که بخشی یا فردی از خانواده در آن حضور دارند و فضای آن چیزی بین سفر مجردی و خانوادگی است)

از یک نظر دیگر سفرها را می توان به دو گروه تقسیم کرد:

  • سفر "خوردن و خوابیدن"
  • سفر "حالا وقت برای خوردن و خوابیدن بعدا که برگردیم هست!"

خوردن یعنی: خراب شدن سنسورهای سیری و کنترل نوع غذای مصرفی مغز! و خوابیدن یعنی: جبران کمبود خواب های گذشته و بالا بردن سطح خواب خون!!!!

این دو نوع تقسیم بندی معمولا با هم همپوشانی دارند. در بیشتر اوقات (چیزی حدود ۹۵ درصد موارد)سفرهای "خانوادگی" و "نیمه مجردی" از دسته سفرهای "تفریحی"، سفر "خوردن و خوابیدنی" هم هستند. و سفرهای "کاری" و "مجردی" از دسته "حالا وقت برای خوردن و خوابیدن بعدا که برگردیم هست!" می شوند. البته سفرهای "نیمه مجردی" جای ثابتی ندارند و بسته به همسفرها و جایی که رفته ایم می تواند با سفرهای "مجردی" و "کاری" هم گروه شود.

در تعطیلات نوروز امسال که برای من از ۲۴ اسفند سال قبل (!) شروع شد، من ۳ نوع سفر را تجربه کردم:

  • سفر "نیمه مجردی" و "خوردن و خوابیدن"
  • سفر "خانوادگی" و "خوردن و خوابیدن"
  • سفر "مجردی" و "حالا وقت برای خوردن و خوابیدن بعدا که برگردیم هست!"

در پست های بعدی به ترتیب به هرکدام خواهم پرداخت و در کنار توضیح خود سفرها، "تئوری های پایه سفرمندی" بیشتری را به طور عملی مرور خواهیم کرد!! (ته استاد بازی بودها!!! خودم خوشم اومد از جمله ام!! )

-----

پ.ن: در خانواده ما چون به طور سنتی، از وقتی که یادم میاد تعطیلات نوروز مسافرت هستیم و همه هم این را میدونند، چیزی به اون معنای دید و بازدید و عید دیدنی که همه دارند ما نداریم. همیشه خیلی محدوده و گاهی اوقات عید دیدنی های ما خرداد تازه تموم میشه!!! در اینجا و اینجا دو نظر مختلف در مورد این عید دیدنی ها را بخونید. شما هم در مورد این موضوع بنویسید، جالب خواهد بود.

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  | 

 

در سال جدید:

یادم باشد که روز و روزگار خوش است و این منم که باید خوشی را پیدا کنم،

یادم باشد که برای کار و آموختن به دنیا آمده ام، که دنیا با کار آفریده شده است،

یادم باشد حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد،

یادم باشد دنیا را با تعادل در تک تک اجزاء و رابطه هایش آفریده اند، پس هیچ گاه خط تعادلم را گم نکنم،

یادم باشد ...

یادم باشد ...

یادم باشد ...

امیدوارم در سال جدید هیچ کاری را از قلم نیندازید،

و امیدوارم در سال جدید وقت کافی برای انجام تمام کارهایی که تصمیم می گیرید انجام دهید داشته باشید.

 

سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت   توسط safzav  |