تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

بهار نزدیک می شود ... مثل هر سال ... آن را از روی تقویم و اضطرارهای ماه آخر سال، اسفند، می فهمم ... آن را از هول و ولای آدم ها برای خرید لباس نو و خیابان های شلوغ می فهمم ... آن را از شروع عیدی دادن ها و عیدی گرفتن ها می فهمم ... آن را از سبد گل آهار خریده شده پشت ماشین بابا، بیل و کلنگی که مامانجون از انباری می آورد و بهشت زهرا رفتن صبح زود جمعه آخر سال می فهمم ... آن را از شکوفه و جوانه زدن درختان کنار خیابان می فهمم ... آن را از شروع برنامه ریزی های سفرهای عید می فهمم ... آن را ...

همه چیز مثل سال های قبل است، غیر از یک چیز ... بوی بهار کجاست؟ آن بوی مخصوص که به دل و ذهنت می گوید بهار دارد آرام آرام می آید تا تو و همه چیز دوباره نو و زنده شوید کجاست؟

سال های پیش کمی زودتر یا کمی دیرتر این بوی آشنا می آمد. اما امسال تا این روز، تا این لحظه هنوز نیامده است. نگران خودم شده ام. نکند بوی بهار هست و می نمی فهممش؟؟! ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت   توسط safzav  | 

سال نو دارد می آید و بازار عیدی داد و عیدی گرفتن کم کم دارد داغ می شود! من هم می خواهم به شما یک عیدی بدهم. این عیدی هفت سینی آهنگین به روایت طهران آن موقع ها است که من و هم سن و سال های من هنوز به دنیا نیامده بودیم. آهنگ سمنویش را می توانید بشنوید.

روی جلد آلبوم هفت سین به روایت طهران

در جلدهای داخلی این آلبوم (صفحه اول - صفحه دوم) می توانید متن شعرها را بخوانید و همچنین در اینجا با  "نوروزی خوانی" و هنرمندانی که این اثرها را آفریده اند، آشنا شوید.

این آلبوم در حدود ۲ سال پیش انتشار یافته، به همین خاطر ممکن است سخت آن را پیدا کنید. کاست آن ۱۰۰۰ تومان و سی دی اش ۳۵۰۰ تومان است. به نظر من هدیه بسیار جالبی برای عیدی دادن است. البته بستگی به میزان پر و پیمانی جیبتان در این ماه پول خور اسفند ماه دارد! 

-----

پ.ن: پس این بوی سال نو کو؟؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت   توسط safzav  | 

 

نوشته: محسن پوررمضاني 21/12/85

            سايت دانشكده منابع طبيعي و علوم دريايي نور(ساعت 9:47)

 تصميم گرفته بودم يك گردهمايي براي حل مشكلات فرهنگي دانشكده برگزار كنم. برگزار كردم و اندكي چند دور هم جمع شديم! بماند كه براي گرفتن اجازه استفاده از يك كلاس خالي نزد مسئول فرهنگي رفتيم و نامه نوشتيم و از رئيس دانشگاه اجازه گرفتيم و.... .

 در اين جلسه تصميم گرفتيم براي روز درختكاري هم كاري انجام دهيم. داديم و يكي از بچه هاي محيط زيستي را مسئول اجراي اين كار شد. فرداي آن روز ديدمش و در موردش صحبت كرديم، گفت با يكي از اساتيد گروه جنگل صحبت كرده است و قرار شده كه او كار ها را خود پيگيري كند. كرد و روز سه شنبه  ساعت 2 قرار شد كه دانشجويان و اساتيد و كارمندان و.... جلوي درب دانشكده جمع شويم و نهال ها را بكاريم. كاشتم و كاشتند!

 روز سه شنبه ساعت 2 با دو تن از دوستانم جلوي درب دانشكده ايستاده بوديم و روزنامه ميخوانديم!! سكوت بود و سكوت و اندكي باد كه لاي درختها ميپيچيد و صداي سوت سرمايش را در گوشم زمزمه مي كرد.

 سعيد گفت: فكر نكنم ديگر بيايند بهتر است برويم و گفتم بمانيم فقط 5 دقيقه ديگر. مانديم و با آمدن وانت سفيد رنگي كه زحمت حمل نهال ها را به دوش ميكشيد لبخند زديم. دو ماشين ديگر نيز آمدند.  

از ماشين اول، چند كارگر با بيلي در دست و لبخندي بر لب پياده شدند و از ماشين ديگر اساتيد گروه با همان لبخند پياده شدند اما بدون بيل! و مردي با عمامه سفيد بر سر، بدون بيل و بدون لبخند.

(ادامه در ادامه مطلب!)

-----

پ.ن: نوشته ای دیگر با موضوع درختکاری از ویلاگ پسر زمین: شکرانه

فلسفه فکری این آدم درباره زمین و محیط زیست همیشه برای من دوست داشتنی و قابل احترام بوده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت   توسط safzav  | 

گاهی اوقات، هنگامی که کتابی می خوانیم و یا فیلمی را می بینیم، هنگامی که آن کتاب یا فیلم به انتها می رسد و کتاب را می بندیم و یا پخش فیلم را قطع می کنیم، درگیری ذهنی ما با آنها نیز همان جا تمام می شود. اما به طور حتم تابحال برایتان پیش آمده است که کتابی بخوانید و یا فیلمی ببینید که بعد از تمام شدنش تا مدتی ناخودآگاه مغزتان درگیرش باشد و حال و اوضاعتان تا مدتی جوری بشود که انگار روی زمین و حال و هوای دور و برتان نیستید و بسته به میزان مشغول کنندگی آن کتاب یا فیلم، این حالت خاص مدت های متفاوتی طول می کشد.

ساعت ۵ صبح امروز دیدن فیلم "بابل" تمام شد و من هنوز بدون آنکه بخواهم مغزم درگیر است! از صبح تا الان کلی کار انجام داده ام، وسایل سفرم را آماده کرده ام، یک کوه مطالب پروژه و جلسه بحثم را مرتب کرده ام، اوضاع بازار شامی اتاقم را کمی سر و سامان داده ام! ... اما همه این ها را با هاله ای که انگار دور مغزم کشیده اند انجام داده ام! (منظورم از آن هاله های معروف نیست ها! آن هاله برای دور سر افراد خاصی است، نه برای دور مغز ما بقیه ها!!) 

آخرین کتابی هم که این هاله را دور مغز من درست کرد، "پدر آن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی بود. پیشنهاد می کنم بخوانیدش، کتاب فوق العاده ای است.

-----

پ.ن ۱: چشم! نظرها از این پست به بعد بدون تایید من ثبت می شود.  

پ.ن۲: در این وبلاگ از یک مورد ناراضی هستم. اینکه نمی توانم قواعد نوشتاری را به طور کامل رعایت کنم. بخصوص منظورم رعایت نیم فاصله است.  مشکل از کامپیوتر من است. لطفا این مورد را تا وقتی که راه حلی پیدا شود، به من ببخشید.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت   توسط safzav  | 

پیش فرض مطالبی که می خواهم بگویم این است که شما در مورد گرم شدن کره زمین (Global Warming) و خطر جهانی که ما ساکنین زمین را تهدید می کند اطلاعات کافی دارید! پس اگر ندارید لطفا بروید مطالعه کنید که بسیار بسیار از دنیا عقب هستید!!! به عنوان یکی از آخرین خبرها در این زمینه نیز  اسکار گرفتن فیلم آقای گور به اسم "An inconvenient Truth"* را حتما شنیده اید. (چرخی هم در سایت این فیلم که لینکش را داده ام بزنید بد نیست!)

خلاصه آنکه برنامه محیط زیست سازمان ملل متحد (UNEP) با همکاری تعدادی از سازمان های بین المللی مرتبط دیگر امسال (سال 2007) طرحی را شروع کرده اند با نام:  "برای سیاره بکاریم! (Plant for the Planet)". در این طرح قرار است با مشارکت ساکنین زمین که همین من و شما هستیم، تا پایان امسال یک میلیارد درخت (یا هر گیاهی) در سراسر جهان کاشته شود. (چرخی در سایت این طرح هم بزنید خیلی خوب است!)

من و شما هم می توانیم جزیی از این طرح باشیم. هر فردی با کاشتن حتی یک درخت می تواند به به نتیجه رسیدن این طرح کمک کند و ما با داشتن این تعداد گیاه می توانیم امیدوار باشیم کمی از بلایی را که با تولید بیش از حد گازهای گلخانه ای بر سر مادرمان زمین و در نهایت خودمان آورده ایم کاهش دهیم.

در این سایت شما می توانید گزارش کاری را که انجام داده اید را به نام خودتان ثبت کنید. چه یک فرد باشید، چه یک خانواده و چه یک گروه علاقمند به محیط زیست و سرنوشت انسان های ساکن بر روی زمین.

ساکنین زمین تابحال نصف راه را رفته اند (البته در تعهد دادن! هنوز آن مقداری که قول داده اند نکاشته اند)، بشتابید تا شما هم بخشی از آن باشید.

-----

* فارسی اسم فیلم را ننوشتم، چون در این مدت به تعداد موهای سرم ترجمه های مختلف از اسم این فیلم دیده ام که نمی دانم به کدام اعتماد کنم! برای همین بی خیال شدم تا برداشت خودتان را داشته باشید! نگران نباشید، چون هیچ کدامشان از اهمیت ماجرا کم نمی کنند!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت   توسط safzav  | 

پرده اول. ...

پرده دوم. ...

پرده n+۱. تجمع کردیم. روز جمعه. برای اعتراض به قطع درختان سرخه حصار. در حدود ۲۵ نفر بودیم. آخرهایش نیروی انتظامی آمد. مسئولین شهرداری آمدند. نیروهای لباس شخصی آمدند، عکس هایمان را با موبالشان گرفتند، پلاکارهادهایمان را جمع کردند. شهرداری قول یک جلسه مشترک برای بررسی موضوع را داد. ما تا اینجا شنیده شده بودیم، تاثیرمان را گذاشته بودیم و نتیجه گرفته بودیم. آنقدر ایستادند تا ما برویم و ما آرام رفتیم به امید جلسه ای که برگزار خواهد شد و نتیجه هایی که گرفته خواهد شد.

پرده n+۲. گروهی دیگر تجمع کردند. در حدود ۵۰ نفر بودند. به بازداشت و دادگاه برخی از فعالین جنبش زنان اعتراض داشتند. همان اولش نیروی انتظامی آمد. لباس شخصی ها آمدند. قبل از آنکه حرفشان شنیده شود، بازداشتشان کردند. بعد بازجویی شان کردند. تعدادی آزاد شده اند. تعدادی هنوز در بندند و در اعتصاب غذا ... اوضاع پیچیده تر از آنی شده که انتظار می رفته است. امیدی به شنیده شدن نیست، امیدی به تاثیر گذاشتن و نتیجه گرفتن نیست، امیدی به آرام رفتن نیست ...

پرده n+۳. مدت ها است که معلمان به وضعیت کاریشان اعتراض دارند. تعدادشان بیشتر از ۲۵ یا ۵۰ نفر گروه های دیگر است. نامه می نویسند، تجمع می کنند، تحصن می کنند، ... هر بار تعدادی قول مساعد می گیرند و آرام می روند ... این بار تعدادی را بازداشت کرده اند ... حرف آنها را هم نشنیدند ...

پرده n+۴. ...

پرده n+۵. ...

چه زمانی سرزمین من به جایی خواهد رسید که همه صداها را بشنود بدون آنکه بترسد و سرکوب کند؟ ...

---

پ.ن: چرا من هنوز بوی بهار را احساس نکردم؟ امسال خیلی دیر نشده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت   توسط safzav  | 

"در يك ماه چند بار فرصت مي‌كنيد كه به كتابفروشي برويد؟ در يكسال چطور؟ چند بار به كتابفروشي مي‌رويد و چقدر كتاب مي‌خريد؟ واقعيت اين است كه ما ايراني‌ها خيلي به كتابفروشي نمي‌رويم. بنابراين كتاب چنداني هم نمي‌خريم. به همين خاطر هم معروف شده كه مي‌گويند "جماعت كتابخواني نيستيم!" و با كتاب ميانه‌اي نداريم. اما آيا واقعا اينطور است؟ تجربه شخصي من در بسياري موارد حاكي از اين بوده كه "جماعت كتاب‌نخوان" اگر كتاب در دسترس‌شان قرار بگيرد، كتاب باب طبعشان و كتابي كه با علائق و سليقه‌شان همخواني داشته باشد، اتفاقا خيلي هم كتاب مي‌خوانند و بسيار هم از اين تجربه لذت مي‌برند. مشكل فقط اينجاست كه اين جماعت اغلب به كتابفروشي سر نمي‌زنند، پس كتاب نمي‌خرند، پس كتابي در دسترس‌شان قرار نمي‌گيرد و ... پس كتاب نمي‌خوانند. "جيره كتاب" سعي دارد تا اين حلقه بسته را بشكند."

نوشته های بالا بخش اول متنی است که در آن شما با "جیره کتاب" آشنا خواهید شد. برای آشنایی بیشتر با جیره کتاب به اینجا سر بزنید: جیره کتاب چیست؟ و بعد از آن در بقیه قسمت های سایت هم گردش کنید. اگر علاقه به کتاب و کتابخوانی داشته باشید، مطالب بسیار جالبی خواهید یافت.

من به سه دلیل جیره کتاب را دوست دارم:

!. همیشه از دریافت بسته یا نامه پستی لذت برده ام و می برم و یکی از ذوق های زندگی ام است.

!!.  خیلی اوقات می خواهم کتاب بخوانم اما از انتخاب کتاب عاجزم و بر روی شانسم تکیه می کنم! همیشه دوست داشته ام و دنبال این بوده ام که کتاب هایی که دیگران خواندنش را تجربه کرده اند به من معرفی کنند تا دنبالشان بروم.

!!!. کتابی که با جیره کتاب دریافت می کنم غیرمنتظره است (البته به غیر از آنهایی که می توان سفارش داد تا برایمان بیاید) و من این غیر منتظره بودنش را دوست دارم.

و به یک دلیل به فردی که ایده دهنده و مجری جیره کتاب است احترام می گذارم:

او هم از کسانی است که مغرشان را کار خوانده اند و به جای غر زدن راه حلی پیشنهاد داده اند و خودشان هم به دنیال اجرای ایده شان بوده اند و سفت و سخت پای آن ایستاده اند. برایشان آرزوی موفقیت می کنم.

در آخر هم پیشنهاد می دهم به دوستان و عزیزانتان جیره کتاب هدیه بدهید. هدیه نو و بسیار جذابی است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت   توسط safzav  | 

تا بحال دقت کرده اید که بعضی کلمات به دلیل استفاده زیاد معنای واقعی خودشان را برای ما از دست داده اند؛ چه برای گوینده و چه برای شنونده! مثلا همین کلمه "خداحافظ" یا "خدا نگهدار" که استفاده اش بیشتر از اینکه معنایش برای ما مهم باشد، برای ما به یک عادت تبدیل شده است. ما این کلمه را از روی عادت هنگامی استفاده می کنیم که می خواهیم یک مکالمه را تمام کنیم، بدون اینکه واقعا برای آن فرد آرزوی "حفظ شدن توسط خدا" داشته باشیم! و یا این کلمه را از روی عادت می شنویم بدون آنکه فکر کنیم شخصی که این عبارت را به ما گفته است، برایمان آروزی "در پناه خدا بودن" کرده است.

افراد آشنا با من بارها و بارها دیده اند که من پایین نامه هایم ، قبل از اسمم می نویسم: "خوش بگذره" و از این واژه هنگام پایان مکالماتم هم استفاده می کنم. به این موضوع که فکر می کنم، می بینم من الان بیشتر از ۴ سال است که عبارت "خوش بگذره" بخشی از مکالمات هر روزه ام شده است و بیشتر که به آن فکر می کنم به یک نتیجه می رسم ...

در اصل تنها می خواستم این را بدانید که اگر این کلمه را از من شنیدید، من واقعا واقعا واقعا منظورم این بوده است که "امیدوارم بهت خوش بگذره!" من بعد از ۴ سال هنوز گفتن این عبارت برایم به یک عادت تبدیل نشده است. امیدوارم شما هم شنیدنش برایتان به یک عادت تبدیل نشده باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت   توسط safzav  | 

جزیره قشم - زمستان 85

یک روزی که دیگر اینجا کاری نداشتم، تمام موجودیم را جمع خواهم کرد و به جایی مثل اینجا خواهم رفت ، جایی در جنوب ایران، جایی مثل اینجا یا چابهار یا ...

پ.ن ۱: عکس از حمیدرضا میرزاده

پ.ن ۲: ویرگول من را پیدا کرد!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت   توسط safzav  | 

شروع اینجا بعد از سال ها مقاومت مثل یک اتفاق بود ... اتفاقی که خودم آن را خواستم ... درست مثل خیلی از کارهای دیگرم که انگار حرف و حدیث های دیگران آنچنان در آن تاثیر ندارد و یک چیزی یک جایی در درونم باید قدم اول را بردارد ... البته فکر می کنم تمام آدم ها همینطورند ... کمتر یا زیادتر ... شل تر یا سفت تر ...  

به هر حال ... اینجا شروع شد ... این هم قدم اولش ... یکی از مهمترین چیزهای که همیشه بازدارنده تصمیم برای راه اندازی چیزی به نام وبلاگ بود (با وجود علاقه بسیار زیاد به خواندن وبلاگ ها و کلا خواندن مطالب اینترنتی و علاقه زیاد به نوشتن) این بود که دوست نداشتم جایی داشته باشم که مرتب از فکرها و حرف های شخصیم در آن بنویسم و با بالا و پایین رفتن مغز من آن هم بالا و پایین برود! اما فکر می کنم که این روزها دلایل دیگری هم برای نوشتن در جایی مثل اینجا پیدا کرده ام. دلایلی که شاید لابلای برخی مطالبم به آن ها اشاره ای کنم و یا ردپایشان را در رویکرد ویلاگم پیدا کنید.

پ. ن: من ویرگول می خوام!!!!! معلوم نیست تو این بلاگفا و با ویندوز مدیاسنتری که به هیچ صراط فارسی سازی مستقیم نیست چجوری میشه ویرگول گذاشت!!!! بدون ویرگول که نمیشه مطلب نوشت آخه!!!! کمک!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت   توسط safzav  |