تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...


این مطلب آنقدر برایم هیجان‌انگیز بود که حیف باشد فقط بشود یکی از پیوند‌های روزانه وبلاگم ...

نوشته دبیر اجرایی جشنواره "فرزندان سرزمین یوزپلنگ" را بخوانید:

"یوزپلنگ‌ها هم پرواز می‌کنند"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط safzav  | 

بغض کردم وقتی دخترها و پسرهایی که دو سال رفته بودیم و آمده بودیم و بهشان درباره یوزپلنگ و محیط‌زیست یاد داده بودیم شدند معلم ... معلم دخترها و پسرهای ابتدایی و راهنمایی روستاهای نزدیک شهرشان ... بغض کردم وقتی دیدم چطور با آرامش و علاقه و هیجان به آنها درس می‌دهند و از اهمیت یوزپلنگ برایشان می‌گویند ...

بغض کردم وقتی یکی از دخترها برایم توضیح داد برای جلب توجه آدم‌های اطرافش به یوزپلنگ چه کارهایی کرده است ... وقتی اطلاعیه‌هایی که در روستاها پخش کرده‌اند را نشانم داد ... وقتی که گفت چطور از بی‌توجهی هم مدرسه‌ای‌هایش ناامید نشده و به کارش ادامه داده است ... وقتی از ایده‌هایی گفت که بعدا می‌خواهد آنها را اجرا کند ...

بغض کردم وقتی دخترها نمایششان را مرتب و منظم جلوی رییس و معاون آموزشی آموزش و پرورش شهرشان و تماشاچی‌های دیگر اجرا کردند. همه کار نمایش را خودشان کرده بودند و اسمش را گذاشته بودند یوز در خطر ... 

بغض کردم وقتی با پدر و مادر و خواهر و برادر کوچکش برای بازدید نمایشگاه آمد و من دیدم چقدر روی آنها تاثیر گذاشته‌ است. برادر کوچکتر خیلی از حرف‌هایی که ما به او زده بودیم را بلد بود؛ خواهر بزرگش یادش داده بود.

بغض کردم وقتی پسرها با پاهای برهنه‌شان بر روی آسفالت خیابان شروع به دویدن کردند ... وقتی راه مسابقه را دور زدند و برگشتند و به جایی که من بودم رسیدند ... وقتی دیدمشان که به پهنای صورتشان می‌خندند و می‌دوند ... می‌دوند تا به خط پایان برسند ...

بغضم شکست وقتی همه چیز تمام شد ... وقتی در شلوغی‌های آخر مراسم خیلی‌هایشان را ندیدم تا خداحافظی کنم ... وقتی دنبالشان دویدم تا بهشان بگویم از بودنشان و همراهی کردنمان در این دوسال ممنونم. ممنونم از اینکه گذاشتند تجربه شگفت‌انگیزی در زندگی‌ام کسب کنم. بهشان بگویم از اینکه دوستم داشتند و دوستمان داشتند ممنونم ...

بغضم شکست وقتی ایمان پیدا کردم ما کار کوچک بزرگی کرده‌ایم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط safzav  | 

!. یکی از معلم‌های مدرسه می‌گفت برای جمله سازی به بچه‌ها گفته است با مسافرت جمله بسازند. یکی از بچه‌ها هم نوشته: "خانم زواران زیاد مسافرت می‌رود!!"

!!. یکی از دوستانم که رشته و کارش به محیط‌زیست ربطی ندارد؛ به فکرش رسید برای روز زمین هم‌دانشگاهی‌های به قول خودش بی‌حالش را راه بیندازد ببرد ساحل دریای نزدیک دانشگاهشان را پاکسازی کنند ... و این کار را هم کرد. خوشم می‌آید از این آدم‌ها که دک و پز محیط‌زیستی ندارند؛ اما بیشتر از خیلی از ما به درد زمین و ساکنینش می‌خورند. این آدم‌ها به بشریت امیدوارم می‌کنند.

!!!. بالاخره رسیدم! ۲۰ دقیقه مانده بود فرصت تمام شود! بالاخره رسیدم تهران و رای دادم. زنگ زدم خانه تا من می‌رسم برادارم شناسنامه و کارت ملی و فهرست نماینده‌ها را بیاورد دم حوزه رای‌گیری تا از قافله رای دهندگان جا نمانم! برای به موقع رسیدن کلی هم کرایه تاکسی پیاده شدم. واقعا چه می‌کند این وظیفه‌شناسی!!

برایم جالب بود هیچ‌کدام از همسفرانم رای دادن برایشان دغدغه نبود. همسفران من جزء بخش سنتی‌ها و مذهبی‌های این کشور بودند که حتی در سفر هم دعای کمیل شب جمعه‌شان فراموش نشد. تعدادی خانم که شغلشان معلمی یا به هر حال مرتبط با مدرسه و آموزش بود. نمی‌توانم این نوع درک از مذهب، که عمل به وظایف اجتماعی را به همراه ندارد، بفهمم.

!!!!. انتهای مطلبی که درباره نشست هم‌اندیشی وبلاگ نویس‌ها نوشتم می‌خواستم چیزی بنویسم که آن موقع یادم رفت و بعد هم افتاد در سرشلوغی‌ها. نکته‌ای که جا مانده بود را چند نفر دیگر هم به آن اشاره کردند. اینکه نشست روز دوشنبه یک همایش بود نه هم‌اندیشی. اما به هر حال به من خوش گذشت و برایم جذابیت‌های خودش را داشت. البته آخر همایش به این فکر می‌کردم که اگر نشست بعدی هم با همین سبک و سیاق باشد دیگر برایم جذابیت ندارد. باید اتفاق‌های دیگری هم بیفتد تا به من انگیزه بدهد در نشست شرکت کنم. مثلا قرار باشد تصمیمی بگیریم، برنامه عملی در بیاوریم یا هر کار دیگری که بیشتر از گپ و گفتگوهای دوستانه و شخصی باشد. 

!!!!!. یکی از دوستان گمنام محیط‌زیست (!!) همان دور و برهای روز زمین یک سری آمار و ارقام اینترنتی نشانم داد. مثلا گفت برو اینجا بین چه کشورهایی بیشترین جستجو را درباره این روز کرده‌اند. گفت اگر در همین جا ایران را انتخاب کنی نشان می‌دهد از تهران هم برای این کلمه جستجو داشته‌ایم (راستی چرا فقط تهران؟!).  یا گفت برو اینجا ببین بیشترین آمار جستجوها در آمریکا برای "Earth Day Activities" بوده است.

!!!!!!. سپهر سلیمی یک پیشنهاد داده است. اینکه کاری کنیم تا وبلاگستان سبز بشود. اینجا می‌توانید فراخوانش را بخوانید. اگر نظری یا پیشنهادی دارید بنویسید.

!!!!!!!. بالاخره دارد تمام می‌شود. رفتن و آمدن به این شهر کویری و معلمی کردن و دوست بودن با کودکان و نوجوانان آنجا دو سال کار و زندگیمان بود. دو سال مدت کمی نیست. دلم برایشان تنگ می‌شود. دلم می‌خواهد مثلا ده سال دیگر باز ببینمشان و ببینم کجای این دنیا هستند ...

جشنواره "فرزندان سرزمین یوزپلنگ" این پنج‌شنبه و جمعه برگزار می‌شود و ما کارمان تمام می‌شود. اما در دلمان امیدواریم دانه‌های ماندگاری آنجا کاشته باشیم ...

!!!!!!!!. من خوشبختم! ... خوشبختم به خاطر تمام فرصت‌های تجربه کردنی که داشته‌ام و دارم ... من خوشبختم چون در همان راهی جلو می‌روم که دوست دارم ... من خوشبختم چون هربار، بعد از بالا رفتن از هر پله، برایم ثابت می‌شود خوب خودم را شناخته‌ام و خوب فهمیده‌ام جایم در این دنیا کجاست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط safzav  | 


‌مي‌خواهم غر بزنم. نه يك ذره، نه دو ذره! مي‌خواهم خدا ذره غر بزنم!!

الان با دخترك‌ها نشسته‌ايم روي چمن‌هاي پشت موزه تنوع زيستي پارك پرديسان تا خوراكي بخورند و خستگي‌شان در برود تا برويم سوار ميني‌بوس‌ها بشويم و برگرديم مدرسه. آنقدر از اتفاقات صبح تابحال غصه‌دار شده‌ام كه طاقت نياوردم. بايد شروع مي‌كردم به نوشتن تا يك كم مغزم سر جايش بيايد. دخترك‌ها دفرچه و مدادم را كه دستم مي‌بينند مي‌آيند جلو مي‌گويند: "خانوم چي مي‌نويسي؟ درباره امروز مي‌نويسي؟" يكي كه حالش خوب است مي‌گويد: "بنويس اينجا يك خرس خيلي بزرگ ديديم كه همه را مي‌خورد!!!" يكي ديگر هم كه هنوز حالش سر جایش نیامده و اخم‌هايش در هم است مي‌گويد: "بنویس اين چه جشني بود؟ بيشتر برنامه له شدن بود!!!" تنها كاري كه مي‌توانم بكنم اين است كه لبخند بزنم. فاجعه‌اي كه من از جشنواره امروز ديدم عمقش بيشتر از بي‌نظمي و له شدن‌ اين دخترك‌هاي معصوم بود. عمقی که كه من معلم مي‌فهمم، آن هم يك معلم محيط‌زيست.

 

از هفته پيش با بچه‌ها كلي درباره روز زمين حرف زده بودم. در مدرسه هم كلي كار انجام داده بوديم: مسابقه، چسباندن شعار آموزشي و اطلاع رساني و ... . برايشان گفته بودم كه در كشورهاي ديگر دنيا اين روز را جشن مي‌گيرند و بچه‌ها پرسيده بودند: "جشن كو؟ ما كه نديديم!" براي همين وقتي درباره جشنواره روز زمين پاك* سازمان حفاظت محيط‌زيست شنيدم معطل نكردم. بايد دخترك‌ها را مي‌بردم تا ببينند اينجا هم روز زمين را جشن مي‌گيرند. بماند كه چقدر طول كشيد پيدا كردن يك تلفن و فردي كه بتواند توضيح بدهد مدرسه‌ها را طبق چه سيستمي مي‌شود بازديد برد. البته آنچنان سيستمي هم نبود. گفتند هر تعداد دانش‌آموز كه مي‌خواهيد هر زماني كه خواستيد بياوريد!

 

اين سبك جشنواره‌هاي محيط‌زيستي كه پر باشند از موسيقي و نمايش از زمان دولت مرحوم قبلي شروع شد. چقدر آن موقع‌ها خوشحال بودم عقل ملت دست‌اندركار رسيده است كه آموزش بچه‌ها راه و رسم خودش را دارد و بايد پر باشد از بازي و رنگ و تنوع و شادي. اما چيزي كه من امروز ديدم نشانه هفت دست بودن آفتابه و لگن و نبودن ناهار و شام بود! متاسفانه چهارمين جشنواره كودك و روز زمين پاك (اين چهارمين بودنش من را كشته! اين دولت انگار كلا هارد را فرمت كرده و نقطه صفر دنيا با خودش شروع مي‌شود!!) تا آنجايي كه من ديدم هيچ نشاني از روز زمين نداشت.

 

بي‌نظمي‌هاي جشنواره با اين حجم دانش‌آموز بماند. غر اين يكي را خيلي نمي‌خواهم بزنم، چون حوصله‌اش را ندارم. فقط همين كه دخترك‌هايم زير آفتاب كباب شدند!! چرا؟ چون در صف ايستاده بودند تا داخل نمايشگاه راهشان بدهند. نمايشگاهي كه غرفه‌هايش يا درباره بچه‌ها بود نه براي بچه‌ها يا به زور ربطش داده بودند به زمين پاك! يك بخش از شعار جشنواره را گذاشته‌اند سلامت كودكان و سلامت هم يعني خوراكي و آتش‌نشاني و روانشناسي و خمير بازي! كاش حداقل آن همه جامدادي و كيسه و دفترچه و اشانتيون‌هاي ديگر كه به بچه‌ها دادند يك شعار زيست محيطي رويش بود؛ محيط‌زيستي و بازيافتي بودنشان كه به كنار!

 

بروشورهايي كه در غرفه سازمان محيط‌زيست به بچه‌ها مي‌دادند را فكر كنم بزرگترها هم به زور حوصله كنند بخوانند؛ چه برسد به بچه‌ها! غرفه‌دارها با بچه‌ها نه حرفي مي‌زدند نه كار خاصي مي‌كردند. بروشور و اشانتيون دادنشان شبيه اين كارت پخش كن‌هاي داخل خيابان بود كه تبليغ دست مردم مي‌دهند! انگار درست مثل آن‌ها فقط مي‌خواهند كاغذهاي دستشان تمام شود و برايشان مهم نيست مخاطبشان مطلبي از چيزي كه دستشان مي‌دهند مي‌فهمند يا نه!

آخر از كارشناس جنگل‌ها و مراتع و سازمان حفاظت محيط‌زيست كه به عمرش دو تا شاگرد نداشته چه انتظاري مي‌شود داشت؟ مي‌شود انتظار داشت بيايد غرفه‌اش را طوري طراحي كند كه در آن با بچه‌ها بازي كند و آموزش بدهد؟ اين جنگولك بازي‌ها در نمايشگاه‌ها بيشتر اوقات مخصوص گروه‌هاي غيردولتي است نه دولتي‌ها. گروه‌هاي غيردولتي هم كه مدت‌ها است از ادبيات سازمان محيط‌زيست حذف شده‌اند. **

 

يك قسمت از جشنواره بازديد اجباري از موزه بود و براي راهنماها مهم نبود قبلا بچه‌ها آنجا را ديده‌اند يا نه. اين بازديد اجباري انگار تنها براي اين بود كه كمي بچه‌ها را معطل كنند تا بتوانند به فضا نظم بدهند. هيچ كدام از راهنماهاي موزه حتي جلو نمي‌آمدند تا براي بچه‌ها يك كلمه درباره موزه توضيح بدهند. دخترك‌هاي من بعضي از اين حيوانات را مي‌شناختند. برايشان ‌شدم راهنماي موزه. بچه‌هاي بنده خداي ديگر كه فقط دور موزه راه مي‌رفتند.

 

آن اول‌ها كه جشنواره‌هاي سازمان پر شد از موسيقي و نمايش حداقل موسيقي‌ها و نمايش‌ها يك ربط درست و حسابي به موضوع جشنواره داشت. موسيقي و نمايش و دعوت از چهره‌هاي مشهور فرعياتي بود كه به كمك آموزش آمده بودند. اما چيزي كه من امروز ديدم چسبيدن به فرع بود و فراموش كردن اصل.

اي خاله نرگس عزيز! بقيه برنامه‌ات به كنار، خب تو كه ميخواهي آخر برنامه‌ات دعا كني حداقل يك‌جوري ربطش بده به مناسبت اين جشنواره. علاوه بر دعا براي مريض‌ها يك دعاي نمادين هم براي زمين بكن اين بچه‌ها بفهمند آمده‌اند جشنواره چي!

 

اين دخترك‌ها امروز درباره روز زمين چه چيز ياد گرفتند؟ كجاي اين جشنواره زيست‌محيطي بود؟ ليوان‌هاي يك‌بار مصرف سن‌ايچش كه همه جا پراكنده بود؟ دفترچه‌ها و جامدادي‌هاو مدادرنگي‌هاي تك‌ماكارون و دراژه كه فقط تبليغاتي بود؟ آهنگ‌هاي شادش كه درباره بابا و نمي‌دانم چي بود؟

 

***

سوار ميني بوس شده‌ايم تا به مدرسه برگرديم. ميني‌بوس از شيخ فضل ا.. وارد حكيم مي‌شود. يكي از دخترك‌ها داد مي زند: "خانوم بريم سيرك!"*** انگار آب يخ ريخته‌اند روي سرم. عيش روز زمينمان با اين سيرك كامل شد. اين سازمان محيط‌زيست واقعا چقدر نقش بزرگي در آموزش درباره محيط‌زيست و دوست داشتن زمين و حيوانات و گياهان به اين بچه‌ها دارد!  آخر من معلم چطور این تناقض‌ها را برای این بچه‌ها توضیح بدهم؟؟! یاد حرف‌های یک معلم دیگر افتادم که می‌گفت دانش‌آموزانش را برده بوده است سینما برای دیدن فیلم توفیق اجباری. می‌گفت وقتی هنرپیشه محبوب این کشور در فیلم حین رانندگی با موبایل صحبت می‌کند چطور انتظار دارند که بچه‌ها احترام به قانون را یاد بگیرند؟!

 

مغزم پر مي‌شود از احساس تاسف ... تاسف ... تاسف ... انگار تمام چیزهایی که در مغز دخترک‌ها رشته بودم پنبه شد. نکند دخترک‌ها از این به بعد روز زمین را با ماکارونی و سن‌ایچ و آرزوی رفتن به سیرک به یاد بیاورند؟

 

-----

* من نمي‌فهمم چرا در ايران اسم اين روز را تغيير داده‌اند كرده‌اند روز زمين پاك! كلي محدودش كرده‌اند با اين كار. در روز زمين مي‌شود كلي درباره دوست داشتن زمين و طبيعت و حيوانات و گياهان حرف زد، درباره آلوده نكردن و از بين نبردن، درباره رعايت الگوي مصرف و ... . اما وقتي اسمش شده است روز زمين پاك انگار فقط باید درباره آلودگي‌ها حرف بزني. درباره زباله نريختن، هوا را آلوده نكردن و ... . من نمی‌فهمم ما ایرانی‌ها چرا باید در همه چیز دست ببریم!!!؟؟!

 

** البته برای اینکه بی‌انصافی نشود باید از کار غرفه‌دارهای غرفه آتش‌نشانی تعریف کنم. دو آقای جوان بودند که با بچه‌ها بازی کردند و کلی خنداندنشان. در غرفه خمیر آریا هم یک کار خوب انجام می‌شد. اگر تعداد افراد گروه بازدیدکننده کم بود بچه‌ها می‌توانستند بنشینند و خمیر بازی کنند. البته بچه‌های ما به علت زیاد بودنشان نتوانستند. راستی! یک البته دیگر اینکه این تعریف‌ها باعث نمی‌شود بی ربطیشان را به روز زمین پاک نادیده بگرم و غر نزنم!

 

*** تا امروز فرصتي پيش نيامده بود درباره سيرك با بچه‌ها حرف بزنم. امروز فهميدم كه بچه‌ها تصوير كاملي از چيزي كه در سيرك‌ها اتفاق مي‌افتد ندارند. كمي درباره‌اش با آن‌ها حرف زدم؛ اما كم است. يك فكري بايد برايش بكنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط safzav  | 

همین الان رسیده‌ام خانه. نشست وبلاگ‌نویسان محیط‌زیستی بودم. یک سری‌ها بودند و البته خیلی‌ها نبودند.

یک سری‌ها به کنجکاوی‌ها جواب دادند و خودشان را معرفی کردند. یک‌سری‌های دیگر هم همان‌طور مجازی باقی ماندند. به حوزه شخصی آدم‌ها احترام گذاشته شد و آن اول ورود، ثبت نامی و اجبار به اعلام هویتی در کار نبود.

جالب بود همه سراغ خانم ژاله . ف و گربه‌هایش را می‌گرفتند که نیامده بود. از معروف‌ها خیلی‌ها نیامده بودند.

یک چیز دیگر هم جالب بود. یک سری‌ها آمده بودند که وبلاگ نداشتند؛ اما از خواننده‌ها یا دوستان وبلاگ‌های زیست‌محیطی بودند و آمده بودند ببینند چه خبر است.

از همه جالب‌تر برای من دیدن مهدی گرین بلاگ بود که قیافه‌اش کلی با تصورات قبلی‌ام فرق داشت! دیدن آقای مجابی از نزدیک هم خوب بود. البته کلی با عکس وبلاگش فرق داشت! خوشحال شدم روشنک شهبازی، آقای وبلاگ بازیافت و آقای وبلاگ کویرهای ایران را هم دیدم. راستی! بالاخره موفق شدم آقای درویش را ببینم و حضوری بابت کمک‌هایش تشکر کنم.

فرداد دولتشاهی و نگار سلیمانی هم نبودند که بالاخره بفهمیم این بحث زرد وبلاگ‌های زیست محیطی که آقای عبادی راه انداخته، نتیجه‌اش چیست و زردی خونمان بالا برود!!

جایزه‌های ۵ نفر اول نظرسنجی برترین‌های وبلاگ‌های زیست محیطی سال ۸۶ را که دادند، اصل فضولی مجبورم کرد کتاب درخت‌های آقای درویش را امانت بگیرم ببینم چه‌جور کتابی است. فضای سبز شهرداری چاپش کرده است. چقدر دلم میخواست این کتاب با این چاپ خوب و شکل و شمایل زیبایش به جای ترجمه بودن کاربردی بود و درباره درخت‌های تهران؛ نه دوباره گویی مطالب علمی درباره درخت‌ها. یاد کتاب درختان شهر تهرانمان افتادم. ۷ سال پیش یک گروه بچه دبیرستانی بودیم که تالیفش کردیم. کلی برای متن و عکس‌هایش زحمت کشیدیم. کتابی که اگر چاپ می‌شد کلی به تهرانی‌ها برای شناخت درختان و محیط‌زیست طبیعی شهرشان کمک می‌کرد.

باز هم از من پرسیدند چرا عکس کنار وبلاگت اینجوری است؟ و من باز هم پاسخ دادم برای اینکه از این فیلتر فتوشاپ بر روی عکسم خوشم آمد!

نارنجی و قرمز بودم. غیر از مژگان که کمی رنگ قرمز داشت و یکی دیگر از خانم‌ها که بنفش بود بقیه بیشتر به سیاه می‌زدند. هنوز هم نمی‌فهمم چطور آدم می‌تواند محیط‌زیستی باشد و رنگ نداشته باشد. کلی کیف کردم آقای مجابی سفید بود.

نمی‌دانم چرا پیش از این دقت نکرده بودم که خانم‌های وبلاگ نویس زیست‌محیطی کمتر از آقایان هستند. آنجا وقتی احساس غربت کردم این موضوع برایم پر رنگ شد. البته از وسط‌های مراسم به بعد تعداد خانم‌ها بیشتر شد و باز هم البته خیلی‌هایشان را نفهمیدم نویسنده کدام وبلاگ هستند.

روابط‌عمومی پرشین‌بلاگ در سخنرانی‌اش بعد از کلی تعریف و تمجید از محیط‌زیستی‌ها چند پیشنهاد برای بهتر شدن اوضاعمان داد. یکی‌اش کار روی مسایل فنی وبلاگ‌هایمان بود. راست می‌گفت. قیافه وبلاگ که تر  و تمیز و جذاب نباشد خواننده‌ها را نگه نمی‌دارد. درباره تولید محتوای انگلیسی هم صحبت شد؛ برای اینکه در دنیا خودی نشان بدهیم. هر کس توان و وقت و حال و حوصله‌اش را دارد بسم ا...!

با بچه‌ها که صحبت می‌کردیم همه موافق بودند دو نفر نقش بزرگی در شکل‌گیری جامعه وبلاگ‌نویس‌های زیست محیطی‌ به شکلی که الان هست داشته‌اند. یکی‌اش آقای درویش است که شروع کرد و استمرارش را حفظ کرد تا موتور بقیه راه بیفتد. یکی دیگر مهدی گرین‌بلاگ که به قول خودش با کمک حر منصوری سایت گرین بلاگ را راه انداخته‌اند. اگر این سایت نبود محیط‌زیستی‌ها همین مقدار انسجام را هم نداشتند.

امیدوارم وبلاگ‌های زیست‌محیطی طبل تو خالی نباشند و نشوند. چیزهایی بنویسند که معلوم باشد رویش کار کرده‌اند و دیگران را ترغیب به خواندن کند. چیزهایی بنویسند که برای وبلاگ‌های زیست‌محیطی هر روز بیشتر و بیشتر اعتبار بیاورد و جریان ساز باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط safzav  |