تبليغاتX
هنوز ايستاده در زير باران ...

هنوز ايستاده در زير باران ...

 

اسباب کشی کرده‌ام! ...

لطفا از این به بعد مطالبم را در اینجا بخوانید و لطفا لینکم را در وبلاگ‌ها و سایت‌هایتان اصلاح کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت   توسط safzav 

یک وقت‌ها یک آدم‌هایی شروع کننده‌اند، شروع کننده یک کار جدید یا کاری سابقه‌دار با شکل و شمایلی جدید … این آدم‌ها برای من قابل احترامند. آدم‌های دغدغه‌دار. آدم‌هایی که ایده‌دار دارند و از آن مهم‌تر دنبال اجرایی کردن ایده‌هایشان می‌روند. فرقی نمی‌کند کاری که می‌کنند چه رشته و کاری باشد، به هر حال قطعه‌ای هستند از پازل این دنیا که سر جایش قرار می‌گیرد …

***

یکی از دوستانم کاری جدید شروع کرده است به نام “طرح دیده‌بان حقوق مشتری”. بهتر است سایتشان را بالا و پایین کنید تا بهتر بفهمید این طرح چیست. اما برای آنکه دستتان بیاید موضوع از چه قرار است تنها بخش اولیه معرفی‌اش را اینجا کپی می‌کنم:

“اين طرح، بر اساس يك واقعيت ساده شكل گرفته: « وقتي خريد مي‌كنيد، پول مي‌دهيد؛ پس اين حق شماست كه از خريدكردن لذت ببريد… »

  • طرح ديده‌بان حقوق مشتري، توسط شركت هزاره سوم (مشاور و مجري پروژه‌هاي مديريت ارتباط با مشتري - CRM)  راه‌اندازي شده است؛
  • شما مي‌توانيد تجربيات و مشاهده‌هاي خود را در زمينه‌ي مشتري مداري و يا نمونه‌هاي نقض حقوق مشتري در اختيار ديگران قرار دهيد؛
  • در اين طرح، فروشگاه‌هاي خاصي معرفي مي‌شوند و  شما مي‌توانيد با اطمينان از كيفيت كالاها و خدمات در اين فروشگاه‌ها، از آن‌ها خريد نماييد؛
  • چنانچه عضو كلوپ ديده بان باشيد، به ازاي خريد حضوري از فروشگاه‌هاي معرفي شده در اين طرح، بخشي از مبلغ خريدتان براي شما پس‌انداز مي‌شود؛
  • شما مي‌توانيد از جمع پس‌اندازهاي‌تان براي خريدهاي بعدي از فروشگاه هاي معرفي شده استفاده نماييد؛
  • چنانچه هنگام خريد از مراكز معرفي شده در اين طرح، با مشكلي مواجه شديد، ديد‌بان حقوق مشتري، به نمايندگي از شما، مدافع حقوق‌تان خواهد بود؛”

درباره این طرح در اینجا نوشتم که حداقل چند نفر دیگر را هم درباره این طرح خبر کنم. شما هم اگر از این کار خوشتان آمده است می‌توانید با فرستادن ایمیل به دوستانتان و دعوتشان به خواندن سایت و یا هر راه دیگری که به ذهنتان می‌رسد، به معرفی این طرح کمک کنید.

***

اینجا را هم بخوانید. این طرح نو هنوز در نینداخته شده (!) و ایده‌ای است که در حال بررسی است. با گفتن نظرتان کمک زیادی به آن‌ها می‌کنید.

ایده‌اش یک جورهای زیادی شبیه جیره کتاب است که پیش از این هم بارها حرفش را زده‌ام.

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت   توسط safzav  | 


این روزها پر است از رفتن و آمدن، پر از کار ... پر است از کلمه ... پر است از لذت یاد گرفتن، لذت خلق کردن، لذت تولید کردن و ساختن، لذت بازی کردن نقش در ساز و کار این دنیا ... پر است از لذت توانستن ...

این روزها از آن روزهاست که اغلب لحظاتش فریاد می‌زنی:

"من چه سبزم امروز ..."

 

البته این وسط‌ها یادم نمی‌رود مدتی است به خودم قول داده‌ام حواسم به این صفورای "کار پرست" باشد. این صفورایی که آنقدر کار کردن و زندگی کاری‌اش را دوست دارد که به راحتی خودش، رابطه‌هایش و سلامتی اش را به آن بفروشد ... این روزها، این وسط‌ها حواسم هست که پله‌هایی که بالا آمده‌ام را حرام نکنم ... اما سخت است، خیلی سخت ... معمولا تغییر سخت است، بخصوص وقتی که با چیزی که داشته‌ای شاد باشی و ارضایت کند! اما به هر حال عقل و دو دو تا چهارتاها و آینده‌نگری چیز دیگری می‌گوید ... قدم به قدم، پله به پله، این هم درست می‌شود ... باید درست بشود ...

صفورا هنوز زیر باران ایستاده است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت   توسط safzav  | 


چهارمین تولد ... اول سال، داخل تقویم جدید، روی صفحه تولدش نوشته‌ام ورود به ۵۴ سالگی! ۴ سال گذشت! باورم نمی‌شود! ...

در راه رفتن عروسی یکی از دوستان بودم که زنگ زذ. هر وقت زنگ می‌زند یا هر وقت می‌بینمش یک دنیا پر از شادی و آرامش می‌شوم ... زنگ زده بود تولدش را تبریک بگوید ... چقدر دوست داشتنیند این آدم‌هایی که می‌فهمند بعضی آدم‌ها را دنیا آمدنشان را باید جشن گرفت نه اینکه برای از این دنیا رفتنشان مراسم‌های احمقانه برگزار کرد!

از دانشجوهایش بوده است ... شباهت‌هایشان زیاد است ... هر دو آرامند. صورتشان انگار پر است از نور سفید که درونش غرق می‌شوی. نگاهشان که می‌کنی دلت پر می‌شود از آرامش و شادی. صدایشان هم همین خاصیت را دارد ... تا دو سه روز قبل رفتنش ندیده بودمش. با یکی دیگر از دوستانش آمده بودند برای عیادت. آن موقع که آمده بودند استادشان دیگر هوشیار نبود. راستی! قبل‌تر هم آمده بود. یک بار با مادرش امده بود و من دیده بودمشان و کیف کرده بودم از آن همه محبتی که در آن اتاق جربان پیدا کرده بود. روزهای بعد از رفتن استادش بیشتر شناختمش ... با اینکه با هم ندیده بودمشان اما حس می‌کردم تمام دلبستگی که دوتایشان به هم داشته‌اند. اینکه هر وقت هم را می‌دیده‌اند چقدر پر می‌شده‌اند از شادی و آرامش اینکه کسی را در این دنیا دارند که دنیایشان را می‌فهمد ...

می‌دانم که میان این همه دوست و همکار و آشنا و فامیل که هنوز که هنوز است، بعد از این ۴ سال، برایش دلتنگ می‌شوند و بغض می‌کنند چقدر تنها بود ... و ... و یادم می‌آید شادی را که در دلم نشست وقتی با این دانشجوی دوست شده آشنا شدم و فهمیدم حداقل یکی را در این دنیا داشته که پرش کند از شادی، اینکه ذوق کند وقتی می‌بیندش ...

ممنون که برایش وجود داشتی ... و می‌دانم چه حفره‌ای در وجود دوست داشتنی‌ات جاخوش کرده که با هیچ چیزی پر نمی‌شود ... باز هم ممنون ... راستی! از همان اول هم می‌دانستم بهتر کسی هستی که می‌توانی نام سایتش را انتخاب کنی و زندگینامه‌اش را بنویسی ...

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت   توسط safzav  | 

!. روز دوشنبه به دعوت آقای درویش برای دیدن مستند "خلوت جنگل" رفتم. نیم روز خوبی بود. خود فیلم، بحث‌های طرفین و دیدن چند آدم دوست داشتنی به نیم روز خوب تبدیلش کرد. آقای درویش و گرگ خاکستری درباره‌اش بیشتر نوشته‌اند، می‌توانید بخوانید.

اگر بشود می‌خواهیم یک جایی نزدیک‌تر از مقر (!) آقای درویش و دوستانشان دوباره فیلم را نمایش دهیم تا گروه دیگری هم ببینند. بحث جالبی است. فیلم درباره طرح خروج دام از جنگل‌های شمال است و حواشی‌هایش. برای من که بسیار جذاب بود دانستن و شنیدن همه آن حرف‌ها. سازنده‌اش هم آقای ورهرام است که یکی از دوستان مستندسازمان با هیجان و دهان باز می‌گفت: "میدونی کیو دیدی؟! این آدم جزء سه نفر اول مستند ایرانه!"


!!. هر کار هم که بکنم آبم با این آدم‌ها که نمی‌فهمند فضای کاری فضای کار است و شان و حرمت خودش را دارد، در یک جوی نمی‌رود! چه معنی می‌دهد وقتی برای پیگیری کاری یا استفاده از پشتیبانی و مشاوره گرفتن برای خدمات و یا کالایی که خریده‌ای تماس بگیری و آن طرف تلفن آقای پاسخگو رسما با تو لاس بزند!! مثل همیشه این جامعه که تا از این حرف‌ها میزنی همه پیکان اتهام را بر میگردانند طرف خودت که حتما ایراد از خود [...] بوده است! خوشبختانه خیالت راحت است که اشکال از تو نیست، نه صدای دلبری پسرکشی داری نه لحنت این خصوصیات را دارد و نه اینقدر کمبود داری که بخواهی پای تلفن ارضایش کنی!! قضیه فقط و فقط این است که یک آدمی آن طرف تلفن نشسته که با یک ذره ادب و مهربانی بند را آب می‌دهد و برای کارش احترام قایل نیست!! این آدم‌ها من را یاد همسفران مقطعی در تاکسی‌ها می‌اندازند که با بالا رفتن یک ذره از آستینت به حال غش و ضعف می‌افتند!!! ... آقا جان! کار کار است! حرمت دارد! شان دارد! آدم باش جان هر که دوست داری! اینقدر هم اعصاب و روان من را خش نینداز!!

!!!. mbc فارسی آمد تا هر بار آه از نهاد من بر بیاوراناند(!!)! آن موقع که فقط mbc2 وجود داشت اینقدر بابت فیلم‌های بیشتر متوسطش افسوس نمی‌خوردم که حالا برای این شبکه جدید می‌خورم. انگار چون برای فارسی زبانان است؛ از بابت این‌طور پایین نگه داشتن (یا پایین بودن!) سطح سلیقه مخاطب‌ها دلم می‌سوزد. یک چیز دیگر این شبکه هم ناراحت کننده است و آن هم زیرنویس‌های یک وقت هایی به شدت افتضاحش است. انگار همان زیرنویس‌های کنار خیابانی ایران را استفاده می‌کنند با همان ترجمه‌های افتضاح که حتی من بی‌سواد را هم به گریه می‌اندازد!!! یعنی این همه خرج و انرژی که گذاشته شده ارزش این را نداشته که چند تا آدم باسواد برای زیرنویس‌گذاری این فیلم‌ها بیاورند؟! یا من مخاطب فارسی زبان ارزشش را نداشته‌ام؟!!

!!!!. در طی نه ماه گذشته یک دنیا چیز گم کرده‌ام. از کیف پول ناقابل بگیر تا کارت دانشجویی و شناسنامه و دفترچه بیمه و کارت‌های اعتباری و ... و آخری‌اش جامدادی عزیزتر از جانم و روان‌نویس‌های رنگی رنگی‌ام که هنوز داغشان تازه است!

ماراتن ماجرا آنجا بود که پیش از سفر هند که تاریخ انقضای (!) پاسپورتم نزدیک شده بود باید المثنی شناسنامه را می‌گرفتم که بشود بروی پاسپورت را عوض کنی که بعد بشود بروی برای ویزا اقدام کنی که حالا بدهند یا ندهند ... و همه این‌ها نتیجه‌اش این بود که تا ۲-۳ روز قبل سفر هیچ چیز قطعی نبود. المثنی دفترچه بیمه که بعد از فکر می‌کنم یک ماه آمد ۲-۳ روز طول نکشید که ناپدید شد!!! تا ... تا همین چند روز پیش که در پی پافشاری یکی از اعضای خانواده بر روی این حسش که: "آخه این وضع نمیشه که!" لابلای پوشه‌ها و کاغذها بازیابی شد! به تاریخ انقضای این یکی ۲ ماه بیشتر نمانده اما با پیدا شدنش امیدی واهی و شاید هم ناواهی (!) درونم زنده شده است، اینکه: "دوره جدیدی در زندگی‌ام آغاز شده!!"

!!!!!. هیچ چیز آنقدر که چقلی کردن اذیتم می‌کند برایم آزار دهنده نیست. آن هم وقتی که دو طرف درگیر تو را کرده باشند آن خط وسطشان و هر چه در مغزشان می‌گذرد را بخواهند به تو هم بگویند. باید حرف‌هایشان را بشنوی و سکوت کنی و اغلب، اوضاع را سر و سامان هم بدهی و ... و ... "و" را ولش کن! آزاردهنده است ...

بدی‌اش اینجاست که طرفین درگیر بنا را گذاشته‌اند بر اینکه حالت بهینه همینی است که دارند، نه اینکه با هم حرف بزنند و دوست باشند و با هم کنار بیایند ...

!!!!!!. چقدر درد و دل کرده‌ام این بار! یا چقدر غر زدم این بار!!! معنی‌اش یکی است!!!!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت   توسط safzav  |